(192/100147207)

پرسش: سوالم به خاطر اين مسيج قديميه. ميخوام ذهنمو بازيابي كنم: ((خدا يعني وجود، و ديگر هيچ. و غير خدا يعني ماهيّاتي كه سبب وجود(خدا)، موجودند)). اما انسان از ماهيت نيز رهيده ميشود، آنوقت بايد به انسان چه گفت؟! بي شك خدا كه نميتوان گفت. من دنبال واژه اي بين خدا(واجب الوجود) و غيرخدا(ممكن الوجود) ميگردم، كه نشان دهنده مقام انسان رهيده از ماهيت، در عالم اسماءالله باشد. آيا مقام (فناء) را بايد هم (هيچ) شدن دانست؟! آيا واژه گمشده من، همان هيچ شدن، در راه خدا هست؟! موجودات لاهوتي واحدند و فرديت ندارند، پس ديگر مني وجود ندارد، هرچه هست اوست. دقيقا تئوري وار، درست فهميدم؟

 

پاسخ:

وقتي انسان از ماهيّت خويش فاني مي شود؛ ديگر نيست كه عنواني هم داشته باشد. امّا نيستي و عدم نه به معني هيچ شدن بلكه به معني فاني بودن و خود نديدن و خدا ديدن. توجّه به خود داشتن و توجّه به ماهيّت نداشتن. به قول جناب مولوي:

« از جمادي مردم و نامي شدم ــ وز نما مردم به حيوان برزدم

مردم از حيواني و آدم شدم ــ پس چه ترسم كي ز مردن كم شدم

حمله‌ي ديگر بميرم از بشر ــ تا بر آرم از ملايك بال و پر

وز ملك هم بايدم جستن ز جو ــ كل شيء هالك الا وجهه

بار ديگر از ملك قربان شوم ــ آنچه اندر وهم نايد آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون ــ گويدم كه انا اليه راجعون

همچو نيلوفر برو زين طرف جو ــ همچو مستسقي حريص و مرگ‌جو

مرگ او آبست و او جوياي آب ــ مي‌خورد والله اعلم بالصواب

اي فسرده عاشق ننگين نمد ــ كو ز بيم جان ز جانان مي‌رمد

جوي ديدي كوزه اندر جوي ريز ــ آب را از جوي كي باشد گريز

آب كوزه چون در آب جو شود ــ محو گردد در وي و جو او شود

وصف او فاني شد و ذاتش بقا ــ زين سپس نه كم شود نه بد لقا»

امّا آن واژه اي كه دنبالش مي گيريد، خليفة الله و مظهر اسماء الله است. مقام كسي كه هيچ خودي در او وجود ندارد. لذا لسان الله و يد الله و علم الله و قدرت الله و ... است. چنان است كه خداوند ملائك را امر مي كند به سجده براي او. دقّت فرماييد! سجده براي او نه به سوي او. فرمود: « اسْجُدُوا لِآدَمَ » و نفرمود: « اسْجُدُوا الي آدَمَ ». چون وقتي او به مقام مظهريّت اسماء رسيد و حقيقت اسمائي خويش را آشكار ساخت، ملائك اصلاً آدم نديدند؛ بلكه خدا ديدند و بس. نه آنكه آدم خدا شد؛ ابداً. بلكه آدم فاني بود و نماينده ي خدا بود؛ يعني خدا نما شده بود. خودي نداشت كه عنواني داشته باشد. انسان كامل هميشه چنين است كه براي خودش خودي نمي بيند. لذا هر چه بگويد، كلام الله است. اگر يك آن از اين حالت خارج شود، خداوند قهّار چنين گوش مالي به او مي دهد كه دوباره به حال فنا برگردد. نديدي با يوسف و يونس (ع) چه كرد. موسي(ع) دمي خود را ديد و گفت خدايا! مي خواهم تو را ببينم. خداوند چنان تجلّي نمود كه موسي از خود بي خود گشت.