(23/100131950)- 

 فوريت : خيلي فوري- دانشگاه :- مرجع تقليد: نامشخص - گروه سوال : كلام و دين پژوهي - جنسيت : نامشخص - سن : نامشخص - دين : نامشخص - تاهل : متاهل - مدرک : نامشخص - رشته : نامشخص
دريافت: 89/11/16  استخراج: 89/11/17  

پرسش:

سلام عليکم!

بحمد الله بعد از 6 سوالي که از شما در مورد احاديث طينت پرسيده ام. بحث به جاهاي خوبي رسيده است. و خيلي از مسائل و شبهات بنده حل شده است. بهمين خاطر من يکبار ديگر کل 6 سوال و 6 جواب شما را با دقت خواندم و در جريان اين خواندن دوم سوالاتي از جوابهاي قبلي شما برايم ايجاد شد. همچنين درباره ششمين جواب شما نيز سوالات و انتقاداتي دارم که مطرح مي کنم. اينکه مي بينيد من زياد سوال مي کنم يا برخي اوقات از مسائل بسيار واضح سوال مي کنم بخاطر اين است که مي خواهم همه ي نقطه هاي کور در اين بحث برايم حل شود و اينکه براي برخي سوالات خودم جوابهائي دارم اما مي خواهم جواب شما را نيز داشته باشم. بنابر اين من ابتدا سوالاتم از جوابهاي قبلي شما را مطرح مي کنم سپس مي پردازم به سوالات آخرين جواب شما. سوالات نيز به ترتيب جوابها است.

1- در اولين جواب فرموده بوديد:در حالي که هم خلقت شخصي افراد بشر قبل از خلقت دنيايي آنها با ترديدهاي جدّي فلسفي مواجه است... مي خواستم اين ترديد ها و اشکالات فلسفي را بدانم.

2- در بخش ديگري از جواب فرموده بوديد:البته سلسله ي انبياء بنا به روايات ، همواره از طينت عليين خالص بوده اند ؛ و وضع حضرت آدم (ع) به خاطر ابو البشر بودن او متفاوت مي باشد ؛ چون او حامل تمام طينتها بوده است. در حالي که در جواب به يکي از سوالات سومين نامه بنده فرموده بوديد:پس چيستند آن احاديثي که مي گويند: آدم (ع) از آميزش دو طينت خلقت يافت؟!! مگر آدم (ع) معصوم نبود؟ وچرا حضرت يوسف(ع) فرمود: « وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحيمٌ »؟ مگر بدون طينت سجّيني نفس امّاره معنايي دارد؟! به نظر مي رسد اين دو گفتار با هم تناقض دارد. چون شما يکجا مي گوئيد طينت انبياء بغير از آدم ع خالص بهشتي است در حالي که در جاي ديگر مي فرمائيد حتي طينت انبياء نيز ممزوجي از طينت بهشتي و جهنمي است.

3- در بخش ديگري از پاسخ فرموده بوديد:لذا اکثر عرفا جهنّم را مقطعي مي دانند و بر اين باورند که همه ي اهل جهنّم بعد از ظهور فطرتشان از آن نجات خواهند يافت ؛ يا در عين اينکه در جهنّم مي باشند ، جهنّم برايشان محلّ عذاب نخواهد بود همچنين در جاي ديگري فرموده بوديد:لکن از آنجا که اسماء رحيميّه خداوند متعال بر اسماء غضبيّه ي او غلبه نهايي دارند ، لذا در نهايت همه ي انسانها با ظهور فطرتشان تحت رحمت حقّ تعالي قرار خواهند گرفت. اين يعني اينکه حتي اشخاصي مثل يزيد و معاويه يا خلفاي سه گانه لعنهم الله نيز از عذاب نجات خواهند يافت؟ بعد اينکه حهنم برايشان محل عذاب نخواهد بود يعني چه؟ آيا به همان معنائي است که در قضيه معراج پيامبر ص وجود دارد که شما نيز به آن اشاره کرديد؟(بحث کاهش عذاب به برکت وجود پيامبر ص و مخالفت عده اي) يا به معني ديگري است؟ ثانيا اينکه خدواند در قرآن مي فرمايد کفار و مشرکين يا برخي ديگر از گناهکاران خالد در جهنم هستند يعني در عين خالد بودن ديگر جهنم برايشان محل عذاب نخواهد بود؟

4- در بخش ديگري از پاسخ به حديثي استناد کرده بوديد:لَوْ كَانَ أَحَدٌ مِنْ وَلَدِ الزِّنَاءِ نَجَا نَجَا سَائِحُ بَنِي إِسْرَائِيلَ... حال اولا آيا اين نجات نيز نسبي است؟(مانند حديث لا خير...) يا مطلق؟ اگرمطلق است با اينکه بالاخره تحت يک شرايط سختتري ولدالزنا نيز مي تواند صالح و اهل نجات باشد چگونه قابل جمع است؟ کلا نجات در اين حديث يعني چه؟

5- در بخش ديگري از پاسخ به بحث اسپرم و تخمک اشاره کرده بوديد. حال سوال من است که شما زن و مردي را تصور کنيد که نعوذبالله مي خواهند با هم زنا کنند. اما درست لحظه ي قبل از دخول خطبه مي خوانند و مي شوند زن و شوهر و عملشان نيز حلال مي شود. حال آيا در اين حالت چون اسپرم و تخمک همان اسپرم و تخمک است آيا اين گفتن جملات زوجت و قبلت تغييري در اين اسپرم و تخمک ايجاد مي کند که در اين حالت بچه حلال زاده مي شود؟

6- مکرر شما در پاسختان فرموده بوديد خداوند فقط به هر موجودي که امکان وجود داشته باشد وجود را افاضه مي کند. حال سوال من اين است فلان موجود هنوز موجود نشده است که بگوئيم چقدر قابليت دارد تا خداوند متناسب قابليتش به او وجود افاضه کند. کلا معناي اين جمه چيست؟

7- در بخش ديگري از پاسخ فرموده بوديد:بنا بر اين حرامزاده يا حلال زاده بودن و امثال آن براي خدا و قضاوت او معني ندارند ؛ خدا در قضاوت اخروي خود ، تنها چيزي را که ملاک قرار مي دهد حاصل دست خود افراد است نسبت به توان و رتبه ي وجودي آنها همچنين در جاي ديگري فرموده بوديد:يا اگر کسي در اثر تأثير اعمال ديگران ، به صورت ناخودآگاه گرايش بيشتري به گناه پيدا کرده است ؛ خداوند متعال به هنگام حسابرسي اثر اين عامل را در نظر گرفته در مجازات او تخفيف مي دهد. خوب جمله اول را اگر بصورت کلي نگاه بکنيم يعني اينکه زنازاده چون استعدادش کمتر است اگر راه خير و صلاح را در پيش گيرد نسبت به حلال زاده ارزش بيشتري دارد. در حالي که شما اين مطلب را قبول نداشتيد. و برعکس اگر يک زنازاده و يک حلال زاده هر دو گناهکار شوند گناه زنازاده کمتر است چون زمينه ارتکاب گناه در او بيشتر بوده. خوب چرا يک طرف اين بحث درست است(گناه زناه زاده کمتر) اما طرف ديگرش نه؟(ثواب زنازاده بيشتر)

8- در بخشي از سومين نامه فرموده بوديد:امّا هر کسي به اوج خويش بار يابد، يقيناً با اهل بيت(ع) خواهد بود. لکن در بهشت خودش نه در بهشت اهل بيت(ع). خوب احتمالا کسي فقط با سرپرستي يک يتيم که به اوج خويش نمي رسد. در حالي که در روايت داريم سرپرست يتيم با پيامبر ص در يک درجه است. يا احاديث ديگر.

9- در بخشي از پنجمين نامه فرموده بوديد:داريد نا اميدم مي کنيد. آيا ما برتر از انبياء هستيم که مي فهميم رسول الله(ص) برتر از ساير انبياست؟ آيا ما برتر از سلمان و ابوذر هستيم که مي فهميم سلمان برتر از ابوذر است؟ اوّلاً آثار وجودي افراد مي تواند اهل فهم را به مقام صاحبش راهنمايي کند. البته شما در اينجا به گزارش معصوم اشاره کرده ايد. اما اگر اين گزارش نبود يعني آنهمه رواياتي که مي گويد پيامبر ص افضل انبياء است نبود ما چگونه مي خواستيم بفهميم ايشان از تمامي انبياء افضل هستند؟ اينکه هم فرموده ايد آثار وجودي ما که نه پيامبر ص را از نزديک درک کرده ايم نه باقي انبياء. پس منظور شما از آثار وجودي چيست؟ يا مثلا اگر گزارش معصوم نبود چگونه مي خواستيم بفهميم سلمان افضل از ابوذر است؟

10- در بخش ديگري فرموده ايد:شيعه زيدي و اسماعيلي و امثال آنها ـ اگر طريق غلوّ نپيموده باشند ـ مادون شيعه ي جعفري و مافوق سنّي محبّ مي باشند. در حالي که ما در اصول فقه در بحث عام و خاص خوانديم ايمان به تمامي ائمه ع عام مجموعي است يعني اينکه اگر کسي حتي به يکي از ائمه ع هم ايمان نداشته باشد گوئي به هيچيک از آنها ايمان ندارد. اين قول با مطلب شما در تضاد است.

11- در بخش ديگري از پاسخ فرموده بوديد:تا خبر موثّق از معصوم ذاتي يا اکتسابي در مورد عاقبت کسي به ما نرسد نمي توانيم در مورد عاقبت او قضاوت يقيني کنيم. البته اين سوال بنده در مورد بند 9 هم است و آن اينکه گزارش معصوم به نظر بنده غلط است. بايد بگوئيم گزارش کسي که از غيب مطلع است. مگر اينکه بگوئيم بين عصمت و اطلاع از غيب تلازم طرفيني وجود دارد که اگر دارد طبق چه استدلالي؟ و اگر ندارد آيا حرف من درست است يا خير؟

و اما نقدها به ششمين نامه شما:

1- درباره هدهد و دانستن معناي ارزشي باز يک مثال مي زنم. مثلا من بيايم به شما بگويم اکثر دختران شمال شهر تهران بد حجاب و بي حجابند. خوب اين جمله دليل بر اين است که من مي دانم حجاب چيست و بي حجابي چيست. اما اين دليل نمي شود که از نظر من بدحجابي امر قبيحي است. چه بسا از نظر من بدحجابي خيلي هم چيز خوبي باشد. يا مثلا من بيايم به شما بگويم در جوامع غربي روابط جنسي بصوت بي حد و حصري و بي هيچ محدوديتي رواج دارد حتي در جوامع غربي آميزش با حيوانات نيز رواج دارد. اما اين حرف من دليل بر اين نمي شود که اين مسائل از نظر من امور قبيحي هستند چه بسار خود بنده از اين رواج وابط جنسي خيلي هم خوشم بيايد. خوب وضعيت هدهد هم مانند اين دو مثال بنده است. يعني هدهد خدا را مي شناسد و مي بيند که مردم سبا بجاي خدا خورشيد را پرستش مي کنند. اما اين دليل نمي شود که خورشيد پرستي در منظر هدهد امر قبيحي است همچنانکه دليل نمي شود خورشيدپرستي در نظر هدهد امر حسني باشد اينجا هدهد صرفا يک گزارشگر است.

2- در بخشي از جواب نوشته بوديد:اگر اشتباه نکنم در نامه هاي گذشته مدارکي ارائه شد مبني بر اينکه در مورد زمين و آسمان، امکان تمرّد از فرمان خدا وجود دارد؛ لکن به اختيار خويش تمرّد نمي کنند. من کل جوابهاي شما را تا حالا خواندم اما به روايتي در اين زمينه برنخوردم. در صورت امکان روايات و احاديث مربوطه را حداقل چند موردش را بياوريد.

3- در بخش ديگري از پاسخ فرموده بوديد:تمام موجودات مادّي، هم صالح دارند هم ناصالح. امّا کنه عالم، فقط صالح است؛ و هيچ موجودي در کنه خويش نمي تواند که مدّاح خدا نباشد. خوب اولا معناي اين عبارت چيست که کنه عالم فقط صالح است؟ و تفاوت کنه با ظاهر چيست؟ ثانيا چرا کنه عالم فقط صالح است؟ آيا به دليل نقلي يا دليل عقلي هم داريم؟ در صورتي که دليل عقلي داريم چيست؟

4- درباره ي آيه 13 سوره حديد که در بخشي از آيه آمده:قيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً آيا معناي ارجعوا همان بازگشت به دنيا است که در تفاسير آمده يا معناي ديگري دارد؟ چون شما در معناي اين بخش از آيه نوشته ايد:به پشت خود بازگرديد و كسب نور كنيد! خوب اگر معناي چيزي غير از آني است که من گفتن معناي آن چيست؟همچنين فرموده ايد:منافق وجودش وارونه است؛ لذا بايد بچرخد تا کسب نور کند. دقّت شود: بدنش نه، بلکه تمام هويّتش وارونه است. مي خواستم بدانم اين معناي وارونگي هويت چيست؟ و چرا منافق هويتش وارونه است؟بعد معناي دري که بين مومن و منافق کشيده مي شود چيست؟ چرا ظاهر اين در عذاب است و باطنش رحمت و برعکس نيست؟ سوال بعد اينکه چرا کافران همچين تقاضائي از مومنان نمي کنند و منافقان اين تقاضا را مي کنند؟

 

پاسخ:

1ـ این تردیدها را در موقع خواندن اسفار اربعه ی حکیم ملاصدرا، در بحث « النفس جسمانیّة الحدوث و روحانیّة البقاء» ملاحظه می کنید. ورود در این بحث، خارج از مجال این مقال است.

2ـ طینت تمام انبیاء از علّیین است، به این معنی که علّیین در آنها غالب محض و طینت سجّینی در ایشان، مغلوب محض می باشد؛ لذا آنچه در ایشان مصدر آثار می باشد، طینت علّیینی است؛ و اگر غیر از این بود، معصوم نبودند. البته حساب اهل بیت(ع) جداست؛ چرا که ایشان از فوق علّیین می باشد. امّا آدم(ع) در دوره ای بیرون از دار تکلیف بود ـ اگر چه جسمش زمینی بود ـ در آن دوره، خداوند حکیم، ابتدا طینت علّیینی او را آشکار ساخت تا ملائک در برابرش سجده کنند؛ آنگاه طینت خداوند متعال از او امتحانی ارشادی ( کنکوری آزمایشی) گرفت؛ و خواست که آدم(ع) طینت سجّینی بشر را هم بشناسد. پس ابلیس که از سنخ سجّین می باشد، طینت سجّینی او را آشکار ساخت؛ و آن شد که می دانید. پس او از دار نعمت به دار تکلیف هبوط نمود و به اصل علّیینی خویش توبه (بازگشت) نمود. لذا هیچگاه در دار تکلیف از آن حضرت گناهی سر نزد.

3ـ بنده نگفتم این باور بنده است؛ بلکه نقل قول کردم از برخی عرفا. برخی دیگر از عرفا و از جمله ملاصدرا مخالف این قول بوده معتقدند آنها که ذاتشان جهنّمی است، نه صفات و افعالشان، تا ابد در جهنّم خواهند ماند؛ لکن عذاب آنها عین لذّتشان و لذّتشان عین عذابشان خواهد بود؛ مثل افراد مازوخیست ( خودآزار) که از زجر دادن خودشان لذّت می برند؛ لکن لذّتی که عذاب هم هست. این بدترین نوع عذاب می باشد؛ از منظر اهل تفطّن.

4ـ اهل نجات را دو معنی است؛ در معنی نخست یعنی آنکه از جهنّم نجات می یابد. امّا نجات از جهنّم لازمه اش ورود به بهشت مومنان حلال زاده نیست. در معنی دوم، نجات یعنی نجات از غیر بهشت مومنان حلال زاده و ورود به بهشت آنها. از جمع روایات ولدالزنا استفاده می شود که ولدالزنا اگر اهل عمل صالح باشد، از جهنّم نجات می یابد، امّا وارد بهشت حلال زاده ها نمی شود. لذا به یک معنا اهل نجات است، و به معنی دیگر، اهل نجات نیست.

5ـ بلی در این حالت، خواندن خطبه ی زوجیّت تأثیر دارد. اوّلاً ابلیس را از مشارکت در عمل دور می کند؛ و تأثیر مخرّب او را خنثی می نماید. ثانیاً در خود اسپرم و  تخمک و کیفیّت ترکیب آنها نیز اثر مثبت می گذارد. اگر باور ندارید تحقیقات دکتر ایموتو ژاپنی را در باره ی تأثیر نیّات و اذکار در بلورهای آب مطالعه فرمایید. وی با عکسبرداری های مکرّر اثبات نموده که آب، به نیّات و  الفاظ، عکس العمل نشان می دهد. واژه های « معجزه آب » و « شهادت آب» را جستجو فرمایید. از منظر عرفانی نیز موجودات عالم در مقابل نیّات و  الفاظ ، خنثی نیستند؛ و عکی العمل متناسب نشان می دهند.

6ـ وجود، حقیقتی است واحد ولی دارای مراتب؛ که هر موجودی مرتبه ای از آن است؛ و هیچ دو موجودی در یک مرتبه از وجود نیستند. آنگاه ما از آن مرتبه، ماهیّت خاصّ آن مرتبه را انتزاع می کنیم. لذا اصل با وجود و مراتب آن است نه با ماهیّت. هر مرتبه از وجود نیز آثار مخصوص خود را دارد. مثلاً اینکه ابن سینا در فلان زمان زاده شد و فلان قیافه را داشت، لازمه ی رتبه ی وجودی او بود. لذا فرض ندارد که ابن سینا در زمانی غیر از آن در دنیا ظهور یابد. قابلیّت دریافت کمالات نیز در هر موجودی، تابع رتبه ی وجودی او در اصل خلقت است. خود آن مرتبه از وجود است که در زمان خاصّ خود در دنیا ظاهر می شود، و به مرور، کمالات خویش را کنه خویش دریافت می کند. اگر به کنه خود رجوع نمود، بهشتی است، در غیر این صورت جهنّمی خواهد بود. بازگشت به همانجاست که از آنجا آمده ایم. از هر اسمی ( رتبه ای) آمده ایم به همان اسم رجوع می کنیم؛ و هر اسمی را دو رویه است. چهره ای رو به ظاهر و چهره ای رو به باطن. باطنش جنّت، و ظاهرش جهنّم است. فهم عمیق این معنا را باید در مدارج عالی حکمت متعالیه و عرفان نظری تعقیب نمایید.

7ـ قید « نسبت به توان و رتبه ي وجودي » را به حساب نیاورده اید. اگر این قید را لحاظ کنید، شبهه مرتفع می شود. محال است کسی بتواند از سقف رتبه ی خودش بالاتر بزند. ارزش هر موجودی نیز به دو چیز است؛ یکم: رتبه ی وجودی اش. دوم: اینکه در ظاهر آن رتبه است یا در باطنش. لذا چه بسا دو موجود در یک رتبه واقع شوند، لکن آن رتبه، کنه وجود یکی ولی مراتب مادون دیگری باشد. در این حالت، دومی در جهنّم است. « يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ ــــ روزى كه مردان و زنان منافق به مؤمنان مى‏گويند: «نظرى به ما بيفكنيد تا از نور شما پرتوى برگيريم!» به آنها گفته مى‏شود: «به پشت خود بازگرديد و كسب نور كنيد!» در اين هنگام ديوارى ميان آنها زده مى‏شود كه درى دارد، باطنش رحمت است و ظاهرش عذاب» (الحديد:13).

شما گناه را چه فرض کرده اید؟ خیال می کنید گناه یعنی مثلاً غیبت نمودن. غیبت نمودن مجازاً گناه خوانده می شود. حقیقت گناه، آن عدمی است که در وجود شخص لانه کرده و منشاء این اعمال می شود. ویلچر سوار شدن، نقص نیست، بلکه قطع نخاع بودن نقص است که منشاء ویلچر سوار شدن شده است. لذا فرمودند: « الْغِيبَةُ جُهْدُ الْعَاجِز ــ غیبت، تلاش عاجز است»؛ یعنی عجزی ( امری عدمی) در وجود شخص لانه کرده که به شکل غیبت نمودار می شود. حال باید دید این امر عدمی کجا لانه کرده است؛ در ذات شخص یا در صفاتش یا قوای محرّکه اش. حساب این سه یکسان نیست. چه بسا کسی انباری از گناه است ولی خدا ذاتش را دوست دارد؛ چرا که گناهان او از ذاتش سرچشمه نمی گیرد بلکه از منطقه ی صفات اوست. و چه بسا کسی فردی است صالح امّا ذات او مبغوض خداست؛ چرا که ذات او شرّ است و حسنات از منطقه ی صفات او ریشه می گیرند. بلکه گاه فعل از قوای محرّکه است نه از ذات و صفات؛ مثل برخی افراد مبتلا به بیماری های روانی که رفتارش دست خودش نیست و ریشه در ترشّحات برخی غدد او دارد.

نقل حدیثی در این زمینه می تواند راهگشا باشد.

امالى طوسى ص 261 از محمد بن سليمان او از پدرش نقل ميكند كه مردى شامى كه ساكن مدينه شده بود گاه گاه خدمت حضرت باقر ميرسيد ميگفت بآن جناب آقا خيال نكنى من خدمت شما ميرسم بواسطه خجالتى است كه از شما دارم (و ارادتمند شمايم) در روى زمين كسى را بيش از شما خانواده دشمن نميدارم و معتقدم كه اطاعت خدا و پيغمبر و امير المؤمنين در دشمنى با شما است ولى چون مردى خوش صحبت و داراى ادب هستى رفت و آمد من براى همين است. وقتى اين حرف را ميزد حضرت باقر ميفرمودند: « لن تخفى على الله خافيه ــ هيچ چيز بر خدا پنهان نيست ». چيزى نگذشت كه مرد شامى مريض شد و مرضش شدت يافت. همين كه بحال احتضار رسيد وكيل خود را خواست گفت وقتى من از دنيا رفتم و پارچه بر رويم كشيدى برو خدمت محمد بن على و تقاضا كن بر پيكرم نماز بخواند باو گوش زد كن كه خودم اين كار را وصيت كرده‏ام. نيمه شب كه شد خيال كردند از دنيا رفته او را در پارچه‏اى پيچيدند سحرگاه وكيلش بمسجد آمد پس از نماز خواندن حضرت باقر خدمت آن جناب رسيد عرضكرد فلان مرد شامى مرد خودش از شما تقاضا كرده كه بر پيكرش نماز بخوانيد؟ فرمود نه او نمرده سرزمين شام سرد است ولى حجاز گرمسير است و شدت گرما در اين ناحيه زياد است. بالاخره عجله نكنيد و او را بر نداريد تا من بيايم. در اين موقع از جاى حركت نموده وضو گرفت باز دو ركعت نماز خواند آنگاه دست بدعا برداشته زياد دعا كرد سپس بسجده رفت تا خورشيد طلوع نمود آنگاه از جاى حركت كرده روانه منزل شامى شد. داخل اطاق شده او را صدا زد. جواب داد. شامى را بلند كرد و نشاند مقدارى سويق خواست ؛ به او داد بعد به خانواده‏اش سفارش كرد كه غذا به او بدهند و با غذاهاى سرد سينه‏اش را سرد نگه دارند. امام از جاى حركت كرده رفت چيزى نگذشت كه مرد شامى بهبود كامل يافت خدمت حضرت باقر رسيده عرض كرد مايلم براى من خانه را خلوت كنى عرضى خصوصى دارم امام خانه را خلوت كرد. شامى گفت گواهى مي دهم كه تو حجت خدائى بر مردم و واسطه بين مردم و خدائى كه هر كس جز بتو پناه برد نااميد و زيانكار است و گمراه واقعى است حضرت باقر پرسيد چه شده كه تغيير عقيده دادى. گفت من خود متوجه شدم كه روح از بدنم خارج شد ناگاه منادى فرياد زد با گوش خود صداى او را شنيدم خواب نبودم گفت روح او را برگردانيد محمد بن على(ع) درخواست كرده. حضرت باقر(ع) فرمودند: « اما علمت ان الله يحب العبد و يبغض عمله و يبغض العبد و يحب عمله ـــ نمی دانى که خدا گاهى بنده ای را دوست دارد ولى كارش را نمى‏پسندد و گاهى بنده ای را دوست ندارد اما كارش را دوست دارد.» مرد شامى بعد از آن از اصحاب حضرت باقر(ع) شد.»

8ـ حکم عامّ و حکم خاصّ و حکم مطلق و حکم مقیّد و حکم مشروط و  امثال آن که یادتان نرفته است؟! اگر کسی اصول را داشته باشد، ارکان را داشته باشد، و یتیمی را هم سر پرستی کند، محال است به اوج خویش نرسد؛ به شرط آنکه حقیقتاً سرپرستی کند برای خدا نه برای هیچ غرض دیگری. برخی اعمال، جلب رحمت واسعه می کنند که سرپرستی یتیم از جمله ی آنهاست. لکن مشروط بر آنکه مانعی در کار نباشد. از این گذشته، حدیث نگفته که چنین کسی جهنّم را نخواهد دید، بلکه در نهایت به بهشت خواهد رفت. امّا هم درجه شدن با انبیاء، ممکن است؛ لکن هر کسی در بهشت خودش با آن بزرگواران همرتبه می شود. چرا که انسان کامل، در هر رتبه از وجود، در سقف آن رتبه است.

9ـ مهمّ نیست که از چه راهی می فهمیم، بالاخره می فهمیم؛ چه با گزارش معصوم و چه از راهی دیگر. آثار معصوم نیز در دست ماست. قرآن اثر رسول خداست؛ و تورات و انجیل اثر موسی و عیسی(ع). کتاب هر پیغمبری نقشه ی وجودی اوست. ماجراهایی بین سلمان و ابوذر گذشته که نشان می دهند سلمان برتر از ابوذر بوده است. در این گونه ماجراها، ابوذر از مشاهده ی آثار وجودی و کرامات سلمان، متحّر و مبهوت می ماند. لطفاً نپرسید کدام جریانات؛ خودتان تحقیق کنید؛ فرصت تاریخ گردی نیست.

10ـ سخن در مورد کسی که دلیلی بر اثبات امامت دیگر ائمه(ع) ندارد؛ نه در مورد کسی که حقّانیّت دوازده امام را می داند و یکی را انکار می کند. بلی اگر کسی دلیل کافی در دست داشته باشد مبنی بر امامت دوازده امام، و یکی را انکار کند، همه را انکار نموده است؛ بلکه منکر رسول خدا(ص) و سایر انبیاء نیز شمرده می شود. امّا آنکه مثلاً امامت امام کاظم(ع) برایش ثابت نیست، چنین نیست که اعتقادش به امام صادق(ع) اجری برایش نداشته باشد.

11ـ مرتاض کافر هندی هم تا حدودی از غیب خبر دارد؛ امّا از کجا بدانیم که کدام مکاشفه ی او درست است و کدامیک نادرست؟ مکاشفات عرفا نیز تا به تأیید برهان عقلی یا قرآن کریم یا حدیث معتبر نرسیده است، فاقد ارزش اثباتی در حوزه ی دین می باشد. برای همین است که قید عصمت را آوردیم. بسیار سراغ دارم از عرفای نامی که مکاشفاتی نادرست داشته اند یا در تفسیر مکاشفات خود دچار خطا شده اند. یک عارف می گوید: مولوی را در جهنّم دیدم، و آن یکی می گوید: مولوی از شیعیان خالص امیرمومنان(ع) می باشد که تقیّه کرده است. کدام را بپذیریم؟!!

 

ـ پاسخ از نقدهای نامه ی ششم

1ـ اگر هدد حسن و قبح را نمی فهمد، پس نبیّ خدا روی چه حسابی فرمود: « لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَديداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبينٍ  ـــ قطعاً او ( هدد) را كيفر شديدى خواهم داد، يا او را ذبح مى‏كنم، يا بايد دليل روشنى(براى غيبتش) براى من بياورد! »(النمل:21). مجازات موجودی که حسن و قبح را نمی شناسد چه معنی دارد؟! چگونه موجودی که قادر است دلیل بیاورد، معنی حسن و قبح را نمی فهمد؟ کودکان ممیّز که قادر به دلیل آوردن نیستند، حسن و قبح را می فهمند، پس چگونه هددی که دلیل می آورد، حسن و قبح را نشناسد؟! چطور او معنی ضلالت و هدایت را ـ که از مصادیق حسن و قبح می باشند ـ نمی داند، حال آنکه در آیه 24 نمل تصریح می کند که آنها هدایت نمی شوند؟ مگر می شود که بدون فهم معنی حسن و قبح، معنی هدایت و ضلالت را فهمید؟ در آیه 27 نبیّ خدا صدق و کذب را برای هدد اثبات نمود، که آن دو نیز بدون فهم حسن و قبح معنی ندارند. چون منظورش صدق و کذب اخلاقی بود نه صدق و کذب منطقی. در آیه 25 ، اهل سباء را مذمّت می کند بر بت پرستی شان؛ و مذمّت نمودن از طرف کسی که حسن و قبح را نمی فهمد، بی معنی است.

 

2ـ دلائل نقلی بر اختیار موجودات

الف. « أَ فَغَيْرَ دينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُون‏ ــــ آيا آنها غير از دین خدا مى‏طلبند؟! در حالی که تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، از با رغبت و بی رغبت ، برای او تسليمند، و همه به سوى او بازگردانده مى‏شوند.» (آل‏عمران:83)

برخی مترجمین، طبق توهّمات مشهور خیال کرده اند که فقط جنّ و انس مختارند؛ لذا در این آیه، « کرهاً » را معنب نموده اند به اجبار؛ حال آنکه جبر و کره دو کلمه اند با دو معنی. مجبور کسی را گویند که فعل او فعل دیگری است؛ و او به هیچ وجه فاعل نیست؛ بلکه وجود او محلّ فعل کسی دیگر است. چون تعبیر «فاعل مجبور»، مثل تعبیر «عدد چهار فرد» می باشد. امّا مکره آن کسی را گویند که حقیقتاً فاعل است و فعل را به اختیار خویش انجام می دهد؛ لکن از روی بی میلی و بی رغبتی؛ مثل کسی به سبب تهدید دیگری و از ترس کشته شدن کاری را انجام می دهد.

شاهد اینکه واژه ی «کرهاً» به معنی اجبار نبوده از اقسام فعل اختیاری است قول خداوند حکیم است که فرمود: « قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ إِنَّكُمْ كُنْتُمْ قَوْماً فاسِقين‏ ـــ بگو: انفاق كنيد؛ خواه از روى ميل باشد يا اكراه، هرگز از شما پذيرفته نمى‏شود؛ چرا كه شما قوم فاسقى بوديد!» (التوبة:53).

البته توجّه شود که مجبور به معنی مکره به کار می رود ولی عکسش درست نیست. چرا که اساساً فاعل مجبور به معنی خاصّ جبر، فرض معقول ندارد؛ و تعبیری است پارادوکسیکال. لذا هر جا گفته شود: فاعل مجبور، منظور فاعل مکره است؛ در غیر این صورت باید گفت که گوینده عقل درستی ندارد. چون با اندک تعقّلی تصدیق می شود که فاعل مجبور، تعبیری است خودکش؛ مثل تعبیر « عدد چهار فرد».

پس طبق آیه ی مورد بحث، تمام آنهایی که در زمین و آسمانها هستند، مختارند؛ لکن برخی از آنها کار اختیاری خویش را با میل و رغبت و از سر شوق انجام می دهند و برخی دیگر با بی میلی و از روی ترس.

 

ب. « وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ  ــــ تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، طوعاً و کرهاً برای خدا سجده می کنند؛ و همچنين است سايه‏هايشان، هر صبح و عصر.» (الرعد:15)

 

ج. « ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ  ـــ سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه به صورت دود بود؛ به آن و به زمين فرمود: بیایید، یا طوع و رغبت یا با اکراه و بی میلی! آنها گفتند: ما از روى طاعت مى‏آيیم» (فصلت:11).

در این آیه خداوند متعال تصریح می کند که آسمان و زمین، هم امکان فرمانبری طوعی دارند هم امکان فرمانبری اکراهی، که هر دو از اقسام فعل اختیاری اند؛ و خود آن دو  عبد صالح خدا تصریح می کنند که ما نه با اکراه، بلکه با میل و رغبت، فرمانبری می کنیم.

 

اینها نمونه از آیات، که آیات دیگری را هم می توان بر اینها افزود؛ که به این وضوح نیستند. در روایات نیز شواهد فراوانی است که کمبود فرصت، اجازه ای تفحّص نمی دهد. البته آنکه وسوسه ی تأویل در سرش لانه کرده بعید است که تن به این آیات و استدلالات ذیل آن دهد. رسوبات قرنها را با آب و جارو نتوان زدود. کثیری از علما و اکثری مردم، تابع مشهوراتند، اگر چه دم از دلیل و برهان بزنند. لذا برای توجیه مشهورات، خود را به هر آب و آتشی می زنند تا در مقابل واضحترین دلائل، دلائلی قرین با صد تکلّف بتراشند.

جناب مولوی فرموده است:

« جمله ی ذرّات عــــــالم در نــهان ــ با تو می گویند روزان و شبان  

ما سمیعیم و بصیریم و هُــشیم ــ با شما نا محرمان مــــا خامُشیم

چو شما سوی جمادی می روید ــ محرم جان جمادی کی شوید؟!
از جمادی در جهان جـان روید! ــ غلغل اجــزای عـــــــالم بشنوید.
فـــــــاش تسبیح جمادات آیدت ــ وسوسه تـأویل ها نـربایــــدت!
چون ندارد جـــان تو قندیل ها ــ بهـــر بینش کرده ای تـأویل هـا »
(دفترسوم مثنوی )

 

3ـ تمام موجودات عالم، مظاهر و مجالی اسماء الله می باشند. لذا کنه عالم، اسماء الله است؛ که همه صالحند، حتّی اسماء غضبیّه هم. تفصیل بحث را باید در عرفان نظری ببینید؛ البته بعد از گذر از حکمت متعالیه. پرنده ای که پر درنیاورده بپرد، طعمه صیّادان شود. آیات فراوانی نیز تصریح دارند که تمام موجودات عالم، تسبیح خدا می گویند؛ حتّی کفّار انس و جنّ را هم استثناء نکرده اند.

 

4ـ اگر آیه را تحت الفظی معنا کنید، می بینید که سخنی از بازگشت به دنیا در آن نیست. « ارْجِعُوا وَراءَكُمْ»، « ارْجِعُوا» یعنی برگردید.  «وَراء» از اضداد است که هم به پیش اطلاق می شود، هم به پشت؛ که در این آیه دومی مناسبت دارد. پس «وَراءَكُمْ» یعنی پشتان.

افزون بر این، باز گشت به دنیا در آخرت معنی ندارد. چون در هنگام ورود انسانها به عالم آخرت، دنیای آنها به کلّی تخریب شده است. لذا اینکه بگویند: برگردید به دنیا و کسب نور کنید، توصیه ای است عبث؛ که از اهل بهشت سر نمی زند؛ چرا که قرآن کریم به صراحت اهل بهشت را منزّه از لغو گویی معرّفی کرده است.

امّا اینکه معنی وارونگی هویّت و وجود یک موجود چیست، مطلبی نیست که بی مقدّمات عرفانی بتوان واردش شد. هر که طاووس خواهد، باید جور هندوستان کشد.

منافق با مومنان است لکن رو به ظاهر هستی دارد که جهنّم است؛ امّا کافر ملحد، از اساس با مومنان نیست.

هر مرتبه از وجود را ظاهری است و باطنی؛ که باطنش جهت وحدت اوست و  ظاهرش جهت کثرت او. و عذاب از عدم است که کثرت ریشه در آن دارد.

آنکه مرز ظاهر و باطن را مشخّص می کند، باب الله (انسان کامل) می باشد؛ که جامع ظاهر و باطن و حاکم هر دو منطقه است؛ لذا اوست قسیم النّار و الجنّة. باز حقیقت مطلب را باید در عرفان نظری جویا شوید.

کافر از مؤمن توقّعی ندارد؛ چون در رتبه ی او نیست؛ امّا منافق در ظاهر همان رتبه ای است که مؤمن در باطن آن می باشد. تکلّم این دو از جهاتی همچون شخص است با خودش. چه آدمی را ظاهر و باطنی است که بین این دو تکلّم واقع می شود. نشنیده اید که شخص دیگری را می آزارد، سپس خودش به خودش می گوید: « خاک تو سرت؛ چرا این کار را کردی؟! برو از او عذرخواهی کن! ». در این مثال لطائفی است برای مسافران سرزمین چین. آدم نسخه ای عالم است؛ لذا مولایمان ـ ارواحنا فداه ـ فرمودند: « أ تزعم انك جرم صغير و فيك انطوى العالم الاكبر ــ آیا گمان می بری که تو جرم کوچکی هستی، در حالی که عالم اکبر در تو پیچیده شده است؟! »