(1/100147209)

پرسش:سلام خدمت عزيزان مسلمان و مسيحي . مسلمانان داراي ادعا به اين سوال جواب دهند : در قران سوره انفال ايه 17 مضموم ايه اينطور است كه هر كاري كه انجام ميشود به دست خداوند است كه در اين ايه هم به پرتاب تير به اراده خداوند اشاره دارد .اگر اينطور باشد فرضيه انسان و اراده اش چه ميشود(اين سوال يك مسيحي است براي جواب معني عربي ها را نوشته و همچنين پاسخ داراي چكيده هم باشد چون به معرض ديد عموم در خواهد امد)

پاسخ:

1ـ از آنجایی که ما جزء مسلمانان دارای ادّعا نبودیم قصد نداشتیم که پاسختان را بدهیم. چون فرموده بودید: « مسلمانان داراي ادعا به اين سوال جواب دهند»؛ امّا بنا را بر این گذاشتیم که شاید منظور خاصّی نداشته اید؛ و فقط خواسته اید مثل برخی افراد عوام حرفی زده باشید. چون برای هر اهل فضلی نیز پیش می آید که گاهی رگ عوامی اش بجنبد.

 

2ـ آن مطلبی که به آیه ی 17 انفال نسبت داده اید، در این آیه نیافتیم. لذا عرض می شود که شما پندار شخصی خود را به آیه نسبت داده اید. از دانشجویان بزرگوار بعید است که وقتی می خواهند در باره ی سخن و نظر کسی نقد و نظری یا سوالی بکنند، به جای نقل عین کلام او یا تلخیص معادل با اصل آن، پندار خود را جای آن بگذارند. مگر یک سطر آیه چقدر زمان برای تایپ کردن می خواهد که از آوردن عین آن پرهیز نموده اید؟!! منطق اندیشه ی صحیح حکم می کند که وقتی ما درباره ی سخنی اظهار نظر می کنیم آن را دقیقاً بیان نموده و به ظرافتهای آن دقّت نماییم؛ و مثل عوام الناس فلّه ای وارد مباحث عمیق نشویم. البته شما بزرگوار این مطلب حقّ را می دانید؛ لذا غرض تعلیم نیست بلکه یادآوری است؛ که بشر عادی مصون از غفلت نیست.

آیه ی مورد بحث چنین است:

« فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏ وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ عَليمٌ  ــــ پس اين شما نبوديد كه آنها را كشتيد؛ بلكه خداوند آنها را كشت؛ و اين تو نبودى(اى پيامبر كه) انداختى؛ بلكه خدا انداخت؛ در حالی که خدا مى‏خواست مؤمنان را به اين وسيله امتحان خوبى كند؛ که همانا خداوند شنوا و داناست.» (الأنفال:55).

 

این آیه مربوط می شود به جنگ بدر که در این جنگ، مسلمین 313 نفر بودند؛ که بسیاری از آنها نیز اوّلاً پیاده بودند و ثانیاً زره و اسحله ی مناسب نداشتند. از طرف دیگر، کفّار بیش از هزار نفر ( بیش از سه برابر مسلمین) بودند و کثیری از آنها اسب داشتند و همگی مسلّح به بهترین زره ها و اسلحه ها بودند.

در این جنگ بود که ابلیس به صورت سراقه بن جعشم مدلجى در آمد و به قريش گفت: «  لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى‏ عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَري‏ءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى‏ ما لا تَرَوْنَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَديدُ الْعِقابِ  ــــ امروز هيچ كس از مردم بر شما پيروز نمى‏گردد؛ و من، همسايه(و پناه‏دهنده ی) شما هستم» امّا هنگامى كه دو گروه (كافران، و مؤمنان) در برابر يكديگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: «من از شما (قریش) بيزارم؛ من چيزى مى‏بينم كه شما نمى‏بينيد؛ من از خدا مى‏ترسم، خداوند شديد العقاب است» (الأنفال:48).

امّا شیطان چه دیده بود که گفت: « من چيزى مى‏بينم كه شما نمى‏بينيد». طبق روایات، او جبرئیل(ع) را دید که با لشکری از ملائک، در صفت مومنان ایستاده بود. بعد از اتمام جنگ نیز برخی از کشتگان کفّار را دیدند که اثر شلّاق بر صورتشان است و با اصابت همان ضربه مرده اند.

پس یکی از وجوه این آیه آن است که ای مومنان و مبارزان بدر ! همه ی آن کفّار را شما نکشتید، بلکه خداوند متعال بود که با دست ملائک آنها را نابود کرد.

علّامه طباطبایی در تفسیر این آیات فرموده اند:

« منظور از جمله « فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ » اين است كه عادى بودن داستان بدر را نفى نموده و انكار فرمايد، و بفرمايد: كه خيال نكنيد استيصال كفار و غلبه ی شما بر ايشان امرى عادى و طبيعى بود، چگونه ممكن است چنين باشد و حال آنكه عادتاً و طبيعتاً مردمى اندک و انگشت شمار و فاقد تجهيزات جنگى با يک يا دو رأس اسب، و عدد مختصرى زره و شمشير نمى‏توانند لشكرى مجهز به اسبان و اسلحه و مردان جنگى و آذوقه را تار و مار سازند. چون عدد ايشان چند برابر است و نيروى ايشان قابل مقايسه با نيروى اين عدّه نيست، وسائل غلبه و پيروزى، همه با آنهاست، پس قهرا آنها بايد پيروز شوند. پس اين خداى سبحان بود كه بوسيله ی ملائكه‏اى كه نازل فرمود مؤمنين را استوار و كفار را مرعوب كرد ».

مجاهد گويد: «سبب نازل شدن اين آيه چنين است. وقتى كه در جنگ بدر كفّار روى به فرار نهادند و مسلمين بر آنها پيروز شدند، عدّه‏اى را كشتند و عدّه‏اى را اسير نمودند و مسلمين مى‏پنداشتند كه با نيروى خويش به چنين پيروزى نائل گشته‏اند و روى همين گمان به يكديگر مى‏گفتند من فلان را كشته‏ام و ديگرى می گفت من فلان را كشته‏ام. پس اين آية نازل گرديد و به آنها فهمانيد كه بدانند ظفر و پيروزى مزبور از ناحيه آنها نبوده بلكه خداوند آنها را كشته و اسير مسلمين گردانيده است» (نمونه بينات در شأن نزول آيات، ص374).

 

ـ امّا در باب « وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى »

رسول خدا(ص) چه چیزی را اندخت که خداوند متعال فرمود: آنگاه که تو اندختی، در واقع تو نینداختی بلکه من انداختم؟ یعنی در ظاهر تو اندختی ولی در باطن من اندختم.

ابن شهر آشوب نقل نموده از ثعلبي، و سماك، از عكرمة، از ابن عباس، در مورد « وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ » که: « أن النبي (صلى الله عليه و آله) قال لعلي (عليه السلام): ناولني كفا من حصباء فناوله و رمى به في وجوه قريش، فما بقي أحد إلا امتلأت عيناه من الحصباء. ـــــ پیغمبر(ص) به علی(ع) فرمودند: مشتی شن و ماسه برایم بیاور ! پس علی(ع) آوردند. رسول خدا(ص) آن را بر روی کفّار قریش پرتاب نمودند. پس کسی از آنها نماند مگر اینکه چشمانش از آن پر شد» (البرهان في تفسير القرآن، ج‏2، ص663).

 

همچنین محمد بن كعب گوید:« لما دنا القوم بعضهم من بعض، أخذ رسول الله (ص) قبضة من تراب، فرمى بها في وجوه القوم، و قال: شاهت الوجوه! فدخلت في أعينهم كلهم، و أقبل أصحاب رسول الله ص يقتلونهم، و كانت هزيمتهم في رمية رسول الله (ص) فأنزل الله: «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ- إلى قوله- سَمِيعٌ عَلِيمٌ»  ـــــ  زمانی که دو گروه (مومنان و کفّار) نزدیک هم شدند، رسول خدا(ص) پشتی از خاک برگرفت و به صورت قوم کفّار پرت نموده و فرمود: زشت باد این صورتها. پس آن خاک در چشمان همه ی آنها داخل شد؛ و اصحاب رسول الله(ص) روی آوردند به کشتن آنها؛ و در هم شکستن آنها در همین پرتاب رسول الله(ص) بود. لذا خداوند متعال نازل نمود آیه ی «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ» را تا «سَمِيعٌ عَلِيمٌ» » (الميزان في تفسير القرآن، ج‏9، ص60).

 

کلام آخر:

پس آنها که این آیات را وصل کرده اند به بحث جبر و اختیار غفلت نموده اند از شأن نزول این آیات. حال آنکه این آیات صرفاً دارند امداد غیبی خدا و اعجاز رسول الله(ص) را بیان می کنند و کاری با مسأله ی جبر و اختیار ندارند.

اگر شما بزرگوار خواسته باشید دیدگاه قرآن کریم را  درباره ی بحث جبر و اختیار بدانید، مناسب است که به آیه ی زیر توجّه نمایید.

فرمود:

« وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً ؛ ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِك‏ ــــــــ  و اگر به آنها ( منافقان‏) حسنه ای برسد، مى‏گويند: « اين، از ناحيه خداست.» و اگر سيّئه ای برسد ، مى‏گويند: « اين، از ناحيه توی پیامبر است .» بگو: « همه ی اينها از ناحيه خداست.» پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟! (آرى،) آنچه از نيكيها به تو مى‏رسد، از طرف خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد، از سوى خود توست.» (النساء:78 و 79)

در این آیه، خوبی ها همواره به خدا نسبت داده شده اند؛ امّا بدی ها یکبار به خدا نسبت داده شده و بلافاصله از خدا نفی شده و به خودمان نسبت داده شده اند. لذا این سوال برای خواننده ایجاد می شود که بالاخره چطور شد؟ اعمال بد ما کار خداست یا کار خودمان؟

برای حلّ این معمّا شما را دعوت می کنم به مطالعه ای دقیق از مطلبی عمیق. باز یادآور می شوم که مطلب عمیق و دقیق است؛ لذا مواظب باشید که رگ عوامی نجنبد و شما بزرگوار را به عجله در قضاوت نکشاند. اگر بتوانید مطلب زیر را چندین بار  مطالعه فرمایید، یقیناً فایده اش افزونتر خواهد بود.

ـ جبر یا تفویض یا اختیار

خداوند متعال می فرماید: « ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ ــــــ  آنچه از نيكيها به تو مى‏رسد، از طرف خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد، از سوى خود توست» (النساء:79)

امّا آیا این بدان معناست که انسانها خودشان خالق کارهای بد خویشند و خدا آفریننده ی کارهای بد آنان نیست؟ در حالی که خداوند متعال می فرماید: « اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ  ـــ خداست خالق همه چیز. »(الزمر:62). پس یقیناً خدا خالق کارهای بد انسانها نیز هست ؛ امّا آیا این بدان معناست که خدا ـ معاذ الله ـ بدی را آفریده است؟

پاسخ اجمالی آن است که خدا خالق هر امر وجودی است ؛ و وجود، سراسر خیر می باشد. امّا بدی چیزی نیست جز وصف عدمی برای امور وجودی. مثلاً سخن دروغ از آن جهت که صوت می باشد ، فرقی با سخن راست ندارد. لذا خداوند خالق صوت است چه آن صوت در دروغگویی به کار رود یا در راستگویی. امّا راست و دروغ ، مساوی با صوت نیستند ؛ بلکه اوصاف و عناوین صوت می باشند. اگر صوتی چنان باشد که حالت جمله ی خبری به خود بگیرد و از امری واقعی گزارش دهد ، وصف راست بودن به خود می گیرد ؛ و اگر حالت جمله ی خبری به خود بگیرد و از امری واقعی گزارش ندهد ، نام دروغ به آن داده می شود. پس دروغ در حقیقت امری عدمی بوده به معنی عدم مطابقت مفادّ سخن با عالم واقع می باشد. و عدم مطابقت چیزی نیست که خالق بخواهد.

برای بیشتر روشن شدن این معنا نظر حضرت عالی را به مطلب زیر جلب می کنیم.

بی شکّ خدا خالق فعل انسان است ؛ به این معنی که خدا به فعل انسان وجود می دهد ؛ امّا مجرای افاضه ی وجود به فعل ارادی انسان ، وجود خود انسان است که وجودی ذاتاً مختار می باشد. لذا فعل ارادی او ، در عین اینکه مخلوق خداست به اختیار خود او نیز خواهد بود. البته به این نکته ی ظریف باید دقّت داشت که اختیار ، وصف اضافی و عارضی برای ذات انسان نیست ؛ بلکه وصف ذاتی اوست ؛ لذا فرض وجود انسان فاقد اختیار فرضی است متناقض همچون فرض مربّع سه ضلعی یا فرض عدد چهار غیر زوج . لذا همانگونه که خلق عدد چهار ، عین خلقت زوجیّت اوست ، خلقت انسان نیز عین خلقت اختیار اوست.

امّا توضیح مطلب اینکه ، خدا به همه ی موجودات به یک صورت افاضه ی وجود می کند مثل نور خورشید که به همه ی اشیاء به یک صورت می تابد. امّا این فیض وجود ، در هر موجودی به تناسب ساختار وجودی آن موجود ظاهر می شود. لذا این فیض ، وقتی از راه وجود مختار انسانی گذر کرده به فعل او می رسد به صورت فعل اختیاری آن شخص ظاهر می گردد ؛ همانگونه که نور سفید خورشید در گذر از شیشه ی آبی ، آبی رنگ و در گذر از شیشه ی قرمز ، قرمز رنگ می شود. همانطور که در این مثال حقیقت هر دو نور آبی و قرمز از خورشید است امّا آبی و قرمز بودن آن ناشی از شیشه هاست نه خورشید ؛ افعال اختیاری انسان نیز از نظر وجودی ، معلول خدا هستند ولی خوب و بد بودن آنها ذاتاً منتسب به خدا نمی شود بلکه ناشی از وجود مختار آدمی است. بر این اساس وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد ؛ و وجود مادر تنها مجرای فیض است ؛ امّا گفته نمی شود خدا زاینده ی نوزاد است ؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه ی فیض انتزاع شده است نه از افاضه کننده ی وجود آن نوزاد.

همچنین اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی توان او را قاتل یا ظالم نامید ؛ بلکه او را قصاص کننده می گویند. امّا اگر همین فاعل ، آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می نامند. همچنین اگر همین فاعل ، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام  بکشد ، نه تنها نمی شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر حیوان درنده ای آن شخص را به رسم شکار می کشت ، حقیقتاً نمی شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود ؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می شود.

در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل ، به خود فعل نگاه شود ، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند ؛ یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن کشتن یک انسان است ؛ لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء فاعلی می سنجیم ، چهار عنوان متفاوت پیدا می شود. به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می گردد ؛ که عبارت است از عنوان مُمیت (میراننده) . همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد.

بنا بر این ، در افعال مخلوقات آنچه به خدا نسبت داده می شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین قیاسی آنها.

برای توضیح بیشتر دوباره به مثال نور بر می گردیم. وقتی نور سفید از شیشه ی آبی عبور می کند ، نور عبور کرده آبی می شود ؛ و وقتی از شیشه ی قرمز عبور می کند ، نور خروجی ، قرمز رنگ است. نور آبی و نور قرمز ، هر دو نور هستند ، و نور بودن آنها از خورشید می باشد و شیشه ها به هیچ وجه تولید نور نمی کنند. در کار خوب و بد انسانها نیز جنبه ی وجودی کار مخلوق خداست و هیچ بشری به فعل خود وجود نمی دهد. حال سوال این است که شیشه ی آبی و شیشه ی قرمز ــ که تولید نور نمی کنند ــ آیا تولید رنگ می کنند یا نه؟ یا انسانها ـ که اصل کار را ایجاد نمی کنند ــ آیا در تولید صفت خوبی و بدی کار نقشی دارند یا نه؟

پاسخ این است که شیشه ها ، نه تنها اصل نور را تولید نمی کنند ، بلکه حتّی در تولید رنگ آبی یا قرمز نیز حقیقتاً نقش تولید کنندگی ندارند. نور سفید خورشید ، تمام طیفهای هفتگانه ی نور را به تنهایی در خود دارد ؛ لذا نور خورشید نور تامّ است ،  همانگونه که فیض صادر شده از سوی خدا نیز به تنهایی تمام کمالات امکانی را در خود دارد. وقتی این نور سفید خورشید به شیشه ی آبی می رسد ، شیشه ی آبی تمام شش رنگ را بر می گرداند و تنها به طول موج رنگ آبی اجازه ی عبور می دهد ؛ لذا رنگ نور عبوری آبی رنگ می شود. شیشه ی قرمز نیز تمام رنگها را منعکس می کند و تنها به طیف قرمز اجازه ی عبور می دهد. پس کار شیشه ی آبی و قرمز ، تولید رنگ نیست ؛ بلکه آنها در برابر نور سفید ــ که هفت رنگ نور را تماماً دارد ــ  محدودیّت ایجاد می کنند و تنها به بخشی از آن اجازه ی عبور و ظهور می دهند و به این طریق نور آبی و قرمز ایجاد می شود که دو عنوان برای نور هستند ؛ امّا دقّت شود که آبی یا قرمز بودن نور آبی و نور قرمز ، اموری زائد بر نور بودن آنها نیستند ؛ بلکه آبی بودن نور آبی عین نوریّت اوست ؛ کما اینکه قرمز بودن نور قرمز نیز عین نوریّت آن می باشد.

فیض کامل خدا نیز مثل نور خورشید به وجود مختار انسانها اصابت می کند و می خواهد تماماً از وجود آنها گذر نموده در قالب فعل آنها ظاهر شود و بهترین فعل ممکن را ایجاد نماید. حال اگر وجود کسی مثل شیشه ی بی رنگ باشد ، تمام فیض در فعل او ظاهر می گردد و چنین فعلی تماماً خیر است ؛ و تمام آن از خداست. امّا اگر فیض خدا به وجودی برخورد کند که بی رنگ نیست ، تنها بخشی از آن عبور می کند و در این حالت نور عبور نموده ،  تمام فیض نیست بلکه فیض ناقص می باشد. لذا با اینکه تمام آن از جانب خداست ، ولی نقصی دارد که مربوط می شود به شیشه ی اختیار بشر ؛ که از این نقص و عدم ، عنوانی برای فعل آدمی انتزاع می شود ؛ و این عنوان به مانعیّت و محدود کنندگی وجود مختار آدمی نسبت داده می شود نه به خدا ؛ همانگونه که شیشه ی رنگی نور را محدود می کرد و باعث می شد تمام نور عبور نکند ؛ و همین ناقص عبور نمودن نور بود که باعث می شد نور عبوری ، رنگ و عنوان خاصّی بگیرد.

پس وجود تمام افعال آدمی ، فقط و فقط از خداست ؛ و خود انسان هیچ نقش ایجاد کنندگی نسبت به آن ندارد. حال اگر وجود شخص ، مانع از ظهور تمام فیض نبود ، کار ظهور یافته از او ، کار خوب شمرده می شود ؛ امّا اگر وجود شخص ، مانع از ظهور تمام فیض شد ، بسته به مقدار محدودیّت اعمال شده از طرف بشر ، کار ظهور یافته از او ، کار حرام یا کار مکروه یا مباح محسوب می گردد. لذا در هر حال جنبه ی وجودی فعل که خیر می باشد ، از خداست و عناوین مربوط به جنبه ی عدمی و نقصی فعل که ناشی از وجود مختار آدمی است ، مربوط می شود به انسان. و روشن است که امر عدمی خالق نمی خواهد.

در اینجا بد نیست یک نکته ی ظریف نیز مورد اشاره واقع شود ؛ و آن اینکه ، خیر و خوبی دو اصطلاح دارد. جنبه ی وجودی تمام افعال ــ چه بد باشند و چه خوب ــ  از آن جهت که وجودند خوب می باشند. از طرف دیگر ، اگر فیض عبوری از اختیار انسان ، در حدّ مطلوب باشد ، آن نیز کار خوب نامیده می شود. خوب به معنای اوّل وصف اصل وجود فعل بوده و عامّ می باشد ؛ امّا خوب به معنای دوم ، از بی رنگی شیشه ی اختیار آدمی انتزاع می شود و در مقابل کار بد قرار دارد. پس خوب به معنی اوّل تنها به خدا نسبت داده می شود ؛ امّا خوب به معنای دوم هم به خدا نسبت داده می شود هم به بشر. امّا کار بد ، فقط به بشر اسناد داده می شود که ناظر به جنبه ی عدمی و نقصی می باشد. لذا خداوند متعال فرمود: « وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً ؛ ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِك‏ ــــــــ  و اگر به آنها ( منافقان‏) حسنه ای برسد، مى‏گويند: « اين، از ناحيه خداست.» و اگر سيّئه ای برسد ، مى‏گويند: « اين، از ناحيه توی پیامبر است .» بگو: « همه ی اينها از ناحيه خداست.» پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟! (آرى،) آنچه از نيكيها به تو مى‏رسد، از طرف خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد، از سوى خود توست. » (النساء:78 و 79)

در این آیات ، ابتدا تمام خوبی ها و بدیها به خدا نسبت داده شدند ؛ و بلافاصله بدیها از خدا نفی شدند. امّا این تناقض گویی نیست ؛ بلکه در قسمت اوّل ، نظر به جنبه ی وجودی خوبیها و بدیها شد که همه از خدا و خیر می باشند ؛ ولی در قسمت دوم  به جنبه ی عنوانی خوبیها و بدیها نظر شد و در نتیجه عناوین بدیها از خدا نفی شدند.

نکته ی ظریف دیگر در مورد مثال نور است که آن را از خود قرآن کریم استفاده کردیم و در سطح محدودی در این مساله به کار گرفتیم . خداوند متعال می فرماید: « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ـــــ خداوند نور آسمانها و زمين است‏» (النور:35)

همچنین در جریان ملاقات حضرت موسی و حضرت خضر (ع) که در آیات 60 تا 82 سوره کهف بیان شده ، اشاراتی به این پاسخ وجود دارد. در آنجا حضرت خضر (ع) شکستن کشتی را تنها به خود نسبت می دهد ، چون شکستن ، تماماً امر عدمی است. قتل را به خود و خدا نسبت می دهد ؛ چون جهت دنیایی آن امر عدمی ولی جنبه ی قبض روح آن امر وجودی است. امّا درست نمودن دیوار را تماماً به خدا نسبت می دهد ؛ چون تمام آن امر وجودی و خیر می باشد. البته این گونه سخن گفتن ، ادب نگه داشتن با خدا را هم به نمایش می گذارد ؛ که اولیای الهی هر چه دارند از این گوهر تابناک دارند.