(9/100157741)

پرسش: عمل ما تابع محيط و وراثت ماست! از لحاظ شرعي راه برون رفت چيست!

 

پاسخ:

 

1ـ اگر اينطور است پس اينطور نيست.

شما مي فرماييد انسانها هيچ اختياري از خود ندارند و هر چه از محيط ،القاء شود همان را معتقد مي شوند و همان مي گويند و همان را عمل مي كنند ؛ و صد در صد تحت تأثير جبر محيط مي باشند. اگر اين نظريّه درست باشد ، در اين صورت خود شما هم كه اين نظريّه را مي دهيد تحت تأثير جبر محيط خودتان به چنين نظريّه اي رسيده ايد. پس خود اين نظريّه نيز تحت تأثير جبر محيط در ذهن شما شكل گرفته ، و معلوم نيست واقعيّت داشته باشد ؛ كما اينكه طبق نظر شما ، همه ي نظرات ، ناشي از جبر محيط مي باشند ؛ و هيچ نظريّه اي معلوم نيست مطابق واقع باشد. چون طبق نظر شما ، هر نظريّه اي تحت تأثير عوامل محيطي ارائه مي شود.

بنا بر اين قبول نظريّه شما مستلزم آن است كه نظريّه شما را قبول نكنيم.

 

2ـ اگر نظريّه ي شما درست باشد ، پس آن كسي كه بر خلاف شما ، به مختار بودن انسان عقيده دارد ، عقيده ي او نيز تحت تأثير عوامل محيطي حاصل شده است. لذا از او انتظار نداشته باشيد كه نظر شما را قبول كند! چون اگر چنين انتظاري داشتيد ، در واقع نظريّه ي خودتان را ردّ نموده ايد ؛ يعني او را مختار فرض مي كنيد كه انتظار داريد نظريّه اي را رها و نظريّه ي ديگري را بپذيرد. بلكه اساساً طبق نظر شما ، ياد دادن و يادگرفتن و استدلال نمودن ؛ و بلكه درست و نادرست ، همه بي معني هستند. چون طبق نظر شما اعتقاد به درست و نادرست بودن يك قضيّه ، اعتقاد به قانع كننده بودن يك استدلال نيز ناشي از جبر محيط خواهد بود. پس اساساً چيزي به نام درست و نادرست و استدلال منطقي وجود ندارد. بر اين اساس حتّي پذيرش اينكه 2 ضربدر 2 ، مساوي با 4 ، نيز ناشي از جبر محيط خواهد بود. لذا چه بسا كسي در شرايطي به اين نتيجه برسد كه 2 ضربدر 2 ، مساوي با 3 .

بلكه طبق نظر شما ، اينكه اكثر مردم اعتقاد دارند كه چيزي به نام عالم واقع وجود دارد ، نيز تحت تأثير محيط مي باشد. لذا معلوم نيست واقعاً عالم واقعي هم وجود داشته باشد. پس قبول نظر شما مساوي است با انكار عالم وجود.

خلاصه بحث آنكه ، قبول نظريّه شما مساوي است با تن دادن به سفسطه ؛ يعني تن دادن به اين كه واقعيّتي وجود ندارد.

 

3ـ نقش شرائط محيطي در اعتقادات و افعال انسان

در اين كه شرائط بر انسان تأثير دارند شكّي نيست. اگر شرائط بر انسان تأثير نداشتند ، اختيار و تكليف و دين و شريعت و امتحان الهي نيز معنايي نداشت. چون يكي از وظائف دين اين است كه راه خنثي نمودن همين عوامل مزاحم بيروني و دروني را نشان دهد. لذا قرآن كريم پر است از دستوراتي كه ما را از شياطين انس و جنّ و مال حرام و شرب خمر و غيره بر حذر مي دارند. امتحانات خدا نيز با همين تأثيرات عوامل بيروني و دروني محقّق مي شوند و الّا امتحاني در كار نبود. اگر محيط اطراف هيچ اثري در ما نداشتند ، در اين صورت اختيار دو سويه نيز در انسان معنا نداشت. وقتي كسي در معرض يك عامل بيروني قرار مي گيرد ، آنگاه است كه تأثيرپذيري يا تأثيرناپذيري از آن عامل مطرح مي شود ؛ و اينجاست كه انسان يكي از اين دو طرف را برمي گزيند. براي مثال ، فرد در شرائطي قرار مي گيرد كه ديگري به او فحش مي دهد ؛ حال او مي تواند در اين شرائط عصباني شود يا برعكس ، بي اعتنايي كند ؛ و به اين ترتيب است كه اختيار دو سويه خود را ظاهر مي سازد.

از طرف ديگر بايد دانست كه تنها افعال اختياري و آگاهانه ي انسان هستند كه سرنوشت حقيقي او را در عالم آخرت مشخّص مي سازند و امور غير اختياري و غير آگاهانه دخلي در اين امر ندارند. و افعال اختياري و آگاهانه جز با اختيار و آگاهي محال است تحقّق يابند. اگر هزاران عامل تحريك كننده ي بيروني نيز دست به دست هم دهند تا كوچكترين عمل ارادي انسان ، بدون اختيار خودش از او صادر شود ، چنين امري محال مي باشد. تا اختيار به كار نيفتد ، فعل ارادي از انسان صادر نمي شود. همينطور اگر هزاران عامل دست به دست هم دهند تا فعل مشروط به آگاهي ، بدون آگاهي از انسان صادر شود ، محال است. پس هيچ عاملي جز آگاهي و اختيار خود شخص ، سازنده ي سرنوشت حقيقي او نيست ؛ حتّي اراده ي خدا نيز به فعل اختياري انسان ، از مجراي اختيار خود انسان تعلّق مي گيرد ؛ يعني خداوند متعال ، از ازل اراده نموده كه فعل ارادي انسان ، بدون اختيار خود او ايجاد نگردد ؛ و آنچه اراده نموده حتماً محقّق خواهد شد. پس چون خدا چنين اراده ، لذا محال است كه فعل ارادي انسان ، بدون اختيار خودش از او صادر گردد. امّا افعال غير ارادي ، اساساً فعل ما نيستند تا به اختيار ما باشند. براي مثال ، حركت قلب من ، فعل من نيست ؛ تا بپرسم كه آيا جبري است يا اختياري.

پس حتّي اگر والدين كودكي كافر باشند و غذاي او حرام باشد ، و محيط او سراسر انحراف باشد ، تا او به حدّ آگاهي نرسيده تأثير گمراه كننده و منهدم كننده ي فطرت در او نخواهد داشت ؛ و الّا هيچ كافر زاده و حرامخوار زاده و رشد يافته در محيط منحرفي مسلمان و مومن نمي شد. در حالي كه چه بسيار كافرزاده ها و حرامخوار زاده ها كه به درجات عالي ايمان رسيده اند. تاريخ گواه است كه برخي از ياران اوّليّه ي پيامبر(ص) ، فرزندان همان سران قريش بودند و ايمان آنان چنان مستحكم بود كه در جنگها با برادران و اقوام خود نبرد مي كردند و آنها را مي كشتند. اگر كمي در همين دنياي فعلي خودمان هم چشم بگردانيم مي بينيم كه چه بسيار افراد كه در بدّترين شرائط مومن شده اند و در مقابل ، چه بسيار افراد ديگر كه در بهترين شرائط به گمراهي گراييده اند.

قرآن كريم براي اينكه نشان دهد شرائط ، حاكم بر انسان نيستند و سرنوشت هر كسي به دست خود اوست ، مثالهايي عيني ارائه مي كند كه به برخي از آنها اشاره مي شود.

« ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ قيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلينَ ـ وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لي‏ عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَ نَجِّني‏ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّني‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ ـــــــ خداوند براى كسانى كه كافر شده‏اند به همسر نوح و همسر لوط مثَل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو(پيامبر) سودى به حالشان نداشت، و به آنها گفته شد: « وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مى‏شوند!» ؛ و خداوند براى مؤمنان ، به همسر فرعون مثَل زده است، در آن هنگام كه گفت:« پروردگارا! خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهايى بخش!» (التحريم:10 ، 11)

آيا محيطي بهتر از خانه ي انبياء براي هدايت شدن وجود دارد؟ بي شك وجود ندارد ، امّا همسر اين دو پيامبر بزرگوار در همين محيط سرشار از هدايت ، گمراه شدند. كما اينكه برخي همسران پيامبر اكرم (ص) نيز به چنين سرنوشتي دچار گشتند. و در مقابل ، آيا محيطي فاسدتر از كاخ فرعون وجود دارد؟ آيا زن فرعون ، جناب آسيه كه از زنان برگزيده ي خداست ، در همين خانه زندگي نكرد؟ و غذاهاي همين خانه را نخورد؟ امّا آنگاه كه خدا هدايت را به سراغش فرستاد ، با كمال ميل آن را پذيرا گشت و فرعون دستور داد كه او را بسته و پوست از بدنش جدا كنند و او در همان حال رو به خدا كرده و مي گويد: :« پروردگارا! خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهايى بخش!»

همچنين خود حضرت موسي (ع) كودكي و نوجواني و مدّتي از جواني خود را در كاخ فرعون گذراند ؛ ولي هيچگاه آلوده به كارهاي زشت نگشت و سر انجام بر ضدّ خود فرعون قيام نمود.

« وَ نادى‏ نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْني‏ مِنْ أَهْلي‏ وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمينَ ـ قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ ــــــ نوح به پروردگارش عرض كرد: « پروردگارا! پسرم از خاندان من است ؛ و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است؛ و تو از همه ي حكم‏كنندگان برترى.» خدا فرمود: « اى نوح! او از اهل تو نيست ؛ او عمل غير صالحى است ؛ پس، آنچه را از آن آگاه نيستى، از من مخواه! من به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى.» (هود:45 ، 46)

فرزند حضرت نوح (ع) در بهترين محيط پرورش يافت ولي كار او در گمراهي بدانجا رسيد كه خدا او را عمل ناصالح خواند ؛ يعني كسي كه تمام وجودش عين فساد و تباهي است. يك وقت انسان كارش فاسد است و يك وقت ذاتش ؛ پسر نوح چنان شد كه ذاتش فاسد گشت.

«وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّاب‏ ــــــ و مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى‏داشت ، گفت: «آيا مى‏خواهيد مردى را بكشيد بخاطر اينكه مى‏گويد: پروردگار من«اللَّه» است، در حالى كه دلايل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت؛ و اگر راستگو باشد، (لا اقل) بعضى از عذابهايى را كه وعده مى‏دهد به شما خواهد رسيد؛ خداوند كسى را كه اسرافكار و بسيار دروغگوست هدايت نمى‏كند. »(غافر:28)

اين آيه و آيات بعد از آن وصف حال يكي از اقوام فرعون مي باشد كه نامش معلوم نيست و معروف شده است به مومن آل فرعون. اين شخص نيز با اينكه در محيط فسق و فجور بود و نسل اندر نسل اجداد او اهل فساد بودند و تمام انگيزه ها براي مخالفت با حضرت موسي را داشت ولي باز ايمان آورد و به ارشاد قوم خود پرداخت.

شاهد ديگر ، جريان اصحاب كهف مي باشد كه در سوره ي كهف بيان شده. آنان گروهي جوانمرد بودند كه جز يكي ، بقيّه در رژيم ستمكار زمان خويش صاحب مقام و جزء اشراف زادگان بودند ؛ و همه ي انگيزه هاي فساد را داشتند ؛ لكن به خداي واحد ايمان آورده از تمام نعمات دنيا دل كنده ، به مبارزه با شرك پرداختند.

شاهد ديگر ابليس است كه همه ي امكانات هدايت را در اختيار داشت ولي از روي حسادت در مقابل فرمان خدا گردن كشي نمود و از روسياهان عالم شد.

تاريخ نيز افراد فراواني را سراغ دارد كه در بهترين شرائط فاسد گشتند يا در بدترين شرائط ، نيك شدند. به چند نمونه از اينها نيز مي پردازيم.

الف ـ يزيد بن معاويه فرزندي داشت به نام معاويه كه بعد از مرگ پدرش او را جانشين وي كردند ؛ كه معروف شده است به معاويه ثاني. او بالاي منبر رفت و از كار پدر و جدّش تبرّي جست. شرح مختصر او چنين است.

« معاوية بن يزيد بن معاوية بن ابي سفيان ، معروف به معاويه ي دوم و مكنّي به ابو ليلي است. او سومين خليفه از خلفاي بني اميه است كه پس از پدرش يزيد در صفر 64 هـ. ق به خلافت رسيد. وي به بياني سه ماه و به بياني ديگر چهل روز خلافت كرد و پس از آن بر منبر رفت و كناره گيري خود را از خلافت اعلام داشت و گفت اي مردم، جدّ من معاويه به منازعه با كسي پرداخت كه در خويشاوندي به پيامبر نزديك بود و در اسلام نيز پيشتر از او بود(علي بن ابيطالب ). او اولين مسلمان، اولين مؤمن و پسر عموي رسول خدا و پدر اهل بيت خاتم رسولان بود.

او سپس با ذكر برخي از كردارهاي جدّ و پدرش گفت كه: پدرش (يزيد) عترت را به شهادت رسانده، حرمت حَرم را از بين برده و كعبه را به آتش كشيده است . من حكومت بر شما را عهده دار نمي شوم، چرا كه در احوال شما و احوال خود نگريستم و ديدم هنگامي كه كسي لايق تر از من هست، نه من شايسته ي خلافت بر شمايم نه خلافت شايسته من است ، شما به كارتان آگاه تريد، هركه را كه دوست داريد برگزينيد و ديگر خود دانيد. سپس از منبر پايين آمد.

مروان بن حكم به او گفت: همچون عمر بن خطاب ، شورايي معيّن كن! امّا او گفت: هيچ مسئوليّتي را در اين مورد نخواهد پذيرفت.

معاويه ي دوم پس از مدّت كمي از دنيا رفت و بسياري عقيده دارند كه وي را مسموم كردند. سن او در اين هنگام 21 سال و 18 ماه بود.

گفته اند كه او مصداق آية « يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّت ــ خدا زنده را از مرده خارج مي كند» مي باشد ؛ و مثَل او در بني اميه مثَل مؤمن آل فرعون است در دستگاه فرعونيان.»

ب ـ شاهد ديگر جعفر ، فرزند امام عليّ النقي و بردار امام حسن عسكري (ع) است كه در بهترين خاندان متولّد و بزرگ شد ولي شخصي گمراه بود و بعد از امام حسن عسكري (ع) نيز به دروغ ادّعاي امامت نمود ؛ لذا او را جعفر كذّاب گفتند.

پ ـ شاهد ديگر حرّ بن يزيد رياحي است كه شرائط حاكم بر عمر بن سعد و شمر بن ذي الجوشن ، بر او نيز حاكم بود ؛ بلكه شرائط عمر بن سعد بهتر از او بود ؛ چون ابن سعد هم امام حسين (ع) را به خوبي مي شناخت ، هم پدرش از اصحاب رسول الله (ص) بود ؛ ولي با تمام اين احوال ، حرّ بن يزيد رياحي به اختيار خود راه راست را برگزيد و از آزدگان هر دو عالم شد.

حاصل سخن اينكه شرائط محيطي و دروني صرفاً زمينه ي امتحان انسانها را فراهم مي آورند و سازنده ي سرنوشت آنها نيستند و آنچه سرنوشت ساز مي باشد ، آگاهي و اختيار خود انسان مي باشد.

وجود شرائط مختلف ــ اعمّ از شرائط خوب يا بد ــ و اختلافات عقيدتي و ... لازمه ي امتحان انسان است. پس انسانها بايد در متن همين امور از اختيار خود درست استفاده نموده خود را به ساحل نجات برسانند. لذا هيچ بهانه اي براي هيچكس نيست. حال اگر كسي به خود زحمت حقّيقت جويي نمي دهد و خوش دارد كه غرق در همين شرائط فاسدِ حاكم بر خود باشد ، مقصّر خود اوست. اينكه ما تنبلي و سستي و بي عرضگي خود را با اعتقاد به جبر توجيه نماييم ، مشكلي از ما حلّ نخواهد كرد.

هر كسي در هر جاي دنيا كه باشد ، با اين سوال روبرو مي شود كه : آيا خدايي هست يا نه؟ پس بر او لازم است كه در اين باره تحقيق كند . و چون اين سوال مهمّترين سوال بشر است و تمام سرنوشت انسان بند به آن مي باشد ؛ پس عقل حكم مي كند كه شخص براي رسيدن به پاسخ قطعي اين سوال هر مشقّتي را تحمّل نمايد؟ و قتي شخص به اين حقيقت رسيد كه خدايي هست ، به صورت فطري اين سوال براي او مطرح مي شود كه: آيا اين خدا برنامه اي براي من فرستاده يا نه؟ و از پي آن مباحث ديگري چون معاد و امامت و ... مطرح مي شود ؛ كه شخص بايد پاسخ آنها را به چنگ آورد. لكن بسياري از انسانها ترجيح مي دهند هنگام مواجه شدن با اين سوالات فطري ، سرشان را پايين انداخته مشغول خوردن و خوابيدن و لهو و لعب خود شوند ؛ و حال جستجو ندارند. خداوند متعال در مورد اينگونه افراد مي فرمايد: « فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذي يُوعَدُونَ ـــــ آنان را به حال خود واگذار تا در باطل غوطه‏ور باشند و سرگرم بازى شوند تا روزى را كه به آنها وعده داده شده است ملاقات كنند.» (الزخرف:83)

اينكه گروهي دنبال حقيقت نمي گردند ، تقصير محيط نيست ؛ بلكه خودشان حال حقيقت جويي ندارند. اگر به خودمان رجوع نماييم و منصفانه در تصميمات و افعال خودمان نظاره نماييم ، خواهيم ديد كه دنبال خيلي كارها نمي رويم ، تنها به خاطر راحت طلبي و بي حالي و بي عرضگي ؛ نه اينكه واقعاً عاملي مزاحم در كار باشد. البته روشن است كه وقتي كسي يك رويّه ي غلط را اختياراً در پيش مي گيرد ، بعد از مدّتي همان رويّه در او تبديل به يك عادت رواني مي شود ؛ و از آن پس به صورت خودگار آن رويّه را ادامه مي دهد.

 

4ـ ژنها (عوامل وراثتي) ابزارند نه علّت تامّه

وقتي با براهين عقلي اثبات شده كه آدمي داراي روح مجرّد (غير مادّي) مي باشد ، ديگر نمي توان براي ژنها نقش علّت تامّه قائل شد. ژنها يقيناً در رفتار ما اثر دارند ، امّا نه اثر قطعي و اجتناب ناپذير ، بلكه صرفاً اثري زمينه اي. اگر كسي به طور ژنتيكي عصبي مزاج است ، و ژنها تنها عامل رفتارهاي ما هستند ، پس چنين كسي ابداً نبايد بتواند خوش رفتاري كند ؛ امّا بالعيان مي بينيم كه هر انسان عصبي مزاجي نيز در شرائطي قادر است جلوي عصبانيّت خود را بگيرد. اگر تأثير ژنها به نحو علّت تامّه بود بديهي است كه چنين كسي نمي توانست بر عصبانيّت خود چيره شود.

اگر قبول داريد كه روحي وجود دارد و بدن را تدبير مي كند ، پس ژنها صرفاً ابزارند. همانگونه كه روح با چشم مي بيند و چشم ابزار اوست ، مغز و اعصاب و ژنها و هورمونها نيز ابزار روح مي باشند. امّا اگر وجود روح را قبول نفرماييد آنگاه بايد قائل باشيد كه تمام رفتارهاي ما تابع ساختار ژنتيكي ماست ؛ در اين صورت شما كه چنين نظري داده ايد ، ابداً انتظار نداشته باشيد كه بنده اين نظر را قبول كنم. چون اين نظريّه طبق نظريّه خودتان ، ناشي از ساختار ژنتيكي شماست. امّا طبق نظر شما ، ساختار ژنتيكي بنده حكم مي كند كه چنين نظريّه اي را نپذيرم. پس اگر اين گونه است چرا سوال مي كنيد و چرا انتظار داريد كه بنده نظر شما را بپذيريم؟ و اساساً چرا افراد براي اثبات نظر خود استدلال مي كنند؟ طبق نظر شما هر كدام ما همانند ماشيني خواهيم بود كه كار خودمان را انجام مي دهيم و كاري هم به همديگر نداريم ؛ پس اگر ساختار ژنتيكي من اجازه نمي دهد كه نظر شما را بپذيريم استدلال نمودن شما چه ارزشي دارد؟!

 

5ـ شكّ نيست كه انسان موجودي است مختار ؛ پس طبق نظر شما ـ به ضميمه فرض عدم وجود روح ـ اختيار نيز از ژنهاي ما ناشي مي شود. پس طبق نظر شما هر كسي به طور ژنتيكي مختار است كه هر كاري خواست انجام دهد. پس هر انساني به طور ژنتيكي مختار است و مي تواند انساني را بكشد يا نكشد.

پس اگر كسي قائل به وراثتي بودن رفتارها باشد، باز هم بايد اختيار را بپذيرد.

 

6ـ ما كسي را كه دروغ مي گويد يا خيانت مي كند يا مرتكب قتل مي شود مذمّت مي كنيم. طبق نظر خود شما نيز بايد چنين كسي را مذّمت نمود. چون طبق نظر شما اين ساختار ژنتيكي ماست كه چنين اموري را قابل مذمّت معرّفي مي كند.

اكثر مردم اين گونه امور را مذمّت مي كنند ؛ حال اگر شما بگوييد كه آنها نبايد اين امور را مذمّت كنند ، در حقيقت نظر خودتان را ابطال نموده ايد. چون طبق نظر خودتان اگر آنها اين امور را مذمّت مي كنند ، پس ساختار ژنتيكي آنها چنين حكمي به آنها مي دهد. پس طبق نظر خودتان آنها بايد اين امور را مذمّت كنند.

پس اگر كسي قائل به وراثتي بودن رفتارها باشد، باز هم بايد اختيار را بپذيرد؛ و قائل به اخلاقيّات باشد. در حالي كه منكران روح و قائلان به جبر محيط و قائلان به وراثتي بودن صفات اخلاقي و رفتارها، سعي دارند اخلاقيّات را زير سوال ببرند و نظام ارزشها و هنجارها را زير سوال ببرند و دين را نامعقول جلوه دهند.