(2/100165809)

پرسش:به نام خدا

سلام

براي توضيح سوال خود(كد:294000 رمز:xsjvd) و عميق تر شدن پاسخ داده شده، به مسايل زير (به ترتيب شماره گذاري حضرتعالي) اشاره ميكنم:

*:پيشاپيش بخاطر لحن تند خود عذرخواهي ميكنم و تنها دليل استفاده ام از اين لحن، نيازي بود كه حس مي كردم بايد به آن پاسخ داده شود....

1- قياس درستي نكردم و به اين امر هم واقف بودم(براي نشان دادن منظورم كه در سوال قبلي ام رسانده نشده بود به اين مثال به وضوح غلط متوسل شدم).... اما ما كه در حال مناظره نيستيم!! اينكه قياس من اشتباه بوده مسئله اي را حل نمي كند اشكالي كه كرده بودم كاملا مشخص بود و ايرادات آنرا هم برايم روشن نكرديد(هر چند مشتاقانه منتظر پاسختان هستم)

2-پاسخ خوبي بود...خواهش مي كنم اگر منابعي براي درك بهتر اين موضوع وجود دارد معرفي بفرماييد.

3- لطفا بيشتر توضيح فرماييد...باز هم اگر منابع مناسبي را معرفي كنيد، ممنون مي شوم

4- قبول دارم و بحثي هم نيست اما منظور من از اينكه مجازات بي معني مي شود آن است كه بدي و زشتي اين عمل فاقد مفهوم است ... اگر بد فهميده ام لطفا توضيح بيشتري بدهيد...

5-من هيچ علاقه اي به مثال زدن ندارم و اين نگاه مجادله اي حضرتعالي را هم به حساب سهو حضرتعالي مي گذارم.... البته اميدوارم كه اين نگاهتان باعث اين نشده باشد كه تصور كنيد كه اينقدر نسبت به مسئله اي به اين وضوح بي توجهم كه متوجه آن نشوم!!!!.... باز هم ياد آوري مي كنم كه همانطور كه از نام اين وبسايت بر مي آيد اينجا مكاني براي پرسشگري و دريافت پاسخ است نه مجادله هاي بيهوده اي كه جواني مثل من رانسبت به مجموعه اي مثل نهاد رهبري بدبين كند!!!!....وقتي كه نمي توانيم منظورمان را برسانيم سعي مي كنيم با يك مثال ذهن طرف مقابل را به آنچه در ذهن ما هست نزديك تر كنيم (هرچند از اشكالات و عدم تناسب هاي مثالمان با خبريم اما اين را به طرف مقابل مي سپاريم كه چگونه از اين مثال براي نزديك شدن ذهنش استفاده كند)... گاهي هم وقتي مثال مي زنيم قصدمان اين است كه بگوييم دو چيز شباهت بسيار زيادي به يك ديگر دارند و آنان را معادل در نظر مي گيريم كه مطلقا در پرسش قبلي قصد چنين ادعايي را نداشتم و حضرتعالي هم براي اينكه اين موضوع را بفهميد نيازي به هيچ تلاشي نداشتيد اما نمي دانم چرا ترجيح داديد بجاي اينكه سعي در رفع اين دغدغه ذهني ام كه پاسخي براي آن نيافته بودم كنيد به اشكال گيري هاي بيهوده اي كه فقط مرا از رسيدن به پاسخ دلسرد مي كند استفاده كنيد!؟!؟.... به هر حال اميدوارم متوجه شده باشيد كه گاهي سهل انگاري شما چه تبعاتي مي تواند داشته باشد!!!!(هر چند به خود آموخته ام كه حتي تحت سخت ترين توهين ها بحث را به بن رسيده ندانم و از ادامه صحبت هراسي ندشته باشم ، اما هنگاميكه لحظه اي فكر مي كنم جواني كه با اميد به پاسخ گرفتن به حضرات مراجعه كرده و شما اينطور بي توجه و سهل انگارانه از كنار معضلاتش مي گذريد با خودش چه فكري مي كند عميقا مي ترسم-حتي به خود زحمت خواندن پرسش قبلي ام را با وجود اشاره ام به شماره نامه هم نداديد!!!!!-...)

6و7-نمي دانم شما كه مفهوم بخش آخر حرفهايم را نفهميده ايد چطور در مورد اينكه من چگونه در مورد رابطه عقل و ايمان فكر مي كنم اظهار نظر مي كنيد و با ذكر يكسري بديهيات نگاه من به اين مسئله را ساده انگارانه مي دانيد... احتمالا باز هم تصور نموده ايد كه من بدنبال رد كردن ناتواني منطق در توجيه همه مسايل هستم.... حرف من روشن است منظورم اين است كه انسان متفكر نمي تواند بخاطر اينكه فلان چيزي كه غير عادي و نامعقول است، از زبان معصوم نقل شده آنرا بپذيرد...بلكه تلاش مي كند توجيه ديگري كه بنواند او را اقناع كند پيدا كند حتي اگر آن توجيه تصور چيزهايي نظير عصمت و يا جايگاه خاص معصومين و يا ارزش آيات قرآن باشد.... بطور جزيي تر منطورم اين بود كه در همان نامه ي اول (كه به نظر مي آيد نخوانده بوديدش!!) ترجيح بر اين است كه پيش بيني اميرالمومنين را رد كنيم و آن را مشكوك بدانيم تا ارايه جملات نقضي كه مفهوم نهايي شان اين است كه عمر سعد حتما و بدون اينكه هيچ احتمال ديگري بتوان داد مرتكب اعمال ننگين خود مي شد اما به اختيار و انتخاب خودش!!! آخر اين چه اختيار و نظام پاداش و جزايي است كه عمر سعد(ملعون) بايد از پيش محكوم به مجازات باشد؟؟؟؟(البته شايد اين اشكال با توضيح حضرتعالي در مورد آنچه در موارد 2و3و4 مطرح كرديد حل شود)

 

 

--در كل از عملكرد اين مجموعه ناراضيم زيرا:

1- مدتي بعد از آنكه پاسخ اول را دريافت كردم سري به وبسايت زدم تا سوالات مشابه را ببينم تا شايد جوابم را در ميان آنها يافت كنم اما آنجا بجاي اينكه به جوابهايم برسم متوجه شدم كه پاسخ هايي كه به من داده شده بود عينا وحتي بدون جا ماندن يك واو در پاسخ هايي كه به ديگران داده شده بود يافت مي شد.

2- اين بار هم كه بجاي اينكه سعي كنيد ابهامات و اشكالات مرا حل كنيد به جملاتي نظير مثالتان درست نيست و شما علاقه ي شگرفي به مثال داريد، و غافليد كه هر حقيقتي را نمي توان با مثال توضيح داد يا شما علاقه ي شگرفي به مثال داريد، و غافليد كه هر حقيقتي را نمي توان با مثال توضيح داد اكتفا كرده ايد و سعي نكرده ايد اين اشكالاتي كه ذكر كرده ايد را حل كنيد... فرضا بپذيريم كه من اشتباه مي كنم اين چه مسئله اي را حل مي كند آيا فهميدن قياس غلط من باعث مي شود كه سوالي كه كرده ام پاسخ بيابد؟؟؟؟؟؟!!!!!

 

اميدوارم كه اين بار توجه و پاسخگوييتان متناسب با الفاظ توجه و پاسخگويي باشد

با تشكر

 

پاسخ:

1ـ گمان می کردم به اشکالی که به قیاستان ـ نه مثالتان ـ کردم بیشتر توجّه می کنید؛ امّا توجّه نکرده اید. بنده با شما مجادله ندارم؛ اگر به قیاستان اشکال کردم، از باب مجادله نیست؛ بلکه خواستم شما را توجّه دهم که تصوّرتان از اختیار، همان تصوّر رایج در ذهن مردم می باشد؛ که تصوّری است مشهور ولی نادرست. عزیزا! صحبت سر مثال نیست؛ وقتی شما انتخاب تصادفی مطرح در ربات را با اختیار بشر قیاس می کنید بدین معناست که معنی درست اختیار را نمی دانید. چون این دو مطلب هیچ ربطی به هم ندارند؛ هیچ ربطی، هیچ ربطی، هیچ ربطی. این دو مطلب همان اندازه به هم ربط دارند که آسمان به ریسمان ربط دارد.

عزیزا! بنده سرم شلوغتر از آن است که فرصت مجادله داشته باشم. هدایت و گمراهی مردم هم دست من نیست. اساساً هیچ موجودی قادر به هدایت نمودن یا گمراه کردن کسی نیست. تنها هدایت کننده و گمراه کننده خداست و بس. پس نگران این موضوع هم نباشید که ما موجب گمراهی کسی شویم. اگر شما اعلام نارضایتی می کنید، دلیل نیست که دیگران هم ناراضی اند؛ صدها مخاطب دیگر ما هم اعلام رضایت می کنند. و البته هیچکدام هم برای بنده مهمّ نیست. چون در امور علمی ملاک درستی، چیز دیگری است.  اگر چیزی را به حول و قوّه ی الهی می دانیم می گوییم، و اگر نمی دانیم، از علیم مطلق طلب فهمش را می کنیم. امّا هدایت کار اوست نه کار ما. او که قرآن حقّ را هم کتاب هدایت قرار داده هم اسباب ضلالت برای آنها که انحرافی آشکار یا نهان در عمق وجودشان دارند، سخن دیگران را هم همین گونه قرار داده است؛ لذا بسا که با سخن حقّی گمراه می کند و سخن باطلی را وسیله ی هدایت قرار می دهد. امتحان کننده اوست؛ و دیگران و حرفهایشان ـ چه حقّ و چه باطل ـ سوال امتحانی است.

« إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي‏ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ. ــــــــ خداوند از اين كه پشه، و حتى كمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏كند. آنان كه ايمان آورده‏اند، مى‏دانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها كه راه كفر را پيموده‏اند، مى‏گويند: «منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!» (آرى،) خدا جمع زيادى را با آن گمراه، و گروه بسيارى را با آن هدايت مى‏كند؛ و گمراه نمی کند مگر فاسقان را.» (البقرة:26)

ملاحظه می کنید که خدا با یک کلام، هم هدایت می کند هم گمراه می سازد.

« وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي إِلَيْهِ مَنْ أَناب‏.» (الرعد:27)

« يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاء ــــــ خداوند كسانى را كه ايمان آوردند، به خاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان، استوار مى‏دارد؛ هم در اين جهان، و هم در سراى ديگر! و ستمگران را گمراه مى‏سازد؛ خداوند هر چه بخواهد انجام مى‏دهد.» (إبراهيم:27)

« ِ ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدي بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ  ــــــ اين هدايت الهى است كه هر كس را بخواهد با آن راهنمايى مى‏كند؛ و هر كس را خداوند گمراه سازد، راهنمايى کننده ای براى او نخواهد بود.» (الزمر:23)

« إِنْ تَحْرِصْ عَلى‏ هُداهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدي مَنْ يُضِلُّ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرينَ  ـــــــ (ای رسول!) هر اندازه بر هدايت آنها حريص باشى، (سودى ندارد؛ چرا) كه خداوند كسى را كه گمراه ساخت، هدايت نمى‏كند؛ و آنها ياورانى نخواهند داشت.» (النحل:37)

کسی که به هر بهانه ای گمراه می شود، لایق گمراهی است که گمراه می شود؛ چه سبب گمراهی اش عمدی در گمراه نمودن او داشته باشد و چه نداشته باشد. « فَريقاً هَدى‏ وَ فَريقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُون‏ ـــــــ جمعى را هدايت كرده؛ و جمعى گمراهى بر آنها ثابت شده است. آنها شياطين را به جاى خداوند، اولياى خود انتخاب كردند؛ و گمان مى‏كنند هدايت يافته‏اند.» (الأعراف:30)

« أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما يَصْنَعُونَ  ــــــــ  آيا كسى كه عمل بدش براى او آراسته شده و آن را خوب و زيبا مى‏بيند (همانند كسى است كه واقع را آنچنان كه هست مى‏يابد)؟! خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى سازد و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند؛ پس جانت به خاطر شدّت تأسف بر آنان از دست نرود؛ خداوند به آنچه انجام مى‏دهند داناست!» (فاطر:8)

« وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيماناً وَ لا يَرْتابَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى‏ لِلْبَشَر ــــــــ  مأموران دوزخ را فقط فرشتگان قرار داديم، و تعداد آنها را جز براى آزمايش كافران معيّن نكرديم تا اهل كتاب يقين پيدا كنند و بر ايمان مؤمنان بيفزايد، و اهل كتاب و مؤمنان ترديد به خود راه ندهند، و بيماردلان و كافران بگويند: «خدا از اين توصيف چه منظورى دارد؟!» اين گونه خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى‏سازد و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند! و لشكريان پروردگارت را جز او كسى نمى‏داند، و اين جز هشدار و تذكّرى براى انسانها نيست.» (المدثر:31)

اگر کسی به پاسخ ما هدایت شود، هدایت کننده خداست؛ و شکر خدا را که ما را اسباب فیض خود قرار داده است؛ و اگر ما در پاسخ خویش قصد سوئی نداریم ولی کسی با آن گمراه می شود، خدای تعالی به جرمی گرفتار گمراهی اش کرده است. پس به خلافی که نکرده ایم، و به قصد سوئی که نداشته ایم، شایسته ی مذمّت هیچ کسی نیستیم حتّی شما؛ و البته « وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحيمٌ.»

باز برگردیم به بحث اختیار.

گفتیم که اختيار از سنخ وجود است نه از سنخ ماهيّت. لذا اختيار اصلاً مثال ندارد كه بخواهيد با مثال توضيحش دهيد. پس وقتی مثال می زنید یعنی معنی اش را نمی دانید. قصدم خدای نکرده توهین نیست؛ بلکه می خواهم متوجّه باشید که بنده از چه زاویه ای قیاستان را نقد نموده ام. اصلاً برایم مهمّ نیست که شما مثال بزنید یا نزنید، آنچه برایم مهمّ است این است که آیا معنی درست اختیار را می دانید یا نه؟ چون تا موضوع روشن نباشد، بحث بی فایده است. و البته قیاستان گواه است که معنی درست اختیار را نمی دانید. چون انتخاب تصادفی هیچ ربطی و هیچ شباهتی به اختیار ندارد؛ مگر به اندازه ی شباهت آسمان و ریسمان.

وقتی حقیر می گویم: «اختيار از سنخ وجود است نه از سنخ ماهيّت.» آیا واقعاً توجّه دارید که چه می گویم؟ وقتی می گویم: « از خدا گرفته تا سنگ و خاك، مختارند؛ و فرض موجود غير مختار در واقع فرض وجودي است كه غير وجود است.» آیا واقعاً عمق مطلب را می گیرید؟

از ظاهر نامه ی کنونی شما بزرگوار معلوم است که اصلاً به این جملات عنایت نکرده اید.

دقّت فرماييد! وجود، مساوق اختيار است؛ لذا موجود غير مختار، يعني موجود غير موجود، كه تناقض است.

اصلاً اختیار به معنی قرار گرفتن در دو راهی نیست. مگر خدا مختار نیست؟ آیا برای خدا، دو راهی معنا دارد؟

شما معنایی از اختیار در ذهن دارید، بنده هم معنایی در ذهن دارم. امّا این دو معنا یکسان نیستند. شما از چیزی سخن می گویید و من از چیزی دیگر؛ در حالی که هر دو از یک لفظ استفاده می کنیم. مثل آن است که کسی بگوید: « شیر سفید است» و دیگری بگوید: « شیر زرد است.» ولی منظور اوّلی شیر گاو باشد و منظور دومی شیر صحرا. 

 

2ـ فرموده ايد: « آيا جايگاه نهايي انسان از پيش تعيين شده است؟»

باز همان پاسخ قبلی را با اضافاتی تکرار می کنم؛ ولی خواهشاً دقّت فرمایید.

عرض می شود: كدام جايگاه؟ اصلاً جايگاهي وجود ندارد كه از پيش تعيين شود. راه و مقصد و راه رونده يكي هستند. سير انسان از خود است به سوي خود در خود. و همين انسان، وجودش عين اختيار است، نه آنكه اختيار چيزي غير از وجود انسان باشد. خود انسان، واحدي از اختيار مي باشد. اختيار هم به معني انتخاب يكي از دو يا چند راه نيست. چون در اين صورت، بايد خدا را غير مختار دانست؛ چون براي خدا ترديد بين دو كار معني ندارد.

خلاصه آنكه:

آغاز انسان از رتبه ي پايين خود است، راه، همان خود انسان است؛ و مقصد انسان هم مرتبه اي از مراتب خود اوست؛ اختيار هم عين وجود انسان بوده داراي مراتب است. لذا انسان همواره در مراتب اختيار خويش نزول و صعود دارد؛ و مقصد او هم مرتبه اي از مراتب اختيار خويش است. اگر به مرتبه ي جهنّمي خود رسيد اختيارش عين عذاب است؛ و اگر به مرتبه ي بهشتي وجود خود رسيد، اختيارش عين بهشت است.

دقّت فرمایید! و عمق این مطلب را بگیرید! اگر چه برای فهم عمق این مطلب حدّ اقلّ باید ده سال در محضر استاد فلسفه ی اسلامی زانو بزنید.

« فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبينَ (88) فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعيمٍ (89) وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمينِ (90) فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمينِ (91) وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبينَ الضَّالِّينَ (92) فَنُزُلٌ مِنْ حَميمٍ (93) وَ تَصْلِيَةُ جَحيمٍ (94) إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقينِ ــــــــ پس اگر او از مقرّبان باشد، (88) رَوح و ريحان و بهشت پرنعمت است. (89) امّا اگر از اصحاب يمين باشد، (90) پس سلام بر تو از اصحاب يمين. (91) امّا اگر او از تكذيب‏كنندگان گمراه باشد، (92) پس پذيرايي شدن است از آب جوشان (93) و افتادن در جهنّم است، (94) اين همانا حقّ ايقين است.» (الواقعه)

مقرّبين به بهشت نمي روند، بلكه خودشان رَوح و ريحان و جنّت نعيم هستند. وقتی مقصد خود شخص است، جایگاهی نهایی معنی ندارد.

اصحاب يمين هم شئونات مقرّبين مي باشند، لذا با مقرّبين در سلم و سلام مي باشند. اينها نيز عين سلام هستند.

امّا اصحاب شمال، به آنها آب داغ نمي نوشانند بلكه خود آنها همان پذايرايي شدن با آب داغ هستند. يعني خورنده و خورده شده و خوردن، هر سه يك چيزند. و نيز آنان عين افتادن در جهنّم هستند نه آنكه در جهنّم انداخته شوند. جهنّم خودشان هستند، جهنّمي هم خودشان هستند، خودشان هم هستند كه خودشان را آزار مي دهند. مگر در دنيا چنين نيست؟ حسود، خودش خودش را آزار مي دهد با حسدي كه عين وجود خود اوست. فرد كينه اي خودش خودش را آزار مي دهد با كينه اي كه عين وجود اوست.

كلمات اين آيات، اهل ظاهر را سر در گم نموده است؛ لذا مترجمان در معني اين آيات فرومانده اند؛ در نتيجه واژه ها را بر خلاف ظاهر الفاظ معني نموده اند.

«كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون ــ خدا اين گونه آيات خود را روشن مي سازد تا تعقّل كنيد.»

امّا دريغ از يك جو تعقّل در اكثر مردم. حقّا كه « أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُون».

تعقّل، اسباب دارد. باید معلّم دید، حکمت آموخت؛ سیر و سلوک نمود. امّا جوان امروزی سواد فلسفی اش در حدّ ابتدایی است ولی سوال فوق تخصّصی فلسفه می پرسد؛ و انتظار هم دارد که جوابی در حدّ ابتدایی بشنود و قانع هم بشود. اگر شتر از سوراخ سوزن گذشت، چنین انتظاری هم برآورده می شود. اگر می شود که مسائل فوق تخصّصی فلسفه و عرفان نظری را برای یک فلسفه نخوانده و عرفان نخوانده توضیح داد، به نحوی که او کاملاً بفهمد، پس این همه حکما و عرفا بی خودی این همه زحمت کشیده اند و عمرشان را در آموختن و فهم این مسائل صرف نموده اند.

نکته ی آخر اینکه:

خدا به ما و عاقبت ما علم ندارد؛ بلکه ما و عاقبت ما، علم خدا هستیم. دقّت فرمایید!

باقی مطالب را هم از نامه ی قبلی مطالعه فرمایید! ولی خواهشاً به جای نکته گیری سعی کنید رموز مطلب را صید کنید! البته اگر پاسخ ساده می خواهید، بنده بلد نیستم. این سوال پاسخ ساده ندارد. همین مطالبی هم که گفتم، با مقدّماتش 4 واحد درسی مطلب است؛ البته برای افرادی که بدایة الحکمة و نهایة الحکمة را قبلاً خوانده باشند؛ و الّا تدریس همین مطالب با مقدّکاتش چند سال زمان می برد، تا فرد متعلّم بتواند تصوّر درستی از آنچه گفتیم کسب کند؛ البته به شرط وجود استعداد ذاتی در فرد متعلّم.