(207/100132036)

پرسش:در بحث تركيب انسان از روح و بدن، گفته مي‏شود كه بدن ابزار روح است، امّا ابزار طبيعي نه ابزار صناعي. فرق بين ابزار طبيعي و صناعي چيست؟

 

پاسخ:

1ـ اين تعبير كه « بدن ابزار روح است» از آموزه هاي فلسفه ي مشائي و علم كلام مي باشد؛ و سخني سطحي است. طبق آموزه هاي حكمت متعاليه (مكتب فلسفي حكيم ملاصدرا) بدن و روح، دو مرتبه از يك حقيقت هستند؛ نه اينكه بدن، ابزار روح باشد. به تعبير ديگر، بدن، مرتبه ي پايين خود روح است. لذا تركيبي هم بين روح و بدن وجود ندارد؛ چون اساساً دوگانگي حقيقي بين آنها نيست كه تركيبي داشته باشند. در حكمت متعاليه، صحبت از تركيب بدن با مادّه ي بدن است؛ نه از تركيب روح با بدن.

 

2ـ تركيب طبيعي و تركيب صناعي

در تركيب طبيعي، از تركيب دو ماهيّت، ماهيّت سومي پديد مي آيد؛ كه آثار مخصوص خودش را دارد؛ مثلاً از تركيب اكسيژن و هيدروژن، آب پديد مي آيد؛ كه شيء سومي است و آثاري غير از اكسيژن و هيدروژه دارد. امّا در تركيب صناعي، در واقع تركيبي در كار نيست؛ بلكه اشيائي كنار هم قرار گرفته و مونتاژ شده اند تا از برآيند اثر آنها، به هدفي خاصّ نائل شويم. مثلاً اجراي يك اتومبيل، با هم تركيب حقيقي ندارند؛ بلكه صرفاً كنار هم قرار گرفته اند تا هدف سازنده كه همان حركت است، تحقّق يابد. در چنين تركيبي يك مونتاژ كننده نياز است؛ و صرف وجود قوانين طبيعي(سنن ثابت الهي) كافي براي پديد آمدن چنين موجود مركّبي نيست.

ـ تركيب انضمامي و تركيب اتّحادي

تركيب انضمامى در مقابل تركيب اتحادى بوده، نوع تركيبى است كه در آن، هر يك از اجزاى تركيب، از لحاظ وجودى مستقل باشند؛ و نحوه ي اتحاد آنها اتحاد بالضميمه باشد؛‌ مانند تركيب خانه از خشت و آجر و آهن و غيره؛ يا تركيب اتومبيل از تاير و صندلي و اتاقك و شاسي و سيمها و پيستون و ... . پس تركيب انضمامي همان تركيب صناعي است.

امّا در تركيب اتّحادي، اجزاء تركيب تحت يك صورت واحد، قرار داشته، وجود مستقلّ از كلّ ندارند. البته در مراتب عالي تركيب اتّحادي، اساساً اجزايي نيز موجود نيستند؛ بلكه در واقع يك حقيقت موجود است كه از آن يك حقيقت، دو يا چند حيث، اعتبار مي شود. براي مثال، درخت ، مركّب است از ماهيّت درخت و وجود درخت؛ لكن در حقيقت آنچه تحقّق دارد، وجود درخت است با حدود مخصوص به خودش؛ كه به واسطه ي آن حدود، از مراتب ديگر وجود متمايز مي شود. پس عقل چون نظر بر درخت نمود، حدود وجودي آن را امري غير از وجود آن اعتبار نموده، از حدود آن، تعبير به ماهيّت درخت مي كند. پس در حقيقت يك حقيقت موجود است كه همان وجود محدود درخت مي باشد ؛ و اين عقل است كه ماهيّت را از محدوديّت وجود درخت انتزاع كرده، درخت را مركّب از وجود و ماهيّت قلمداد مي كند. امّا همه ي تركيبات اتّحادي در اين حدّ از وحدت نيستند؛ بلكه وحدتشان ضعيفتر است تا آنجا به افق تركيبات انضماني نزديك شده اند؛ مثلاً تركيب درخت از سلولها و تركيب سلولهاي آن از عناصري فراوان نيز يك تركيب اتّحادي است؛ امّا جهت وحدت در اين گونه تركيب، ضعيفتر از جهت وحدت در مثال سابق است.

 

3ـ در نگاه حكمت مشائي، تركيب روح و بدن نيز تركيب اتّحادي است؛ آنها بر اين پندارند كه روح با بدن نوعي اتّحاد حاصل نموده است؛ كه به سبب آن، بدن در خدمت روح قرار گرفته است؛ روح از راه بدن كارهايي را در دنيا انجام مي دهد. برخي ها رابطه ي روح و بدن را مثل رابطه ي نرم افزار و سخت افزار رايانه در نظر گرفته اند، كه مثال نادرستي است؛ ولي تا حدودي نظر حكمت مشائي را به ذهن تقريب مي كند.

امّا در نگاه حكمت متعاليه، روح و بدن، دو جزء يك تركيب محسوب نمي شوند. يعني چنين نيست كه انسان، حقيقتاً مركّب از دو جزء با عناوين روح و بدن باشد. انسان يك حقيقت است كه از مرتبه ي عالي او تعبير به روح، و از مرتبه پايينتر آن تعبير به نفس و از پايين ترين رتبه ي وجودي او تعبير به بدن مي شد. امّا مادّه، هيچگاه جزء بدن شخص نبوده، نيست و نخواهد بود. مادّه ي بدن، صرفاً حامل صورت بدن است. پس انسان يك حقيقت است با مراتب مختلف وجودي، كه در مقام اعتبار عقلي، هر مرتبه همچون يك جزء قلمداد مي شود. البته فهم تفاوت مادّه ي بدن با خود بدن، مقداري دشوار است؛ و ممارست فلسفي مي خواهد. شايد بتوانيم با مثالي اين مطلب را جا بيندازيم. حتماً خمير مجسمه سازي كه كودكان با آن بازي مي كنند را ديده ايد. مقداري از اين خمير برداشته با آن، بدن فيل درست مي كنيم. سپس آن را مچاله نموده و اين بار بدن اسب درست مي كنيم؛ باز آن را مچاله نموده و اين بار با آن بدن انسان درست مي كنيم. در اين مثال، بدن اسب و فيل و انسان، حقيقتاً سه چيزند؛ در حالي كه مادّه ي آن سه بدن، يكي است. ما خمير مجسمه سازي را هيچگاه نديده ايم و نخواهيم ديد؛ ما همواره آن صوري را مي بينيم كه اين مادّه با خود حمل مي كند. حتّي در حالت مچاله شده هم، صورت هندسي نامنظمي را حمل مي كند. از اين صورتها تعبير مي شود به ابدان يا اجساد يا احجام؛ در عالم خارج، همواره با مادّه هستند؛ امّا در ذهن ما، بدون مادّه و به اصطلاح، مجرّد از مادّه نيز وجود دارند.

پس بدن و مادّه ي بدن، حقيقتاً دو چيزند كه باهم تركيب اتّحادي دارند؛ امّا روح و بدن(صورتي كه با مادّه است) دو مرتبه از يك وجودند. لذا هنگام مرگ، روح از بدن جدا نمي شود، بلكه بدن(رتبه ي پايين انسان) از مادّه ي خودش جدا مي گردد. آنگاه همام مادّه صورت ديگري به خود مي گيرد كه آن را صورت ميّت گويند؛ به خاطر شباهتش به بدن انسان، مردم آن را بدن اشتباه مي گيرند. وقتي بدن زنده از مادّه اش جدا شد، صورتي ديگر با آن مادّه همراه مي شود كه مثل صورت مجسمه ي انسان است. ميّت در واقع مجسمه ي گوشتي از بدن انسان است نه بدن انسان.

بر اساس مطلب سابق، روح بدون بدن، و بدن بدون روح، توهّمي بيش نيست. لذا اينكه ميّت را بدن شخص مي گويند، صرفاً عنواني است مجازي. بدن انسان، آن صورت حيّ است كه الآن توسّط مادّه ي بدن حمل مي شود؛ و چون آن صورت حيّ، از اين مادّه گرفته شود، آن مادّه صورتي ديگر به خود مي گيرد كه عبارت است از صورت ميّت. لذا اگر ميّت را بدن يا جسد انسان مي گويند، از باب مجاز مي باشد. همانگونه كه گفته مي شود: نمك شور است يا نمك سفيد است؛ در حالي كه شوري شور است حقيقتاً و سفيدي سفيد است حقيقتاً و نمك شور است با شوري و ؛ نمك سفيد است با سفيدي. امّا عرف سطحي بين ، متوجّه اين نمي شود كه: نمك به مجاز عقلي شور يا سفيد است نه به حقيقت عقلي.

در مثال خمير مجسمه سازي، آنچه همواره باقي است، خود خمير بازي است كه ذاتاً فاقد هر شكلي است ؛ امّا محال است بدون شكلي ظهور نمايد. لذا آنگاه كه صورت اسب را خراب نموده و شكل فيل را درست نموديد ، اسب تبديل به فيل نشد ، بلكه صورت اسب برداشته شد و صورت فيل آمد. با رفتن صورت فيل نيز صورت شكل مچاله شده آمد. مادّه ي بدن نيز حامل صورت بدن انساني است . البته خود اين صورت نيز دائماً در حال تغيير است ؛ زماني كودك بود ؛ آنگاه نوجوان شد و گاه ديگر جوان و ميانسال و پير شد ؛ تا اينكه به كلّي صورت انسان از مادّه برداشته مي شود و صورت ميّت بر قامت مادّه پوشانده مي شود ؛ و مدّتي بعد ، آن صورت نيز رفته جاي خود را به صورتهاي ديگر مي دهد. لذا اين پندار كه ميّت ، همان بدن سابق شخص مي باشد ، پنداري است نادرست و سطحي.

از طرف ديگر ، روح انسان نيز بدون بدن معنا ندارد. لذا انسان بعد از مرگ نيز بدن خود را دارا خواهد بود ؛ لكن نه به صورت بدن مادّي ؛ بلكه به صورت بدن برزخي يا ملكوتي ؛ كه شباهتي دارد به همان ابداني كه در خواب مي بينيم يا در قوّه ي خيال خود تصوّر مي كنيم. البته توجّه شود كه اين بدن مثالي يا برزخي ، در حقيقت بدني جديد نيست ؛ بلكه همان بدن سابق است كه قبلاً متعلّق به مادّه بود و اكنون تعلّقش را از مادّه بريده است. پس چه از نظر فلسفي و چه طبق باورهاي عرفاني و چه با شواهد نقلي ، انسان بعد از مردن ، فاقد بدن نخواهد بود. در قرآن نيز تعبير «قبض روح» را نمي بينيم؛ طبق بيان قرآن، خود انسان را قبض مي كنند؛ يعني تمام وجودش را نه روحش را.