(1/100176875)

پرسش:

سلام عليكم!

حديثي در كتاب بصائرالدرجات ديدم بدين شرح:«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى عَنْ أَبِي الْحَجَّاجِ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ ع يَا أَبَا الْحَجَّاجِ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ مِنْ طِينَةِ عِلِّيِّينَ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِينَةِ فَوْقِ ذَلِكَ وَ خَلَقَ شِيعَتَنَا مِنْ طِينَةٍ دُونَ عِلِّيِّينَ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِينَةِ عِلِّيِّينَ فَقُلُوبُ شِيعَتِنَا مِنْ أَبْدَانِ آلِ مُحَمَّدٍ وَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ عَدُوَّ آلِ مُحَمَّدٍ مِنْ طِينِ سِجِّينٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِينٍ أَخْبَثَ مِنْ ذَلِكَ وَ خَلَقَ شِيعَتَهُمْ مِنْ طِينٍ دُونَ طِينِ سِجِّينٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِينِ سِجِّينٍ فَقُلُوبُهُمْ مِنْ أَبْدَانِ أُولَئِكَ وَ كُلُّ قَلْبٍ يَحِنُّ إِلَى بَدَنِهِ.»

حال با توجه به اين حديث چند سوال:

1- منظور از قلب دقيقا چيست!؟

2- منظور از طينت فوق عليين و طينت اخبث از سجين دقيقا چيست!؟

3- مراد از دشمنان اهل بيت ع دقيقا چه كساني هستند!؟ آيا فقط خلفاي ثلاثه و امثال شمر و يزيد و معاويه هستند يا هر ناصبي اي در طول تاريخ الي القيامة مصداق دشمن اهل بيت ع در اين حديث است!؟

4- تكليف ساير انبياء ع طبق اين حديث چيست!؟ آيا آنها از مصاديق شيعيان محمد ص و آل محمد ص هستند؟!

5- تكليف افرادي كه قبل از اهل البيت ع در اين عالم زندگي كرده اند به اين لحاظ چيست!؟ آيا آنها شيعه اهل البيت ع هستند يا شيعه دشمن يا شق سومي دارند!؟

6- تكليف افرادي كه پس از اهل البيت ع در زمين زندگي كرده، مي كنند و خواند كرد كه غير مسلمانند و نه شيعه اهل البيت ع هستند نه شيعه دشمن اهل البيت ع، نه محب اهل البيت ع هستند نه محب دشمن اهل البيت ع، نه مبغض اهل البيت ع هستند نه مبغض دشمن اهل البيت ع چيست!؟

7- افرادي كه اصولا اهل البيت ع و دشمنان آنها را نمي شناسند تكليفشان چيست!؟

8- غير مسلماناني كه ممكن است محبت اهل البت ع را داشته باشند(مانند جرج جرداق مسيحي) با غير مسلماناني كه اينگونه نيستند و اصلا اهل البيت ع را نمي شناسند بدين لحاظ تفاوت دارند يا خير؟!

9- آيا شيعه دشمن اهل البيت ع كه در اين روايت آمده منظور همه اهل تسنن هست يا همه آنها مد نظر نيستند؟!

10- اگر كسي تغيير مذهب بدهد(حال چه شيعه سني شود چه سني شيعه شود چه غير مسلمان مسلمان(سني يا شيعه) شود چه مسلمان(سني يا شيعه) غير مسلمان شود) تكليف قلب و بدنش چيست!؟ آيا قلب و بدنش تغيير مي كند يا تغيير نمي كند!؟ در مجموع در مورد اين تغيير مذهب در مورد هر يك از حالات توضيح دهيد.

11- تكليف شيعيان غير اثني عشري(مانند زيديه، واقفيه و ...) بدين لحاظ چيست!؟

12- تكليف غلاة بدين لحاظ چيست!؟

13- اگر شيعه اي بدليل جهل نسبت به تاريخ و وقايع تاريخي حبي نسبت به دشمنان اهل البيت ع در دل داشته باشد تكليفش بدين لحاظ چيست؟!

14- طبق برخي روايات جناب جبرئيل ع موقع خلق آدم ع 14 نوع گل جمع آوري كرد و با دو آب شور و شيرين مخلوط شد. خوب اين يعني هر فردي تركيبي از اين 14 نوع خاك با آب شور و شيرين است. يعني ممكن است 28 حالت مختلف داشته باشد. در صورتي كه در اين روايت تنها از دو طينت عليين و سجين نام برده شده است. اين تناقض ظاهري چگونه قابل رفع است؟!

البته به همه اين سوالات جوابهاي عميق و جانانه بدهيد.

 

پاسخ:

1ـ منظور از قلب، مرتبه اي از مراتب وجود آدمي است كه فوق عقل و مادون روح مي باشد. سلسله مراتب آدمي چنين است: بدن، نفس، عقل، قلب، روح، سرّ، خفي، اخفي. قلب در تطابق با عالم هستي، معادل عرش است. لذا فرمودند: «قلب المؤمن عرش الرحمن». الله و حججه اعلم.

 

2ـ طينت علّيين، طينت جبروتيان (عالم عقول) و طينت فوق علّيين، طينت اسماء الله است. طينت سجّين، طينت جهنّم برزخي است؛ و اخبث از آن، طينت جهنّم اخروي است؛ و مادون آن، طينت دنياست، كه «الدنيا، حرام علي اهل الآخرة». الله و حججه اعلم.

 

3ـ مراد از دشمن اهل بيت(ع)، نواصب هستند از قابيل بن آدم گرفته تا آخرين ناصبي كه در قيامت هلاك مي شود؛ چه ظاهراً شيعه باشند يا سنّي باشند يا غير مسلمان. هر كسي كه از دارندگان صفات اهل بيت(ع) گرايزانند، ناصبي اند. لذا حتّي برخي ظاهراً شيعه ها هم كه از علماي ربّاني خوششان نمي آيد، در واقع ناصبي اند. اينها اگر ادّعاي محبّت اهل بيت(ع) را هم مي كنند گزافه است؛ اينها محبّ مصاديق ساختگي اهل بيت(ع) هستند نه محبّ خودشان. مثلاً اينها امام حسيني را دوست مي دارند كه حبّ او منافاتي با شرابخواري و مردم آزاري و بي غيرتي و ... ندارد. البته ناصبي بودن، دركات دارد همان گونه كه شيعه بودن، درجات دارد. محبّان واقعي تمام اولياي الهي، در واقع، شيعه اند. شيعه با واژه ي شعاع، اشتقاق باطني دارند؛ لذا از يك ريشه اند؛ مثل مشهور و مشهود، كه اشتقاق باطني داشته و قريب المعني هستند. لذا در روايات ذكر شده كه شيعه را شيعه گفتند چون ايشان از شعاع ما اهل بيت هستند. لذا تمام صلحاي حقيقي، شيعه اند در هر زمان كه باشند.

 

4ـ تمام انبياء، شيعه اند؛ لكن ايشان در درجات بالاي تشيّع هستند. الله تعالي فرمود: « وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيم »

فرمودند: « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، إِلَى شِيعَتِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُسْلِمِينَ، فَإِنَّ اللَّهَ يَقُولُ: وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ‏ وَ هُوَ اسْمٌ شَرَّفَهُ اللَّهُ تَعَالَى فِي الْكِتَابِ، وَ أَنْتُمْ شِيعَةُ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، كَمَا أَنَّ مِنْ شِيعَتِهِ إِبْرَاهِيم‏.»

ترجمه:

« بسم الله الرحمن الرحيم. از بنده ي خدا على امير المؤمنين، به شيعيانش از مؤمنين و مسلمين. همانا خداوند مي فرمايد: و از شيعيان اوست ابراهيم. و اين (ابراهيم) اسمى است كه خداوند در كتاب خود آن را شرافت داده است به شيعه بودن. شما شيعيان پيغمبر خدا، محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم هستيد، همچنان كه از شيعيان اوست، ابراهيم. »

 

5ـ پيروان حقّ، شيعه اند در هر زماني. چون فرمودند: « عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَهُ لَا يَفْتَرِقَانِ حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْض» و فرمودند: « عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَار». لذا حقّ جديد (حقّ ظهور يافته) چيزي جز نور اهل بيت(ع) نيست؛ و تمام انبياء، جلواتي از انوار ايشانند.

جناب مولوي ـ كه خدايش اجرش دهد ـ چه نيكو گفته است :

آن سرخ قبايي كه چو مه پار بر آمد

امسال در اين خرقه ي زنگار برآمد

آن ترك كه آن سال به يغماش بديدي

اين است كه امسال عرب وار برآمد

آن يار همان است اگر جامه بدل كرد

آن جامه بدل كرد دگر بار برآمد

آن باده همان است اگر شيشه دگر شد

بنگر كه چه خوش بر سر خمّار برآمد

آن شمع به صورت به مَثل مشعله شد

وين مشعله زين روزن اسرار برآمد.

 

باز گفته است :

 

هر لحظه به شكلي بت عيار برآمد، دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر آن يار برآمد، گه پير و جوان شد

 

گه نوح شد و كرد جهاني به دعا غرق، خود رفت به كشتي

گه گشت خليل و به دلِ نار برآمد، آتش گل از آن شد

 

بالله كه همو بود كه اندر يد بيضا مي كرد شباني

در چوب شد و بر صفت مار برآمد ، زآن فخر كيان شد

 

ميگشت دمي چند براين روي زمين او، از بهر تفرّج

عيسي شد و برگنبد دوّار برآمد ، تسبيح كنان شد

 

باالله كه همو بود كه ميگفت «انالحق»، با صوت الهي

منصور نبود، او كه بر آن دار برآمد؛ نادان به گمان شد

 

في الجمله همو بود كه مي آمد و مي رفت ، هر قرن كه ديدي

تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد ، داراي جهان شد

 

رومي سخن كفر نگفته است و نگويد، منكر نشويدش

كافر بُوَد آن كس كه به انكار بر آمد ، از دوزخيان شد

 

6ـ مردم، تشكيكي الايمانند؛ اعلي درجه ي ايمان، شيعيان خالصند، مثل ابراهيم(ع)، و ادني دركات، براي ناصبي هاي معروفند؛ و ما بين اين دو، درجاتي و دركاتي است. زمان دخلي در اين مطلب ندارد. ملاك تشيّع و ناصبي بودن، حقّ مداري است.

 

7ـ چنين فرضي، محال است. همگان حقّ را به مقدار ظرفيّت خويش مي شناسند. اگر تبعيّت نمودند، شيعه اند و الّا ناصبي اند.

 

8ـ گفتيم كه ادّعا ارزشي ندارد؛ ملاك، حقّ مداري است.

 

9ـ هر كسي نواصب معروف را تبعيّت مي كند، بالاخره دركاتي از نصب را دارد.

 

10ـ جر اهل اهل بيت(ع)، همگان از تركيب طينت علّييني و سجّيني هستند. هر طينتي غالب شود، شخص حكم آن را خواهد يافت.

امام صادق عليه السّلام فرمودند: « همانا خداى عز و جل چون خواست آدم عليه السّلام را بيافريند، در ساعت اول روز جمعه جبرئيل را فرستاد تا با دست راستش ، كه از آسمان هفتم به آسمان دنيا مي رسيد ، مشت كرد، و از هر آسمان خاكى برداشت ، و مشت ديگرى از زمين هفتم بالا تا زمين هفتم دور برگرفت. سپس خداى عزّ و جلّ كلمه ي خود (جبرئيل) را دستور داد تا مشت اوّل را به دست راست و مشت دوم را به دست چپ خود نگه داشت، سپس آن گل را به دو قسمت شكافت . پس از زمين خلقي(ذرّيه اي) را نمودار ساخت و از آسمانها نيز خلقي(ذرّيه اي) را نمودار ساخت . آنگاه خداى تعالى نسبت به آنچه در دست راستش بود فرمود:رسولان و پيغمبران و اوصياء و صديقان و مؤمنان و سعادتمندان و هر كه ارجمنديش را خواستم، از تو است. پس آنچه در باره ي آنها فرمود، چنان كه فرمود ثابت و لازم شد ؛ و نسبت به آنچه در دست چپش بود، فرمود: ستمگران و مشركين و كفّار و طغيانگران و هر كه خوارى و شقاوتش را خواستم از تو است، پس آنچه در باره ي آنها فرمود، چنان كه فرمود ثابت و لازم شد. سپس تمام آن دو طينت بيكديگر آميخته شد. اينست آنچه خداى عز و جل فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى. ـــــــ همانا خدا شكافنده ي دانه و هسته است » (الأنعام:95) مقصود از حَبّ ، طينت مؤمنين است كه خدا محبت خود را بر آنها القاء فرموده و مقصود از هسته ، طينت كافران است كه از هر خيرى دور گشتند ؛ و از اين جهت هسته «نوى» ناميده شد، كه از هر خيرى بركنار گشت و دور شد و نيز خداى عز و جل فرمايد: «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَي. ــــ خدا زنده را از مرده بيرون آورد و بيرون آورنده مرده از زنده است.»(الأنعام:95) مقصود از زنده همان مؤمن است كه طينت او از طينت كافر بيرون آيد و مقصود از مرده‏اى كه از زنده بيرون شود، كافري است كه از طينت مؤمن بيرون شود، پس زنده مؤمن است و مرده كافر.اين است كه خداى عز و جل فرمايد: « أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ... . ــــ آيا كسى كه مرده است و سپس ما او را زنده كنيم...»(الأنعام:122) پس مقصود از مردن مؤمن، آميختگى طينت او با طينت كافر است و زندگى او زمانى است كه خداى عزّ و جلّ به وسيله كلمه خود (جبرئيل) آنها را از يك ديگر جدا ساخت. خداى عز و جل اين گونه مؤمن را در زمان ولادتش پس از آنكه در تاريكى بود، خارج مي كند و به سوى نور مي برد.»(الكافي ،ج‏2 ،ص5)

نكات موجود در روايت شريفه:

1ـ طبق اين حديث شريف خود حضرت آدم كه از انبياء(ع) است ، هم داراي طينت علّييني است هم داراي طينت سجّيني. پس چنين نيست كه برخي از طينت علّييني خلق شده باشند و برخي ديگر از طينت سجّيني.

2ـ طينت سجّين از جنس هفت زمين و طينت علّيين از جنس هفت آسمان است ؛ و طبق روايات ديگري هر آسماني زمين مختصّ به خود را نيز دارد. لذا طينت سجيّني هر عالمي پست ترين موجود آن عالم و طينت علّييني هر عالمي برترين موجود آن عالم است. چرا كه زمين نماد پستي و آسمان نماد علوّ است. بر اين اساس ، شايد بتوان گفت كه طينت سجّيني عالم دوم (عالم بالاتر از دنيا) برتر يا برابر با طينت علّييني عالم اوّل(دنيا) است. به همين ترتيب طينت سجّيني هر عالمي از طينت علّييني عالم پايين تر از خود برتر است. در اين مطلب لطيفه ي عرفاني عميقي است كه چنين مقالي مقام چنان بحثي نيست.

3ـ ملائك منزّه از راست و چپند ، لذا مراد از دست راست و چپ حضرت جبرئيل(ع) احتمالا دو حيث رو به حقّ و رو به خلق اوست. مجرّدات عقليّه ، كه حضرت جبرئيل (ع) نيز از زمره ي آنها و بلكه سيّد آنهاست ، وجود ساري دارند ؛ يعني در عين اينكه در مرتبه ي وجودي خود مستقرّند در تمام مراتب پايين تر وجود نيز حضور دارند. بلكه مراتب پايين وجود از شئون وجودي خود آنهاست ؛ از اينروست كه واژه ي «حضرت» در مورد آنها استعمال مي شود. و شايد از اين جهت بود كه در كلام امام (ع) آمد كه دست آن حضرت از آسمان هفتم تا به آسمان دنيا و از زمين هفتم تا به زمين دنيا را به يك بار قبض(مشت نمودن) طي نمود و از همه ي آنها طينتي برداشت. معراج نبوي نيز گواه است كه آن بزرگوار در تمام مراتب آسمانها حضور دارد ؛ چرا كه اين خلق عظيم در تمام اين سير ، تا فوق آسمان هفتم و سدرةالمنتهي با آن حضرت همراه بود. لكن به حضرت لاهوت راه نداشت ؛ لذا از ورود به اين وادي باز ماند.

4ـ مراد از حَبّ (دانه) ، دانه هايي مثل دانه لوبيا و امثال آن هستند كه حبوبات خوانده مي شوند و تمام آنها غذا بوده و دور ريز ندارد ؛ لذا حَبّ نماد بالفعل بودن است. امّا نوي (هسته) به چيزهايي چون هسته ي خرما و پرتقال و امثال آنها گفته مي شود كه تنها حالت بالقوّه داشته و قابليّت رشد دارند ولي خودشان غذا نيستند. بر اين اساس مومن كسي است كه استعدادهاي نهفته در وجود خود را بالفعل نموده است و كافر كسي است كه بالقوّه بوده فاقد روح انساني است از اينرو در قرآن كريم كفّار در رديف حيوانات شمرده شده اند. در روايات اهل بيت(ع) آمده است كه انبياء پنج مرتبه روح دارند و مومنين چهار مرتبه و غير مومنين سه مرتبه. غير مومنين داراي روح شهوت و روح قوّت و روح حيات و فاقد روح ايمان و روح القُدُس هستند ولي مومنين افزون بر سه روح گفته شده داراي روح ايمان ولي فاقد روح القدس هستند و انبياء و ائمه(ع) هر پنج مرتبه را دارا هستند. همه ي انسانها هنگام تولّد سه مرتبه ي روح را دارند و روح الايمان را بايد اكتساب نمايند تا انسان بالفعل محسوب شوند. لذا احتمالاً مراد از اينكه انسانها مركّب از طينت سجّيني و علّييني هستند ، اين است كه همه ي انسانها از دو حيث حيواني( زميني و سجّيني) و انساني(آسماني و علّييني) تشكيل شده اند ، كه جنبه ي انساني آنها از سنخ طينت علّيين و جنبه ي حيواني آنها از سنخ سجّين است. لكن در ابتداي تولّد جنبه ي انساني بالقوّه است و بايد شكوفا شود. روح ايماني و انساني همچون حَبّ است كه تماماً انسان بالفعل است ولي سه روح اوّل همچون نوي هستند كه تماماً بالقوّه بوده نياز به شكوفا شدن دارد تا به مرحله ي روح انساني برسند. روح ايمان از سنخ آسمان است كه لطيف و بي شكل و وسيع و محيط است و سه روح حيواني همچون زمين ، تيره و ضيق و محاط. حال اگر كسي جنبه ي حيواني خود را در خدمت روح ايمان قرار داد و استعدادهاي بدني خود را به نفع روح خود شكوفا و بالفعل نمود در تمامي عوالم همواره روح او حاكم بر بدن و جنبه ي حيواني او خواهد بود. لذا او همواره با روح ايماني و انساني شناخته خواهد شد ؛ و بدن و جنبه ي حيواني كه جهت سجّيني اوست تابع جنبه ي علّييني او مي شود. امّا اگر كسي دنبال شكوفا نمودن استعدادهاي انساني خود نرفت ، بدن و جنبه ي حيواني او كه جنبه ي سجّيني وجود انسان است حاكم بر وجود او مي شود و شخص در تمام عوالم به بدن و جنبه ي حيواني خود شناخته مي شود.

5ـ خداوند متعال از مومنين با لفظ «حيّ» (زنده) و از غير مومنين با لفظ « ميّت» (مرده) ياد نمود ؛ با اين كه غير مومنين نيز ظاهراً زنده اند ؛ امّا از آنجا كه فاقد روح ايمان هستند ، زنده به حيوانيّت و مرده در انسانيّت مي باشند. مرگ و حيات داراي مراتبند ؛ و هر كه مرتبه وجودي او قويتر است زنده تر است ؛ لذا خداوند متعال حيات محض و انبياء و اولياء زنده به روح القدس و مومنين ، زنده به روح ايمان و غير مومنين فقط زنده به روح حيواني هستند. بر اين اساس ، غير مومنين تنها حيات سجّيني دارند ولي مومنيين حيات علّييني دارند و انبياء و ائمه(ع) حيات الهي داشته مفتخر به دريافت مدال « نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏» هستند. اينكه خداوند متعال فرمود مومنان را بعد از مرگ ، حيات داده و از ظلمت به سوي نور خارج نموده است ، نشان از اين دارد كه مومنان نيز قبل از يافتن روح ايمان در مرحله ي حيواني و سجّيني بوده اند كه با تبعيّت از انبياء(ع) خود را بالا كشيده اند.« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ . ـــــــــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، چون خدا و پيامبر، شما را به چيزى فرا خواندند كه شما را زنده مي كند ، آنان را اجابت كنيد.»(انفال:24)

آيات ديگري نيز درقرآن كريم وجود دارند كه ناظر به مطالب فوق مي باشند. به برخي از اين آيات اشاره مي شود.

« وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوينَ (175)وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون‏. ــــــــــــ و خبر آن كس را كه آيات خود را به او داده بوديم براى آنان بخوان كه از آن عارى گشت آن گاه شيطان، او را دنبال كرد و از گمراهان شد. و اگر مى‏خواستيم، قدر او را به وسيله آن [آيات‏] بالا مى‏برديم، امّا او به زمين گراييد و از هواى نَفْس خود پيروى كرد. از اين رو داستانش چون داستان سگ است [كه‏] اگر بر آن حمله‏ور شوى زبان از كام برآورد، و اگر آن را رها كنى [باز هم‏] زبان از كام برآوَرَد. اين، مَثَل آن گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند. پس اين داستان را [براى آنان‏] حكايت كن، شايد كه آنان بينديشند. »(اعراف: 175 و 176)

در اين آيه ي شريفه ، پيروي از هواي نفس و جنبه حيواني را با تعبير « أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ »( در زمين ماندگار شد ، به زمين چسبيد و به سوي زمين گراييد ) بيان نموده ؛ از طرفي در روايت مورد بحث جنبه ي سجّيني انسان نيز منسوب به طينت زميني شد.

« أَ فَمَنْ يَمْشي‏ مُكِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏ أَمَّنْ يَمْشي‏ سَوِيًّا عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم‏. ـــــــــــ پس آيا آن كه نگونسار بر روي صورت خويش راه مي پيمايد هدايت يافته‏تر است يا آن كسى كه راست قامت بر راه راست مى‏رود؟ » (الملك:22)

در اين آيه ي شريفه وصف حال تابعين هواي نفس و جنبه ي حيواني وجود آدمي به اين نحو بيان شده كه گويي وارونه شده اند ؛ سر و رويشان به سمت زمين و پاهايشان به سمت آسمان است ؛ يعني اينها به سمت جنبه ي مادّي و سجّيني خودشان كه از سنخ طينت زميني است توجّه دارند و از جنبه روحاني و آسماني خويش غافلند.

« فَكُبْكِبُوا فيها هُمْ وَ الْغاوُونَ . ــــــــــــ پس آنها و گمراهان نگونسار در آنجا افكنده شوند.»(شعراء:94)

يعني گمراهان همانگونه كه در دنيا نگونسار بودند و به جنبه ي مادّي و سجّيني خود توجّه داشتند در آخرت نيز به همين صورت وارد جهنّم مي شوند كه ظهور سجّين و پايين ترين مرتبه ي عالم آخرت است.

« يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ . ــــــــــ او زنده را از مرده بيرون مى‏آورد، و مرده را از زنده، و زمين را پس از مردنش حيات مى‏بخشد، و به همين گونه بيرون آورده مى‏شويد.»(الروم:19)

اكثر مترجمين ، آخر اين آيه ي شريفه را ناظر به قيامت گرفته و گفته اند: « و به همين گونه از قبرها بيرون آورده مى‏شويد.» لكن با توجّه به اينكه قسمت اوّل اين آيه را امام صادق(ع) معناي خاصّي نمود ؛ ادامه ي آيه نيز در همان راستا قابل معنا شدن است. به قرينه روايت مورد بحث ، در اين آيه ي شريفه مراد از زمين را مي توان جنبه ي سجّيني و زميني انسان دانست.

« وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وارِدُها كانَ عَلى‏ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا . ثُمَّ نُنَجِّي الَّذينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمينَ فيها جِثِيًّا ـــــــــ و همه شما(بدون استثنا) وارد جهنم مى‏شويد؛ اين امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت. آن گاه كسانى را كه پرهيزگار بوده‏اند مى‏رهانيم، و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ‏] رها مى‏كنيم‏ »(مريم:71)

برخي عرفا در تفسير انفسي اين آيه ي شريفه گفته اند مراد از جهنّم در اين آيه همان اسفل السّافلين دنيا و سجّين بدن است كه بي استثناء همه انسانها وارد آن مي شوند ؛ و شرط خلاصي از آن تقوا و توجّه به علّيين است.

حاصل مطلب اين كه:

اوّلاً طينت بر دو گونه است ؛ طينت سجّيني و پست كه در عالمي به زمين آن عالم نسبت داده مي شود و طينت علّييني و متعالي كه در عالمي به آسمان آن عالم نسبت داده مي شود.

ثانياً طبق روايت پيش گفته و روايات ديگر كه ذيلاً به برخي از آنها اشاره خواهد شد ، همه ي انسانها از تركيب اين دو طينت آفريده شده و هر دو حيث علّييني و سجّيني را دارا هستند و چنين نيست كه برخي افراد از طينت علّييني خالص و برخي ديگر از طينت سجّيني محض آفريده شده باشند.

ثالثاً اصل وجود انسانها همان روح الهي است كه موجودي علّييني است. اين روح در سير نزولي به دنيا كه نازلترين سجّين است تنزّل مي يابد و با بدن كه نماد سجّين و جنبه ي حيواني است متّحد مي شود و اين همان اختلاط علّيين و سجّين است. لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ (4)ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلينَ . ــــ ... كه ما انسان را در بهترين صورت و نظام آفريديم (4) سپس او را به پايين‏ترين مرحله بازگردانديم »(سوره تين). در سير صعودي نيز انسان در هر عالمي داراي روح و بدني متناسب با آن عالم است ؛ و مؤظّف است كه با تبعيّت از شريعت در تمام عوالم بدن سجِني را تابع روح علّييني كند ؛ اگر چنين نمود او از مومنان خواهد بود ، در غير اين صورت از اهل سجّين شده در زمين آخرت ، كه جهنّم باشد ، سكني خواهد گزيد.

بنا بر اين ، سجّيني و علّييني شدن انسان بعد از گذر از دنيا معلوم مي شود ؛ اگر چه خدا به علم پيشين خود مي داند كه چه كسي به اختيار خود سجّيني خواهد شد و چه كسي علّييني مي شود ؛ و شاهد روشن اينكه گرايش به يكي از طينتها اختياري است آن است كه گاه دشمن اهل بيت كه طبق احاديث صاحب طينت سجّيني است توبه نموده از شيعيان خالص گشته طبق احاديث داراي طينت علّيين مي شود ؛ كما اينكه گاه عكس اين امر نيز رخ مي دهد.

ـ ذكر برخي روايات طينت

يكي از اصحاب امام صادق (ع) گويد: « من با يكى از اصحاب وارد بر امام صادق عليه السّلام شديم، محضرش عرض كردم: اى فرزند رسول خدا فدايت شوم: گاهى بدون اين كه سببى برايش سراغ داشته باشم مغموم و محزون مي شوم جهت آن چيست؟

حضرت فرمودند: حزن و سرورى كه به شما مى‏رسد از ناحيه ي ماست زيرا هر وقت ما محزون يا مسرور شويم به واسطه آن شما نيز محزون و مسرور مى‏گرديد و جهتش آن است كه ما و شما از يك نور يعنى نور حقّ عزّ و جلّ مى‏باشيم، حقّ جلّ و على طينت ما و شما را يكى قرار داده و اگر طينت شما به حال خود واگذارده مى‏شد به همان نحو كه اخذ و برداشته شده محققا ما و شما يكسان مى‏بوديم ولى طينت شما با طينت دشمنانتان ممزوج شده و بدين ترتيب از مرحله و مرتبه تساوى با ما خارج شديد و اگر اين معنا اتّفاق نمى‏افتاد هرگز گناهى از شما سر نمى‏زند.» ( علل الشرائع، ج‏1، ص: 93)

« عبد اللَّه بن سنان، گويد راجع به اوّلين مخلوق حقّ عزّ و جلّ از امام صادق عليه السّلام پرسيدم؟ حضرت فرمودند:اوّل مخلوق خداوند موجودى است كه هر موجود ديگرى از آن آفريده شده. عرضه داشتم: فدايت شوم آن چيست؟ فرمودند: آب و شرح اين ماجرا آن است كه: خداوند تبارك و تعالى دو درياى آب آفريد، يكى از آن دو شيرين و ديگرى شور بود پس از ايجاد آنها نظر به آب شيرين نمود و فرمود: اى دريا. آب جواب داد: لبيك و سعديك. حقّ عزّ و جلّ فرمود: بركت و رحمت من در تو است و اهل طاعت و بهشتم را از تو مى‏آفرينم سپس به آب شور نظر كرده و فرمود: اى دريا. آب جواب نداد.

حقّ دوباره بلكه تا سه مرتبه آن را مورد خطاب قرار داد ولى آن دريا جواب نداد. حقّ تبارك و تعالى فرمود: لعنت من بر تو باد و از تو اهل معصيت و ساكنين در دوزخ را ايجاد مى‏كنم.سپس به هر دو امر فرمود تا با هم آميخته شوند.سپس امام عليه السّلام فرمودند: و به خاطر همين آميختن و امتزاج بود كه مؤمن از كافر و كافر از مؤمن متولّد مى‏گردد.» (علل الشرائع، ج‏1، ص: 84)

على بن الحسين عليهما السلام فرمود: « خداى عز و جل دلها و پيكرهاى پيغمبران را از طينت عليين آفريد، و دلهاى مؤمنين را هم از آن طينت آفريد و پيكرهاى مؤمنين را از پائين‏تر از آن قرار داد و كافران را از طينت سجّين آفريد، هم دلها و هم پيكرهايشان را، آنگاه اين دو طينت را ممزوج ساخت، به همين جهت از مؤمن كافر متولد شود و كافر مؤمن زايد و نيز به همين سبب به مؤمن گناه و بدى رسد و به كافر ثواب و نيكى ، پس دلهاى مؤمنان بدان چه از آن آفريده شده گرايند و دلهاى كافران بدان چه از آن آفريده شده تمايل كنند.» (الكافي، ج‏2، ص: 2)

« عبد اللَّه بن كيسان گويد: به امام جعفر صادق عليه السّلام عرض كردم: قربانت گردم، من عبد اللَّه بن كيسان چاكر شما هستم. فرمود: نژادت را مي شناسم، اما تو را نمي شناسم. عرض كردم من در كوهستان متولد شده و در سرزمين فارس (شيراز) بزرگ شده‏ام، و در امر تجارت و كارهاى ديگر با مردم سر و كار دارم، گاهى با مردى معاشرت مي كنم و از او خوش رفتارى‏ و حسن خلق و امانت دارى مي بينم، سپس از مذهبش جستجو مي كنم، معلوم مى‏شود با شما دشمن است ؛ و با مرد ديگرى معاشرت مي كنم و از او بد خلقى و كمى امانت و ناپاكى مي بينم، سپس جستجو مي كنم، معلوم مى‏شود ولايت شما را دارد، اين چگونه است؟ فرمود: اي ابن كيسان! مگر نمي دانى كه خداى عز و جل گِلى از بهشت گرفت و گِلى از دوزخ ، سپس آن دو را به هم آميخت، آنگاه اين را از آن، و آن را از اين جدا ساخت ؛ پس آنچه از امانت دارى و حسن خلق و خوش رفتارى در دشمنان ما بينى از جهت تماس آنهاست با طينت بهشتى و ايشان عاقبت به اصل خلقت خود برگردند و آنچه از بى‏امانتى و بدخلقى و آلودگى در دوستان ما مي بينى، در اثر تماس آنهاست با طينت دوزخى و بالاخره به اصل خلقت خود برگردند. » (الكافي، ج‏2، ص:4)

 

11ـ از ما سبق روشن شد. منكر يكي، منكر همه است. ملاك، فرد نيست، ملاك، حقّ است. اينها حقّ ناشناسند بودند و الّا مي فهميدند كه همه يك حقّ هستند.

 

12ـ ايشان سجيني اند.

 

13ـ تاريخ مهمّ نيست. شخص، حقّ گرا باشد، ميل به باطل نمي كند. هر ميلي به باطل، بيانگر دركاتي از نصب است.

 

14ـ آبها دو گونه اند؛ علّييني و سجّيني. خاكها هم دو گونه اند. و هر گونه اي هفت مرتبه دارد. ارضين سبع و سموات سبع.