(35/100128232)-   

پرسش:راستش در مورد اينکه انسان اختيار دارد شبهاتي در ذهن من وجود دارد و آن شبهات اين است. در مورد مسأله اختيار دلايلي همچون پشيمان شدن انسان، نظام پاداش و جزا و ... را دلايلي براي مختار بودن انسان مطرح مي کنند. حال آيا ممکن نيست خداوند مثل يک کارگردان تعيين کرده باشد که مثلا فلان شخص در فلان روز پشيمان شود و يا مجازات کند و ...؟ ديگر اينکه با اين حقيقت که تمامي نيروها از جانب خداست و تمامي سلولها و نورونهاي مغزي ما با اراده خدا کار مي کنند مختار بودن انسان معنايي دارد؟

پاسخ:

1ـ اثبات وجود اختیار ، اثباتی تنبیهی است. چون وجود اختیار به علم حضوری ثابت است و محتاج دلیل نمی باشد ؛ مانند گرسنگی و تشنگی و شادی و غم و امثال این امور ، که هر کسی آنها را به علم حضوری در خود ادراک می کند ؛ و نیازی به اثبات ندارد. وجود اختیار ، حتّی از این گونه امور نیز یقینی تر است. لذا اگر دلیلی بر آن ذکر می شود برای متوجّه نمودن شخص است به آنچه که به آن علم دارد.

2ـ اگر کسی بگوید: من شکّ دارم که اختیاری باشد ؛ بلکه ما چنان آفریده شده ایم که خیال می کنیم مختاریم.

پاسخ می دهیم: طبق همین مبنا که گفتی ، پس شما در مختار بودن خودت شکّ نداری ، بلکه چنان آفریده شده ای که خیال می کنی شکّ داری. و این تناقض است.

پس اگر این قضیّه را بپذیریم که «  ما مختار نیستیم ، بلکه خدا ادراک ما را چنان آفریده که خود را موجود مختار ادراک کنیم» منطقاً باید این قضیّه را هم بپذیریم که « ما مختار هستیم ولی خدا ادراک ما را چنان آفریده که شکّ کنیم که مختار هستیم». چون این قضیّه دقیقاً با مبنا قرار دادن قضیّه ی قبلی درست می شود. و ملاحظه می فرمایید که قسمت نخست دو قضیّه ، نقیض یکدیگر می باشند. لذا این فرض سر از تناقض در می آورد.

3ـ اختیار ربطی به مغز و اعصاب و سلولها ندارد. بلکه اساساً هیچ فعل انسانی از مغز ناشی نمی شود. مغز نیز عضوی است مثل دست و پا و زبان و ... البته مهمّتر از آنها و مقدّم بر آنها. اختیار حتّی ربطی به انسان بودن هم ندارد. اختیار وصف ذاتی وجود می باشد. لذا هیچ موجودی نمی تواند که مختار نباشد. از سنگ گرفته تا خدا ، مختارند. اگر اختیار، وصف وجود نبود ، محال بود خدا مختار باشد. چون خدا وجود محض و محض وجود می باشد و جز وجود نیست. حال آنکه انسان و مغز و اعصاب و امثال این امور ، ماهیّتند نه وجود. لذا انسانی مختار است که وجود دارد ، امّا ماهیّت تو خالی انسان ـ که هنوز موجود نگشته ـ مثلاً ماهیّت نوه ی نداشته ی بنده، نه مختار است نه مجبور ، نه عالم است نه جاهل ، نه خوب است نه بد و... .

ـ دلیل دیگر بر اینکه اختیار ربطی به مغز ندارد.

ما به علم حضوری ادراک می کنیم که تا من چیزی را ترجیح ندهم ، میل به انجام آن نخواهم داشت ؛ و تا میل به آن نداشته باشم ، آن را اراده نمی کنم ؛ و تا اراده نکرده ام ، مغز من پیامی به سمت اعضاء ارسال نخواهد کرد. پس ترجیح خیر (اختیار) و میل به مطلوب و اراده ، به ترتیب مقدّم می باشند بر فعّالیّت مغز.

حال اگر کسی بگوید که اختیار و اراده از مغز ناشی می شوند، می گوییم: چگونه یک نوزاد به محض تولّد شیر مادر را اراده می کند حال آنکه هنوز شیر را ندیده و نبوییده و نچشیده؟ در حالی که می دانیم مغز با دیدن و شنیدن و بوییدن و چشیدن و لمس نمود است که اطّلاعات کسب می کند. و تا کسی چیزی را نداند نمی توان آن را بخواهد.

همچنین می گوییم: اگر منشاء ادرک و به تبع آن اختیار و اراده ، مغز است ، پس مغز است که صور ذهنی را ایجاد می کند. چون شکّ نیست که هر گاه اراده کنیم می توانیم صوری ذهنی را ایجاد نماییم. پس اگر اراده ی ما ناشی از مغز می باشد ، به نحو اولی صور ذهنی نیز در مغز خواهند بود. امّا محال است صور ذهنی در مغز باشند. چون صور ذهنی ، اموری مجرّد و غیر مادّی اند.

اگر مثلاً صورت ذهنی کوه ، امری مادّی است ، از دو حال خارج نیست، آن صورت یا عین کوه خارجی است یا عین آن نیست. اگر عین کوه خارجی باشد، کوه به آن بزرگی در مغز جا نمی گیرد ؛ و اگر عین آن نیست ، پس کوه نیست بلکه مجازاً کوه گفته می شود. پس بفرمایید که کوه چیست؟

آنچه در ذهن ماست باید خود ماهیّت کوه باشد تا بتوان گفت که من به کوه علم دارم. در غیر این صورت ، علم معنی نخواهد داشت.

ممکن است بگویید: آنچه در ذهن ماست ، تصویر کوچک شده ی کوه است. می گوییم: تصویر کوه ، تصویر کوه است نه خود کوه. پس اگر تصویر کوه در ذهن من است ، پس من به تصویر کوه علم دارم نه به خود کوه.

از این گذشته اگر خود کوه در ذهن من نیست ، پس من از کجا می فهمم که خود کوه چیست و تصویر کوه چیست؟ به تعبیر دیگر ، شما هیچگاه نمی توانید بیرون از ذهن خودتان ایستاده یک نظر به کوه بکنید و یک نظر به تصویر کوه در ذهنتان و بعد حکم کنید که این صورت ذهنی ، شبیه آن کوه بیرونی است. پس ماییم و همین ذهنمان. حال اگر گفته شود که عین ماهیّت کوه در ذهن ما نیست ، اساساً ما هیچ فهمی از کوه خارجی نخواهیم داشت. لذا با انکار عینیّت ذهن و عین ، راه هر گونه علم به خارج بسته می شود.

پس صور ذهنی، خود ماهیّات خارجی اند ؛ و ذهن ، مغز نیست بلکه ذهن همان جنبه ی مجرّد آدمی است که جنبه ی مجرّد اشیاء را مستقیماً ادراک می کند. البته فهم این معنا برای ناآشنایان با فلسفه مقداری دشوار خواهد بود.

نیز اگر کسی بگوید که ادراک، ناشی از مغز می باشد. می گوییم: فعل و انفعالات شیمیایی مغز شماست که چنین پنداری را به شما القاء می کند امّا فعل و انفعالات شیمیایی مغز من مخالف نظر شما را به من القاء می کند. پس از کجا بفهمیم که مغز کدام یک از ما درست کار می کند؟

بلکه حتّی این قضیّه ها که «جهان وجود دارد» ، «انسان وجود دارد» ، «مغز وجود دارد» ، ... همگی ترواشات مغز شخص می باشند. پس چه تضمینی هست که درست باشند؟ شاید مغز او به گونه ی کار می کند که خیال می کند جهانی وجود دارد.

4ـ هر چه خدا اراده نماید محقّق خواهد شد ؛ و محال است چیزی در جهان محقّق شود بدون اراده ی خدا. پس خدا اراده نموده که انسان موجودی باشد ذاتاً مختار ؛ یعنی ذات او عین اختیار باشد. به تعبیر دیگر ، اراده نموده که اختیار ، صفت ذاتی انسان باشد. و صفت ذاتی هر موجودی ، عین خود اوست. لذا اگر اختیار را از انسان سلب کنی ، وجود او نیز سلب خواهد شد. همان گونه که اگر سه ضلع داشتن را از مثلث سلب کنی مثلثی نخواهد ماند ؛ یا اگر زوج بودن را از عدد 2 یا 4 سلب نمایی ، دیگر عدد 2 یا 4 وجود نخواهند داشت.

پس خدا انسان را مختار نکرده ، بلکه مرتبه ای از وجود مختار آفریده به نام انسان ؛ کما اینکه مرتبه های دیگری از وجود مختار آفریده به نامهای فرشته ، جنّ ، گربه ، درخت ، سنگ و ... . لذا اختیار هر موجودی دقیقاً به اندازه ی گستره ی وجودی اوست.

باز خدا اراده نموده که هر چه انسان در محدوده ی قدرت خود اختیار  نمود محقّق گردد. و گفتیم که محال است اراده ی خدا محقّق نشود. پس هر چه انسان در محدوده ی قدرتش اختیار نماید ، محقّق خواهد شد. در غیر این صورت لازم می آید که اراده ی خدا تحقّق نیابد.