(50/100143055)

پرسش:يك كلاس قرآن ميرم كه استادش مي گفت همه انسانها از ابتدا داراي يك ظرفيت روحي هستند و اين تلاش خود انسانها هست كه يكي ميشه پيامبر و يكي هم ميشه صدام حسين(ع) ... يعني ميگه بذر وجودي همه يكسان هست ... آيا واقعا اين حرف درسته؟ يعني بذر وجودي من فرزند اين پدر و مادر با بذر وجودي امام حسين(ع) كه فرزند دو بزرگوار هست يكي است؟ آيا من هم مي تونستم بشم امام ... ؟ آخه من كه فرزند اون افراد نبودم و در ان شرايط نبودم ... آيا اين مخالف عدل خدا نيست؟ شايد اگه من فرزند امام علي(ع) و حضرت فاطمه(س) بود من هم مي شدم امام سعيد ... اين موضوع چگونه قابل توجيح هست؟

پاسخ:

اين ادّعا كه همه ي انسان در اصل خلقتشان يكسانند و همه ي انسانها در يك مرتبه ي وجودي خلق شده اند، اگر چه باوري است مشهور بين عوام، امّا در حقيقت هم با براهين عقلي فلسفي در تعارض است هم با متن دهها و بلكه صدها حديث صحيح السند. چون از منظر عقلي، وجود، ذاتاً داراي مراتب مي باشد، و هر موجودي نيز مرتبه اي از وجود است. لذا محال است حتّي دو موجود در اصل خلقتشان داراي مرتبه ي وجودي يكسان باشند. در احاديث اهل بيت(ع) نيز با صراحت بيان شده كه وجود نوري رسول الله(ص)، اوّلين و برترين مخلوق خداست؛ بعد از آن، نور علي(ع) مي باشد. در رتبه ي سوم، نور حضرت زهرا(س) و در مرتبه ي بعدي امام حسن و امام حسين(ع) و در مراتب بعدي، باقي اهل بيت(ع)؛ و بعد از ايشان، وجود نوري انبياء(ع) به ترتيب مقاماتشان؛ و بعد از ايشان برخي از انسانها و ملائك و... .

همچنين در روايات اهل بيت(ع) با صراحت تمام بيان شده كه فرزند حاصل از زنا، ذاتاً در مراتب پايين وجود است؛ و هيچگاه به بهشت انسانهاي حلال زاده داخل نمي شود؛ بلكه اگر اهل صلاح باشد ـ كه به ندرت چنين مي شود ـ در بهشتي غير از بهشت انسانهاي حلال زاده مستقرّ مي شود كه مادون بهشت افراد حلال زاده و مافوق جهنّم است.

همچنين چگونه اين معلّم شما چنين سستي را بافته است؛ حال آنكه با چشم خود مي بينيم كه افرادي مادر زادي ديوانه متولّد مي شوند يا عقب مانده ي ذهني اند و حتّي نمي توانند در حدّ يك كودك ده ساله كمال وجودي كسب كنند كجا رسد كه توان پيغمبر شدن داشته باشند. آيا امري به اين روشني جاي انكار دارد؟!

آيا حضرت عيسي(ع) كه به محض تولّد سخن مي گويد و خود را پيغمبر و صاحب كتاب داراي مقام عبد اللّهي مي خواند، با من و شما برابر است؟! آيا حضرت موسي(ع) که قبل از تولّدش آوازه ي نبوّتش جهان را گرفته با من و شما برابر است؟! آيا امام حسين(ع) که در روز نخست تولّدش به معراج مي رود، با من و شما برابر است؟! « ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ــــ شما را چه مى‏شود؟! چگونه داورى مى‏كنيد؟!» (القلم:36)

حاصل بحث آنكه:

انسانها در اصل خلقتشان با هم تفاوت دارند؛ كما اينكه تك تك موجودات چنين هستند؛ و طبق براهين عقلي، هيچ موجودي در اصل خلقتش با موجود ديگر برابر نيست؛ و محال هم هست كه برابر باشد.

 

2ـ امّا عدل الهي

ظلم و عدل در مورد خدا از دو زاويه قابل بررسي است؛ يكي در اصل خلقت موجودات و عطاي قبل از حساب ، و ديگري در حساب رسي اعمال آنها.

 

الف. ظلم در اصل خلقت براي خدا فرض ندارد.

اساساً در اصل خلقت، چگونه مي توانيد ظلم را در مورد خدا فرض نماييد؟!! اگر شما حقّي بر كسي داشته باشيد و آن كس حقّ شما را اداء ننمايد ، ظالم شمرده مي شود. حال چگونه فرض مي كنيد كه كسي بر خدا حقّي دارد. مخلوقات اصل وجودشان را از خدا دارند ، كجا رسد قدّ و قواره و ثروت و دست و پايشان را. اگر خدا بدهد احسان نموده و اگر ندهد بدهكار كسي نمي شود. اگر بنده ـ كه بدهكار شما و بدهكار برادر شما نيستم ـ يك ميليون تومان به شما بدهم و دو ميليون تومان هم به برادر كوچكتر شما بدهم ، آيا شما حقّ اعتراض داريد؟!! يا اگر از آن يك ميليون كه داده ام نصفش را بگيرم شما حقّ داريد اعتراض نماييد؟! روشن است كه در هيچكدام از اين حالات ، حقّ اعتراض نخواهيد داشت ؛ بلكه برعكس بايد تشكّر هم بكنيد. امّا عجيب اين است كه شما در هر دو حالت ناراحت خواهيد شد ؛ بخصوص در حالت دوم. بلي اگر فقط به شما صد هزار تومان مي دادم خوشحال مي شديد ؛ ولي وقتي به ديگري ـ كه كوچكتر از شماست ـ دو ميليون بدهم و به شما يك ميليون ، دلخور مي شويد و احساس مي كنيد كه خلاف عدالتي رخ داده است.

حاصل كلام اينكه اساساً كسي در اصل خلقت و در دادن و ندادن دنيوي بر خدا حقّي ندارد تا خدا به سبب ندادن آن ظالم شمرده شود. پس آنكه مثلاً يك پا دارد ، بايد آن را احسان خدا بداند و اگر دو پا دارد باز بايد آن را احسان خدا شمرد. اگر دو واحد عقل دارد، به احسان خداست؛ اگر هم هزار واحد عقل دارد باز به احسان خداست. لذا اگر خدا آنچه را هم كه داده پس بگيرد باز كسي حقّ اعتراض ندارد. چون چيزي را گرفته كه براي خودش است.

 

ب. عدل جزايي خدا

خداوند متعال در امر حساب رسي آخرت با همه به صورت يكسان و به مساوات برخورد نمي كند؛ بلكه از هر كسي به تناسب رتبه ي وجوديش و امكاناتي كه به او داده شده بود، حساب مي كشد.

مساوات به معني عدالت نيست ؛ بلكه مساوات گاه از مصاديق عدل است و گاه از مصاديق ظلم. براي مثال اگر پدري براي فرزند دوازده ساله اش كفش مناسبي خريد و عين همان كفش را با همان اندازه براي فرزند پنج ساله اش هم خريد ، ظلم نموده با اينكه رعايت مساوات كرده است. اگر معلّم ورزش به فرد بلند قدّي كه دو متر پرش نموده بيست داد و به فرد كوتاه قدّي كه صد و هشتاد سانتي متر پريده 18 داد ، ظلم نموده ؛ چرا كه انتظار پرش دو متري از فرد كوتاه قدّ ، انتظار نامعقولي است. پس در عدالت جزايي تناسب را بايد مراعات نمود نه مساوات را. خداوند متعال نيز در پاداش دادن به افراد ، تناسب را مراعات مي كند نه مساوات را. لذا فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها ــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه گستره ي وجوديش تكليف نمى‏كند.»(البقرة:286) و فرمود: « لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها ــــ آنان كه امكانات وسيعى دارند، بايد از امكانات وسيع خود انفاق كنند و آنها كه تنگدستند، از آنچه كه خدا به آنها داده انفاق نمايند؛ خداوند هيچ كس را جز به تناسب آنچه كه به او داده تكليف نمى‏كند»(الطلاق:7)

آنكه فقير است در مقابل گرسنگان تكليف ندارد ؛ امّا اغنيا روز قيامت بايد جواب دهند كه چرا به گرسنگان رسيدگي نكرده اند. آنكه پا دارد مكلّف است كه دنبال خيلي از امور برود ، امّا بر آنكه فلج است چنين تكليفي نيست. آنكه هوش زيادي دارد ، تكليف دارد كه از هوشش براي پيشبرد اهداف الهي استفاده نمايد ، امّا افراد كم هوش چنين وظيفه اي ندارند. پس چنين نيست كه هر كه در اين دنيا اضافه دريافته نموده ، حقيقتاً خوشبخت باشد ؛ بلكه هر كه بامش بيش برفش بيشتر.

دقّت نماييد و جدّاً دقّت نماييد كه طبق منطق قرآني ، در اين دنيا هيچكس صاحب هيچ چيزي نيست ؛ باز هم تكرار مي كنم، در اين دنيا هيچكس صاحب هيچ چيزي نيست ، حتّي انسانها صاحب بدن خود هم نمي باشند ؛ بلكه همه ي امور دنيا صرفاً سوال امتحاني مي باشند. فقير با فقرش امتحان مي دهد و ثروتمند با ثروتش. انسان سالم با سلامتي اش و انسان بيمار با بيماري اش. اگر كسي خيال كند كه اشخاص حقيقتاً در دنيا صاحب چيزي شده اند، سخت گول شيطان را خوده است. در اين دنياي موقّت چند ساله، ما فقط در جلسه ي امتحانيم و سوالات هر كسي نيز متناسب با ساختار وجودي خود و متناسب با امكانات داده شده به اوست. دقّت فرماييد! سوال امتحاني، فقط ح.ادث خاصّ نيستند؛ بلكه حتّي نفس كشيدن و غذا خوردن و خوابيدن ما نيز امتحان است. آنها كه غير اين فكر مي كنند سخت فريفته ي شيطان شده اند. امتحان نيز فقط و فقط براي ترقّي وجودي و شكوفا گشتن استعدادهاي الهي در وجود انسان مي باشد. اگر كسي خود را شكوفا كرد، انسان الهي محشور مي شود و در غير اين صورت ، صورت اخروي او انسان الهي نخواهد نبود. ما را به خودمان سپرده و وسائل خودسازي ( تمام امور دنيا) را در اختيارمان گذاشته اند تا خود بسازيم.

پس قضاوت عجولانه نكنيم و فقط دنيا را نبينيم ؛ آن هم با نگاه غلط و شيطان زده، بلكه بايد بعد از ديدن مجموع دنيا و آخرت قضاوت نمود. خدا عادل است در كلّ هستي. لذا اگر كسي هستي را خلاصه نمود در دنياي چند روزه، بديهي است كه نخواهد توانست براي عدل خدا معنايي پيدا كند. و حقيقت اين است كه اكثر ما انسانها چنان در سلطه ي شيطان گرفتار شده ايم كه همه چيز را وارونه مي بينيم. آخرت را كه ابدي است در نظر نداريم ولي دنياي چند روزه در نظرمان جدّي است. حال آنكه هزاران سال در برابر ابديّت هيچ است كجا رسد هفتاد ، هشتاد سال.

« قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني‏ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين‏ ؛ إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصين‏ ـــ ( ابليس)گفت: پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من نيز زينت مي دهم براي آنها( بني آدم) در زمين، و همگى را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان مخلصت را » (الحجر: 39 و 40)

« زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنينَ وَ الْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ ـــ محبّت امور خواستني ، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهارپايان و زراعت، در نظر مردم زينت داده شده است. اينها متاع زندگى پست است؛ و نزد خداست‏ سرانجام نيك» (آل‏عمران:14)

« وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى‏ ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفينَ ما كانُوا يَعْمَلُون‏ ـــ هنگامى كه به انسان زياني رسد، ما را در حالى كه به پهلو خوابيده، يا نشسته، يا ايستاده است، مى‏خواند؛ امّا هنگامى كه ناراحتى را از او برطرف ساختيم، چنان مى‏رود كه گويى هرگز ما را براى حلّ مشكلى كه به او رسيده بود، نخوانده است. اين گونه زينت داده شده است‏ براى اسرافكاران، اعمالشان » (يونس:12)

« وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏ ــــ و هرگز چشمان خود را به نعمتهاى مادّى، كه به گروه‏هايى از آنان داده‏ايم، ميفكن! اينها شكوفه‏هاى زندگى دنياست؛ تا آنان را در آن بيازماييم؛ و روزى پروردگارت بهتر و پايدارتر است» (طه:131)

حاصل كلام آنكه:

خداوند متعال با صراحت تمام به بندگانش خبر داده كه دنيا جايي نيست كه در آن صاحب چيزي شود. شكوفه هاي اين دنيا در اين دنيا براي كسي ميوه نشده و نمي شود. چون خزان مرگ هر چه را كه در دنيا داده شده خشك خواهد نمود. پس واي به حال آنها كه به اين متاع عاريتي دل بسته اند و سوالات امتحاني را دارايي خود شمرده اند و غافل شده اند از اينكه اين سوالات پاسخ الهي مي طلبند.

 

3ـ تبعيض ظلم است امّا تفاوت نه.

توجّه داشته باشيد كه بين تفاوت و تبعيض ، فرق است. تبعيض آن است كه دو موجود ، استحقاق يكسان براي دريافت كمالي داشته باشند ، ولي عطا كننده ي كمال ، به يكي زيادتر يا كمتر از استحقاقش بدهد. امّا تفاوت آن است كه موجودي در اصل وجودش يا اوصاف وجودي اش با موجود ديگر اختلاف داشته باشد. براي مثال اگر يكي از دو كودك ، كه هر دو استعداد درس خواندن دارند ، اجازه ي تحصيل داشته باشد و ديگري نداشته باشد ، بين آنها تبعض واقع شده است؛ امّا اينكه برخي انسانها مذكّر و برخي ديگر مؤنّث شده اند يا يك موجود، انسان و ديگري ميمون و سومي درخت است ، تفاوت است نه تبعيض. و تفاوت لازمه ي وجود عالم است ، كه بدون آن ، عالمي نيز وجود نخواهد داشت.

با اين مقدّمه مي پردازيم به تفيصل مطلب.

پرسش حضرت عالي مبتني بر چندين پيش فرض است ؛ كه چه بسا خود حضرت عالي نيز هنگام طرح سوال ملتفت آنها نبوده ايد ، ولي به هر حال اين پرسش ، از جهت منطقي ، بر چنين پيش فرضهايي استوار مي باشد . برخي از اين پيش فرضها عبارتند از:

الف ـ خدا افزون بر وجود موجودات ، صفات و كمالاتي نيز به آنها داده است.

ب ـ تربيت و انتخاب خدا چيزي غير از خلقت اوست.

پ ـ صفات موجودات قابل انفكاك از آنهاست و هر شخصي بدون صفاتش مي تواند وجود داشته باشد.

ت ـ امكان وجود دو يا چند موجود كه رتبه ي وجودي يكسان يا كمالات يكسان داشته باشند ، موجود مي باشد.

ث ـ عدالت الهي به اين است كه به همه ي موجودات يك گونه وجود و يك سنخ كمالات اعطاء نمايد و الّا تبعيض مي شود كه از مصاديق ظلم مي باشد.

امّا بايد توجّه داشت كه اين پيش فرضها ، كه در ناخود آگاه بسياري از افراد موجود است ، از نظر حكما و براهين عقلي باطل مي باشند. زيرا:

خداوند متعال وجود محض است و از وجود محض جز وجود صادر نمي شود ؛ لذا خدا تنها و تنها وجود دهنده است و بس. پس چنين نيست كه خدا ابتدا كسي را بيافريند و بعد او را انسان قرار دهد و سپس خصوصيّاتي مثل معصوميّت يا عدالت يا ... به او بدهد. خداوند متعال صرفاً فيض وجود را گسترانده و وجود ، در ذات خود داراي مراتب مي باشد ؛ و خصوصيّات هر مرتبه از وجود نيز لازمه ي ذات آن مرتبه مي باشد. براي مثال چنين نيست كه خدا ابتدا عدد چهار يا سه را خلق كند و آنگاه يكي از آنها را زوج و ديگري را فرد قرار دهد ؛ بلكه زوج بودن ، لازمه ي ذات چهار و فرد بودن لازمه ي ذات عدد سه مي باشد ؛ بنا بر اين خلق عدد چهار و سه همان است و زوج و فرد بودن آنها همان.

پس كار خداوند متعال اين است كه بساط وجود را مي گستراند ؛ لكن وجود در ذات خود داراي مراتب متعدّدي است ؛ برخي مراتب آن ، انسان ، برخي ديگر گياه و مرتبه ي ديگري حيوان است. به عبارت ديگر ، از نگاه حكيمان الهي ، ما وجودها نداريم؛ بلكه وجود، يك حقيقت داراي مراتب است كه ما از مراتب گوناگون همان يك حقيقت، ماهيّات گوناگوني چون انسان و گياه و حيوان و جماد ، و امثال اين امور را انتزاع مي كنيم. با اين بيان اجمالي ، كه تفصيل آن با عنوان « تشكيك وجود » در كتب فلسفي بيان شده ، معلوم مي شود كه در هر مرتبه از وجود ، تنها و تنها يك فرد مي باشد ؛ چون طبق براهين حكما ، كه اينجا جاي ذكر آنها نيست ، تشخّص (شخص بودن هر موجودي ) به مرتبه ي وجود آن است نه به ويژگيهاي او مثل قدّ و رنگ و شكل و زمان و مكان و ... . بلكه خود اين ويژگيها نيز از لوازم تشخّص يك موجود بوده ، حكايت از رتبه ي وجودي او مي كنند. (ر.ك: بدايةالحكمة ، علّامه طباطبايي ، مرحله پنجم ، فصل هشتم )

شايد اين حقيقت متعالي را بتوان با مثالي آشنا روشنتر ساخت. اگر مراتب وجود را ـ به تسامح ـ مثل مراتب اعداد در نظر بگيريم ، آنگاه خواهيم ديد كه هر رقمي مرتبه ي خاصّي از عدد را به خود اختصاص داده و به خاطر واقع بودن در آن مرتبه ، صفات خاصّي را نيز دارا شده است ؛ و محال است عدد ديگري در جاي آن عدد قرار گيرد. براي مثال ، عدد سه محال است فرد نبوده زوج باشد ؛ چون لازمه ي مرتبه ي سوم عدد ، فرد بودن آن است ؛ كما اينكه محال است عدد چهار هم زوج نبوده فرد باشد ؛ يا محال است عدد چهار ، عدد اوِّل باشد كما اينكه محال است عدد هفت ، عدد اوّل نباشد. همچنين محال است عدد سه در عين اينكه خودش خودش مي باشد در جايگاه وجودي عدد چهار قرار گيرد ؛ ــ توجّه: بحث روي حقيقت اين اعداد است نه علائم قراردادي آنها كه در هر زباني متفاوت مي شود. ــ

به همين ترتيب در مراتب وجود نيز هر مرتبه اي خودش خودش است و محال است جاي دو مرتبه از وجود عوض شود ؛ در غير اين صورت اساساً چيزي به نام عالم خلقت وجود نمي داشت ، همانگونه كه اگر ممكن بود اعداد در جاي يكديگر بنشينند چيزي به نام اعداد و نظام رياضي پديدار نمي شد. تمام قوانين علم حساب و جبر ، با آن همه گستردگي و نظم شگفت ، ريشه در همين مراتب داشتن عدد و انحصار هر عدد به يك مرتبه ي خاصّ دارد و بس.

پس نتيجه مي گيريم كه پديد آمدن عالم خلقت و درست شدن نظام هستي به اين است كه هر موجودي از موجودات عالم ، تنها و تنها يك مرتبه ي مخصوص از وجود را به خود اختصاص دهند ، كه به واسطه ي اين امر ، هر موجودي صفات مخصوص به خود را نيز دارا مي شود و از همين رو محال است دو موجود از هر نظر يكسان باشند. و لازمه اين امر ، آن است كه موجودات در رتبه ي وجودي ، تفاوت ذاتي داشته باشند. از همين جا روشن مي شود كه نه تنها ميان انسانهاي عادي و انبياء و ائمه (ع) تفاوت مرتبه وجود دارد ، بلكه بين تك تك انسانها و بلكه بين تك تك موجودات عالم خلقت نيز ، تفاوت مرتبه حاكم است و هيچ موجودي در مرتبه ي وجودي موجود ديگر نيست ؛ تا آنجا كه حتّي دو الكترون يا دو پروتون نيز در يك رتبه از وجود قرار ندارند . لكن اين تفاوت مراتب تنها زماني قابل درك مي شود كه فاصله ي بين موجودات زياد باشد. براي مثال وقتي ائمه (ع) نسبت به يكديگر سنجيده مي شوند يا انبياء با هم مقايسه مي شوند يا انسانهاي عادي با هم مورد قياس قرار مي گيرند يا برخي حيوانات شبيه به هم ، در قياس با يكديگر واقع مي شوند ، تشخيص تفاوت رتبه ي وجودي آنها مشكل مي شود ؛ ولي اگر انبياء و ائمه را با افراد عادي ، يا انسانهاي عادي را با افراد عقب مانده ي ذهني ، يا افراد عقب مانده ي ذهني را با حيوانات ، يا حيواني مثل ميمون را با پروانه يا حيواني مثل پروانه را با گياه يا گياه را با جماد مقايسه كنيم ، تفاوت مراتب به وضوح و با كمك حسّ فهميده مي شود. البته اين حقيقت متعالي براهين عقلي خاصّ خود را هم در فلسفه ي اسلامي دارد كه اين مقال را مجال بيان آن نيست ؛ در اين باب فقط به همين جمله بسنده مي شود ، كه طبق اصالت وجود ، تشخّص موجودات به وجود آنهاست نه به ماهيّات جوهري يا عرضي آنها. همچنين در روايات اهل بيت (ع) شواهدي بر اين حقيقت وجود دارد كه به عنوان نمونه يك مورد آن ذكر مي شود.

« عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُول : لَوْ عَلِمَ النَّاسُ كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى هَذَا الْخَلْقَ لَمْ يَلُمْ أَحَدٌ أَحَداً- فَقُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ فَكَيْفَ ذَاكَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ أَجْزَاءً بَلَغَ بِهَا تِسْعَةً وَ أَرْبَعِينَ جُزْءاً ثُمَّ جَعَلَ الْأَجْزَاءَ أَعْشَاراً فَجَعَلَ الْجُزْءَ عَشْرَةَ أَعْشَارٍ ثُمَّ قَسَمَهُ بَيْنَ الْخَلْقِ فَجَعَلَ فِي رَجُلٍ عُشْرَ جُزْءٍ وَ فِي آخَرَ عُشْرَيْ جُزْءٍ حَتَّى بَلَغَ بِهِ جُزْءاً تَامّاً وَ فِي آخَرَ جُزْءاً وَ عُشْرَ جُزْءٍ وَ آخَرَ جُزْءاً وَ عُشْرَيْ جُزْءٍ وَ آخَرَ جُزْءاً وَ ثَلَاثَةَ أَعْشَارِ جُزْءٍ حَتَّى بَلَغَ بِهِ جُزْءَيْنِ تَامَّيْنِ ثُمَّ بِحِسَابِ ذَلِكَ حَتَّى بَلَغَ بِأَرْفَعِهِمْ تِسْعَةً وَ أَرْبَعِينَ جُزْءاً فَمَنْ لَمْ يَجْعَلْ فِيهِ إِلَّا عُشْرَ جُزْءٍ- لَمْ يَقْدِرْ عَلَى أَنْ يَكُونَ مِثْلَ صَاحِبِ الْعُشْرَيْنِ وَ كَذَلِكَ صَاحِبُ الْعُشْرَيْنِ لَا يَكُونُ مِثْلَ صَاحِبِ الثَّلَاثَةِ الْأَعْشَارِ وَ كَذَلِكَ مَنْ تَمَّ لَهُ جُزْءٌ لَا يَقْدِرُ عَلَى أَنْ يَكُونَ مِثْلَ صَاحِبِ الْجُزْءَيْنِ وَ لَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ هَذَا الْخَلْقَ عَلَى هَذَا لَمْ يَلُمْ أَحَدٌ أَحَدا ــــــــ شهاب گويد: شنيدم امام صادق عليه السّلام فرمود: اگر مردم مي دانستند كه خداى تبارك و تعالى اين مخلوق را چگونه آفريده ، هيچ كس ديگرى را سرزنش نمي كرد، عرض كردم: خدا صلاحت دهد مگر چگونه بوده است؟ فرمود: همانا خداى تبارك و تعالى اجزائى آفريد و آنها را تا 49 جزء رسانيد، سپس هر جزئى را ده بخش كرد (تا جمعا 490 بخش شد) آنگاه آنها را ميان مخلوق پخش كرد، و به مردى يك دهم جزء داد و به ديگرى دو دهم تا به يك جزء كامل رسانيد و به ديگرى يك جزء و يك دهم داد و به ديگرى يك جزء و دو دهم و به ديگرى يك جزء و سه دهم تا به دو جزء كامل رسانيد، سپس به همين حساب به آنها داد تا به عاليترين شان 49 جزء داد، پس كسى كه تنها يك دهم جزء دارد، نمي تواند مانند دو دهم جزء دار باشد و نيز آنكه دو دهم دارد مثل صاحب سه دهم نتواند بود و نيز كسى كه يك جزء كامل دارد، نمي تواند مانند داراى دو جزء باشد، و اگر مردم مي دانستند كه خداى عزّ و جلّ اين مخلوق را بر اين وضع آفريده هيچ كس ديگرى را سرزنش نمى‏كرد. »( كافي ،ج‏2 ،ص44 )

البته حضرت اينجا مطلب را با بردن در باب اعداد، به وجه كلّي بيان نموده است. چرا كه مخاطب، قدرت فهم بيش از آن را نداشت. امّا آنكه حكيم است مي داند، كه هر كدام از آن اجزاء نيز دوباره اجزائي دارند تا بي نهايت. لذا عملاً وجود بي نهايت مرتبه دارد.

حاصل كلام اينكه عالم خلقت دو رويه دارد ، يك رويه ي ظاهري و اعتباري كه آن را ماهيّات يا قالبهاي وجود مي گويند و اين همان چيزي است كه اكثر مردم با آن انس دارند ؛ و رويه ي باطني كه در آن رويه ، ديگر خبري از قالبها نبوده فقط و فقط وجود است. در رويه ي ظاهري و اعتباري ، چنين به نظر مي رسد كه همه ي موجودات در عرض همديگر قرار دارند و تنها صفات گوناگون آنهاست كه موجب جدايي آنها از يكديگر مي شود ؛ امّا در رويه ي وجودي عالم ، هيچ موجودي در عرض موجود ديگر نيست ، بلكه همه ي موجودات در يك سلسله ي طولي قرار گرفته اند و هر موجودي يك مرتبه از اين سلسله را اشغال نموده است ؛ مانند سلسله ي اعداد كه هر عددي جاي خاصّ خود را دارد ولي با اين حال ، بين هر عدد و ديگر اعداد نيز نسبتهاي ويژه اي وجود دارد. بر اين اساس ، محال است كه يك موجود در عين اينكه خودش خودش مي باشد در مرتبه ي ديگري از وجود قرار گيرد.

بنا بر اين ، اگر پاره اي از موجودات مثل گياهان رشد و نموّ دارند و پاره اي ديگر چون جمادات فاقد اين كمال مي باشند ، ناشي از جايگاه وجودي آنهاست. و اگر برخي از موجودات مثل حيوانات ، افزون بر رشد و نموّ ، اراده نيز دارند ، باز به علّت برتري رتبه ي وجودي آنهاست. همچنين اينكه طايفه اي از موجودات ، افزون بر صفات پيش گفته ، داراي عقل نيز مي باشند باز به خاطر رتبه ي وجودي آنهاست ؛ به همين نحو ، اينكه از بين همين عاقلها ، تعدادي داراي عصمت نيز مي باشند باز حاصل رتبه ي وجودي آنهاست. پس هر چه رتبه ي وجودي موجودي قويتر باشد ، به همان اندازه از اوصاف كمال افزونتر و قوي تري برخورادار بوده ، اوصاف وجودي اش به اوصاف الهي نزديكتر مي شود ؛ و آن كه در بالاترين مرتبه است خليفةالله اعظم خواهد شد.

اينجا ممكن است چند سوال خود نمايي كنند كه آنها را ذكر و در ضمن پاسخ به آنها بحث را پي مي گيريم.

1ـ چرا خداوندِ قادر متعال همه ي موجودات را در عاليترين حدّ وجود نيافريده است ؟

2ـ اگر هر انساني رتبه ي وجودي خاصّ خود را دارد ، پس چرا در برخي صفات مثل اختيار يا عاقل بودن با هم اشتراك دارند؟

3ـ اگر هر انساني رتبه ي وجودي مخصوص به خود را دارد ، پس تكامل و ترقّي وجودي چه معنايي دارد؟

4ـ اگر هر انساني رتبه ي وجودي خاصّ خود را دارد ، چرا همه ي انسانها يك گونه تكليف دارند و همه بايد از يك شريعت پيروي نمايند؟

5 ـ چگونه يك رتبه از وجود هم مي تواند مختار و مكلّف باشد هم معصوم از هر گناه و خطايي؟

6ـ چگونه رتبه ي برتر وجود مي تواند الگو و اسوه ي رتبه ي مادون وجود باشد؟ مگر نه اين است كه الگو بايد از سنخ الگوگيرنده باشد؟!

7ـ اگر كسي به خاطر رتبه ي وجودي خاصّش معصوم است ، پس عصمت براي او چه فضيلتي دارد؟

حال مي پردازيم به پاسخ تك تك اين پرسشها تا حقيقت مطالب پيش گفته بيشتر روشن گردد.

1ـ چرا خداوند قادر متعال همه ي موجودات را در عاليترين حدّ وجود نيافريده است ؟

اوّلاً: گفته شد كه خدا يك وجود بيش نيافريده است ؛ چرا كه طبق براهين فلسفي ــ كه مجال ذكرش نيست ــ از وجود واحد محض ، جز يك معلول محال است صادر شود ؛ و آن يك وجود كه از خدا صادر شده ، وجود كلّ عالم هستي است ؛ لكن اين وجود ، در ذات خود داراي مراتب مي باشد و هر مرتبه از آن اختصاص به يك موجود خاصّ دارد. پس با نظر به اينكه مخلوق تامّ الهي در حقيقت يك پيكر واحد به نام عالم خلقت است ، اساساً سوال از تبعيض مورد ندارد.

در اين نگاه ـ با اندكي تسامح ـ مي توان چنين گفت كه ، كلّ عالم ، مثل يك پيكر انساني است كه موجودات عالم ، اجزاء و اعضاء او هستند. بر اين اساس ، گفته مي شود: نبود يكي از موجودات با تمام مشخّصات منحصر به فرد خودش به معني نقص كلّ عالم است. تك تك ما انسانها نيز از اجزاء اين پيكره ي عظيم عالم هستيم ؛ لذا وجود ما هم با مشخّصات مخصوص به خودمان ، براي عالم ضروري است ؛ لكن نقش هر موجودي در عالم متفاوت با موجود ديگر است . برخي به منزله ي روح و جان عالمند ، برخي همچون قلب عالمند ، برخي ديگر بسان دست و پاي عالمند و برخي نيز چون مو و ناخن عالم مي باشند .از ديد عرفان و حكمت متعاليه ، انسان كامل ، روح و جان عالم و فرشتگان قواي وجودي او هستند كه عالم هستي را اداره مي كنند و مدبّرات امرند ؛ و عالم هستي به منزله ي بدن است نسبت به روح كلّي انسان كامل كه از آن تعبير مي شود به صادر اوّل. بنا بر اين ، اين سوال كه چرا خدا همه را در عاليترين حدّ وجود نيافريده؟ مثل اين است كه پرسيده شود: چرا خدا تمام اعضاء بدن را مغز نكرد؟ يا چرا خدا تمام اعضاء بدن را روح نيافريد؟ روشن است كه اگر خدا چنين مي كرد ديگر انساني در كار نبود. در آن صورت انسان تنها يك مغز داراي روح يا فقط صرف روح بود. پس اگر بنا بود خدا تمام اجزاء عالم را بسان هم بيافريند ، در آن صورت بايد يك موجود بدون مراتب و بدون اجزاء مي آفريد ؛ كه در آن صورت چيزي به نام عالم خلقت نيز وجود نداشت. پس عالم بودن عالم به همين تفاوتهاست.

ثانياً : اگر با نگاه جزء نگر نيز به عالم خلقت نگاه كنيم باز همان مشكل پيش گفته ظهور خواهد كرد. يعني اگر بنا بود كه خدا تك تك موجودات را در يك سطح وجودي بيافريند در آن صورت ديگري عالمي آفريده نمي شد بلكه تنها بايد يك موجود مي آفريد و آن يك موجود ، وجود پيامبر اكرم (ص) بود . چون اگر بنا بود همه در عاليترين حدّ وجودي باشند ، پس بايد همه از هر جهت عين پيامبر (ص) مي بودند و لازمه ي اين امر آن است كه همه ي موجودات بر هم منطبق شده و يك وجود شوند. همانگونه كه اگر بنا بود خدا همه ي اعداد را در يك رتبه قرار دهد در آن صورت ديگر عددي وجود نداشت ؛ چون عدد بودن عدد به اين است كه كثرت داشته باشد ؛ و كثرت زماني حاصل مي شود كه تفاوت وجود داشته باشد.

2ـ اگر هر انساني رتبه ي وجودي خاصّ خود را دارد ، پس چرا در برخي صفات مثل اختيار يا عاقل بودن با هم اشتراك دارند؟

بايد توجّه داشت كه وقتي گفته مي شود هر موجودي تنها يك مرتبه از وجود را اشغال كرده ، به اين معني نيست كه مثلاً مرتبه ي دهم وجود ، فاقد كمالات مرتبه ي نهم مي باشد ؛ بلكه هر مرتبه از وجود ، كمالات تمام مراتب پايين تر از خود را داراست ولي از نقايص آن منزّه مي باشد. لذا گياه تمام كمالات وجودي جمادات را دارا بوده ، افزون بر آنها داراي حيات و رشد و نموّ و توليد مثل نيز مي باشد. حيوان نيز در عين داشتن كمالات جمادات و گياهان ، داراي كمالي به نام حركت ارادي و شعور و احساس مي باشد. همچنين انسان ، همه ي كمالات موجودات مادون خود را داراست ولي افزون بر آنها از نفس عاقله نيز برخوردار است ؛ و تفاوت اساسي افراد انساني در شدّت و ضعف و نحوه ي ظهور همين نفس عاقله مي باشد. به عبارت ديگر ، نفس عاقله و ناطقه ي انساني مرتبه اي از وجود است كه خود داراي مراتب فراواني است و هر كسي در مرتبه اي از آن مستقرّ مي باشد. امّا انبياء و ائمه (ع) تمام كمالات جمادات و گياهان و حيوانات و انسانها را دارا بوده ، افزون بر آنها داراي نفس قدسيّه نيز مي باشند ، كه به واسطه ي آن داراي مقام عصمت بوده نائل به دريافت وحي يا الهام الهي مي شوند. و البته نفس قدسيّه نيز مراتبي دارد كه تفاوت مقام انبياء ناشي از آن مي باشد. « مفضل بن عمر گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم راجع به علم امام عليه السلام به آنچه كه در اطراف زمين است، با اينكه خودش در ميان اتاقى‏ نشسته و پرده‏اش انداخته است. فرمود: اى مفضل! خداى تبارك و تعالى در پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله پنج روح قرار داد: روح حيات كه با آن بجنبد و راه رود ؛ روح قوه كه با آن قيام و كوشش كند ؛ روح شهوت كه با آن بخورد و بياشامد و با زنان حلال خود نزديكى كند ؛ روح ايمان كه با آن ايمان آورد و عدالت ورزد ؛ روح القدس كه با آن بار نبوت را بر دارد. چون پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله وفات كند، روح القدس از او به امام منتقل شود و روح القدس خواب و غفلت و ياوه‏گرى و تكبّر ندارد ولي چهار روح ديگر خواب و غفلت و تكبر و ياوه‏گرى دارند و به وسيله روح القدس همه چيز درك مى‏شود.» (الكافي، ج‏1، ص272)

پس انبياء و ائمه (ع) به واسطه ي مرتبه ي خاصّ خودشان كه روح القدس است ، عصمت و علم غيب داشتند و به واسطه چهار روح ديگر ، با ديگران در صفات بشري شريك بودند. لذا فرمودند: « إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَي‏ ـــــ غير از اين نيست كه من هم بشرى هستم مثل شما كه به من وحى مى‏شود.» (الكهف:110) يعني در مراتب بشري با شما شريك ، ولي در مرتبه ي نبوّت از شما متمايزم.

پس هر آنچه از صفات كمال در جماد و گياه و حيوان است ، در انسان نيز وجود خواهد داشت و هر آنچه از كمالان در اين چهار گروه باشد ، در انبياء نيز خواهد بود. پس انبياء عاقلند همچون انسانها و اراده دارند مانند جنبندگان و اختيار دارند مانند همه ي موجودات عالم. چرا كه در منطق قرآن كريم تمام خلائق ، حتّي جمادات هم ، مختارند. « ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ ــــــ سپس به آسمان پرداخت، در حالى كه به صورت دود بود؛ به آن و به زمين فرمود: بياييد خواه از روى طاعت و رغبت و خواه از روي كراهت و بي رغبتي! آن دو گفتند: ما مى‏آييم از روى طاعت و رغبت.» (فصلت:11)

3ـ اگر هر انساني رتبه ي وجودي مخصوص به خود را دارد ، پس تكامل و ترقّي وجودي چه معنايي دارد؟

طبق حديثي كه پيشتر ذكر شد و نيز طبق آنچه از نظر حكما بيان شد ، محال است كسي بتواند فراتر از رتبه ي وجودي خويش ترقّي نمايد ؛ همانگونه كه محال است عدد چهار با حفظ هويّت خويش در رتبه ي وجودي عدد پنج قرار گيرد. امّا بايد توجّه داشت كه:

اوّلاً هر انساني داراي مراتب تمام موجودات مادون خويش ـ از جماد و گياه و حيوان ـ نيز مي باشد.

ثانياً خودِ رتبه ي انساني داراي مراتب فراواني است كه هر انساني مرتبه اي از آن را اشغال مي كند ؛ بنا بر اين ، براي مثال اگر مرتبه ي كسي رتبه ي دهم انساني است ، او نُه مرتبه ي زيرين خود را هم خواهد داشت.

ثالثاً بايد دانست كه انسان در بدو خلقت دنيايي خويش ، تمام مراتب خود را به صورت بالفعل دارا نيست ؛ انسان ابتدا مادّه اي غذايي در بدن والدين خود بوده جماد است ، سپس تبديل به نطفه شده صورت گياهي مي يابد و به مرور ترقّي وجودي يافته به مرحله ي حيات حيواني مي رسد و به تدريج با بالفعل نمودن قواي عقلي خود به وادي انساني قدم مي گذارد و مراتب انساني خود را طيّ مي كند ؛ لكن هر كسي در اين سير انساني ، كه همراه با اختيار مي باشد ، تنها تا سقف مرتبه ي وجودي خود مي تواند صعود نمايد ؛ و فراتر از آن را نه ادراك مي كند و نه مي تواند به آن صعود نمايد. البته بايد توجّه داشت كه اگر شخصي به اوج مرتبه ي وجودي خود برسد در حدّ خود انسان كامل ، خليفةالله و معصوم خواهد بود. چرا كه حدّ اقلّ سقف صعود انساني ، مرتبه فرشتگان مي باشد ؛ و البته برخي فراتر از فرشتگان نيز راه داشته ، سير اسمائي دارند.

بر اين اساس آنكه در رتبه ي پايين وجود قرار دارد ، محال است كمال وجودي رتبه ي برتر از خود را دريابد. و آنكه چيزي را درك نمي كند محال است بتواند آن را طلب نمايد ؛ چون طلب وقتي معني دارد كه انسان بداند چه چيزي را طلب مي كند. اين حقيقتي است كه خود اهل بيت (ع) نيز به انحاء گوناگون بر آن صحّه گذاشته حقيقت وجودي خود را برتر از ادراك مردمان دانسته اند. بر اين مبنا ، براي افراد عادي محال است مقام اميرالمومنين (ع) و ديگر ائمه و انبياء را ادراك و آن را طلب نمايند. پس آنچه ما از اين وجودات مقدّسه ادراك و آن را طلب مي كنيم ، در حقيقت ، مرتبه ي حقيقي خودمان است كه بالقوّه آن را دارا ولي بالفعل فاقد آن هستيم. از اين جهت است كه انسان كامل ، اسوه و غايت همگان است ؛ چون او مرتبه ي عالي همگان را داراست و هر كه به نهايت درجه ي وجود خود برسد به اندازه ي سعه ي وجودي خود با انسان كامل متّحد مي شود. لذا فرمودند: « سلمانُ مِنّا اهل البيت ـــ سلمان از ما اهل بيت است». پس اگر ما توان آن را داريم كه درجاتي از عصمت ائمه (ع) را ادراك نماييم ، اين بدان معناست كه در رتبه ي وجودي ما چنان حقيقتي تعبيه شده است و ما بايد بدان برسيم ؛ و اگر اينجا نشد در عالمي ديگر بدان دست خواهيم يافت ؛ و البته اگر كسي قادر به ادراك چنان مرتبه اي از وجود نيست روشن است كه در هيچ عالمي نيز بدان نخواهد رسيد ، همانگونه كه بسياري از موجودات عالم ، همچون جمادات و گياهان و حيوانات از درك اين حقايق محرومند.

4ـ اگر هر انساني رتبه ي وجودي خاصّ خود را دارد ، چرا همه ي انسانها يك گونه تكليف دارند و همه بايد از يك شريعت پيروي نمايند؟

قرآن كريم و شريعت الهي در حقيقت ظهور تدويني وجود انسان كامل مي باشد ؛ به تعبير ديگر ، دين الهي ، نقشه ي وجودي خليفةالله في الارض است. و پيشتر گفته شد كه انسان كامل ، كمالات وجودي تك تك موجودات را داراست. بنا بر اين ، نقشه ي وجودي تك تك مراتب انساني نيز در قرآن كريم و دين الهي موجود است. لذا قرآن كريم و دين الهي نيز ، در ذات خود داراي مراتب بوده ، به تعداد رتبه ي انسانها باطن دارد. پس اگر چه همه ي انسانها مكلّف به يك دين و يك كتاب هستند ولي چنين نيست كه همگان مكلّف به تمام مراتب دين نيز باشند ؛ بلكه هر كسي مكلّف به آن مرتبه ي مخصوص به خود مي باشد. لذا خداوند متعال فرمود: « وَ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُون ـــــ و ما هيچ كس را مكلّف نمي كنيم مگر به اندازه وسع و گنجايش او ؛ و نزد ما كتابى است كه به حق سخن مى‏گويد؛ و به آنان هيچ ستمى نمى‏شود.» (المؤمنون:62) ؛ يعني خدا بسته به سعه ي وجودي هر شخصي از او تكليف مطالبه مي كند. به تعبير ديگر خدا از هر كسي مي خواهد كه تا سقف وجودي خود صعود نمايد و الّا مغبون و زيانكار خواهد بود.

5 ـ چگونه يك رتبه از وجود هم مي تواند مختار و مكلّف باشد هم معصوم از هر گناه و خطايي؟

پيشتر گفته شد كه اوصاف خاصّ وجود مثل اختيار و علم و حيات منحصر به مرتبه ي خاصّي از وجود نيستند ، بلكه در تمام مراتب وجود ، ظهور دارند. اين منطق قرآن كريم و نظرگاه حكماي الهي است ؛ لذا در آيات الهي ، به وضوح تمام ، اشاراتي بر علم داشتن ، مختار بودن و حيّ بودن موجودات به ظاهر بي جان شده است. پس اين اوصاف در تمام مراتب وجود ، از خداوند متعال گرفته تا پايين ترين مراتب وجود ، سريان دارند. لكن اين اوصاف در هر موجودي به اندازه ي مرتبه ي وجودي همان موجود بوده و ظهوراتي متناسب با همان مرتبه دارند. البته بايد توجّه داشت كه افراد عادي ـ كه قادر به شهود وجود نيستند ـ خودِ اين اوصاف را در موجودات مشاهده نمي كنند ، بلكه علائم آن را رصد مي نمايند. ما در جمادات هيچ علامتي از زنده بودن ، اختيار داشتن و علم و شعور نمي يابيم ؛ و اگر قرآن كريم و اهل بصيرت ، به وجود چنين اوصافي در جمادات گواهي نمي دادند و براهين عقلي آنها را اثبات نمي كردند ما راهي براي فهم آن نداشتيم. امّا در گياهان علائم حيات را تا حدودي مي توان دريافت ، امّا علائم شعور و اختيار آنها را بدون دقّت علمي نمي توان مشاهده نمود ؛ لكن با دقّت علمي درك مي كنيم كه گياهان نيز مراتبي از ادراك را داشته و به محرّكهاي بيروني پاسخ مي دهند و همچنين ديده مي شود كه بين نور و تاريكي يا بين خاك غني از مواد يا خاك فقير ، انتخاب مي كنند و شاخه هاي خود را به سمت نور و ريشه هاي خود را به جهت خاك مناسب گسترش مي دهند. امّا در حيوانات ، علائم حيات و علم و اختيار با وضوح بسيار بيشتري قابل درك مي باشد ؛ لكن علم آنها عمدتاً علم جزئي است و درست و غلط بودن در آن چندان مطرح نيست. اختيار آنها نيز در حدّ حيواني مي باشد و به واسطه ي آن ، افعال ارادي حيوان به دو گونه ي افعال مفيد و مضرّ و نيز افعال همراه با رغبت و افعال توأم با كراهت تقسيم مي شود ؛ ولي هيچگاه افعال آنها وصف حقّ و باطل را به خود نمي گيرد. امّا در وجود بشر ، به خاطر وجود قواي حيواني از يك سو و قواي خاصّ انساني از سوي ديگر ،اختيار به شكلّ خاصّي ظهور كرده ، موجب مي شود كه افعال ارادي انسان به دو گروه حقّ و باطل تقسيم شوند ؛ و به همين سبب نيز انسان قابليّت امر و نهي و تكليف را پيدا نموده است. علم انسان نيز در حضور عقل به صورت علم كلّي در آمده و متّصف به درست و نادرست و حقّ و باطل مي شود. امّا در ملائك كه فاقد قواي حيواني بوده ، هم سنخ روح و عقل انسان مي باشند ، درست و غلط و حقّ و باطل بي معني است و تمام علم و اختيار آنها حقّ محض بوده ، منزّه از باطل مي باشد ؛ لذا تكليفي نيز ندارند. امّا انبياء (ع) از آن جهت كه بشرند ، هم درست و غلط در موردشان معني دارد هم حقّ و باطل ، هم تكليف ؛ امّا از آن جهت كه نفس قدسيّه ي فوق ملكي بر وجودشان حكومت مي كند ، علمشان همواره حقّ و اختيارشان نيز هميشه در مسير حقّ مي باشد و محال است باطل را اختيار نمايند. امّا عملشان به دين الهي نظير عمل افراد عادي نيست. اعمال ديني افراد عادي ـ اگر چه عارف باشند ـ يا از سر ترس از عذاب است يا به طمع ثواب آخرت يا طمع براي رسيدن به كمال مطلوب ؛ امّا انسان كامل كه تمام مراتب وجودي خود را طيّ نموده ، نه از ترس عذاب عبادت مي كند ، نه طمع بهشت يا كمال مطلوب دارد ؛ بلكه چون عبد بوده ، متّحد با تمام حقيقت دين الهي مي باشد ، عبوديّت خويش را ، كه كمال وي است ، اظهار مي نمايد. لذا او همانطور كه مرتبه ي خاصّي از علم و اختيار را داراست كه علائم و ظهورات آن ، متفاوت با علائم و ظهورات علم و اختيار بشر عادي است ، تكليف او نيز مرتبه ي ويژه اي از تكليف مي باشد كه تفاوتهايي با مرتبه ي عادي تكليف دارد. لكن در بعد ظاهري از نبيّ خاتم گرفته تا يك تازه بالغ يا تازه مسلمان ، همه بايد از يك دستور العمل پيروي نمايند. پس چنين نيست كه انسان كامل مختار يا مكلّف نباشد ؛ لكن اختيار او به خاطر رهيدن از بند غير خدا ، به هيچ چيزي جز خدا تعلّق نمي گيرد و عمق تكليف او نيز فراتر از آن است كه در ادراك بشر عادي بگنجد.

امّا اينكه برخي گفته اند: اختيار يعني امكان انجام دادن يا انجام ندادن يك فعل ؛ در حقيقت نوعي خلط بين حقيقت اختيار و علائم و ظهورات آن مي باشد. به قول جناب مولوي: « اين كه گويي اين كنم يا آن كنم ــــ خود دليل اختيار است اي صنم .» آري ، امكان انجام دادن يا انجام ندادن يك فعل ، از علائم اختيار در رتبه ي انساني و شاهد و دليل وجود آن است نه حقيقت آن. اختيار از نظر حكما ، امري وجودي و از اوصاف وجود بوده در تمام هستي ساري و جاري است و مثل ديگر اوصاف عامّ وجود ، نظير حيات و علم ، غير قابل تعريف مي باشد.

6ـ چگونه رتبه ي برتر وجود مي تواند الگو و اسوه ي رتبه ي مادون وجود باشد؟ مگر نه اين است كه الگو بايد از سنخ الگوگيرنده باشد؟!

اين كه الگو بايد از سنخ الگوگيرنده باشد ، درست است ؛ امّا نه به اين معني كه الگو بايد در رتبه ي وجودي الگوگيرنده باشد ؛ بلكه از شرائط الگو اين است كه بايد در رتبه ي وجودي برتري نسبت به الگوگيرنده باشد تا الگو گيرنده بتواند تمام كمالات خود را ، كه هنوز كسب نكرده ، در آيينه ي وجود الگوي خويش ببيند. پس اسوه ي تمام انسانها بايد كسي باشد كه كمالات آنها را يكجا و به نحو بالفعل داشته باشد ؛ و چنين كسي همان نبي يا امام معصوم مي باشد كه همه مي توانند سقف صعود انساني خودشان را در مراتب هستي ، در آيينه ي وجود او مشاهده نموده ، آن را طلب نمايند.

7ـ اگر كسي به خاطر رتبه ي وجودي خاصّش معصوم است ، پس عصمت براي او چه فضيلتي دارد؟

برخي چنين خيال كرده اند كه هر كمالي كه با كسب به دست نيايد ، ارزش و فضيلت نمي باشد ؛ غافل از آنكه كمال در ذات خود فضيلت است و نحوه ي به دست آمدن آن مهمّ نيست. آيا آنكه ذاتاً زيباست با آنكه زيبا نيست ، يكسانند؟ روشن است كه يكسان نيستند. زيبايي ذاتاً خواستني است ، چه كسبي باشد و چه ذاتي. ملائك عظام ، كمالات خود را كسب نكرده اند ؛ خداوند متعال نيز كمالش را كسب نكرده است ؛ پس آيا خدا و ملائكش فضيلتي ندارند؟ انسان ذاتاً از حيوانات و گياهان و جمادات برتر است ، پس آيا مي توان گفت كه انسان فضيلتي بر حيوانات و گياهان و جمادات ندارد؟ روشن است كه انسان افضل از حيوان و گياه و جماد مي باشد ، اگر چه انسانيّت خود را كسب نكرده است. اساساً بايد دانست كه فضيلت و كمال ، دو اسم براي يك حقيقت مي باشند ؛ لذا هر جا كمالي است ، فضيلت نيز حضور دارد.