(79/100137338)

پرسش:آيا اين درسته که در احاديث آمده که خداوند اين جهان رو آفريده فقط براي اهل بيت(ع)! حديث از بحارالانوار است يعني بقيه بوقند! علف هرزند! فکر نکنم با قرآن سازگاري داشته باشه!

 

پاسخ:

 

امام صادق(ع) فرمودند: « خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِيَّةَ بِنَفْسِهَا ثُمَّ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ بِالْمَشِيَّة ـــ خدا خلق نمود خود مشیّت را و سپس خلق نمود اشیاء را با مشیّت» (بحار الأنوار،ج‏54،ص56)

خدا را بیرون نیست؛ چون نامحدود را خارج نباشد. درون(شکم) نیز ندارد؛ چون درون نیز با وجود حدّ و مرز درونی معنا می یابد؛ و نامحدود نه حدّ درونی دارد نه حدّ بیرونی. جزء هم ندارد؛ چون هر مرکّبی ممکن الوجود می باشد. پس مخلوقات نه بیرون خدا هستند، نه درون او باشند؛ نه جزء او توانند بود. عین خدای واحد بودن موجودات کثیر هم تناقضی است آشکار. حال شما بزرگوار بفرمایید که مخلوقات کجا هستند که بوق یا علف هرز باشند؟ موجودات چیزی نیستند جز ظهور اراده ی خدا؛ همان گونه که صور ذهنی ما چیزی نیستند جز ظهور اراده ی ما. حقیقت نوری انسان کامل ـ نه بدن و روح او ـ همان ارادة الله یا مشیّة الله می باشد؛ و باقی مخلوقات، نیز ظهورات گوناگون همان اراده و مشیّت هستند. لذا بقیّه چیزی جز شئونات وجودی انسان کامل نمی باشد. همان گونه که تمام صور ذهنی ما چیزی جز ظهور اراده ی ما نیستند. من ـ که امری است بسیط و بدون جزء ـ اراده می کنم و اراده ی واحدم در عین وحدت به هزاران صورت نمودار می شود. خداوند متعال را هم یک اراده ی ازلی و ابدی بیش نیست؛ آنگاه آن اراده به بی نهایت صورت ظهور یافته است.

امّا اهل بیت(ع) کیستند؟ آنها ظهور اراده ی خدا نیستند بلکه خود ارادة الله می باشند. البته توجّه شود که منظور، ابدان آن بزرگواران نیست. ابدان آنها نیز موجوداتی هستند در ردیف موجودات دیگر؛ کما اینکه روح جزئی آنها نیز مردا نیست؛ چرا که آن نیز موجودی است در ردیف موجودات دیگر. منظور از آن اهل بیتی که اصل خلقت و مشیّة الله می باشند، وجود نوری آنهاست در عالم لاهوت؛ که او را اسم اعظم گویند.

آن بزرگواران ـ که نور واحدند ـ هم سبب خلقتند هم غایت خلقت. خداوند متعال در قوس نزول هستی، اوّلین چیزی که ظاهر نمود، نور واحد آن بزرگواران بود و سایر مخلوقات، پرتوهایی از نور وجود ایشانند؛ حتّی جسم و روح خودشان هم پرتویی از آن نور نخستین است. لذا مخلوقات هستند، چون آن نور نخستین هست؛ چرا که مخلوقات، پرتوهای همان نورند؛ و معنی ندارد که آن نور باشد و پرتو افشانی نکند. پس اگر نبود آن نور ، مخلوقی هم نبود؛ و چون هست، پس مخلوقات هم هستند.

از طرف دیگر، بازگشت مخلوقات به همان نور نخستین می باشد؛ « كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُون‏ ـــ همان گونه كه شما را آغاز نمودیم بازمى‏گرديد» (الأعراف:29). غایت و هدف نیز اوست.

خلاصه ی کلام اینکه: خلقت سایر موجودات، لازمه ی خلقت آن نور نخستین می باشد. آن نور نخستین ذاتاً پرتو افشان است. لذا معنی ندارد که او باشد و پرتوهای او نباشند. همان گونه که معنی ندارد که خدا عدد 2 را خلق کند ولی زوجیّت خلق نشود؛ زوجیّت لازمه ی ذات عدد 2 می باشد. معنی ندارد که شما مربّعی بکشید و دو قطر آن را رسم کنید و هشت مثلث در پی این کار شما ایجاد نگردند. پیدایش آن مثلثها لازمه ی ذاتی کشیدن مربّع و دو قطر آن است. معشوق اوّل جلوه اش به نور عشق بود و عاشقان همه پرتو آن خورشید عشقند. معنی ندارد که جمیل محض باشد و آن جمیل محض، معشوق نباشد؛ و معنی ندارد که معشوق باشد و عشق نباشد؛ و معنی ندارد که معشوق و عشق باشند و عاشق نباشد. « در ازل پرتو حُسنش ز تجلّی دم زد ــ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد» ؛ خدای جمیل، معنا ندارد که ظهور نکند؛ جمال، اقتضای ظهور دارد. « پری رو تاب مستوری ندارد ــ در ار بندی، سر از روزن در آرد». پس خدای تعالی، آن جمال نامتناهی به نوری نامتناهی ظهور نمود که نامش را احمد محمود نهاد؛ که ظهور آن نور در زمین، محمّد خوانده شد. آنگاه جمال احمدی به صفت محمودی ظهور کرد و عالم خلقت پدیدار شد. عشق از معشوق و عاشق از عشق پیدا شد؛ « طُفِیل هستی عشقند آدمیّ و پری ــ ارادتی بنما تا سعادتی ببری».

 

تفصیل بحث

ابو الحسن بكرى استاد شهيد ثانى در كتاب الانوار از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه فرمودند: «‌ خدا بود و چيزى با او نبود و نخست چيزى كه آفريد نور حبيبش محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بود پيش از آفريدن آب و عرش و كرسى و آسمانها و زمين و لوح و قلم و بهشت و دوزخ و فرشته‏ها و آدم و حواء ، به چهار صد و بيست و چهار هزار سال. و چون خدای تعالى نور پيغمبر ما را آفريد هزار سال برابر خدا عز و جل ايستاد و تسبيح و حمد مي گفت و خدا تبارك و تعالى به او نگاه مي كرد و مي فرمود: اى بنده ی من تویى مراد و مريد، و تویى بهترين آفريده ی من.به عزت و جلالم قسم اگر تو نبودى افلاك را نمى‏آفريدم، هر كه تو را دوست دارد دوستش دارم و هر كه تو را دشمن دارد دشمنش دارم. و نورش تتق كشيده و پرتو برآورد و خدا از آن 12 حجاب آفريد ؛ نخست حجاب قدرت و سپس حجاب عظمت ، سپس حجاب عزت و سپس حجاب هيبت ، سپس حجاب جبروت ، سپس حجاب رحمت سپس ، حجاب نبوّت ، سپس حجاب كبرياء ، سپس حجاب منزلت ، سپس حجاب رفعت ، سپس حجاب سعادت ، سپس حجاب شفاعت، سپس خدا نور رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را فرمود تا در حجاب قدرت درآيد ؛ درآمد و مي گفت « سبحان العلى الاعلى » و ماند تا 12 هزار سال. سپس فرمودش تا در حجاب عظمت درآيد در آمد ؛ 11 هزار سال مي گفت « سبحان عالم السرّ و اخفى». سپس در حجاب عزت درآمد و 10 هزار سال ميگفت « سبحان الملك المنان ». سپس در حجاب هيبت درآمد و نه هزار سال مي گفت «سبحان من هو غنىّ لا يفتقر» . سپس در حجاب جبروت درآمد و هشت هزار سال ميگفت « سبحان الكريم الاكرم ». سپس در حجاب رحمت درآمد و 7 هزار سال ميگفت « سبحان رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ » سپس در حجاب نبوّت درآمد و 6 هزار سال مي گفت « سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ». سپس در حجاب كبرياء درآمد و 5 هزار سال مي گفت «سبحان العظيم الاعظم ». سپس در حجاب منزلت درآمد و چهار سال مي گفت « سبحان العليم الكريم». سپس در حجاب رفعت درآمد و 3 هزار سال مي گفت «سبحان ذى الملك و الملكوت». سپس در حجاب سعادت درآمد و 2 هزار سال مي گفت «سبحان من يزيل الاشياء و لا يزول». سپس در حجاب شفاعت درآمد و هزار سال مي گفت «سبحان اللَّه و بحمده سبحان اللَّه العظيم». امام على بن ابى طالب فرمود: سپس خدا تعالى از نور محمّد (ص) بيست درياى نور آفريد كه در هر دريا علومى بود كه جز خدا تعالى آنها را نمي داند. سپس به نور محمّد (ص) فرمود:به درياى عزت فرو شو و فرو شد، سپس به درياى شكيبایى سپس به درياى خشوع، سپس به درياى تواضع، سپس به درياى رضا، سپس به درياى وفاء، سپس به درياى بردبارى، سپس به درياى پرهيزكارى، سپس به درياى ترس، سپس به درياى انابت، سپس به درياى عمل سپس به درياى فزونى، سپس به درياى هدايت، سپس به درياى صيانت، سپس به درياى حيا، تا در بيست دريا چرخيد. و چون از آخرين درياها برآمد خدا تعالى فرمود: اى دوستم، اى آقاى پيغمبرانم، اى نخست آفريده‏هايم و اى پايان پيغمبرانم تویى شفيع روز محشر، آن نور به سجده افتاد. فرمود: از او 124 هزار قطره چكيد، و خدا تعالى از هر قطره نورش‏ پيغمبرى آفريد ؛ و چون انوار كامل شدند همه گرد نور محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گرديدند چنانچه حاجيان به گرد خانه ی كعبه مي گردند و همه خدا را تسبيح مي كردند و سپاس مي گفتند و مي گفتند، منزه است آنكه عالم است و نادانى ندارد، منزه است آنكه مي داند و شتاب ندارد، منزه است آنكه بى‏نياز است و نياز ندارد. پس خدا به آنها ندا كرد: مي دانيد من چه كسم؟ نور محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به همه ی انوار پيشى گرفت و گفت: تویى خدایى كه معبودى جز تو نيست يگانه‏ هستى و شريك ندارى، رب الارباب و ملك الملوكى، بناگاه نداء از جانب خدا رسيد: تو برگزيده ی منى، تو دوست منى، تو بهترين خلق منى، امتت بهترين امتند كه براى مردم برآورده شدند ؛ سپس از نور محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گوهرى آفريد و آن را دو بخش كرد و با هيبت به بخش يكم نگريست و آبى خوشگوار شد و به مهر به بخش دوم نگريست و از آن عرش را آفريد و بر روى آب استوار شد. پس كرسى را از نور عرش آفريد و لوح را از نور كرسى و قلم را از نور لوح و به او فرمود: يگانگى مرا بنگار، و قلم هزار سال از گفته ی خدا مدهوش شد و چون به خود آمد ، فرمود: بنويس، عرض كرد بار خدايا چه بنويسم؟ فرمود: بنويس لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه و چون قلم نام محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را شنيد به سجده افتاد و گفت: سبحان الواحد القهار، سبحان العظيم الاعظم، سپس سر از سجده برداشت و نوشت: لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه. سپس گفت پروردگارا محمد كيست كه نامش را با نام خود قرين كردى، و ذكرش را با ذكر خود آوردى؟ خدای تعالى به او گفت: اى قلم، اگر او نبود تو را نمی آفريدم و نيافريدم خلقم را جز بخاطر او، او بشير و نذير است، سراج منير است، شفيع و حبيب است. در اينجا قلم از شيرينى نام محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شكاف برداشت، سپس قلم گفت: درود بر تو اى رسول خدا، خدا فرمود: بر تو درود از من و رحمت و بركات ؛ از اين رو سلام سنّت شد و جواب سلام واجب. سپس خدا فرمود: قضا و قدر و هر چه تا روز قيامت بيافرينم بنويس! سپس خدا فرشته‏ها را آفريد تا صلوات فرستند بر محمّد و آل محمد، و براى امتش آمرزش خواهند تا روز قيامت .سپس خدا از نور محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بهشت را آفريد و به چهار چيزش آراست، تعظيم و جلالت و سخاوت و امانت، و آن را براى دوستان و فرمان برانش ساخت. سپس به باقى آن گوهر با ديد هيبت نگريست و آب شد، و از دودش آسمانها را آفريد و از كفش زمينها را و چون خداى تبارك و تعالى زمين را آفريد مانند كشتى اهلش را مي لرزانيد و خدا كوهها را آفريد و لنگرش ساخت، سپس فرشته‏اى با بزرگترين نيرو آفريد و زير زمين درآمد و گامش را قرار گاهى نبود و خدا صخره بزرگ آفريد و زير دو گام آن فرشته نهاد سپس آن صخره را قرارگاهى نبود، و گاو بزرگى كه هيچ ديده تاب ديدنش را از بزرگى آن و از برق چشمانش نداشت آفريد و تا آنجا بزرگ بود كه اگر همه درياها را در يك سوراخ بينى او نهادند چون خردلى بود كه در بيابانى اندازند و آن گاو زير آن صخره درآمد. سپس براى آن گاو قرارگاهى نبود، و خدا يك ماهى بزرگ بنام بهموت آفريد و زير دو پاى گاو رفت و گاو بر پشت آن ماهى قرار گرفت، پس همه زمين بر دوش فرشته است و فرشته بر صخره، و صخره بر گاو، و گاو بر ماهى، و ماهى بر آب، و آب بر هوا، و هوا بر ظلمت، سپس كس نداند كه زير ظلمت چيست. سپس خدا عرش را از دو پرتو آفريد يكى فضل و دوم عدل سپس فرمود آن دو هر كدام دمى بركشيدند، و از آن دو چهار چيز آفريد، عقل و حلم و علم و سخاوت. سپس از عقل ، خوف آفريد، و از علم ، رضا و از حلم ، دوستى و از سخاوت ، محبت و همه اينها را در سرشت محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خمير كرد، سپس از آنها ارواح مؤمنان امت محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را آفريد سپس خورشيد و ماه و ستارگان و شب و روز و نور و ظلمت و فرشته‏هاى ديگر را از نور محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آفريد و چون همه انوار كامل شدند نور محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هفتاد و سه هزار سال زير عرش آرام گرفت، سپس نورش به بهشت جا كرد تا هفتاد هزار سال. سپس در سدرة المنتهى جا گرفت تا هفتاد هزار سال سپس به آسمان ششم و آسمان به آسمان پائين آمد تا رسيد به آسمان دنيا و در آن ماند تا خدا خواست كه آدم را بيافريند تا آخر آنچه در مجلد ششم گذشت. » (بحار الأنوار ، ج‏54، ص 198)

این کلام معجزنما را نیاوردیم برای فهم ، که فهمش برای ناآشنایان به عرفان نظری و حکمت متعالیه آسان نخواهد بود؛ چرا که حکم ظاهر و باطن عالم در این حدیث شریف جمع شده است. آری این حدیث را نیاوردیم برای فهم، بلکه آوردیم تا به اجمال معلوم گردد که مکانت حضرت ختم المراتب و جامع المقامات کجاست. در این حدیث شریف ـ که حکیم پخته و عارف سوخته داند بخشی از اسرارش را ـ شگفتی هایی است که تا کسی به پشت بام عرفان نظری درنیاید، برآنها واقف نگردد؛ و چه بسا این کلمات نورانی، از نظر آنکه نور خدا در دلش نتابیده ، افسانه سرایی جلوه کند. که البته باکی نیست ؛ چه: « مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ ــــ‌ كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست » (النور:40) سفهای عاقل نما چه دانند که حقیقت مائیّه و مراتب عرش و کلمات وجودی و قلم نوری و زمین مجرّد و ... چیست؟ چه نیکو فرمود صاحب المعجزات و آیةالله العظمی امیرالمومنین (ع) که: « النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيق‏ ـــــ مردم سه دسته‏اند، عالم ربّانی ، و آموزنده‏ در راه رستگارى، و پشّه‏هاى دستخوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، كه به دنبال هر سر و صدايى مى‏روند، و با وزش هر بادى حركت مى‏كنند، نه از روشنايى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند. »(نهج البلاغة ،حکمت 143)

ان شاء الله شما بزرگوار نیز مصداق « مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ » هستید.

2ـ از کلام پیشین روشن گشت که تمام موجودات عالم خلقت، ظهورات نور وجود رسول الله (ص) می باشند. لذا تمام انبیاء و حجج الهی ــ چه در میان بنی آدم و چه در انسانهای زمینی قبل از آدم (ع) ، و چه در موجودات مکلّف در هزاران عوالم کنونی و چه در عوالم سابق بر این عوالم و چه در عوالم لاحق ــ همگی ظهورات آن نور نخستین می باشند. کما اینکه وجود مادّی حضرت محمّد مصطفی (ص) نیز تنها یکی از ظهورات آن حقیقت است که در میان همه ی ظهورات عالم کنونی ما اکمل ظهورات است. امّا اینکه آیا در عوالم دیگر و عوالم سابق و لاحق نیز چنین ظهور تامّی بوده یا خواهد بود؟ با توجّه به روایات اهل بیت (ع) به نظر می رسد که ظهور تامّ آن حقیقت نوری منحصر به عالم کنونی ما نیست ؛ بلکه ظهورات تامّ فراوانی برای آن حقیقت است که البته کلّهُم نورٌ واحد ، همانگونه که تمام چهارده معصوم نور واحد بوده مظهر تامّ آن نورند. لذا رسول خدا (ص) فرمودند: « خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ نُورٍ وَاحِد ـــ من و علی از یک نور آفریده شدیم» (أمالي الصدوق ،ص236) و فرمودند:« خَلَقَنِيَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَهْلَ بَيْتِي مِنْ نُورٍ وَاحِد ــــ خدا مرا و اهل بیت مرا از نور واحدی آفرید » (إرشاد القلوب إلى الصواب،ج‏2 ،ص415) و امیرمومنان (ع) فرمودند: « ... أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّي‏ ــــ من محمّدم و محمّد من است ؛ من از محمّدم و محمّد از من است » (بحار الأنوار ،ج‏26 ،ص6)

امّا شواهدی نقلی بر این معنا:

امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ عَالَمٍ كُلُّ عَالَمٍ مِنْهُمْ أَكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ سَبْعِ أَرَضِينَ مَا يَرَى عَالَمٌ مِنْهُمْ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَهُمْ وَ إِنِّي الْحُجَّةُ عَلَيْهِمْ . ــــ براي خداي عزّ و جلّ دوازده هزار عالم است كه هر كدام آنها بزرگتر از هفت آسمان و هفت زمين مي باشد. هيچكدام از (اهل) اين عوالم براي خدا عالمي غير از عالم خودشان نمي بينند و من حجّت هستم براي همه ي اين عالمها.» (بحارالأنوار ، ج27 ، ص41 )

از ظاهر این روايت چنين بر مي آيد كه اوّلاً اين دوازده هزار عالم بالفعل وجود دارند. ثانياً در آنها اهل بينشي زندگي مي كنند ، لكن نسبت به عوالم ديگر بينشي ندارند. امّا چندان معلوم نيست كه مراد از اين عوالم آيا عوالم مادّي هستند يا عوالم مجرّد و غير مادّي ؛ ولي بيشتر به نظر مي رسد كه منظور عوالم مادّي باشند ؛ چون اوّلاً عوالم مجرّد ، از يكديگر و از عالم مادّه خبر دارند. ثانياً نيازمندي اهل آن عوالم به حجّت معصوم نشان از مكلّف بودن آنها دارد و مادّيّت از شروط فلسفي تكليف است.

از این روایت که چند مشابه دیگر از سایر ائمه (ع) نیز دارد ، چنین بر می آید که حجّت بودن ائمه (ع) اختصاص به عالم ما ندارد و آنان در عوالم دیگر نیز حجج الهی می باشند ؛ همچنین روایاتی از امیرالمومنین (ع) منقول است که آن حضرت تمام انبیای سابق را ظهورات خود قلمداد نموده اند. از طرفی همانگونه که گفته شد انوار آن حضرات ، سابق بر تمام مخلوقات عالم خلق شده است. لذا از مجموع این قرائن و برخی انگاره های فلسفی و عرفانی می توان چنین حکم نمود که حضرات چهارده معصوم در تمام عوالم گذشته ظهور داشته اند و در عوالم آینده نیز ظهور خواهند داشت ؛ لکن نه به نحو تناسخ و بازگشت روح جزئی آن بزرگواران ؛ بلکه به نحو تجلّی ذوات نوری آن بزرگواران.

امیرمومنان (ع) فرمود: « ... أَنَا الَّذِي حَمَلْتُ نُوحاً فِي السَّفِينَةِ بِأَمْرِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَخْرَجْتُ يُونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي جَاوَزْتُ بِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِأَمْرِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَخْرَجْتُ إِبْرَاهِيمَ مِنَ النَّارِ بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَجْرَيْتُ أَنْهَارَهَا وَ فَجَّرْتُ عُيُونَهَا وَ غَرَسْتُ أَشْجَارَهَا بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا عَذَابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ وَ أَنَا الْمُنَادِي مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ قَدْ سَمِعَهُ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ فَهِمَهُ قَوْمٌ‏ إِنِّي لَأَسْمَعُ كُلَّ قَوْمٍ الْجَبَّارِينَ وَ الْمُنَافِقِينَ بِلُغَاتِهِمْ وَ أَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَى وَ أَنَا مُعَلِّمُ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ أَنَا ذُو الْقَرْنَيْنِ وَ أَنَا قُدْرَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّي ــــــ منم آن كس كه نوح را در كشتى به دستور خدا بردم ؛ منم که يونس را به اذن خدا از شكم نهنگ خارج كردم ؛ من به اجازه ی خدا موسى را از دريا گذراندم ؛ من ابراهيم را از آتش نجات دادم به اذن خدا ؛ من نهرها و چشمه‏هايش را جارى و درختهايش را كاشتم با اجازه ی خدايم. منم عذاب يوم الظله و منم آنکه فرياد ميزند از مكان نزديكى كه تمام جنّ و انس آن را مي شنوند و گروهى مي فهمند. من با هر گروهى چه ستمگران و چه منافقين به زبان خودشان صحبت مي كنم. منم خضر ، دانشمند همراه موسى ؛ منم معلّم سليمان بن داود ؛ و منم ذو القرنين ؛ و منم قدرت اللَّه‏. ای سلمان و ای ابا ذر! منم محمّد و محمّد من است ؛ من از محمّدم و محمّد از من می باشد» (بحار الأنوار ، ج‏26، ص 5)

دو سخن زیر از جناب مولوی درباره ی نور خاتم الانبیاء نیز در همین راستا گفته شده است. وی سروده است:

آن سرخ قبایی که چو مه پار بر آمد

امسال در این خرقه ی زنگار برآمد

آن تُرک که آن سال به یغماش بدیدی

این است که امسال عرب وار برآمد

آن یار همان است اگر جامه بدل کرد

آن جامه بدل کرد دگر بار برآمد

آن باده همان است اگر شیشه دگر شد

بنگر که چه خوش بر سر خمّار برآمد

آن شمع به صورت به مثل مشعله شد

وین مشعله زین روزن اسرار برآمد.

 

باز گفته است :

 

هر لحظه به شکلی بت عیّار برآمد ، دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر آن یار برآمد ، گه پیر و جوان شد

 

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق ، خود رفت به کشتی

گه گشت خلیل و به دل نار برآمد ، آتش گل از آن شد

 

بالله که همو بود که اندر ید بیضا ، می کرد شبانی

در چوب شد و بر صفت مار برآمد ، زآن فخر کیان شد

 

می گشت دمی چند براین روی زمین او ، از بهر تفرّج

عیسی شد و برگنبد دوّار برآمد ، تسبیح کنان شد

 

باالله که همو بود که می گفت انالحق ، با صوت الهی

منصور نبود او که بر آن دار برآمد ، نادان به گمان شد

 

فی الجمله همو بود که می آمد و می رفت ، هر قرن که دیدی

تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد ، دارای جهان شد

 

رومی سخن کفر نگفته است و نگوید ، منکر نشویدش

کافر بُوَد آن کس که به انکار بر آمد ، از دوزخیان شد

 

خلاصه ی نهایی آنکه:

از خداوند متعال، یک فیض بیش صادر نگشت؛ و آن یک فیض، نور اهل بیت(ع) بود؛ و تمام موجودات عالم، همگی پرتوهای همان نور واحدند. لذا اگر نبود آن فیض مقدّس و آن نور نخست، هیچ موجودی نبود جز ذات باری تعالی؛ و بازگشت موجودات نیز به همان نور نخست می باشد. لذا مقصد موجودات، خدا نیست بلکه بسوی خداست؛ چرا که آن نور نخست، همواره رو به خدا دارد؛ پس آنکه بدان پیوندد، همواره الی الله خواهد بود.