(3/100151193)

پرسش:فرق قلب و ذهن چيست؟ چرا احساساتي مي شويم يك جايي در اطراف سينه مان به وجدمي آيد؟ تصميم گيري با كدام بهتر است؟ خدا در كدام يكي وجود دارد؟ چگونه نداي قلب را بشنويم؟ آيا از هم مستقل اند يا هر جفت يه چيزند؟

 

پاسخ:

ـ ذهن، عقل و قلب

روح حقيقتي مجرّد(غيرمادّي) است ، كه بدن آدمي را تدبير مي كند ؛ لذا حيات و حركت بدن به واسطه روح است ؛ و بدن بدون روح ، جسد سرد و خاموشي بيش نيست ؛ ديدن و شنيدن و سخن گفتن و فكر كردن و تخيّل نمودن و دوست داشتن و نفرت داشتن و معتقد شدن و انكار نمودن و ... همه كار روح است ؛ و گوش و چشم و دهان و زبان و مغز و قلب ابزارهايي هستند در اختيار روح ؛ يعني روح است كه مغز را به كار مي اندازد تا مغز بينديشد يا زبان و گوش و چشم و ديگر اعضاء بدن را به حركت در آورد يا در قلب حالتهايي خاصّ را توليد مي كند. بنا بر اين ، در حقيقت روح است كه مي بيند و مي شنود و فكر مي كند و عواطف دارد و ... و شاهد اين امر آن است كه انسان موقع خواب ديدن ، مي تواند بدون استفاده از چشم و گوش و زبان ، ببيند يا بشنود يا سخن بگويد.

فلاسفه اسلامي با براهين عقلي اثبات نموده اند كه روح يك حقيقت بسيط (غير مركّب ) است ؛ ولي در عين بسيط بودن ، داراي مراتب و شئون و قواي مختلفي است ؛ يعني در عين اينكه يك موجود غير مركّب است ، ولي هم بيناست ، هم شنواست ، هم متفكّر است ، هم احساس دارد و ... ؛ روح از آن جهت كه به وسيله ي اعضاء ، حسّ مي كند ، داراي حسّ است ؛ و از آن جهت كه مي تواند بدون اعضاء مادي ، اموري مشابه محسوسات را تصوّر نمايد ، داراي قوّه خيال است ؛ و از آن جهت كه مي تواند مفاهيم كلّي را ادراك كند ، داراي قوّه عقل است ؛ و از آن جهت كه امور احساسي و عاطفي و امثال آنها را ادراك مي كند و در اثر اين گونه ادراكات نوعي حالت دگرگون شدن را تجربه مي كند، داراي قلب است .

بنا بر اين قلب ، در دو مورد به كار مي رود ؛ يكي به عنوان اسمي براي عضوي كه در داخل سينه وظيفه تلمبه نمودن خون را به عهده دارد ، و ديگري به عنوان اسمي براي يكي از مراتب يا قواي روح. البته خود قلب روحي، نيز مراتبي دارد كه جاي بحث آن در عرفان نظري است . ضمناً بايد دانست كه آن مرتبه از روح كه قلب ناميده مي شود، با قلب داخل سينه نوعي ارتباط وجودي دارد؛ همان گونه كه قوّه ي عقل و قوّه ي خيال با مغز نوعي ارتباط دارند.

ذهن نيز خودش يكي از قواي روح مي باشد كه معلومات عقل و خيال و حسّ در آن مرتبه از روح ظهور مي يابند. يكي از قواي روح، حافظه است كه معلومات عقل و خيال و حسّ را در خود حفظ مي كند؛ و ذهن آن مرتبه از روح است كه اين معلومات ذخيره شده، در آن به نمايش در مي آيند و ظاهر مي شوند.

اعتقادات را بايد با عقل ادراك نمود؛ آنگاه بابد آنها را به قلب منتقل كرد؛ كه راه انتقالش تلقين مي باشد. يعني وقتي با عقل يافتيم كه چيزي حقّ است بايد آن را آنقدر به خودمان تلقين كنيم تا قلبمان هم آن را باور كند. و تلقين با استمرار و تمرين مداوم حاصل مي شود. مثلاً عقل درك مي كند كه مرده خطري ندارد؛ امّا اكثر انسانها از اينكه شب را پيش يك مرده بخوابند مي ترسند. چون قلبشان باور نكرده مرده بي خطر است. امّا غسّالها (مرده شورها) ترسي از مرده ندارند. چون قلبشان باور كرده كه مرده خطري ندارد.

وقتي عقل درستي چيزي را پذيرفت، آن را علم اليقين گويند؛ اگر قلب نيز آن را باور كرد، آن را ايمان يا يقين قلبي گويند.

فرموده ايد: « تصميم گيري با كدام بهتر است؟ »

در تصميم گيري ها بايد از عقل استفاده نمود. چون قلب ممكن است ايمان به امور غير يقيني هم داشته باشد. مثلاً با تليقن مدام مي توان يك فكر غلط را هم به قلب كسي رسوخ داد. پس تصميمات را بايد با عقل گرفت تا درست باشند. آنگاه بايد ان را قلب تلقين نمود تا انگيزه براي عمل به تصميم ايجاد شود.

رسيده ايد: «خدا در كدام يكي وجود دارد؟ »

خدا هم در عقل است هم در قلب؛ بايد ابتدا با عقل شناخته شود و آنگاه به قلب راه يابد، تا مطمئن باشيم كه به خداي واقعي ايمان داريم نه به خداي ساختگي و توهّمي.

فرموده ايد: «چگونه نداي قلب را بشنويم؟ »

بايد با خود خلوت كرد. سكوت نمود و سعي كرد به نداي قلب خود گوش داد. با تمرين، اين كار آسانتر خواهد شد. اين يكي از كارهاي حرفاست.

فرموده ايد: « آيا از هم مستقل اند يا هر جفت يه چيزند؟ »

عقل يا ذهن با قلب يكي نيستند؛ ولي بينشان داد و ستد وجود دارد. شخص بايد سعي كند، تمام راههاي قلب را ببند جز راه عقل را تا هر چه وارد قلب مي شود، معقول باشد. در غير اين صورت امور توهّمي و تخيّلي نيز در قلب راه مي يابند و مانع از رشد باطني شخص مي شوند.