(8/100174602)

پرسش: آيا مي شود روح را براي مدتي با اختيار يا بي اختيار از جسم خود جدا كرد؟ در اين صورت چه حالي به انسان دست مي دهد؟

 

پاسخ:

براي بيان پاسخ به اين پرسش لازم است كه چند مطلب درباره ي رابطه ي روح و بدن تقديم حضور گردد.

ـ روح، حقيقتي مجرّد (غير مادّي) بوده ، هيچگاه در عالم مادّه داخل نمي شود ؛ لذا روح ـ بر خلاف تصوّر عمومي ـ داخل بدن نيست تا هنگام خواب يا مرگ طبيعي يا موت اختياري يا موت موقّت، از آن خارج گردد.

ـ از طرف ديگر، روح خارج از بدن نيز نمي باشد؛ چون خارج شيء مادّي ، نيز عالم مادّه است.

براي اينكه اين دو مطلب وضوح بيشتري پيدا كنند از مثالي مدد مي جوييم. امير مومنان (ع) فرمودند: « الرّوح في الجسد كالمعنى في اللّفظ ــــ روح در بدن مانند معني است در لفظ. » (مستدرك سفينة البحار ، ج4 ، ص 217)

روشن است كه معني داخل كلمه نيست ، امّا بيرون آن هم نيست ؛ بلكه معني در عالم ذهن و كلمه در عالم خارج است ؛ امّا يك نحوه ارتباط خاصّ بين كلمه و معني موجود است كه چنين رابطه اي بين دو امر مادّي مشابه ندارد. رابطه ي روح و بدن نيز به همين صورت مي باشد ؛ يعني بدن در عالم مادّه و روح در عالم فرامادّي است ؛ لكن بين اين دو ، يك نحوه ارتباط وجود دارد كه از آن تعبير مي شود به ارتباط ظاهر و باطن ؛ چرا كه روح در حقيقت چيزي غير از بدن نيست ، بلكه صورت غيبي و باطني همان بدن مي باشد. يعني يك حقيقت به نام انسان وجود دارد كه ظاهرش را بدن و باطنش را روح يا نفس مي گويند. در يك مثال ديگر ، مي توان رابطه ي روح و بدن را تشبيه كرد به رابطه ي اراده و صور ذهني انسان. وقتي انسان مي خواهد موجودي را تصوّر نمايد به محض اراده نمودن ، آن صورت ذهني ظاهر مي شود. لذا اين صورت ذهني در حقيقت چيزي نيست ، جز ظهور اراده ي انسان و اراده ، باطن و حقيقت همين صور است. نسبت روح به صورت ظاهري بدن نيز به همين نحو مي باشد ، با اين تفاوت كه صور ذهني تنها صورتند و مادّه ندارند ولي بدن انسان افزون بر صورت (شكل) ، مادّه (گوشت و پوست و استخوان و ... ) نيز دارد. از اينرو همانگونه كه موقع انصراف اراده ، صور ذهني غايب مي شوند ، اگر روح نيز از بدن مادّي منصرف شود ، صورت آن برداشته شده تنها مادّه اش مي ماند ؛ لذا موقع مرگ ، بدن ، صورت خود را از دست داده شروع به تجزيه مي كند.

ـ حكما اثبات نموده اند كه حقيقت هر چيزي به صورت آن است نه به مادّه اش. تمام انسانها در داشتن گوشت و پوست و استخوان و ... تفاوتي با يكديگر ندارند ، امّا در عين حال ، هر كس خودش بوده با ديگري متفاوت مي باشد. پس آنچه موجب اين تفاوت شده ، شكل و صورت آنهاست نه مادّه ي آنها . يكبار از يك تكّه خمير مجسمه سازي اسبي درست مي كنيم ، دوباره آن اسب را مچاله كرده و اين بار آن را به صورت فيل در مي آوريم ؛ در اين ميان شكّي نيست كه آن مجسمه ي اسب و فيل ، متفاوت بودند ولي مادّه ي هر دو يكي بود ؛ پس تفاوتها ناشي از صورت است نه مادّه. البته توجّه داشته باشيد كه ما اين بحث را در سطح نازلي مطرح ساختيم و الّا حقيقت اين قاعده ي فلسفي بسي بالاتر از اين سخنهاست كه جاي طرح آن كلاس فلسفه مي باشد. پس نتيجه مي گيريم كه حقيقت بدن انسان به صورت آن است نه به مادّه اش.

با اين بيانات معلوم گشت كه روح و بدن (صورت بدن) ، دو چيز نيستند بلكه يك حقيقتند كه داراي دو مرتبه ي ظاهر و باطن مي باشد ؛ و معني ندارد كه دو مرتبه از يك حقيقت ، از همديگر جدا شوند. لذا هنگام مرگ ، آن چيزي كه از انسان جدا مي شود روح يا بدن نيست بلكه مادّه است كه از انسان جدا مي گردد يا انسان است كه از مادّه جدا مي شود. پس انسان هنگام مرگ با روح و بدنش عالم مادّه را رها مي كند ؛ و آنچه از او مي ماند گوشت و پوست و استخوان است كه مادّه ي بدن انسان بودند. لذا در هيچ جاي قرآن كريم نداريم كه خداوند متعال بفرمايد ما روح شما را از بدنتان جدا مي كنيم ؛ بلكه همواره سخن از اين است كه ما شما را تمام و كمال قبض مي كنيم و برمي گيريم. در روايات اهل بيت (ع) نيز وارد شده كه انسان در عالم برزخ بدني دارد شبيه همين بدن دنيايي ، لكن بدون مادّه.

پس ارتباط روح و بدن نه تنها در خواب يا موت اختياري يا موت موقّت قطع نمي شود كه حتّي در هنگام مرگ طبيعي نيز چنين امري رخ نمي دهد ؛ بلكه اساساً جدايي اين دو از يكديگر غير ممكن بوده ، جدايي يك چيز از خودش محسوب مي شود. امّا اينكه مردم خيال مي كنند موقع مرگ روح از بدن مفارقت مي كند ، ناشي از اين است كه بدن را همان گوشت و پوست و استخوان مي پندارند.

به هنگام خواب و رؤيا ديدن نيز ، آنچه رخ مي دهد اين است كه بسياري از دستگاههاي بدن تا حدودي از فعّاليّت خود مي كاهند و روح به سبب اشتغال كمتر به اداره ي بدن ، فرصت نظر به عالم ملكوت را پيدا مي كند. در اين هنگام چنين نيست كه روح ارتباط خود را با بدن قطع كند ؛ بلكه صرفاً نظر روح تا حدودي از بدن مادّي برگشته و متوجّه عالم معنا مي شود و در اين هنگام اموري را مشاهده مي كند ؛ مثل كسي كه در ذهن خود صورت سيبي را اراده نموده و در همان حال كه آن سيب را در ذهن خود دارد از راه چشم ، به اشياء خارجي نيز نظر مي كند. حال اگر اين نظر به عالم ملكوت ، چنان قوي شود كه شخص به كلّي از بدن مادّي خود غافل گردد ، در اين حالت ، صورت بدن نيز به تبع روح ، متوجّه آن عالم شده از مادّه اش جدا مي گردد و مرگ در هنگام خواب تحقّق مي يابد ؛ امّا اگر اين توجّه به آن قوّت نرسد ، نياز بدن به تدبير ، باعث مي شود كه روح دوباره متوجّه آن شود ، كه در اين هنگام انسان از حالت خواب ديدن خارج مي شود.

امام باقر (ع) فرمودند: « مَا مِنْ أَحَدٍ يَنَامُ إِلَّا عَرَجَتْ نَفْسُهُ إِلَى السَّمَاءِ وَ بَقِيَتْ رُوحُهُ فِي بَدَنِهِ وَ صَارَ بَيْنَهُمَا سَبَبٌ كَشُعَاعِ الشَّمْسِ فَإِذَا أَذِنَ اللَّهُ فِي قَبْضِ الْأَرْوَاحِ أَجَابَتِ الرُّوحُ وَ النَّفْسُ وَ إِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي رَدِّ الرُّوحِ أَجَابَتِ النَّفْسُ وَ الرُّوحُ وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَمَهْمَا رَأَتْ فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ فَهُوَ مِمَّا لَهُ تَأْوِيلٌ وَ مَا رَأَتْ فِيمَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ فَهُوَ مِمَّا يُخَيِّلُهُ الشَّيْطَانُ وَ لَا تَأْوِيلَ لَهُ ــــــ كسى نمي خوابد جز اينكه نفسش به آسمان عروج مي نمايد در حالي كه روحش در تنش باقي است. و ميان آن دو پيوندي باشد مانند پرتو خورشيد ، و چون خدا به قبض ارواح اذن دهد نفس و روح اجابت نمايند و چون به برگشت روح اذن دهد نفس و روح بپذيرند و اين است فرموده ي خدا كه:« اللّه يتوفّى الأنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها ... » و آنچه در خواب در ملكوت آسمانها ببيند تعبير دارد، و آنچه ميان آسمان و زمين ببيند خيال شيطاني بوده تعبير ندارد. » ( بحار الأنوار ، ج‏58 ،ص27 )

حضرت باقر العلوم (ع) ، در اين كلام معجزنما ، انسان را موجودي داراي مراتب وجودي توصيف نموده ، كه يك سر آن در حدّ بدن و متّحد با بدن و سر ديگرش در عوالم ملكوت مي باشد و بين اين دو مرتبه ي اعلي و ادني ، با شعاعي از وجود مرتبط است كه امام (ع) آن را به شعاع خورشيد تشبيه نمود. يعني همانگونه كه خورشيد و نور آن يك حقيقت گسترده در فضاي وسيعي هستند ، مرتبه ي ملكوتي انسان نيز با مرتبه ي مادّي او يگانگي دارد ؛ لكن انسان وجود يگانه اي است كه يك سر در عالم مادّه و سر ديگر در عالم ملكوت دارد. در شرائط بيداري ، مرتبه ي عالي مشغول اداره ي مرتبه ي مادّي است لذا فرصت ديدار عالم ملكوت را ندارد ولي آنگاه كه بدن به خواب مي رود مرتبه ملكوتي انسان فرصت گشت و گذار در عالم خود را مي يابد كه نتيجه اش رؤياي صادقه است ولي اگر اين آزادي مرتبه عالي ، كامل نباشد ، گشت و گذار او در مرتبه هاي متوسّط خواهد بود كه منطقه ي شياطين مي باشد ، لذا خوابهاي انسان در اين حالت ، تحت تأثير شياطين ، كاذبه مي شوند.

نتيجه:

1ـ انسان در حالت خواب، مقداري از تعلّقش را به مادّه اش كم مي كند؛ در نتيجه موفّق مي شود اموري را در عالم مثال (ملكوت) مشاهده كند.

2ـ در برخي افراد مثل مرتاضها و عرفا در بيداري هم چنين حالتي رخ مي دهد؛ يعني براي مدّتي كوتاه تعلّقشان به مادّه ي بدن كم مي شود و در اين هنگام مي توانند در عالم مثال سير و سفر داشته باشند. البته در مرتاضها اين حالت ضعيف ولي در عرفاي حقيقي، بسيار قوي است. كتاب سياحت غرب، تأليف آية الله قوچاني، در واقع شرح چنين سفري است كه براي خود آن بزرگوار رخ داده است.

3ـ موت موقّت، به سه صورت رخ مي دهد.

الف: گاه در اثر عواملي مثل سكته ي قلبي يا امثال آن، شخص براي مدّتي مي ميرد و دوباره زنده مي شود. روشن است كه چنين حالتي اختياري نيست.

ب: گاه براي مرتاض يا سالك بدون اختيار خودش حالتي شبيه مرگ رخ مي دهد. بازگشت از آن نيز اغلب به اختيار خود شخص نيست.

ج: برخي مرتاضها با تمرينات زياد اين توانايي را پيدا كرده اند كه كار اعضايي مثل مغز و قلب و ... را كاهش مي دهند و حالتي نزديك به مرگ در خود ايجاد مي كنند. از اين پديده با عنوان موت اختياري ياد مي شود.

د: برخي عرفا نيز به عنايت الهي ـ نه با تمرين ـ توان آن را دارند كه به اختيار خويش، براي لحظاتي بميرند و دوباره به جسد خود برگردند. لكن اينها با كند نمودن كار اعضاي بدنشان اين كار را نمي كنند. بلكه با توجّه به عالم ملكوت و جبروت و لاهوت، دچار جذبه شده از شدّت شوق به مشاهده ي ملكوت و جبروت و لاهوت تدبير بدن را رها مي كنند. بازگشت اين افراد به حيات مادّي، گاه غير اختياري است و گاه به اختيار خودشان و از باب وظيفه است؛ يعني در عالم بالا به او امر مي شود كه برگرد! و از روي اطاعت، برمي گردد.

4ـ توجّه!

در روانشناسي چيزي با عنوان فلج خواب نيز مطرح است كه در عرف آن را خفتك يا بختك يا نيدلان يا خفتو و ... گويند. برخي ها اين پديده را خروج روح از بدن مي نامند، كه درست نيست. در فلج خواب، بدن شخص به خواب مي رود ولي مغزش بيدار مي ماند، يا موقع بيدار شدن از خواب، مغز بيدار مي شود ولي بدن هنوز در خواب است؛ لذا شخص، عالم خواب را با عالم بيداري مخلوط مي كند و در حالتي شبيه بيداري، خواب مي بيند. اينگونه افراد توهّم مي كنند كه بيدار هستند ولي نمي توانند از جاي خود بلند شوند.

برخي روشهايي كه با عنوان خروج روح از بدن تعليم داده مي شوند در واقع روش ايجاد فلخ خواب هستند نه موت اختياري.

در هيبنوتيزم نيز مشابه همين پديده رخ مي دهد.

اين مطلب را گفتيم كه در دام اين روشها نيفتيد. البته روشهاي مرتاضانه هم ارزش چنداني ندارد؛ و از نظر شرعي داراي مشكل است. امّا موت اختياري عرفا، حقّ است؛ لكن هيچ عارفي براي رسيدن به موت اختياري دنبال عرفان نمي رود. موت اختياري، نعمتي است كه در مسير بندگي خدا براي شخص حاصل مي شود بي آنكه او به اين انگيزه بندگي كند. عارف جز خدا براي چيزي ارزش قائل نيست. به قول جناب مولوي: « هر كه كارد، قصد گندم باشدش ـ كاه هم اندر تَبَع مي آيدش.» يعني اگر شخص قصدش رسيدن به خدا باشد، ديگر نعمات معنوي نيز به فضل خدا به او اعطاء خواهد شد.