(2/100160421)

پرسش:با عرض سلام

در ابتدا بايد بگويم كه خود من به مسئله ي تناسخ اعتقادي ندارم اما اشخاصي هستند مانند يكي از آشنايان به اين امر اصرار و اعتقاد دارد و من هم نتوانسته ام او را قانع كنم . ايشان مطلبي براي من فرستاده كه با عرض معذرت از بلندي متن از شما مي خواهم در اين مورد پاسخ فرماييد . و ديگر اين كه مورد در باره اينكه در اسلام داريم افراد بد پس از مرگ وارد مرحله ي دوزخي شده و دچار عذاب مي شوند البته اين مورد در باره افراد شقي و كافر است و افراد مؤمن نيز وارد بهشت برزخي مي گردند . و باقي افراد كه اعمالشان نه خيلي خوب و نه خيلي بد است در قبر به حالت خواب برزخي هستند تا زماني كه عالم قيامت بپا مي شود .با توجه به تماس با ارواح توسط دانشمندان و حضور ارواح در خواب و ارتباط با افراد مي توان استنباط نمود كه ارواح پس از مرگ وارد جهان هاي عالم روحي مي گردند چنانكه در سايت بهشت زهرا نيز مقاله اي در اين زمينه آمده است . حال چگونه مي توان حالت خواب برزخي و خاموشي تا قيامت را براي افراد داراي اعمال بينابين تفسير نمود .

حال به چند نمونه از موارد تناسخ در مورد سؤال اول اشاره مي كنم .

آدميان هنگامي كه هيپنوتيزم مي شوند، اغلب چيزي را به ياد مي آورند كه ظاهرا خاطره ي وجودهاي قبلي است. بررسي ها نشان داده كه بيش از 90 درصد كساني كه مورد هيپنوتيزم قرار گرفته اند، قادرند اين خاطرات را به ياد آورند. اين پديده را به طور وسيعي حتي خود شكاكين نيز تاييد كرده اند. براي مثال، كتاب درسي روانپزشكي بنام ضربه، جذبه، و استحاله مدام به هيپنودرمان هاي تازه كار اخطار مي كند كه اگر خاطراتي از اين دست در بيماران هيپنوتيزم شده، خود به خود ظاهر شد، تعجب نكنند.

مفهوم اين ايده البته بسيار مورد جدل قرار گرفته است. بسياري از پژوهشگران استدلال مي كنند كه خاطراتي از اين دست در بيماران هيپنوتيزم شده چيزي جز خيالبافي و ساخته ي ذهن ناخودآگاه نيست؛ و هيچ شكي در اين نيست كه گاه واقعا چنين است، بخصوص اگر جلسه ي هيپنوتيزم را يك هيپنوتيزم كننده ي تازه كار برگزار كند كه نداند چه سوالهايي لازم است تا فرد هيپنوتيزم شده را به سوي خيالپردازيها و تصاوير خيالي سوق ندهد. ولي در عين حال موارد بيشماري نيز گزارش شده است كه در آن افرادي تحت هدايت حرفه اي ها و افراد ماهر، خاطراتي را برشمرده اند كه به نظر نمي آيد حاصل خيالبافي ها باشد. شواهدي كه آقاي ويتون گرد آورده است در اين دسته مي گنجد.

دكتر ويتون جهت به راه انداختن پژوهش هايش حدود سي نفر را گرد هم آورد، از قشرهاي مختلف جامعه، از راننده هاي كاميون تا دانشمندان علوم رايانه اي و پاره اي از معتقدان به پديده ي تناسخ و پاره اي نامعتقدان به آن. سپس همگي را جداگانه و يك به يك هيپنوتيزم كرد، و روزهاي متمادي را صرف ثبت آنچه در مورد تجربيات وجودهاي پيشين خود مي گفتند كرد.

اطلاعات حاصله از هر جهت جالب توجه بود. يكي از وجوه مشترك جالب توجه ميان اين اطلاعات، ميزان همانندي تجارب شركت كنندگان بود. همگان از زندگي هاي بيشمار گذشته سخن گفتند، پاره اي بيست تا بيست و پنج مورد را برشمردند؛ گرچه ويتون كوشيد محدوديتي براي اين موارد قائل شود و آنها را تا وجودهاي غارنشين به عقب ببرد، يعني تا جايي كه ديگر يك دوره ي زندگي از دوره ي ديگر غير قابل تشخيص نبود. همه اظهار كردند كه براي روح، جنس زن و مرد علي السويه است، و بسياري دست كم يك بار هم كه شده زندگي جنس مخالف را تجربه كرده بودند. و همگي گفته بودند كه هدف زندگي تحول و تكامل يافتن و آموزش است و وجودهاي چندگانه اين فرآيند را آسان مي سازند.

ويتون در عين حال شواهدي يافت كه قويا نشان مي دادند كه تجربه هاي برشمرده واقعا در حيات گذشته روي داده بودند. يكي از ويژگي هاي غيرعادي اين تجربه ها اين بود كه خاطرات مي توانستند مجموعه ي گسترده اي از رويدادها و تجربياتي را توضيح دهند كه ظاهرا هيچ ربطي به زندگي كنوني آزمون شونده نداشت. مثلا روانشناسي كه در كانادا متولد و بزرگ شده بود، در زمان كودكي از لهجه ي بريتانيايي غير قابل فهمي برخوردار بود و نيز همواره از احتمال شكستن پاهايش مي ترسيد، و از پرواز هوايي نيز واهمه داشت؛ مشكل جويدن انگشتان دست داشت و نسبت به شكنجه، شيفتگي بيمارگونه اي داشت. به هنگام نوجواني تصوير گذرا و مبهمي از اين واقعه داشت كه به اتفاق يك افسر نازي در اتاقي است و آن هم بلافاصله پس از آنكه در طول يك آزمايش رانندگي پايش را بر پدالهاي اتوموبيل فشرده بود. او تحت هيپنوتيزم به ياد آورد كه خلباني انگليسي در جنگ جهاني دوم است و به هنگام پرواز بر فراز آلمان هواپيمايش مورد اصابت گلوله هاي دشمن قرار گرفته، كه يكي از آنها از بدنه گذشته و باعث جراحت و شكستگي پاي او شده است؛ و همين سبب شده كه كنترل پدالهاي پايي هواپيما را از دست دهد و چاره اي جز سقوط نداشته باشد. او بعدا اسير آلمان ها شده و جهت اخذ اطلاعات مورد شكنجه قرار گرفته و ناخنهايش را كشيده اند و اندكي بعد مرده است.

بسياري از داوطلبين هم در اثر تجديد خاطرات حيات گذشته ي خود از لحاظ رواني و جسماني عميقا درمان شدند و در باب زماني كه در قيد حيات بودند جزئيات تاريخي دقيقي ارائه دادند. برخي از آنها حتي به زبانهايي كاملا نا آشنا براي ديگران به سخن گفتن پرداختند. يكي از آنها كه دانشمندي 37 ساله و عالم در امور رفتاري بود، در حالي كه زندگي گذشته ي خود را به عنوان يك وايكينگ مرور مي كرد كلماتي را فرياد مي زد كه متخصصان زبانشناسي بعدا تشخيص دادند كه همان زبان نورس كهن است. و پس از آنكه همين مرد به زندگي گذشته ي يك ايراني باستان گردانده شد، شروع به نگارش خطوطي عنكبوتي به سبك عربي كرد كه كارشناس زبانهاي خاور نزديك آن را نمونه اي صحيح از خط پهلوي ساساني كه بين سالهاي 226 و 651 بعد از ميلاد مسيح متداول بوده است و بعدها منسوخ شده، شناسايي كرد.

اما حيرت آورترين كشف ويتون وقتي بود كه وي داوطلبان را به جايي موقت در ميان زندگي ها بازگرداند، جايي شگفت انگيز و آكنده از نور كه به مكان و زماني كه ما مي شناسيم ربطي نداشت. از ديدگاه داوطلبان، منظور از آوردن آنها به اين قلمرو اين بود كه اجازه پيدا كنند تا زندگي بعدي خود را برنامه ريزي كنند، يعني طرح حوادث مهم و موقعيت هايي را كه در آينده بر آنها واقع مي شد بريزند. اين فرآيند را نبايد نوعي تمرين در زمينه ي تحقق خيالها و افسانه ها دانست. ويتون دريافت كه وقتي افراد در اين قلمرو بين الحياتي قرار مي گيرند، به حالاتي غير عادي از آگاهي دست مي يابند كه در آن از حضور خود عميقا آگاه و از احساسي شديدا اخلاقي و عقلاني برخوردار مي شدند. افزون بر آن، در اين احوال، داوطلبان از توجيه كردن معايب و اشتباهات خود نيز بري بودند و با خويشتن در كمال صداقت روبرو مي شدند. جهت متمايز ساختن اين نوع آگاهي از هوشياري هر روزه و معمولي مان، ويتون اين هوشياري شديد ذهن را حالت وراهشياري مي نامد.

بنابراين وقتي داوطلبان اقدام به برنامه ريزي زندگي آينده ي خود مي كردند، تكليف اخلاقي خود را هم مد نظر داشتند. مثلا دلشان مي خواست همراه با كساني زاده شوند كه در زندگي قبليشان با آنها بدرفتاري كرده بودند تا اين بار بتوانند بديهايي را كه در حق آنان روا داشته بودند تلافي كنند. آنها نقشه ي برخوردهاي دلپذير با دوستان نزديك را مي كشيدند كه با آنها در طول زندگي هاي گوناگون رابطه هايي تواما دوست داشتني و مفيد برقرار كرده بودند، و رويدادهاي تصادفي را چنان برنامه ريزي مي كردند كه به نتايج و مقاصد ديگري دست يابند. يكي از آنها مي گفت كه به هنگام برنامه ريزي براي زندگي بعدي، وسيله اي ساعت گونه را در خيال مي ديده كه مي شد قسمت هاي خاصي را جهت كسب نتايج خاص بعدي در آن جاسازي كرد.

و اين نتايج هميشه دلپذير نبود. مثلا خانمي كه در سي و هفت سالگي مورد تجاوز قرار گرفته بود، وقتي خود را به حالت وراهشياري برد، آشكار ساخت كه در واقع وي، قبل از آنكه به اين تناسخ جديد پا بگذارد، واقعه را برنامه ريزي كرده بوده. اين خانم توضيح داد كه در آن سن و سال به تجربه ي يك واقعه ي تراژيك نياز داشته تا مجبور شود تمامي شكل و شمايل روح خود را تغيير دهد و بدين سان به درك عميق و مثبت تري نسبت به معناي زندگي نايل آيد.

يكي ديگر از مراجعان مردي بود كه بيماري كليوي تمام عمر به طور جدي زندگي او را تهديد مي كرد. وي اقرار كرد كه اين بيماري را از آن جهت برگزيده تا خود را به خاطر خطا و گناهان زندگي قبليش تنبيه كند. او در عين حال اظهار داشت كه از بيماري كليوي مردن جزو برنامه ي او نبوده، و قبل از ورود به اين حيات، ترتيبي داده كه با كسي يا چيزي ملاقات كند كه به او كمك كند اين واقعيت را به خاطر آورد و بدين سان او را قادر سازد تا هم بيماري جسمش را درمان كند و هم احساس گناهش را برطرف سازد. و درست طبق گفته هايش پس از آنكه جلسات درماني اش را با ويتون آغاز كرد، به تجربه ديد كه چطور به طور معجزه آسايي به بهبودي كامل رسيده است.

البته همه ي مراجعان آقاي ويتون چنين مشتاق دانستن آينده ي خود نبودند، آينده اي كه وجود وراهشيار و فراآگاه آنها برايشان رقم زده بود. پاره اي از آنها خاطرات خود را سانسور مي كردند و از ويتون مي خواستند كه پس از فرآيند هيپنوتيزم شدگي به آنها تعليماتي دهد تا نتوانند هيچ يك از مطالبي را كه به هنگام خلسه ي هيپنوتيزم گفته بودند به ياد آورند. چنان كه بعدا توضيح دادند، نمي خواستند وسوسه ي سر و كله زدن با نوشته هايي را داشته باشند كه نفس وراهشيارشان برايشان نگاشته بود.

تصورش هم حيرت آور است. آيا حقيقتا امكان پذير است كه ذهن ناخودآگاه ما نه تنها از خطوط كلي تقدير ما آگاه باشد، كه به واقع ما را در جهت تحقق يافتن آنها هم به تكاپو بيندازد؟ تنها تحقيقات آقاي ويتون نيست كه شاهد مدعاست. در بررسي آماري 28 مورد تصادف در راه آهن ايالات متحده، ويليام كاكس فراروانشناس به اين كشف نايل آمد كه در روزهاي تصادفات قطارها، تعداد مسافران به ميزان چشمگيري كمتر از ديگر روزهاي هفته هاي قبل بوده است.

يافته هاي كاكس نشان مي دهد كه ما شايد مدام به طور ناخودآگاه آينده را پيش بيني مي كنيم و بر مبناي اطلاعات دريافت شده تصميم مي گيريم كه از رويدادهاي ناگوار بري باشيم، و شايد بعضي ديگر نظير خانمي كه مي خواست تراژدي شخصي خود را تجربه كند، و يا مردي كه مايل بود همواره بيماري كليوي اش را تحمل كند، مي خواهند كه فقط موقعيت هاي منفي را تجربه كنند تا بتوانند مقاصد و طرح هاي ناخودآگاه ديگري را محقق سازند. ويتون مي گويد:

ما به دقت يا به طور تصادفي موقعيت ها و رخدادهاي زميني مان را بر مي گزينيم ... پيام پديده ي وراهشياري يا وراآگاهي اين است كه موقعيت زندگي هر موجود انساني نه اتفاقي و تصادفي است و نه بي جا و بي مورد. اگر به قضيه به طور عيني و از درون زندگي نگاه كنيم، مي بينيم كه هر تجربه ي انساني فقط درس ديگري است در كلاس درس عالم كيهاني.

 

مهم است به ياد داشته باشيم كه وجود دستورالعمل هاي ناخودآگاهي از اين دست به آن معنا نيست كه زندگي ما سفت و سخت از پيش مقدر شده است و تمامي سرنوشت ها اجتناب ناپذير است. اين كه بسياري از مراجعان ويتون از او مي خواستند كاري كند كه آنها نتوانند گفته هاي خود را در شرايط هيپنوتيزم شدن به ياد آورند باز هم نشان مي دهد كه تنها مي توان خطوط كلي آينده را آن هم به طور تقريبي دريافت، يافته اي كه كماكان تابع تغييرات است.

ويتون تنها پژوهشگري نيست كه در زمينه ي تحقيقات پديده ي تناسخ شواهدي گردآوري كرد تا ثابت كند كه ضمير ناخودآگاه ما در تشكيل حيات ما بيش از آنچه مي پنداريم دست دارد. جز او، دكتر آيان استيونسون، استاد روانپزشكي دانشكده ي پزشكي دانشگاه ويرجينيا نيز هست، كه به جاي استفاده از هيپنوتيزم، با كودكاني كه خود به خود وجودهاي گذشته ي خود را به ياد مي آوردند گفتگو كرد و بيش از سي سال به اين كار ادامه داد و هزاران مورد را در سرتاسر كره ي زمين جمع آوري كرد و مورد تجزيه و تحليل قرار داد.

طبق نظريه ي استيونسون، در ميان اطفال يادآوري خود به خودي زندگي گذشته موردي نسبتا همگاني است و چنان مرسوم است كه تعداد مواردي كه قابل توجه و بررسي است بسيار بيش از ظرفيت كاري و تعداد كارمندان اوست. معمولا اطفال 2 تا 4 ساله هستند كه درباره ي زندگي ديگري سخن مي گويند و اغلب مواردي را به ياد مي آورند كه بسيار خاص و استثنايي است؛ از جمله اسامي شان، اسامي افراد خانواده و دوستان، جايي كه زندگي مي كرده اند، و اينكه خانه شان به چه شكلي بوده و براي امرار معاش چه مي كرده اند، و چگونه مرده اند، و اطلاعات مبهمي در زمينه ي اينكه مثلا قبل از مردن پولهايشان را كجا پنهان كرده اند، و مواردي كه به قتل و كشتار منجر شده و گاه حتي اينكه قاتل چه كسي بوده. اغلب خاطرات اين كودكان چنان برخوردار از جزئيات جالب است كه استيونسون را قادر مي سازد هويت شخصيت گذشته شان را مشخص و تقريبا همه ي آنچه را كه اظهار داشته اند، ثابت كند. او حتي كودكان را به مكان هايي برده كه در گذشته آنجا تجسد يافته بودند، و ديده كه چگونه به راحتي ميان كوچه پس كوچه هاي غريب مي گردند و خانه هاي قبلي خود، متعلقات و حتي بستگان و آشنايان حيات گذشته شان را به درستي تشخيص مي دهند.

استيونسون نيز، نظير ويتون، داده هاي بيشماري را مبني بر وجود تناسخ جمع آوري كرده و تا كنون 6 مجلد از يافته هاي خود را به چاپ رسانده است. او مانند ويتون با دليل و مدرك دريافته كه ناخودآگاه ما در شكل دادن به ما انسان ها و تقديرمان نقشي بسيار بزرگ تر از آنچه مي پنداشتيم، داراست.

وي اين يافته ي ويتون را تاييد مي كند كه ما اغلب همراه با افرادي كه در هستيها يا وجودهاي پيشينمان مي شناخته ايم از نو زاده مي شويم، و آن نيروي هدايت كننده كه به گزينش هايمان شكل مي دهد نيز اغلب مهر و محبت يا احساس گناه و احساس مديون بودن به كسي يا چيزي است. و قبول دارد كه مسئوليت شخص ما تعيين كننده ي سرنوشت ماست نه شانس و اتفاق. او به اين نكته پي برده كه گرچه شرايط جسماني شخص از يك زندگي به زندگي بعدي مي تواند بسيار تغيير كند، اما رفتار و كردار، علايق، گرايش ها، و سرشت هر كس در هر زندگي ثابت و تغييرناپذير باقي مي ماند مگر اينكه خود شخص سعي در تغيير آنها داشته باشد.

استيونسون از همه ي اينها نتيجه مي گيرد كه نشانه هاي بيروني زندگي نيست كه مهم است، بلكه ويژگي دروني، شاديها، غمها و رشد و تحول دروني شخص است كه بيشترين اهميت را دارد.

بنابراين اگر بخواهيم بر اساس شواهد بدست آمده قضاوت كنيم، هيچ گونه قاضي بيروني ناظر بر اعمال ما و هيچ گونه هستي اي كه ما را بر طبق گريزهايمان از يك زندگي به زندگي ديگر جابجا كند وجود ندارد. اگر اين جهان، چنان كه كيتس شاعر مي پندارد وادي روح سازي است، ما نيز سازنده ي روح و جان خويشتنيم.

استيونسون در عين حال پديده اي را آشكار ساخته كه در بررسي هاي ويتون وجود ندارد، و آن كشف مدرك فوق العاده اي است دال بر قدرت ذهن ناخودآگاه در جهت تاثيرگذاري و تعيين حوادث و موقعيت هاي زندگيمان. او به اين كشف نايل آمده كه تجسد قبلي شخص مي تواند بر شكل و ساخت و ساز بدن جسماني كنوني اش تاثير بگذارد. مثلا دريافته كه كودكان برمه اي كه زندگي گذشته ي خود را به عنوان يك خلبان انگليسي يا آمريكايي نيروي هوايي به ياد مي آورند كه در جنگ بين المللي دوم بر فراز برمه هدف گلوله قرار گرفته و سرنگون شده است، همه ي آنها مو و پوست روشن تري نسبت به خواهر و برادر خود داشته اند.

وي مواردي يافته است كه در آنها ويژگي هاي مشخص چهره، پا، يا نقص عضو و ساير مشخصات بارز بدن از يك زندگي به زندگي ديگر منتقل شده است. از همه متداول تر زخم ها و جراحات جسماني است كه به صورت اثر زخم، لكه ي مادرزادي يا ماه گرفتگي به افراد بعدي منتقل مي شود. نمونه اش پسر بچه اي بود كه به ياد آورده بود در زندگي گذشته اش با بريدن گلويش او را به قتل رسانده اند، و هنوز هم دور و بر گردنش يك خط باريك قرمز نظير يك اثر زخم ديده مي شد. در نمونه اي ديگر، پسر بچه اي به ياد آورده بود در تجسد قبلي اش با شليك يك گلوله به مغزش خودكشي كرده، و هنوز هم در سرش دو اثر زخم يا ماه گرفتگي ديده مي شد كه مسير ورود و خروج گلوله را به خوبي نشان مي داد. و در يك مورد ديگر، جاي عمل جراحي فرد قبلي در اين يكي نيز به وضوح همراه با نقاط كوچك قرمز رنگ جاي سوزن جراحي ديده مي شد.

در واقع، استيونسون صدها مثال از اينگونه گرد آورد كه در 4 مجلد درباره ي بررسي و تحليل اين پديده به چاپ رسانيد. در بعضي از آنها حتي توانست گزارش هاي بيمارستاني يا كالبدشكافي اشخاص مرده را بدست آورد تا نشان دهد كه چنين جراحاتي نه تنها رخ داده كه درست در همان نقطه اي كه اثر زخم يا ماه گرفتگي نشان مي دهد واقع شده است. او معتقد است كه مشخصاتي از اين دست نه تنها به عنوان قوي ترين مدرك و دليل براي اثبات تناسخ به كار مي روند كه در عين حال نشان مي دهند كه در اينجا نوعي بدن غيرجسماني به صورت ميانجي در كار است كه در مقام حامل اين مشخصه ها ميان يك زندگي و زندگي بعدي در حركت است. او مي گويد:

به نظر مي آيد كه اثر زخم هاي بدن شخص قبلي مي بايد از خلال زندگي ها روي گونه اي بدن تداوم يافته، حمل شده باشد تا آن بدن نيز در نوع خود همچون نوعي قالب چاپي (كليشه) براي توليد علائم مادرزادي يا ماه گرفتگي ها يا عيب و نقص هايي كه بر زخم هاي بدن شخصيت قبلي است، روي بدن جديد عمل كند.

نظريه ي استيونسون درباره ي بدن انسان انعكاس دهنده ي اظهارات تيلر است مبني بر اينكه ميدان انرژي انساني، يك قالب هولوگرافيك است كه شكل و ساختار بدن جسماني را مشخص مي كند؛ به بياني ديگر، نوعي طرح اوليه ي سه بعدي است كه بدن جسماني حول و حوش آن شكل مي گيرد. به همين سان، كشفيات وي در زمينه ي علائم مادرزادي نيز اين ايده را تقويت مي كند كه ما قلبا و عميقا چيزي جز تصاوير يا ساخت و سازهاي هولوگرافيكي كه توسط انديشه آفريده شده اند نيستيم.

استيونسون در عين حال متذكر شده است كه تحقيقات وي نشان مي دهند كه ما خود آفريننده ي زندگي خود هستيم، و تا حدي نيز سازنده ي بدنهاي خود، و شركت ما در اين فرآيند چنان منفعلانه است كه به نظر مي آيد ما داوطلبانه آن را انتخاب نكرده ايم. لايه هاي عميق روان ما ظاهرا در اين گزينش ها موثرند، لايه هايي كه با جهان نامستتر بسيار در تماس است، يا همان طور كه استيونسون مي گويد، سطوحي از فعاليت ذهني كه بسي عميق تر از آنهايي است كه هضم غذاي ما را در معده تنظيم مي كنند، و تنفس عادي ما مي بايست حاكم بر اين فرآيندها باشد.

هر چند كه نتايجي كه استيونسون به دست مي آورد، اغلب غير عادي و غير سنتي است، شهرت او به عنوان محققي دقيق و ژرف بين باعث كسب حرمت و افتخار او در پاره اي محافل شده است. كشفيات وي در مجله هاي معتبر علمي نظير امريكن جورنال آو سايكياتري، جورنال آونروس اند منتال ديزيز، و اينترنشنال جورنال آو كامپرتيو سوسايولوژي به چاپ رسيده است. و در يكي از بررسي هاي كارهاي وي در مجله ي معتبر جورنال آو د امريكن مديكال اسوسيشن آمده است كه وي به نحوي طاقت فرسا و علمي، مجموعه اي كامل از نمونه ها و موارد خاص را برگزيد كه در آنها مدارك و شواهد مبني بر وجود تناسخ چنان فراوان است كه مشكل بتوان ناديده شان گرفت.

از اينكه پرسش هاي اينجانب خيلي طولاني بوده و وقتتان را مي گيرم پوزش مي خواهم اما بي صبرانه منتظر جواب از شما هستم و خيلي تشكر مي كنم با ارزوي سلامتي و توفيق براي شما .

 

پاسخ:

1ـ اينكه فرمودند: در حالت خواب خواهند بود، نه يعني چيزي نخواهند فهميد. حالت خواب، يعني حالت خواب ديدن. آنها نيز يا كابوس خواهند ديد يا رؤياهاي خوش. در برزخ، دو گونه بهشت و دو گونه جهنّم است؛ بهشت و جهنّم شخصي و بهشت و جهنّم عمومي، كه بسيار عظيمتر است. و اهل برزخ چهار دسته اند. آنها كه درجات بالاي ايمان را دارند، شبها در بهشت شخصي خود هستند و روزها به بهشت عمومي مي روند كه نامش دارالسلام است؛ و آن باطن اميرمؤمنان(ع) مي باشد، كه با قبرستان دارالسلام در نجف اشرف يك نحوه ارتباط وجودي دارد. آنها كه درجات بالاي بي ايماني و دشمني با حقّ را دارند، شبها در جهنّم شخصي خود هستند و روزها به جهنّم عمومي منتقل مي شوند كه باطن ائمة الكفر است. نام آن جهنّم، برهوت است، و با سرزمين برهوت در يمن، يك نحوه ارتباط وجودي دارد. بهشت و جهنّم شخصي افراد نيز با مدفن خودشان يك نحوه ارتباط وجودي دارد.

امّا آنها كه خوبند ولي درجات بالاي خوبي را ندارند، و انحرافاتي داشته اند، آنها در بهشت شخصي خود مي مانند و به بهشت عمومي نمي روند. آنها هم كه بدند ولي نه زياد، آنها هم در جهنّم شخصي خود مي مانند و به جهنّم عمومي نمي روند.

البته عدّه ي پنجمي نيز شايد باشند كه باطن مدفنشان نه بهشت باشد و نه جهنّم، كه چنين مواردي چندان يافت نمي شود. لذا اگر هم پيدا شوند، با فضل خدا به گروه سوم ملحق مي شوند البته بهشتشان رونق چنداني نخواهد داشت.

وقتي اهل بهشت شبها از بهشت عمومي به بهشت شخصي خود مراجعه مي كنند، بهشت شخصي آنها در قياس با بهشت عمومي، مثل خواب بهشت ديدن است. چون در قياس با آن بسيار ضعيفتر است. از اينرو آنهايي را كه دائماً در بهشت شخصي اند، گفته اند، در خواب مي باشند؛ يعني اينها گويي خواب بهشت را مي بينند. چون بهشت آنها در قياس با بهشت عمومي، در واقع مثل خواب ديدن است.

 

2ـ تناسخ

الف: آنچه در اين متن آمده، هيچ سنديّت علمي ندارد؛ و نزد اهل علم فاقد ارزش است. اين گونه مطالب روزنامه اي را فقط افرادي كه روحيه ي علمي ندارند و هر ادّعايي را باور مي كنند، مي توانند قبول كنند.

ب: ما در زمان بيداري نيز ممكن است صدها گونه زندگي را در ذهنمان آرزو كنيم؛ كه اين آرزوها در ذهن ما ثبت مي شوند و هنگام هيبنوتيزم خود را نشان مي دهند.

ج: اگر ما در حال بيداري به يك سخنراني به زبان بيگانه گوش دهيم، چيزي از آن متوجّه نمي شويم، امّا ذهن ناخودآگاه ما آن سخنراني را ضبط مي كند، لذا در حال هيبنوتيزيم برخي از ما مي توانيم تمام آن سخنراني را دوباره و عيناً بيان كنيم. حتّي ديده شده كه افرادي در حال هيبنوتيزم با مهارت بوروس لي حركات كونك فو را اجرا مي كنند، در حالي كه در عمرشان اين ورزش را تعليم نديده ام. امّا چرا مي توانند انجام دهند؟ چون فيلم آن را ديده اند. ما حتّي زندگي ديگران و موضوعات فيلمها را هم در ذهنمان ذخيره مي كنيم، و در حال هيبنوتيزم مي توانيم خودمان را جاي آن افراد بگذاريم و آن زندگي ها را بازگو كنيم.

د: امروزه مسأله اي در جهان علم مطرح است به نام تحقيق علمي و تحقيقات غرضمند.

بارها ديده شده كه برخي شركتهاي اقتصادي بزرگ، به برخي محقّقان پولهاي كلان داده اند كه به نفع آنها يك تحقيق جعلي را ارائه دهند. همچنين بارها ديده شده كه صاحبان برخي ايدئولوژي ها با ترتيب دادن تحقيقات جعلي، خواسته اند ايدئولوژي خود را علمي جلوه دهند. مطالب غير علمي اين نوشته نيز در واقع يك تحقيق علمي نيست؛ بلكه يك تحقيق نما است كه در مسير دين ستيزي غربي ها طرّاحي شده است. همانها كه عمري است به ما روغن نباتي سكته آور خورانده اند، همانها كه عمري است در قالب دارو به ما الكل خورانده اند ـ در نود درصد داروها الكل وجود دارد ـ همانها كه عمري است در قالب آدمس و نوشابه به ما الكل خورانده اند. همانها كه ظروف مسي و سفالي ما را گرفتند و آلومينيوم را جايگزينش نمودند كه منشاء صدها بيماري است، همانها كه سيگار را به بشريّت هديه نمودند، همانها كه موادّ مخدّر را جهاني نمودند و اكنون هم نوع مصنوعي آن را به خورد بشريّت مي دهند، همانها كه بزرگترين تاجران اسلحه هستند، همانها كه در قالب بانكداري ربا را جا انداختند، همانها كه همجنس بازي را عملي طبيعي جلوه مي دهند، و ... اكنون هم مي خواهند در قالب تحقيقهاي جعلي، تناسخ را جا بيندازند. چرا؟ چون اعتقاد به تناسخ، دقيقاً در مقابل اعتقاد به معاد است. و اعتقاد به معاد، پشتوانه ي اخلاقيّات و ارزشهاي معنوي است. لذا اگر بتوانند مردم را قانع كنند كه معادي در كار نيست، يعني توانسته اند ريشه ي اخلاقيّات و معنويّات را بزنند. وقتي هم اخلاقيّات ريشه كن شد، چه كسي سود مي برد؟ روشن است، آنها كه از راه كالاهاي سكسي و موادّ مخدّر و مشروبات و فروش اسلحه و ... پولهاي كلان به جيب مي زنند.

خداوند متعال در يك فرمول عقلاني فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمين‏ ــــــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره ي آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد و از كرده ي خود پشيمان شويد!» (الحجرات:6)

يعني هر خبري از هر كسي قبول نكنيد؛ بلكه ببينيد گوينده چه سابقه اي دارد؟

غربي ها اين همه كشورها را با چه حيله اي بدبخت نموده اند ؟ با نام علم و تكنولوژي. با نام دموكراسي. با نام رشد و پيشرفت. امروز مردم ما غربي ها را استعمارگر مي نامند. امّا معناي لغوي استعمار چيست؟ استعمار يعني طلب آباداني نمودن. امّا چرا اين كلمه اكنون معني متضادّ معني اصلي خودش را مي دهد؟ چون غربي ها وقتي وارد كشورهاي ما مي شدند مي گفتند ما اهل استعمار هستيم؛ يعني براي آباداني آمده ايم؛ امّا مردم مي ديدند كه آمدند و خراب نمودند، لذا خيال كردند كه استعمار يعني خراب نمودن.

آيا با اين همه سابقه ي منفي كه ما از غرب ديده ايم، آيا باز هم بايد گولشان را بخوريم؟

اينها سالها به ما آسپرين دادند و ما خورديم؛ امّا اكنون ثابت شده كه آسپرين موجب خونريزي داخلي مي شود، و رگها را شكننده و سوراخ مي كند.

اينها سالهاست كه به ما استامينوفن داده اند و ما خورده ايم، در حالي كه اين دارو كبد را از كار مي اندازد.

اينها سالهاست به نام كپسول كلسيم به ما عصاره ي استخوان خوك و سگ خورانده اند.

جهان سوم كه عمدتاً مردمي مذهبي اند، تا كنون از اين غربي ها چه خيري ديده اند كه اكنون بخواهند به آنها اميد داشته باشند.

شگفتا، اين همه انبياء با آن همه معجزات آمده اند و تناسخ را انكار نموده اند. اين همه عرفاي صاحب كرامت و داراي چشم بصيرت، تناسخ را انكار نموده اند. اين همه فلاسفه براي بطلان تناسخ، برهان عقلي اقامه نموده اند. و ... امّا باز هم عدّه اي اعتماد نموده اند به مشتي اوهام و خرافات كه در بسته بندي هاي به ظاهر علمي عرضه مي شوند.

سخن آخر اينكه اگر كسي واقعاً قائل به تناسخ است، پس هنگامي كه در سختي هاي شديد گرفتار مي شود، بايد منطقاً خودكشي كند. چون طبق اعتقاد خودش، بعد از مردن دوباره در صورت شخصي ديگر به دنيا باز خواهد گشت. بلكه بالاتر از آن، اگر كسي واقعاً باور دارد به تناسخ، پس خودش را بكشد، تا به صورت فردي ديگر باز گردد. اگر آن شخص هم جالب نبود، باز هم خود را بكشد، تا به صورت فرد سوم در آيد، باز اگر آن فرد هم جالب نبود، باز خود را بكشد، و آنقدر اين كار انجام دهد تا بالاخره به صورت يك پادشاه يا دانشمند به دنيا باز گردد.

اگر معتقدان به تناسخ راست مي گويند، پس خود را بكشند. خود كشي هم كه در نظر اينها نبايد بد باشد. چون اينها به خداي اديان كه اعتقادي ندارند. به انبياء هم كه اعتقادي ندارند. چون هيچ دين الهي تا كنون تناسخ را تأييد نكرده است. بد بودن خودكشي را هم اديان بيان نموده اند. آخرت و جهنّم را هم قبول ندارند. پس مانعي از خودكشي ندارند.

امّا خودكشي نمي كنند. چرا؟ چون دروغ مي گويند كه به تناسخ باور دارند. اينها تناسخ را قبول مي كنند تا معاد را قبول نكنند. و معاد را قبول نمي كنند تا جلويشان باز باشد تا هر چه دلشان خواست بكنند.

 

3ـ اسلام و تناسخ

وازايش يا تناسخ يا باززايي، از اعتقادات آيينهاي بت پرستي مانند بوديسم، هندويسم، آيين برهمايي، جينيسم، سيكيسم، تائوئيسم و نيز از اعتقادات آيين يارسان يا يارستان (علي اللّهي) است. لذا در بين گروههاي معتقد به تناسخ، يك اعتقاد مشترك ديگر نيز وجود دارد كه عبارت است از انكار خدا يا شرك به خدا. معتقدان به تناسخ، در مورد معاد نيز مشكلاتي دارند؛ يعني يا كاملاً منكر معادند يا انحرافاتي در بحث معاد دارند. لذا اسلام نه تنها تناسخ را قبول ندارد، بلكه شديداً با آن مخالف است؛ و بي شكّ بسياري از قائلان به تناسخ، كافر يا مشركند.

پس فكر تناسخ اساساً فكري برآمده از آيينهاي غير الهي شرق دور مثل بوديسم و هندوئيسم مي باشد كه به خاطر اعتقاد نداشتن به عالم برزخ و آخرت ، تناسخ را ابداع نموده اند تا جاي خالي معاد را در زندگي اجتماعي آنها پر نمايد. چرا كه بدون اعتقاد به معاد ، انسانها هيچ تقيّدي به اخلاق نخواهند داشت و بدون اخلاق ، جامعه از هم فرو مي پاشد. لذا اينان چنين مي پندارند كه اگر كسي آدم خوبي باشد بعد از مرگ ، روح او به بدن شخص محترم و ثروتمندي منتقل مي شود و الّا به بدن فردي بيچاره يا به بدن حيواني تعلّق مي گيرد. ضمناً توجّه شود كه بوديسم و هندوئيسم دين نيستند؛ بلكه نوعي آيين بت پرستي اند. در اين آيينها خدا به آن معنايي كه در دين الهي مطرح است، مورد قبول نيست. در اين آيينها، نبوّت هم جايي ندارد.

امّا اينكه برخي افراد چنين مي پندارند كه در گذشته زندگي ديگري داشته اند ، چنين فرضيّه ي باطلي را اثبات نمي كند ؛ چون اينگونه افراد ممكن است دچار نوعي بيماري رواني توهّم انگيز باشند ؛ نظير بيماري دو قطبي يا دو شخصيّتي كه شخص گاهي در يك شخصيّت و گاه در شخصيّت ديگرش ظاهر مي شود. همچنين مثل بيماري اسكيزوفرني كه شخص دچار توهّمات (هالوسينيشن ) شده و اموري را كه واقعيّت ندارند ، واقعيّت مي پندارد. افراد مبتلا به اسكيزوفرني حتّي گاه در مورد خود نيز دچار توهمّ شده خود را شخص ديگري مي پندارند ؛ يا خيال مي كنند كه در زمان گذشته حضور داشته اند يا چنين مي پندارند كه از آينده آمده اند، يا حتّي خيال مي كنند كه از سيّاره ي ديگري آمده اند، يا خيال مي كنند و ... . و جالب اين است كه در اكثر اين گونه بيماريها مشكلات مغزي نيز وجود دارد. همچنين بايد توجّه داشت كه گاه برخي داروها و موادّ توهمزا و تلقينات نيز موجب مي شوند فرد دچار توهّمات اين چنيني شود.

امروزه تيمارستانهاي دنيا پر از افرادي هستند كه گرفتار چنين توهّماتي مي باشند ؛ برخي از اينها خود را موجوداتي فضايي مي انگارند يا خيال مي كنند كه با موجودات فضايي ارتباط دارند ، برخي ديگر خود را به جاي دانشمندان بزرگ مي پندارند ؛ حتّي افرادي نيز هستند كه خود را پيامبر مي دانند ، در حالي كه برخلاف پيامبران كه افزون بر معجزه ، هوش سرشاري هم داشتند ، اينها دچار مشكلات ادراكي مي باشند.

پس به صرف اينكه برخي ها به علل مختلف، توهّم مي كنند كه در گذشته (قبل از تولّدشان) هم زندگي كرده اند، درستي تناسخ را اثبات نمي كند. بلي اگر همه ي انسانها يا اكثريّت انسانها در حالن بيداري چنين احساسي داشتند كه قبلاً شخص ديگري بوده اند، آن موقع مي شود احتمال داد كه فرضيّه ي تناسخ درست است؛ ولي اكثريّت مردم چنين توهّماتي ندارند.

امّا در مورد حالت هيبنوتيزم، آنچه فرد مي گويد، ارزشي ندارد. چون ضمير ناخودآگاه ما انباشته از هزاران آرزو و فيلم و داستان و ... است كه در حال خواب ديدن يا در حال هيبنوتيزم يا به هنگام ابتلا به برخي بيماري هاي رواني يا به هنگام استفاده از برخي موادّ توهّمزا پاره اي از آنها آشكار مي شوند.

لذا با اين گونه امور نمي توان يك ادّعا را اثبات نمود و اسمش را گذاشت اثبات علمي. تنها كودك صفتان هستند كه گول اين گونه استدلالهاي واهي را مي خورند.

 

4ـ عقيده به تناسخ از كجا ريشه گرفته است؟

اينكه چگونه اوّلين بار فكر تناسخ به ذهن برخي افراد رسيده است، معلوم نيست؛ ولي مي توان حدس زد كه عدّه اي با ديدن افراد مبتلا به اسكيزوفرني و ديگر بيمارهاي رواني به اين فكر افتاده اند.

در برخي بيماري هاي رواني شخص گاه احساس مي كند كه كس ديگري است؛ يا احساس مي كند كه قبلاً شخصي ديگر بوده است. البته اين گونه افراد، توهّمات ديگري نيز دارند. مثلاً برخي از آنها خيال مي كنند كه كس ديگري هم همراه آنها وجود دارد؛ يا خيال مي كنند از آينده يا از گذشته آمده اند؛ يا خيال مي كنند موجود فضائي اند يا با موجودات فضايي تماسّ دارند يا پيغمبرند يا امامند؛ يا خدا هستند يا با خدا در ارتباطند و يا با جنّها در ارتباطند و ... . لذا بعيد نيست كه براي اوّلين بار كساني با ديدن اين گونه افراد به اين فكر افتاده اند كه شايد روح افراد بعد از خروج از بدن، در بدن ديگري قرار گرفته زندگي دومي را شروع مي كند.

مهمترين مدرك قائلان به تناسخ نيز همين است كه مي گويند: اگر تناسخ درست نيست، پس چرا برخي افراد احساس مي كنند كه قبلاً شخصي ديگر بوده اند؟

كه جواب اين گفته ي آنها با مطلبي كه گفتيم روشن است؛ يعني به صرف اينكه برخي ها به علل مختلف، توهّم مي كنند كه در گذشته (قبل از تولّدشان) هم زندگي كرده اند، درستي تناسخ را اثبات نمي كند. چون احتمال توهّم بودن اين گونه احساس وجود دارد. بلي اگر همه ي انسانها يا اكثريّت انسانها در حال بيداري چنين احساسي داشتند كه قبلاً شخص ديگري بوده اند، آن موقع مي شود احتمال داد كه فرضيّه ي تناسخ درست است؛ ولي اكثريّت مردم چنين توهّماتي ندارند.

جالب است بدانيم كه طبق ديگر توهّمات بيماران رواني نيز اعتقاداتي شكل گرفته اند. مثلاً در برخي آيينها، ادّعا مي شود كه خدا در انسانها حلول مي كند؛ مثلاً علي محمّد باب، مؤسس فرقه ي بابيّت معتقد بود كه خدا در او حلول كرده است. سران بهائيّت نيز همين ادّعا را دارند. يارستاني ها نيز چنين توهّماتي را در مورد مؤسسان فرقه ي خودشان دارند.

علي محمّد باب ابتدا خودش را واسطه ي بين امام زمان(عج) و مردم مي دانست؛ آنگاه ادّعا نمود كه خود امام زمان است؛ آنگاه ادّعاي نبوّت كرد؛ و در نهايت گفت كه خدا در من حلول نموده است. اگر كسي عاقل باشد مي فهمد كه اين نامرد، مبتلا به اسكيزوفرني بوده است.

 

5ـ تناسخ و دلائل بطلان آن

الف: معني تناسخ تعلق گرفتن روح يك شخص به بدني غير از بدن خودش است. اهل تناسخ بسيار مختلفند و هر كدام در باب تناسخ عقيده ي ويژه اي دارند. اما وجه مشترك همه آنها اين است كه مي گويند روح انسان بعد از خروج از بدن بلافاصله در يك بدن مادّي ديگر قرار مي گيرد اعم از اين كه اين بدن، بدن يك انسان باشد يا بدن يك حيوان يا بدن يك گياه. و وجه مشترك ديگر همه اين گروه ها اين است كه هيچ كدام برهان عقلي محكمي براي اثبات تناسخ ندارند و براي اثبات آن از اموري مثل هيبنوتيزم و مكاشفات مرتاضان و امثال آن استفاده مي كنند كه از نظر عقل، فاقد اعتبارند. چون در حال هيبنوتيزم شخص از معلومات ذهن ناخودآگاه خود بهره مي گيرد و مكاشفات نيز به شدّت تحت تاثير عقائد شخص مكاشفه كننده هستند ؛ لذا تا مكاشفه از طريق عقل يا نقل معصوم تاييد نشود ارزشي ندارد. و سومين وجه مشترك قائلين به تناسخ انكار معاد است. لذا تناسخيه تناسخ را جايگزين معاد مي كنند و از اين طريق سعي مي كنند مساله ي جزا و پاداش اعمال را تبيين كنند؛ لذا از نظر علماي اسلام ، قائلين به تناسخ، به سبب انكار معاد كافرند و وجه اشترك چهارم آنها اعتقاد به بقاء روح است.

 

ب: دلائل بطلان تناسخ

دليل نخست:

در تناسخ حال مفارقت روح از بدن اوّل و اتحاد آن با دوم، از دو حال خارج نيست:

1ـ يا روح همه ي كمالات خود را ـ كه در بدن اوّل به دست آورده ـ از دست بدهد و سپس به بدن جديد منتقل شود.

2ـ يا با همه ي كمالات خود، به بدن جديد منتقل بشود.

حالت اوّل با دو مشكل مواجه است:

يكم: اين كه روح همه ي كمالات خود را از دست بدهد و سپس به بدن جديد منتقل شود، خلاف مقتضاى حركت جوهري است. حركت همواره از قوّه و استعدادِ شدن، به سوى فعليت و شدن است. محال است كه وقتى موجودى، از حالت بالقوّه به فعليت رسيد، دوباره به حالت بالقوه بازگردد؛ مثلاً يك دانه ي گندم، وقتى در شرايط مناسب قرار گيرد، قابليت‏هاى او به فعليت مى‏رسد. آرام شكافته مى‏شود و مى‏رويد، رشد مى‏كند، سنبل مى‏دهد و دانه‏هاى جديدى ايجاد مى‏كند. امّا هرگز ممكن نيست اين فعليت‏هاى به دست آمده را از دست بدهد و دوباره به همان دانه ي اوّل تبديل شود؛ يا يك تخم مرغ كه تبديل به جوجه گشته ، محال است دوباره اين جوجه به همان تخم مرغ اوّلي تبديل گردد. روح انسان نيز چنين است و محال است كه فعليت‏هاى خود را از دست بدهد. بخصوص كه روح ، امر مجرّد است.

دوم: قائلان به تناسخ، آن را راهى براى ادامه ي تكامل ارواح متوسّط مى‏دانند. به فرض كه حالت اوّل محال نباشد، با دو مشكل مواجه است: 1ـ از دست دادن كمالات گذشته خلاف تكامل است. 2ـ كمالات به دست آمده در بدن جديد، ادامه ي كمالات گذشته محسوب نمى‏شود و باز تكامل صدق نمى‏كند. چون تكامل در بدن دوم ، تكاملي است غير از تكامل نخست.

حالت دوم نيز محال است؛ زيرا وقتى روح در بدن اوّل خود، از دوران جنينى قرار مى‏گيرد، همگام با رشد مادّى بدن، مراحل كمال خود را طى مى‏كند. براى اين كه روح بتواند به مراتب كمال خود دست يابد، بدن مادّى او نيز بايد مراحل كمال را طى كند. روح نمى‏تواند بدون كمال بدن، همه ي كمالات خود را تحصيل كند؛ مثلاً روح يك نوزاد، نمى‏تواند بدون رشد سلول‏هاى مغزى، به تحصيل علوم و تفكر دست يابد. بدن مادّى يك نوزاد، به طور طبيعى، تحمّل اين نوع از كمال روح را ندارد.

حال روحى كه قبلاً در يك بدن مادى، مراحلى از اين كمالات را تحصيل كرده باشد، اگر بخواهد دوباره با همان كمالات، در يك بدن جنينى ديگرى - آن گونه كه قائلين به تناسخ مى‏گويند - قرار گيرد و با آن متّحد شود، بدن جديد تحمّل كمالات او را نخواهد داشت و نمى‏تواند با آن متحد شود. تجربه نيز نشان مي دهد كه نوزادان ، كمالات بزرگسالان را ندارند. اگر تناسخ به اين نحو درست بود پس بايد تعداد قابل توجّهي از نوزادان با علم و آگاهي بالايي متولّد مي شدند.

از مجموع بطلان اين دو حالت، نتيجه مى‏گيريم كه وقتى روح از بدن مادّى خود مفارق شد، نمى‏تواند بار ديگر در يك بدن جنينى ديگر، قرار گيرد و با آن متحد شود.

آرى روح، پس از مفارقت از بدن مادى، حيات خود را با «بدن برزخى»، در عالم برزخ ادامه مى‏دهد. بدن برزخى، بدنى است كه متناسب با حيات عالم برزخ است و متناسب با كمالات و فعليت‏هايى است كه روح در دوران حيات دنيوى خود، با اعتقادات، نيّات، گفتار و رفتار اختيارى خود، كسب كرده است.

روح در قيامت كبرى نيز، پس از مفارقت از آن بدن برزخى، حيات خود را با «بدن اخروي» ادامه مى‏دهد. بدن اخروي، بدنى متناسب با حيات اخروى است كه بر اساس همه ي كمالات و تحولاتى است كه روح تا آن لحظه، به دست آورده است.

تحول روح از بدن مادّى به بدن برزخى و از بدن برزخى به بدن اخروي در واقع همان تكامل بد آدمي در مراتب طولي عوالم است. البته توجّه شود كه در اين جا روح از بدني به بدن ديگر نمي رود ؛ بلكه بدن انسان خود داراي مراتب سه گانه مي باشد كه روح ابتدا با هر سه مرتبه تعلّق وجودي دارد ، هنگام مرگ ، يك تعلّق را از دست مي دهد ؛ و هنگام قيامت تعلّق دوم نيز بريده مي شود و در نهايت يك تعلّق باقي مي ماند.

 

دليل دوم:

هنگامي كه جنيني به مرحله ي دريافت روح مي رسد، سه احتمال مطرح است ؛ يا روحي از سوي خدا به او افاضه مي شود؛ يا روح شخص ديگري ـ كه مرده ـ به آن تعلّق مي گيرد ؛ يا هم خدا روحي به او افاضه مي كند ، هم روح شخص ديگر به آن تعلّق مي گيرد.

احتمال سوم باطل است ؛ چون لازم مي آيد كه يك نفر ، در آن واحد دو نفر باشد ؛ و يك بدن را دو روح تدبير نمايد ؛ كه اين امر موجب نابودي بدن مي شود. نيز به علم حضوري مي يابيم كه ما يك نفريم نه دو نفر.

احتمال دوم نيز باطل است. چون مستلزم ترجيح بلامرجّح مي باشد. اگر جايز است كه روح كس ديگري به اين جنين تعلّق گيرد ، چرا اين روح تعلّق گرفت و نه آن روح و نه روح سوم و چهارم و ... . اين جنين اگر ذاتاً قابليّت دريافت هر روحي را دارد، پس چرا اين و نه آن؟ پس اگر يكي از اين روحها به آن تعلّق گيرد ، ترجيح بلامرجّح خواهد بود كه امري است محال. چون ترجيح بلامرجّح در حقيقت مستلزم وجود معلول است بدون علّتش.

همچنين از يك طرف ـ طبق ادّعاي تناسخيّه ـ جايز است كه روح شخص ديگري به اين جنين تعلّق گيرد و از طرف ديگر جايز است خدا روحي را به آن جنين افاضه كند. حال چرا از بين اين دو حالت، اوّلي ترجيح يافت نه دومي. حال آنكه دومي با فيّاضيّت خدا سازگارتر است. پس در اين حالت نيز ترجيح بلامرجّح لازم مي آيد يا ترجيح مرجوح ، كه هر دو محال مي باشند.

پس تنها حالت اوّل است كه با مشكل عقلي مواجه نمي شود.

 

دليل سوم:

براساس براهين مطرح در حكمت متعاليه(مكتب فلسفي ملاصدرا)، تعلّق نفس به بدن، تعلّقى ذاتى است. نفس انسانى حقيقتى است عين تعلق به بدن؛ و در متن و ذات آن، تعلّق به بدن نهفته است. از اين رو روح انسانى، در هيچ عالمى بدون بدن نخواهد بود و در هر نشئه و هر عالم، بدنى متناسب با آن عالم خواهد داشت.

تركيب نفس و بدن، تركيب اتحادى است، نه انضمامى؛ يعنى، روح و بدن به يك وجود موجود هستند و بر اثر اين تركيب، حقيقتى به نام انسان شكل مى‏گيرد. لازمه ي اين مطلب آن است كه روح انسان، بى‏بدن نمى‏تواند به هستى خود ادامه دهد و بدن هم بدون روح، نمى‏تواند موجوديت خود را حفظ كند. به تعبير ديگر، اساساً روح بدون بدن معني ندارد ؛ و مرگ به معني جدا شدن روح از بدن نيست ؛ بلكه هنگام مرگ، نفس(روح)، مادّه ي بدن مادّي را رها نموده با مرتبه ي دوم و سوم بدن زندگي مي كند ؛ و در قيامت، با مرتبه ي سوم بدن خواهد بود. لذا مرگ رها نمودن بدن نيست بلكه رها نمودن مراتب پايين بدن است.

پس با اين نگاه به نفس و بدن ، اساساً جايي براي اعتقاد به تناسخ وجود نخواهد داشت. تناسخ نتيجه ي اين پندار باطل است كه نفس ، بدون بدن مي تواند وجود داشته باشد. حال آنكه طبق براهين فلسفي ، نفس ، حيثيّت تعلّقي دارد ؛ و چنين موجودي حتّي يك آن نيز نمي تواند فاقد بدن باشد. قول به اينكه نفس از بدني جدا شود و در بدني ديگر قرار گيرد مثل اين است كه بگويي: رابطه ي پدر و فرزندي كه بين رستم و سهراب بود بعد از مردن سهراب ، به دو نفر ديگر تعلّق گرفت. اين حقيقتاً خنده دار مي باشد. نفس نيز حقيقتي است از سنخ ربط و اضافه ّ؛ با اين تفاوت كه رابطه ي پدر و فرزندي ، اضافه ي مقولي و ماهوي است ولي نفس از سنخ اضافه ي اشراقي مي باشد. نفس جزئي اشخاص در حقيقت تعلّق نفس واحد كلّي است به بدني مشخّص. لذا محال است اين تعلّق بين نفس كلّي و يك بدن ديگر برقرار شود. چون نسبت نفس كلّي با آن بدن ديگر ، تعلّقي ديگر خواهد بود. همان گونه كه نسبت آقاي پدر با پسر اوّلش يك تعلّق است و نسبتش با پسر دوم ، تعلّقي ديگر ؛ هر چند كه هر دو تعلّق ، از قبيل رابطه ي پدر و فرزندي مي باشند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

براي آشنايي بيشتر با كيفيت ارتباط روح با بدن هاي سه گانه و تناسخ ملكي و ملكوتي و معاد از ديدگاه اسلام و حكماي اسلامي به كتابهاي « معاد از ديدگاه امام خميني » و « معاد يا بازگشت بسوي خدا» ، تاليف استاد محمّد شجاعي مراجعه فرماييد.