(21/100131950)

پرسش:با تشکر از پاسخ شما به پنجمين سوال بنده. چند نکته:

1- شما قولي را به علامه ره نسبت داده بوديد مبني به اينکه شعور آن مورچه در حد متوسطين مردم است وشعور هدهد را خيلي از مردم نيز ندارند. من هر چند قبلا کل تفسير سوره ي نمل را از الميزان خوانده بودم اما مجددا رجوع کردم و مطلب شما را نيافتم. اگر آدرس مطلب و عين مطلب را ذکر کنيد ممنون مي شوم.

2- اينکه فرموديد هدهد مثلا ميدانسته شيطان پرستي قبيح است يا مثلا حکومت زن قبيح است و ... هدهد صرفا براي حضرت سليمان ع خبر آوردي و خود هدهد قضاوت ارزش درباره ي اطلاعاتش نداشته. بلا تشبيه هدهد را مي توان بسان دوربيني فرض کرد که رفته از آنجا فيلم گرفته و آورده اما خود نمي گويد چيزهائي که من ديدم چيزهاي حسني بود يا قبيح.

3- در مورد اينکه فرمودين فرض موجود غير مختار محال است پس ملائکه چه مي شوند؟ چون ما تا حالا هر چه خوانده بوديم و شنيده بوديم اين بود که ملائکه اختياري ندارند و بلاتشبيه صرفا مانند روباتهائي هستند که فرامين الهي را اجرا مي کنند. ثانيا لو فرض که ملائکه اختيار داشته باشند آيا ملائکه مانند ما انسانها شهوت و غضب و هوي و هوس و ساير صفات رزيله را در ذات خود دارا مي باشند يا خير؟ چون زماني کار خير کردن ارزش دارد که انسان هم بتواند خير انجم دهد هم شر. اما اگر ملائکه اين صفات رزيله را نداشته باشند بفرض مختار نيز باشند اين اختيارشان بدردي نمي خورد. نعوذبالله زماني اختيار داشتن ارزش است که مثلا من جوان يک دختر زيبارو رو را ببنيم و چشمم را پائين بيندازم اما اگر يک بچه 3 4 ساله يا يک پيرمرد 80 ساله اگر يک دختر زيبارو را ديد و طوريش نشد هر چند اختيار دارد اما اين ارزشي ندارد. حال ملائکه مانند آن جوانند يا مانند آن بچه 3 4 ساله يا پيرمرد 80 ساله؟

4- اينکه فرمودين همه ي موجودات مختار هستند. با توجه به اينکه صريح آيه ي قرآن مي باشد که همه ي ما في السموات و ما في الأرض تسبيح خدا مي گويند حال اگر اختيار ساير موجودات مانند ما انسانها باشد لاجرم بايد برخي موجودات مانند آدميان صالح، صالح شوند و برخي ديگر شقي و آن برخي ديگر که شقي شدند پس خدا را تسبيح نمي کنند. که اين تعارض با صريح آيه ي قرآن است. اما اگر اختيار دارند اما اختيارشان به شکل ديگري است که در عين اختيار داشتن اما همگي تسبيخ خدا مي گويند اين چگونه اختياري است؟توضيح دهيد.

5- اينکه فرموديد:اينکه هر موجود مختاري لزوماً سوال و شبهه هم خواهد داشت، فرضي است نادرست و از باب قياس به نفس... اگر قياس بنده به نفس نادرست است قياس شما به خدا و ملائکه و معصومين ع نيز نادرست است. چون آنها علم کامل دارند. اما سوال و شبهه براي کسي پيش مي آيد که علمش ناقص است. و اگر حيوانات نيز تحت تعليم قرار گيرند احتمالا مانند ما آدميان علمشان ناقص است پس لاجرم سوال و شبهه نيز برايشان پيش مي آيد.

6- اينکه فرموديد:...در حالي که منابع روايي شيعي پر هستند از اين گونه روايات؛ که مجموع آنها فوق حدّ تواتر مي باشد. لطفا چند نمونه از اين روايات با سند و از کتب معتبر بياوريد. آدرس هم بدهيد کافي است.

7- اينکه فرموديد:هيچ موجودي نيست مگر اينکه به سقف وجودي خويش مي رسد؛ لکن سخن در اين است که رو به خدا در اوج خويش قرار مي گيرد يا پشت به خدا؟... من معني رسيدن به سقف وجودي اما پشت به خدا را نفهميدم. لطفا توضيح دهيد. ثانيا من نگفتم شفاعت پارتي بازي است. من گفتم کسي که به واسطه ي شفاعت بهشتي مي شود به سقف وجودي خويش نرسيده است و به کمک شفاعت به اين سقف مي رسد.

8- شما بالاخره صراحتا به اين سوال بنده پاسخ نداديد که: شما در بخشي از پاسخ قبليتان نوشته بوديد:بلي اگر هم حلال زاده به اوجش برسد هم حرام زاده، بهشت حلال زاده برتر خواهد بود؛ امّا در عمل چه بسا حرامزاده به اوجش برسد و حلال زاده نرسد... من از مطلب شما اين را برداشت کردم که فقط افرادي بهشتي خواهند شد که به سقف وجودي خويش و اوج مرتبه ي خويش رسيده باشند. اگر اين برداشت من درست است به نظر مي رسد اين برداشت اشتباه است. چون خيليها در آن دنيا به کمک شفاعت بهشتي مي شوند اما همين آدم چون گناهاني را در اين دنيا داشته قطعا به اوج مرتبه ي خويش نرسيده است. حال آنکه به کمک شفاعت بهشتي مي شود. پس همچنان سوال من به قوت خود باقي است که اگر يک حرام زاده حتي به سقف وجودي خويش برسد نيز پايين‌تر از تمام حلال زادگاني است که در بهشت هستند(که خيلي از آنها به سقف وجودي خويش نرسيده‌اند). پس در مورد مثال پسر خاله اگر آن حرام زاده حتي به سقف وجودي خويش رسيده باشد، اما پسر خاله‌اش هنوز در کف وجود خويش باشد و آن حرام زاده ببيند که سطح دين و ايمان پسر خاله‌اش از او پايين‌تر است اما اگر هر دوي آنها به بهشت روند باز مقام پسر خاله از او بالاتر است. يعني اينکه کسي که دين و ايمانش ناقصتر از شخص ديگري بوده است و اينکه همچنان در کف وجودي خويش باقي مانده است اما در بهشت مقامش از او بالاتر است.(ايمان پايين تر مرتبه‌ي بالاتر) و اين به نظر مي‌رسد با عدل الهي ناسازگار باشد و اينکه عقل هم همچين چيزي را تأئيد نمي‌کند. اما اگر برداشت من از مطالب شما اشتباه است بگوئيد.

9- در مورد آيه ي الخبيثات... پس ما عايشه را چي کار بکنيم؟ چون ما روايات در باب طينت و همچنين عملکرد عايشه را که کنار هم مي گذايم اين مطلب حاصل مي شود که در نطفه ي عايشه خللي بوده(يا ولدالزنا نعوذ بالله يا ولدالحيض) پس چگونه پيامبر ص با همچين شخصي ازدواج مي کنند؟

10- در مورد آيه ي بالا آيا مي توان گفت که ما من عام إلا وقد خص يعني استثنائا همسر امام حسن ع با اينکه در نطفه اش خللي بوده با امام حسن ع که در نهايت طهارت بوده ازدواج کرده؟

11- در باب هابيل و قابيل منظورم اين بود که آن شواهد يقيني که نشان مي دهند هابيل و قابيل دو برادر و از فزندان آدم ع بوده اند کدامند؟

12- فرموده ايد:ما منکر اينکه اکثر قاتلان انبياء و ابناء انبياء ولدالزنا به معني متعارف آن بوده اند، نيستيم شما از کجا به اين نتيجه رسيده ايد؟ آيا روايت داريم يا به حکم عقل به اين نتيجه رسيده ايد؟

13- در مورد رواياتي که فرموده بوديد نشان مي دهد ولدالزنا نيز مي تواند محب اهل البيت ع باشد چند نمونه ذکر کنيد. آيا عکس اين مطلب نيز صادق است؟ يعني حلال زاده مبغض اهل البيت ع شود؟

14- شما بالاخره دقيقا نگفتيد طبق چه استدلال گفتيد کسي که محب اهل البيت ع باشد اما شيعه ي دشمن اهل البيت ع روحا ولدالحيض است.

15- بالاخره نگفتيد آيا مي توان توجيه شما در مورد ساير جاهايي که گفته مبغض اهل بيت ع ولدالزنا است نيز بکار ببنديم . يعني طبق توجيه شما بگوئيم آنهمه روايتي که مي گويد مبغض ما اهل بيت ع ولدالزنا است منظور ولدالزناي معنوي است نه ظاهري چون مبغض اهل بيت ع در واقع دشمن پدر واقعي خويش است پس معنويا ولدالزنا مي باشد. اگر اين نتيجه گيري درست باشد ديگر آنهمه شبهه اي که در مورد اينطور احاديث وجود دارد نيز به طور کلي منحل و محو خواهد شد. آيا مي توانيم اين احاديث را به اين نحو برداشت بکنيم؟

 

پاسخ:

1. کلام علّامه در باب شعور حیواناتی چون مورچه و هدد، در سوره ی نمل نیست؛ بلکه در سوره ی انعام است؛ ذیل آیه ی « وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‏ءٍ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ » (الأنعام:38) .

عین کلام ایشان چنین است:

«... على أنه تعالى ذكر من بعض الحيوان من لطائف الفهم و دقائق النباهة ما ليس بكل البعيد من مستوى الإنسان المتوسط الحال في الفقه و التعقل كالذي حكى عن نملة سليمان بقوله: «حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»: (النمل: 18) و ما حكاه من قول هدهد له ع في قصة غيبته عنه: «فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ، إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ، وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ» إلى آخر الآيات: (النمل: 24) فإن الباحث النبيه إذا تدبر هذا الآيات بما يظهر منها من آثار الفهم و الشعور لها ثم قدر زنته لم يشك في أن تحقق هذا المقدار من الفهم و الشعور يتوقف على معارف جمة و إدراكات متنوعة كثيرة من بساط المعاني و مركباتها.

و ربما أيد ذلك ما حصله أصحاب معرفة الحيوان بعميق مطالعاتهم و تربياتهم لأنواع الحيوان المختلفة من عجائب الأحوال التي لا تكاد تظهر إلا من موجود ذي إرادة لطيفة و فكر عميق و شعور حاد.» (الميزان في تفسير القرآن، ج‏7، ص: 77)

 

ترجمه متن فوق از ترجمه سيد محمد باقر موسوى همدانى :

« ... علاوه بر اينكه خداى تعالى از پاره‏اى از حيوانات لطائفى از فهم و دقائقى از هوشيارى حكايت كرده كه هيچ دست كمى از فهم و هوش انسان متوسط الحال در فهم و تعقل ندارد، مانند داستانى كه از مورچه و سليمان حكايت كرده و فرموده است: « حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» و نيز مانند مطلبى كه از قول هدهد در داستان غايب شدنش حكايت كرده و فرموده است: « فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ، إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ، وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ ...»

خواننده هوشيار اگر در اين آيات و مطالب آن دقت نموده و آن مقدار فهم و شعورى را كه از اين حيوانات استفاده مى‏كند وزن كرده و بسنجد، ترديد برايش باقى نمى‏ماند كه تحقق اين مقدار از فهم و شعور موقوف به داشتن معارف بسيارى ديگر و ادراكات گوناگونى است از معانى بسيطه و مركبه.

و چه بسا عجائب و غرائبى كه دانشمندان حيوان‏شناسى پس از مطالعات عميقى در انواع مختلفى از حيوانات و تحت نظر گرفتن تربيت آنها به دست آورده‏اند، گفتار ما را تاييد نمايد، براى اينكه چنين عجائب و غرائبى، جز از موجودى صاحب اراده و داراى فكر لطيف و شعور تيز و عميق، سر نمى‏زند.» (ترجمه الميزان، ج‏7، ص110)

 

2. نا امیدم می کنید. آیات بعدی به وضوح نشان می دهد که هدد معانی ارزشی چون هدایت و ضلالت را می داند. اگر هدد صرفاً دوربین عکاسی است، از کجا فهمیده که شیطان اعمالشان را بر آنها زینت داده؟  مگر شیطان را دید؟ مگر زینت شیطان را دید؟ از کجا فهمیده که گمراهند؟ مگر گمراهی و خروج از دین خدا قابل دیدن است؟ گفت: « أَلاَّ يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذي يُخْرِجُ الْخَبْ‏ءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ ـــ [آرى، شيطان چنين كرده بود] تا براى خدايى كه نهان را در آسمانها و زمين بيرون مى‏آورد و آنچه را پنهان مى‏داريد و آنچه را آشكار مى‏نماييد مى‏داند، سجده نكنند». هدد از کجا این معنا را فهمید؟ مگر این معنا دیدنی بود. بسیاری از مثلاً مسلمانها وقتی گذرشان به غرب می افتد، می آیند و با آب و تاب از عظمت ساختمانها و امثال آن سخن می گویند. امّا هدد فقط عظمت تخت بلقیس را ندیده، بلکه گمراهی آنها را هم دیده است. این است که علّامه او را برتر از برخی انسانها می داند.

 

3. باز نا امیدم می کنید؛ آن هم با آن همه براهین که آوردیم.

اینکه عدّه ای گفته و نوشته اند که ملائک غیر مختار می باشند، عوامند؛ اگر چه ملبّس به لباس علما باشند؛ و در برخی علوم حوزوی هم اهل تخصّص باشند.

اگر لازمه ی اختیار داشتن این است که برای موجود مختار، انجام خیر و شرّ ممکن باشد، پس معاذ الله خدا هم مختار نیست. چون انجام شرّ برای خدا (خیر مطق)، فرض ندارد.

خودخواهی بشری ظاهراً در شما هم نمود یافته و نقص خود را کمال پنداشته اید. اکتساب کمال و قرار داشتن بین خیر و شرّ نشان نقص و ضعف است نه نشان کمال. امّا چه کنم که هیچ کسی ماست خود را ترش نمی داند.

کمال، کمال است چه از راه اکتساب حاصل آید و چه از راه اعطای دفعی خدا. مگر خدا که خودش کمال مطلق می باشد، معاذ الله کسب کمال نموده است؟ اگر کمال غیر کسبی ارزش ندارد، در آن صورت، معاذ الله خدا بی ارزشتر ین موجود خواهد بود. چون اکتساب کمال برای او از اساس معنی ندارد.

در کنه معنای کلمات دقّت فرمایید! کمال، اسم دیگر وجود است. فضیلت هم اسم سوّمی است برای وجود. کمال و فضل، هر دو از معقولات ثانیه ی فلسفی می باشند؛ و ماهیّت نیستند. هر وجودی کمال و فضل است؛ و هر فضل و کمالی وجود می باشند.

هر کمالی، اعطایی است؛ و کمال کسبی به معنای اینکه من کمالی را در خود ایجاد کنم، معنی ندارد. فاقد شیء، چگونه آن را در خود ایجاد می کند. ذاتْ نایافته از هستی بخش، کی تواند که شود هستی بخش؟!  پس کمال را فقط خدا می دهد؛ لکن گاه دفعی می دهد و گاه تدریجی و در پی اعمال ما. مردم کمال قسم دوم را کمال باارزشتری می دانند؛ که ناشی از خودخواهی بشری آنهاست؛ حال آنکه دریافت تدریجی کمال، نشان نقص موجود است؛ که نمی تواند کمال را به صورت دفعی و یکجا بگیرد. لذا انبیاء(ع) منزّه از این امر بوده از بدو تولّدشان تمام کمالات وجودی را دارند؛ و به مرور زمان، داشته های خویش را ظاهر می کنند؛ ( فاعلی بالتّجلّی اند). اگر نبیّ خدا اذن داشته باشد، حتّی در نوزادی می تواند حرف بزند و انذار و تبشیر کند. کما اینکه اگر اذن داشته باشد، راه می رود؛ و اگر اذن داشته باشد می تواند بدن خود را به اندازه بدن افراد بزرگسال کند. و تمام اینها عملاً واقع شده است.

عمل ما صرفاً معدّ است تا خدا کمال را اعطاء کند؛ نه علّت حقیقی. اینکه بشر، اکتساب را امر باارزشی می داند، نظیر آن است که ـ به تعبیر امام باقر(ع) ـ مورچه ها خیال می کنند که خدا هم شاخک دارد. چون شاخک داشتن را کمال می دانند. حال آنکه شاخک داشتن و چشم و گوش داشتن و امثال، نقص است نه کمال. لذا انبیاء از اینها هم منزّه می باشند. ایشان چشم و گوش دارند؛ امّا برای شنیدن و دیدن نیازی به این ابزارها ندارند. لذا پشت دیوار و مسافتهای دور هم می بینند. البته اینکه مأمورند با مردم، مثل خودشان رفتار کنند، حرف دیگری است.

 

4. اگر اشتباه نکنم در نامه های گذشته مدارکی ارائه شد مبنی بر اینکه در مورد زمین و آسمان، امکان تمرّد از فرمان خدا وجود دارد؛ لکن به اختیار خویش تمرّد نمی کنند. در احادیث نیز الی ما شاء الله آمده که برخی حیوانات صالحند و برخی ناصالح. لذا جهنّم و بهشت هم دارند. علّامه طباطبایی نیز ذیل آیه 38 انعام این معنا را متذکّر شده اند.

خداوند فرمود: « تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَليماً غَفُوراً  ــــ آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند، همه تسبيح او مى‏گويند؛ و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى‏گويد؛ ولى شما تسبيح آنها را نمى‏فهميد؛ او بردبار و آمرزنده است. » (الإسراء:44)

و فرمود: « هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ  ــــ او خداوندى است خالق، آفريننده‏اى بى‏سابقه، و صورتگرى. براى اوست نامهاى نيک. آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح او مى‏گويند؛ و اوست عزيز و حكيم» (الحشر:24)

آیا در این گونه آیات، انسانها و جنّها هم داخلند یا نه؟ آیا « مَنْ فيهِنَّ » و  « ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » شامل انسانها و جنّها هم می شوند یا نه؟

روشن است که انسان هم مشمول همین حکم می باشد. از طرف دیگر می بینیم که برخی انسانها و جنّها، تسبیح خدا نمی گویند.

حال چه می گویید؟ شما این آیات را در مورد انس و جنّ هر گونه توجیه نمودید، ما هم مورد سایر موجودات، همان گونه توجیه می کنیم.

هیچ موجودی نیست که تسبیخ خدا نکند؛ چه با علم و چه بدون علم. تسبیح می تواند با آگاهی باشد یا بدون آگاهی؛ ولی تسبیح غیر اختیاری بی معنی است. چون موجود بی اختیار، یعنی موجودی که موجود نیست. اگر یادتان باشد در نامه های گذشته اثبات نمودیم که اختیار، وصف وجود است نه وصف ماهیّت. و اوصاف وجودی، عین خود موصوفند نه جدای از آن. لذا موجود غیر مختار یعنی موجودی که موجود نیست.

انسانها دو گونه اند: برخی هم ناخودآگاه تسبیح می کنند هم به صورت خودآگاهانه ؛ امّا برخی دیگر ، در خودآگاهشان تسبیح نمی گویند، لکن در ناخودآگاه خویش تسبیح گویند. سایر موجودات نیز چنین هستند. تمام موجودات مادّی، هم صالح دارند هم ناصالح. امّا کنه عالم، فقط صالح است؛ و هیچ موجودی در کنه خویش نمی تواند که مدّاح خدا نباشد.

 

5. بنده قیاس نکردم که مع الفارق باشد. شما حکمی کلّی دادید و بنده با مثال نقض باطلش کردم. مختار بودن، لازمه اش سوال و شبهه داشتن نیست. حال اگر کسی ادّعا کند که حیوانات مختار شبهه دار هم می شوند، لازم است دلیل بیاورد؛ کما اینکه اگر کسی عکس آن را گفت، هم باید دلیل بیاورد؛ و بنده هیچکدام را نمی گویم. چون برای هیچ طرفی برهان نداریم.

بلی اگر برای یکی از دو طرف دلیل یافت شد می پذیریم.

 

6. ذکر آیات کافی برای اثبات مطلب بود. پیدا نمودن روایات مربوطه فرصتی وسیع می طلبد که از عهده خارج است. حتماً تاکنون از تأخیری که در پاسخها حاصله شده متوجّه شده اید که کار گروه دین پژوهی (کلام و فلسفه و عرفان نظری) بسی زیاد می باشد.

 

7. برای اینکه معنی رو به خدا به لقاء الله رفتن و پشت به خدا به لقاء الله رفتن را در یابید، لازم است حتماً مراحلی از عرفان نظری را گذرانده باشید. سخن گفتن در باره ی وجه وجود، کار آسانی نیست. « إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكين» (الأنعام:79)

خدا کدام سو هست تا صورت خویش را به آن سمت بگیریم؟!! وجه لامکانی و لازمانی و بی ماهیّت خویش را باید به سوی خدای لامکان و لازمان و بی ماهیّت نمود. اگر این وجه ره به خدا نباشد، پشت به خداست؛ لذا روسیاه خواهد بود؛ و نامه ی عملش را از پشت می گیرد؛ « وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِه » (الانشقاق:10)

در این آیه هم نیک تفکّر فرمایید:

« يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ  ـــ روزى كه مردان و زنان منافق به مؤمنان مى‏گويند: «نظرى به ما بيفكنيد تا از نور شما پرتوى برگيريم!» به آنها گفته مى‏شود: «به پشت خود بازگرديد و كسب نور كنيد!» در اين هنگام ديوارى ميان آنها زده مى‏شود كه درى دارد، باطنش رحمت است و ظاهرش عذاب»(الحديد:13).

منافق وجودش وارونه است؛ لذا باید بچرخد تا کسب نور کند. دقّت شود: بدنش نه، بلکه تمام هویّتش وارونه است. شگفتا، این منافقان با مومنان در یک رتبه از وجودند؛ و کنار هم ایستاده اند؛ امّا یکی در نور است و دیگری در ظلمت. بینشان دری است؛ که خود آن در، ظاهر و باطن دارد. ظاهرش عذاب و باطنش نعمت می باشد.

 

8. جوابتان را از آیه ای فوق الذکر بگیرید. چه بسا منافقی در رتبه ی وجود، برتر از مومنی باشد؛ امّا مومن در بهشت است و آن منافق در جهنّم. هر رتبه را ظاهری و باطنی است. ظاهرش جهنّم و باطنش بهشت می باشد. تفصیل بحث را باید در عرفان نظری پی بگیرید. منظور از مراتب وجود، مراتب نردبانی نیست؛ و منظور اوج نیز کنه است. فهم مراتب وجود به آسانی ها که تصوّر نموده اید نیست. یا از این بحث بگذرید یا اگر طاووس می خواهید ناچار باید جور هندوستان کشیده، عرفان نظری بخوانید؛ البته در محضر استادی که استاد باشد.

امّا شفاعت. آن نیز کسب کردنی است. ممکن است کسی در دنیا به اوجش نرسیده باشد؛ امّا در عوض توانسته است به ابزاری دست یابد که در آخرت نیز امکان ترقّی را به او می دهد. برای مثال، یکی از شفیعان آخرت، توبه است. توبه عمل را نابود نمی کند؛ بلکه توبه خودش عملی است که خاصّیّتش بی اثر نمودن اعمال ناشایست گذشته می باشد. اتّصال حبّی با عوامل هدایت نیز در آخرت ظهور دارد؛ که ظهور آن به صورت شفاعت اولیاء می باشد. کسی که با رشته ی محبّت به اهل بیت(ع) وصل شده، در آخرت نیز خود را وصل به آنها خواهد یافت. لذا با صعود آنها او نیز قهراً صعود می کند. چون محال است یکی از دو طرف ربط ثابت، صعود کند و طرف دیگر صعود نکند.

9. این را شما باید جواب بدهید که روایات ولد الزنا و والدالحیض را مطلقاً حمل بر ظاهرشان می کنید. مبنای بنده این بود که این مراد این روایات، اعمّ از ولد الزنا و والدالحیض ظاهری و معنوی است. و شکّ نیست که وی ولدالزنای معنوی بوده است. امّا ظاهری، فلا دلیل علیه. ضمناً دشمنی او با علی(ع) نیز مربوط می شود به بعد از ازدواجش نه قبل از آن.

10. « ما من عامّ و قد خصّ » قاعده ی مقبول است در علوم اعتباری مثل فقه و امثال آن. این آیه صرفاً حکم فقهی بیان نمی کند؛ بلکه فراتر از آن، حکمی عینی را بیان می کند.

11. عجبا! کم کم دارید وسواسی می شوید. اینکه هابیل و قابیل برادر بوده اند، از مسلّمات دین و مذهب است؛ و روایات در این باب، الی ما شائ الله. جهت نمونه یک مورد را ذکر می کنیم.

« عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع يُحَدِّثُ رَجُلًا مِنْ قُرَيْشٍ قَالَ لَمَّا تَابَ اللَّهُ عَلَى آدَمَ وَاقَعَ حَوَّاءَ وَ لَمْ يَكُنْ غَشِيَهَا مُنْذُ خُلِقَ وَ خُلِقَتْ إِلَّا فِي الْأَرْضِ وَ ذَلِكَ بَعْدَ مَا تَابَ اللَّهُ عَلَيْهِ قَالَ وَ كَانَ آدَمُ يُعَظِّمُ الْبَيْتَ وَ مَا حَوْلَهُ مِنْ حُرْمَةِ الْبَيْتِ فَكَانَ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَغْشَى حَوَّاءَ خَرَجَ مِنَ الْحَرَمِ وَ أَخْرَجَهَا مَعَهُ فَإِذَا جَازَ الْحَرَمَ غَشِيَهَا فِي الْحِلِّ ثُمَّ يَغْتَسِلَانِ إِعْظَاماً مِنْهُ لِلْحَرَمِ ثُمَّ يَرْجِعُ إِلَى فِنَاءِ الْبَيْتِ قَالَ فَوُلِدَ لِآدَمَ مِنْ حَوَّاءَ عِشْرُونَ ذَكَراً وَ عِشْرُونَ أُنْثَى فَوُلِدَ لَهُ فِي كُلِّ بَطْنٍ ذَكَرٌ وَ أُنْثَى فَأَوَّلُ بَطْنٍ وَلَدَتْ حَوَّاءُ هَابِيلُ وَ مَعَهُ جَارِيَةٌ يُقَالُ لَهَا إِقْلِيمَا قَالَ وَ وَلَدَتْ فِي الْبَطْنِ الثَّانِي قَابِيلَ وَ مَعَهُ جَارِيَةً يُقَالُ لَهَا لَوْزَا وَ كَانَتْ لَوْزَا أَجْمَلَ بَنَاتِ آدَمَ وَ قَالَ فَلَمَّا أَدْرَكُوا خَافَ عَلَيْهِمْ آدَمُ الْفِتْنَةَ فَدَعَاهُمْ إِلَيْهِ فَقَالَ أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ يَا هَابِيلُ لَوْزَا وَ أُنْكِحَكَ يَا قَابِيلُ إِقْلِيمَا قَالَ قَابِيلُ مَا أَرْضَى بِهَذَا أَ تُنْكِحُنِي أُخْتَ هَابِيلَ الْقَبِيحَةَ وَ تُنْكِحُ هَابِيلَ أُخْتِيَ الْجَمِيلَةَ؟ قَالَ فَأَنَا أُقْرِعُ بَيْنَكُمَا فَإِنْ خَرَجَ سَهْمُكَ يَا قَابِيلُ عَلَى لَوْزَا وَ خَرَجَ سَهْمُكَ يَا هَابِيلُ عَلَى إِقْلِيمَا زَوَّجْتُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْكُمَا الَّتِي خَرَجَ سَهْمُهُ عَلَيْهِ قَالَ فَرَضِيَا بِذَلِكَ فَاقْتَرَعَا قَالَ فَخَرَجَ سَهْمُ هَابِيلَ عَلَى لَوْزَا أُخْتِ قَابِيلَ وَ خَرَجَ سَهْمُ قَابِيلَ عَلَى إِقْلِيمَا أُخْتِ هَابِيلَ قَالَ فَزَوَّجَهُمَا عَلَى مَا خَرَجَ لَهُمَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ قَالَ ثُمَّ حَرَّمَ اللَّهُ نِكَاحَ الْأَخَوَاتِ بَعْدَ ذَلِكَ قَالَ فَقَالَ لَهُ الْقُرَشِيُّ فَأَوْلَدَاهُمَا؟ قَالَ نَعَمْ فَقَالَ الْقُرَشِيُّ فَهَذَا فِعْلُ الْمَجُوسِ الْيَوْمَ قَالَ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ إِنَّ الْمَجُوسَ إِنَّمَا فَعَلُوا ذَلِكَ بَعْدَ التَّحْرِيمِ مِنَ اللَّهِ ثُمَّ قَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ لَا تُنْكِرْ هَذَا إِنَّمَا هِيَ الشَّرَائِعُ جَرَتْ أَ لَيْسَ اللَّهُ قَدْ خَلَقَ زَوْجَةَ آدَمَ مِنْهُ؟ ثُمَّ أَحَلَّهَا لَهُ فَكَانَ ذَلِكَ شَرِيعَةً مِنْ شَرَائِعِهِمْ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ التَّحْرِيمَ بَعْدَ ذَلِك » (الإحتجاج على أهل اللجاج، احمد بن على طبرسى‏، ج‏2، ص314)

12. قصد مفاهمه دارید یا قصد مجادله؟!!!

گفتید همه ی این قاتلان، ولد الزنای ظاهری بوده اند. ما جواب گفتیم که: همه ی قاتلان انبیاء و ابناء انبیاء ولدالزنای ظاهری نبوده اند؟ منکر شده اصرار کردید که الّا و لابد همگی ولدالزنای ظاهری بوده اند. آنگاه چند مثال نقض آوردیم و بعد گفتیم که ما منکر نیستیم که بسیاری از آنها ولدالزنای ظاهری بوده اند؛ بلکه حرف ما این است که همگی چنین نبوده اند.

حال درست 180 درجه تغییر موضع داده از بنده سوال می کنید که از کجا فهمیده ام؟ این را می گویند: یک بام و دو هوا.

امّا پاسخ:

ظاهر روایات دلالت بر این دارند که این قاتلان ولدالزنا بوده اند؛ و تا دلیلی بر خلاف نباشد، روایات را اخذ به ظاهر می کنیم. و ما جز در اندک موردی دلیلی بر خلاف نداریم. لذا بنا به اصل، فرض را بر این می گذاریم که همه ی آن قاتلان ولدالزنای ظاهری بوده اند مگر آنجایی که دلیلی بر خلافش داریم؛ که آنجا ولدالزنا را اخذ به معنی ولدالزنای معنوی می کنیم. و تا این کار ممکن است، حقّ نداریم این موارد را از شمول عمومیّت روایات خارج نماییم. چون در میان اهل زبان و بخصوص لسان اهل بیت(ع) رایج است که گاه حکم ظاهر و باطن را باهم بیان می کنند.

البته توجّه شود که در مقام بیان، حقّ نداریم کسی را بدون بیّنه متّهم به ولدالزنای ظاهری بودن بکنیم؛ بخصوص در مورد مبغضین اهل بیت(ع). چرا که معلوم نیست این مبغضین، تا آخر عمر مبغض بمانند. همچنین معلوم نیست که برخی از ایم مبغضین، حقیقتاً مبغض باشند. چه بسا برخی از آنها به سبب اطّلاعات غلطی که به آنها داده اند، مبغض شده اند. اگر چنین باشد، او در حقیقت مبغض نیست. مبغض آن است که اهل بیت(ع) را بشناسد و بغض آنها را داشته باشد. یعنی به سبب همین کمالاتشان با آنها عداوت ورزد.

 

13. در نامه های قبلی مواردی را ذکر کردیم. برای مثال: « عَنْ أَبِي بَكْرٍ قَالَ كُنَّا عِنْدَهُ وَ مَعَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَجْلَانَ فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَجْلَانَ مَعَنَا رَجُلٌ يَعْرِفُ مَا نَعْرِفُ وَ يُقَالُ إِنَّهُ وَلَدُ زِنَاءٍ فَقَالَ مَا تَقُولُ فَقُلْتُ إِنَّ ذَلِكَ لَيُقَالُ لَهُ فَقَالَ إِنْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ بُنِيَ لَهُ بَيْتٌ فِي النَّارِ مِنْ صَدْرٍ يَرُدُّ عَنْهُ وَهَجَ جَهَنَّمَ وَ يُؤْتَى بِرِزْقِهِ »

در این روایت، امام (ع) نفرمودند: ولدالزنا نمی تواند محبّ ما باشد؛ بلکه فرمودند: اگر محبّ ما باشد، برای او جایگاهی بالای آتش ساخته می شود که در آنجا پاداشش به او می رسد.

امّا اینکه حلال زاده ی ظاهری می تواند دشمن انبیاء یا اولاد انبیاء باشد، پرسیدن ندارد. مگر پسر نوح که دشمن پدرش بود، ولدالزنا بود؟ مگر جعفر کذّاب چنین بود؟ مگر قابیل چنین بود؟ مگر طلحه و زبیر چنین بودند؟ امیر مومنان(ع) در نج البلاغه فرمودند که زبیر همواره با ما اهل بیت بود تا اینکه فرزند نحس او بزرگ شد.

امّا شکّ نیست که هر کس دشمن حجج الهی شود، ولدالزنای معنوی است.

 

14. چنین کسی از یک سو پدر معنوی خویش را قبول دارد؛ لکن  از طرف دیگر روح او با حبّ دشمن اهل بیت(ع) نیز نشو و نما یافته. پس اصل روح او متّصل به پدر معنوی خویش است امّا آلوده به نجاست حبّ دشمنان ایشان می باشد. و این حال ولد الحیض می باشد که نطفه اش پاک ولی آلوده به خون حیض می باشد.

 

15. پیشتر گفتیم که این احادیث عمومیّت داشته هر دو قسم ولدالزنا را شامل می شوند. لذا شکّ نداریم که مبغض اهل بیت(ع) ولدالزنا یا ولدالحیض است؛ حال یا به ظاهر یا به نحو معنوی. در خصوص آنها که از طرق صحیحه یقین به خبث نطفه ی آنها داریم حکم به ظاهر می کنیم؛ امّا در مورد باقی، با یقین حکم به ولدالزنای معنوی بودن آنها می کنیم ولی در مورد ولدالزنای ظاهری بودن آنها، نفیاً و اثباتاً سکوت می کنیم. چرا که اگر کسی را ولدالزنا به معنی ظاهری بخوانیم و بیّنه نداشته باشیم، از نظر شرع، مستوجب حدّ قذف خواهیم بود.