(1/100141316)

پرسش: ببخشيد استاد سوالي که داشتم اين بود آيا عدل خدا مطلق است؟ اگر مطلق است پس چرا گناه پدر مادر را به پاي بچه هاشون مي نويسد و به خاطر ازدواج فاميلي يا هر چيز ديگري بچه را مريض مي کند بچه بيچاره چه گناهي کرده که به خاطر پدر مادرش بايد تا آخر عمرش از بيماري رنج ببرد. اين با عدالت خدا سازگار است؟ اينو از ستادمان پرسيدم به جاي اين که جواب بدهند گفتند اين سوالات بوي الحاد مي دهد. فقط در حد يه سوال بود اگه اون خدا را با علمش شناخته من خدا را به عينه تو زندگيم ديده ام. فقط مي خوام جوابشو بدونم.

 

پاسخ:

پاسخ اجمالی:

بیماری و رنج و نقص عضو و امثال آنها نه گناهند نه عذاب؛ بلکه اموری هستند که هم تخیف در تکلیف در دنیا می آورند؛ هم در آخرت عوض داده می شوند. چون خداوند متعال، جبّار (جبران کننده) است؛ و محرومیّتهای غیر خود خواسته را با عوض اخروی جبران می کند. ظرف ظهور عدالت مطلق خدا نیز در آخرت است. لذا نباید عالم هستی را خلاصه نمود در دنیا و ظهور تمام اسماء و صفات خدا را در همین دنیای محدود جستجو کرد.

پاسخ تفصیلی:

الف ـ اگر والدین عوض شوند، فرزندان متولّد نخواهند شد.

اگر آن دو نفر با هم ازدواج نمی کردند، اساساً آن نطفه ی مربوط به آن شخص نیز حاصل نمی شد و آن فرزند تا ابد متولّد نمی گشت. چون از آن مرد و زنی دیگر افرادی دیگر متولّد می شدند و از این زن با مردی دیگر نیز همینطور. از هر اسپرم و تخمک خاصّی فقط و فقط یک فرد خاصّ به دنیا می آید و نه غیر او.

هر موجود زنده ای که حادث می شود ، چهار علّت اصلی دارد ؛ نخست :علّت فاعلی ؛ که اصل وجود را به آن افاضه می کند. دوم: علّت غایی ؛ که هدف از خلقت آن موجود می باشد و آن موجود آفریده می شود تا به آن غایت برسد. سوم: علّت صوری ؛ که تعیین کننده ی قالب و ساختار موجود حادث می باشد. چهارم: علّت مادّی ؛ که صورت و قالب آن موجود را حمل می کند. اسپرم و تخمک پدر یا مادر، علّت مادّی یک نطفه ی خاصّ هستند. لذا اگر این دو شخص باهم ازدواج نداشتند، آن علّت مادّی نیز محقّق نمی شد و در نتیجه به جای آن نطفه ای که جنین شده، نطفه ی دیگری از علّت مادّی دیگری حادث می شد؛ و شخص دیگری متولّد می گشت نه این شخصی متولّد شده است؛ و این شخص تا ابد دیگر متولّد نمی گشت.

پس ازدواج آن دو نفر، برای آن فرزندی که از آن نطفه حاصل خواهد شد خیر می باشد ؛ چون اگر آنها ازدواج نکرده بودند او هیچگاه قدم به صحنه ی وجود نمی گذاشت. لذا برای متولّد شدن هر انسانی و بلکه برای پیدایش هر موجودی ، فقط و فقط یک راه وجود دارد و اگر آن راه هموار نباشد چنان موجودی نیز پا به عرصه ی وجود نمی گذارد.

 

ب ـ بیماری ها و نقص عضوهای مادرزادی، لازمه ی وجود خود شخص است. از ترکیب عدد 4 و 3 محال است عددی غیر از 7 به دنیا بیاید. حال اگر عدد هفت غیر از خودش و یک، مقسوم علیه دیگری ندارد، تقصیر کسی نیست؛ بلکه این لازمه ی ذات اوست؛ و اگر غیر از این بود، اساساً عدد 7 نبود.

نقص عضو در مراحل مختلفی ممکن است پیش آید که هر کدام بحث مختصّ خود را دارد.

1ـ به طور طبیعی درصدی از اسپرمها و تخمکها معیوبند ؛ و این تقصیر کسی نیست؛ بلکه اسپرم یا تخمک معیوب نیز موجودی است برای خود که در حدّ خودش کامل است؛ و در قیاس با دیگر اسپرمها و تخمکهاست که ناقص تلقّی می شود. پس اگر از لقاح این گونه اسپرمها و تخمکها فرزندی متولّد شد، نقص عضو خواهد داشت ؛ و والدین یا هیچ کس دیگری نیز مقصّر نیست.

اگر عمیقتر نظر شود اساساً در این حالت شرّی نیست تا دنبال مقصّر آن بگردیم. از آن اسپرم و تخمک خاصّ محال است که غیر همین موجود متولّد گردد. کما اینکه از هر اسپرم و تخمک دیگر نیز موجودی دیگر متولّد می شود. اگر آن اسپرم و آن تخمک خاصّ باهم لقاح نمی کردند ، و به جای آنها دو اسپرم و تخمک دیگر لقاح می نمودند آن فرزند ناقص ، فرزند سالم نمی شد ؛ بلکه اساساً متولّد نمی گشت. و روشن است که وجود ـ هر چند ناقص ـ بهتر از عدم می باشد. اینجا معنی ندارد که بگوییم: چرا خدا از آن اسپرم و تخمک خاصّ فرزندی سالم به دنیا نیاورد؟ همان گونه که جا ندارد بپرسیم: چرا خدا از ترکیب 4 و 3 ، عددی دارای چندین مقسوم علیه ایجاد نکرد؟

اگر از یک اسپرم یا تخمکِ طبیعتاً معیوب فرزندی معیوب به دنیا آمد، در این حالت حقیقتاً نقصی نیست؛ بلکه موجودی کامل متولّد گشته که ما او را در قیاس با دیگران، ناقص می شمریم. حال آنکه او یا باید به همان شکل متولّد می شد یا از اساس متولّد نمی گشت.

امّا چرا گفتیم چنین معلولیّتی یک وصف نسبی و قیاسی است نه حقیقی؟

چون تفاوت ، به اشکال گوناگون ، بین همه انسانها و همه موجودات وجود دارد ؛ که با توجّه به حکمت بالغه الهی ، این تفاوتها نیز حکیمانه اند. این تفاوتها به خودی خود رنجی ندارند ؛ رنج زمانی پدیدار می شود که شخص خود را با دیگری مقایسه می کند. انسانهای عادی زمانی که به انسانهای متعالی فکر نکنند خود را نرمال خواهند یافت ولی اگر ما انسانهای عادی خود را با انسانهایی همچون انبیاء(ع) مقایسه کنیم که اکثراً از بدو تولّد دارای خصوصیّات ویژه بودند ، در آن صورت خود را بسیار ناقص خواهیم یافت. همانطور که یک نابینای مادرزاد خود را در مقایسه با افراد عادی ناقص می یابد ، انسانهای عادی نیز در مقایسه با انبیاء(ع) نابینای مادرزادند. چون آنها اموری را ادراک می کنند که انسانهای عادی قادر به ادراک آن نیستند. اگر همه ی انسانهای روی زمین نابینا یا فاقد پا یا فاقد دست بودند در آن صورت به فکر کسی هم نمی رسید که چشم داشتن و پا داشتن و دست داشتن کمال است ؛ همانطور که الآن انسانهای عادی از نداشتن چشم بصیرت و کرامت و معجزه و طیّ الارض و علم غیب و امثال آنها احساس رنج نمی کنند ؛ امّا زمانی که خود را با انسانهای صاحب این فضائل مقایسه می کنند آرزو می کنند که: ای کاش ما هم چنین ویژگیهایی می داشتیم. ما انسانهای عادی ، انبیاء(ع) را انسانهای استثنایی می دانیم چون ما افراد عادی در اکثریّت قرار داریم. اگر همه ی انسانها نابینا بودند جز چند نفر ، در آن صورت این چند نفر بینا نیز مانند انبیاء استثنایی خوانده می شدند. همینطور اگر همه فاقد قدرت حرکت بودند و تنها چند نفر قادر به چنین کاری بودند آنها استثنایی خوانده می شدند. امّا چون اکثریّت بینا هستند و قدرت حرکت دارند لذا فاقد اینها را معلول می نامند.

این مقایسه را در سطح وسیعتری نیز می توان انجام داد. برای مثال از مقایسه ی حیوانات با انسانها متوجّه می شویم که حیوانات فاقد برخی کمالات انسان هستند کما اینکه انسانها نیز فاقد برخی کمالات حیواناتند. برای مثال پرندگان عقل ندارند ، در عوض انسان هم بال پرواز ندارد. امّا نه انسان نسبت به پرنده معلول خوانده می شود نه پرنده نسبت به انسان. این مساله به خصوص در حکمت متعالیه(مکتب فلسفی ملاصدرا ) به خوبی قابل توجیه است ؛ چرا که در سطوح بالای حکمت متعالیه ، انسان جنس قلمداد می شوند نه نوع ؛ لذا هر فرد انسانی نوعی منحصر به فرد بوده کاملترین فرد نوع خود است.

بنا بر این ، چیزی که باعث می شود انسانها افراد به اصطلاح معلول را ، ناقص تصوّر کنند مقایسه آنها با دیگران است ؛ در حالی که هر موجودی فی حدّ نفسه یک موجود کامل است و هیچ موجودی در مقایسه با هدفی که برای آن آفریده شده است ناقص نیست. یک به اصطلاح معلول جسمی شاید برای کارگری و از پلّه بالا رفتن موجود ناقصی باشد امّا برای رسیدن به مقام عبودیّت و خلیفة اللّهی و مظهر اسماء الهی شدن ــ در حدّ یک انسان عادی ــ ناقص نیست. بلی اگر هدف از خلقت انسان ازدواج کردن و بچه دار شدن و اشتغال به فلان کار دنیایی و از پلّه بالا رفتن و امثال آنها بود در آن صورت می شد این گونه افراد را ناقص نامید ، کما اینکه در این صورت همه یا خیلی از انسانها را می شد ناقص شمرد ؛ چون هیچکس از افراد عادی نیست که همه ی استعدادها را یکجا داشته باشد. آیا به ظاهر معلولی که این استعداد را داشته که به دانشگاه راه پیدا کرده مهندس کامپیوتر شود ناقص است؟ در حالی که بسیاری از افراد به اصطلاح غیر معلول ، استعداد ورود به دانشگاه را هم ندارند چه رسد به این که مهندس کامپیوتر شوند. آیا سزاوار است که اینها هم معلول خوانده شوند یا نه؟ اگر نداشتن استعداد حرکت جسمانی معلولیّت است پس نداشتن استعداد علم آموزی هم معلولیّت است. لکن معلولیّت نوع اوّل ملموس ولی دومی ناملموس است. بر این اساس ، اگر نبود یک استعداد ــ اعمّ از استعداد حرکت ، استعداد علم آموزی ، استعداد استقامت و ... ـــ معلولیّت است ، پس اکثریّت قریب به اتّفاق انسانها معلولند. بلکه به جز اهل بیت (ع) تمام انسانها ناقص می باشند حتّی انبیای سلف هم.

2ـ گاه اسپرم و تخمک سالم هستند ولی شرائط رحم زن یا دیگر شرائط مربوطه چنان است که در آن شرائط امکان رشد متوازن برای نطفه نیست. در این حالت نیز نظام طبیعی علّی و معلولی است که موجب تولّد مثلاً یک فرد ناقص العضو می شود.

این حالت نیز شبیه حالت قبلی است ؛ یعنی در آن شرائط طبیعی، محال است غیر از این فرد با این مشخّصات متولّد شود. لذا در اینجا نیز کسی مقصّر نیست. بلی اگر والدین یا پزشک بدانند که شرائط برای رشد متوازن نطفه مهیّا نیست و امکان اصلاح شرائط نیز باشد و اقدام به اصلاح شرائط نکنند ، مقصّرند و در روز قیامت خداوند متعال با عدالت خویش از مقصّرین امر تاوان خواهد گرفت. لذا چنین فرزندی در عوض نقص خود در قیامت از حسنات مقصّرین مطالبه خواهد نمود و یا بخشی از گناهان خود را بر آنها بار خواهد کرد.

امّا اگر کسی مقصّر نباشد، خداوند متعال خودش از فضل خویش او را عوض خواهد داد. چه بسا گروه نخست نیز چنین عوضی دریافت نمایند.

3ـ گروه دیگری از نقصها در اثر عملکرد والدین یا دیگران مثلاً پزشکان حاصل می شود. مثلاً زن حامله ای را در معرض پرتوهای رادیولوژی قرار می دهند یا داروی خاصّی را به او تجویز می کنند یا خود مادر اقدام به کار مضرّی برای جنین می کند و ... . این کارها اگر از روی آگاهی و بی احتیاطی یا به عمد باشد ، بسته به میزان آگاهی و عمد ، عامل آن مقصّر است ؛ و مقصّر آن در قیامت تاوان خواهد داد. لذا خداوند متعال در روز قیامت بین گناهان آن فرد ناقص و ثوابهای آن فرد مقصّر موازنه خواهد نمود.

نتیجه آنکه:

اگر نقصها زاییده ی طبیعت باشند و کسی مقصّر نباشد. خداوند متعال شخص ناقص را به تناسب نقصش عوض خواهد داد. توجّه شود: عوض می دهد نه ثواب. بخشی از این عوض در آخرت است و برخی دیگر در دنیاست به صورت تخفیف تکلیف ؛ و زیادت ثواب ؛ به این نحو که برخی تکالیف از اینها برداشته می شود ؛ یا ثواب برخی اعمال آنها افزونتر نوشته می شود ؛ یا برخی گناهان آنها به اندازه ی دیگران جدّی گرفته نمی شود.

اگر نقصها به سبب برخی انسانها باشند ، در این صورت افزون بر تخفیفهای دنیوی فوق الذّکر ، اینها از عامل مقصّر نیز طلبکارند. لذا اگر در همین دنیا آن عامل مقصّر را بخشیدند اجر این بخشش را برای خود ذخیره خواهند نمود ؛ و اگر نبخشیدند در روز قیامت خداوند متعال بخشی از گناهان او را بر گردن مقصّر خواهد گذاشت ؛ و اگر با این کار توازن حاصل نشد، حسنات مقصّر را به نامه ی اعمال فرد ناقص منتقل می کند. اگر با این کار نیز توازن حاصل نگشت ، خداوند متعال از فضل خویش او را راضی می کند.

افزون بر اینها اگر فرد ناقص بر مشکلات ناشی از آن نقص صبر جمیل نمود و لب به شکایت از خداوند عادل و حکیم نگشود، اجر صابران را هم خواهد داشت ؛ و اگر افزون بر صبر ، راضی به این امر نیز بود ، اجر شاکران را هم می برد.

لذا چه بسیار از این گونه افراد که در روز قیامت آرزو می کنند ای کاش نقصی بیش از این داشتیم. چون از داشته ها حساب می کشند و نداشته را حساب نیست که هیچ، چه بسا لطفی نیز در پی دارد. در قیامت از دست و پا و چشم و گوش و هوش و استعداد و مال و مقام و شهرت و ... حساب خواهند کشید که این نعمتها را کجا و به چه صورت مصرف نمودی؟ اگر درست مصرف شده اجر دارد و در غیر این صورت مجازات در پی دارد. و شکّ نیست که اکثر مردمان از نعمتها درست استفاده نمی کنند. امّا آنکه مثلاً پا ندارد، حساب پا را هم ندارد؛ و بابت نداشتن آن، عوضی هم می گیرد.

امّا عدل خدا.

در اصل دادن وجود، خداوند متعال به هر موجودی تا آن مقدار که قابلیّت دارد افاضه ی وجود می کند. لذا از سوی خدا بخلی در کار نیست. و البته هر چه می دهد فضل و احسان است نه حقّ مخلوق. چون کسی را از خدا طلبی نیست تا اگر نداد ظالم خوانده شود. ظلم در مورد شخصی فرض دارد که دیگری بر او حقّی داشته باشد، و او آن حقّ را ندهد. و روشن است که کسی را بر خدا حقّی نیست؛ او اگر ندهد، حقّ کسی را نخورده است؛ و اگر بدهد، احسان نموده. اگر زیاد بدهد، زیاد احسان کرده و اگر کم بدهد، باز احسان نموده است. بنده اگر یک میلیون تومان به شما بدهم و پنج میلیون تومان هم به همسایه ی شما بدهم، در حقّ هر دوی شما احسان نموده ام؛ و شما نمی توانید بگویید: چرا به من کم دادی؟! بلکه اگر بخشی از آن یک میلیون را از شما بازپس گیرم باز هم منطقاً حقّ اعتراض نخواهید داشت؛ امّا در مقام عمل، ناراحت می شوید و احساس می کنید که در حقّ شما ظلمی شده است. این احساس از آنجا ناشی می شود که ما انسانها خودخواهیم و خیال می کنیم همه چیز باید برای من باشد. امّا اولیای الهی حتّی در بزرگترین مصیبتها نیز شاکرند؛ و احساس نمی کنند که به آنها ظلمی شده است. چون خود را از خدا طلبکار نمی دانند. جریانات عاشوا از بارزترین نمودهای این معناست؛ بخصوص آن جمله ی زینب کبری(س) که فرمودند: « ما رأیت الّا جمیلاً ــ من چیزی جز زیبا (خدای زیبا) ندیدم».

دنیا نیز محلّ امتحان است نه جای پاداش. پس از این زاویه عدالت جستن در دنیا معنی ندارد. عدالت خدا در دنیا به این است که بر هر کسی تنها به میزان توانش تکلیف می کند. یعنی بسته به امکانات وجودی افراد برای آنها سوالات امتحانی طرح می نماید. و کلّ زندگی ما امتحان است. سلامتی و بیماری ، باهوش بودن و کم هوش بودن ، فقر و ثروت ، زشتی و زیبایی و ... ، همه سوالات امتحانی اند. لذا نه داشتن دست و پا برای کسی کمال حقیقی است نه نداشتن آنها برای کسی نقص حقیقی می باشد؛ بلکه هر دوی اینها امتحانند؛ و البته بودشان امتحان خطرناکتری است. پس بدا به حال آنکه اینها را غیر از سوال امتحانی چیز دیگری ببیند.

امّا عدل خدا در آخرت به این است که از هر کسی تنها به اندازه ی تکلیفش و به اندازه ی امکانات وجودی اش حساب می کشد. لذا حساب آنکه چشم نداشت با حساب آنکه چشم داشت برابر نخواهد بود.

 

ـ بحثی از دیگر سو

ـ وجود نقص در خلقت، ابتداءً پذیرفته می شود ؛ لکن در نگاه عمیق، این نقصها در حقیقت نقص نیستند بلکه نوعی تفاوت می باشند.

ـ این نقص از جانب خدا نیست ؛ بلکه فیض خدا دائماً و به نحو اتمّ جاری و ساری است ؛ مانند خورشید که دائماً نور افشانی می کند ؛ حتّی در شب و هنگام کسوف و هوای ابری هم.

ثالثاً این نقص ناشی از نظام مادّی است ؛ یعنی چون عالم مادّه ، به خاطر محدودیّت ذاتی اش ، عالم تزاحم می باشد ، لذا گاه برخی از موجودات مادّی مانع از آن می شوند که موجود مادّی دیگری فیض خدا را تمام و کمال دریافت نماید. مثل اینکه بگوییم: خورشید بخلی در نور افشانی ندارد ؛ لکن گاه ابر مانع از این می شود که برخی موجودات نور را تمام و کمال دریافت دارند ؛ یا یک درخت مانع از آن می شود که علفهای زیر آن ، نور کافی بگیرند. یا اشیاء و از جمله زمین به گونه ای هستند که همواره نصف آنها می تواند در مسیر تابش مستقیم نور خورشید باشد ؛ و نصف دیگرشان پشت به خورشید قرار می گیرد.

منظور از ضعف قابل نیز همین است ؛ یعنی محدودیّت ذاتی نظام مادّی و موجودات مادّی موجب می شود که نتوانند فیض را تمام و کمال بگیرند و حتّی گاه مانع همدیگر شوند در امر فیض گیری.

به این پاسخ اشکال شده که: چرا خداوند متعال عالم مادّه را چنان نیافرید که این محدودیّت ذاتی را نداشته باشد ؛ یا به تعبیری ، چرا موجودات را چنان نیافرید که قابلیّت لازم را داشته باشند و موجودی مانع از فیض گیری موجود دیگر نشود؟

در پاسخ این اشکال گفته می شود:

عالم شدن عالم ، به این است که موجودات کثیری در آن باشند ؛ چرا که با وجود یک موجود ، عالمی شکل نمی گیرد. و کثرت موجودات درست نمی شود مگر با تفاوتها ؛ و تفاوت حاصل نمی شود مگر به اینکه موجودات ، مراتب گوناگونی از وجود را داشته باشند. اگر نظام خلقت را تشبیه کنیم به نظام شگفت ریاضیّات ، می گوییم: درست شدن یک نظام ریاضی ـ با آن گستردگی مسائل و فرمولها ـ همه ریشه در مراتب داشتن اعداد دارد. لذا اگر تنها یک عدد وجود می داشت ، چیزی به نام نظام ریاضی هم شکل نمی گرفت. پس باید اعداد فراوانی باشند تا چیزی به نام نظام ریاضی پدید آید. از طرف دیگر کثرت اعداد درست نمی شود مگر با تفاوت مراتب عدد ؛ یعنی عدد یک حقیقت است با مراتب فراوان ؛ برای مثال، 2 ، یک مرتبه از عدد است و 3 ، مرتبه ی دیگر آن ؛ و 4 ، مرتبه ای غیر از آن دو ؛ و 5 ، مرتبه ای غیر از آن سه و ... . آنگاه همین مراتب داشتن عدد ، باعث شده که هر عددی خواصّی مشترک و مختصّ نیز داشته باشد. مثلاً 2 و 4 ، هر دو زوج هستند و 3 و 5 ، هر دو فرد می باشند. 2 ، 3 و 5 ، عدد اوّل اند ولی 4 عدد اوّل نیست. اگر عددی یکانش 5 باشد نمی تواند بر 2 تقسیم صحیح شود ؛ ولی اگر 4 باشد ، قابلیّت دو قسمت شدن را خواهد داشت.

در نظام خلقت نیز یک وجود است که دارای مراتب می باشد و هر موجودی یکی از این مراتب را به خود اختصاص داده است. مرتبه ی عالی آن ، عالم جبروت می باشد ؛ که موجودات آن تزاحمی با همدیگر ندارند. مادون آن ، عالم ملکوت است ؛ که آنها تا حدودی محدودیّت ذاتی دارند ؛ امّا تزاحمی با یکدیگر ندارند. پایین تر از آن نیز عالم مادّه قرار دارد که هم محدودیّت ذاتی دارد ، هم بین اجزایش تزاحم وجود دارد. حال اگر عالم مادّه ای فرض کنیم که تزاحمی در آن نباشد ، چنین عالمی همان عالم ملکوت خواهد شد. پس فرض مرتبه ای از وجود که مادون عالم ملکوت باشد ولی تزاحمی نیز در آن نباشد ، مساوی است با مادّی نبودن آن ؛ که این نیز خلف فرض می باشد. مثل اینکه عدد چهاری را فرض کنیم که زوج نیست ؛ یا عدد پنجی را فرض کنیم که قابلیّت تقسیم صحیح بر عدد 2 را داشته باشد. روشن است که پنج قابلیّت چنین تقسیمی را ندارد ؛ و الّا پنج نبود.

وقتی گفته می شود فلان موجود قابلیّت فلان کمال را نداشت ، دقیقاً مقصود همین می باشد که آن مرتبه از وجود ذاتاً نمی تواند آن کمال را دارا باشد ؛ در غیر این صورت ، خودش نبود بلکه موجود دیگری جای او بود. مثل اینکه بگوییم: عددی 7 باشد ولی هم عدد اوّل نباشد ، هم قابلیّت تقسیم صحیح بر دو را داشته باشد ، هم کوچکتر از پنج باشد. چنین عددی وجود دارد ولی آن 4 است نه 7 . لذا فرض عدد هفتی با این ویژگی ها یعنی فرض عدد هفتی که عدد هفت نیست. فرض هر موجودی با ویژگی هایی غیر از ویژگی های خودش نیز فرض موجودی است غیر از آن موجود.

خلاصه ی کلام آنکه: جهان بودن جهان به همین محدودیّتهای ذاتی موجودات آن است و اگر چنین نبود ، اساساً نظامی شکل نمی گرفت.

اگر خدا می خواست این محدودیّتها نباشند ؛ آنگاه خاک را در رتبه ی گیاه می آفرید و گیاه را در رتبه ی حیوان ؛ و کرم خاکی را در رتبه ی میمون ؛ و میمون را در رتبه ی انسان ؛ و انسانهای عادی در رتبه ی انبیاء ؛ و انبیاء را در رتبه رسول الله (ص). لازمه ی این امر نیز آن بود که هیچ رتبه ای در وجود نباشد ؛ و تنها یک رتبه و یک موجود خلق شود. لازمه ی این امر نیز آن بود که خداوند متعال ، به بی نهایت موجود ممکن ، که امکان وجود دارند ، افاضه ی وجود نکند.

در نگاه عمیقتر ، خداوند متعال در حقیقت یک مخلوق بیش ندارد ؛ که عبارت است از عالم خلقت. کلّ عالم خلقت ، در حقیقت یک پیکر واحد بیش نیست ؛ و ما و تمام جهانیان ، اجزای گوناگون همین یک موجود می باشیم. ما یک نفریم ولی مغز و کلیه و قلب و ناخن و مو و روده و معده و ... داریم ؛ که با یکدیگر تفاوت دارند و ارزش برخی از آنها بیش از دیگری است ؛ برای مثال ، مغز و قلب کجا و ناخن و مو کجا؟ در پیکر واحد عالم خلقت نیز یکی چون انسان کامل ، روح عالم است ؛ و برخی چون ملائک ، در حکم عقل و خیال و باصره و سامعه ی عالم هستند ؛ بعضی دیگر چون ابلیس نیز نفس امّاره ی این عالم است. بر همین اساس است که عرفا ، انسان کامل را عالم صغیر و عالم خلقت را انسان کبیر می گویند.

بر این اساس دیگر چیزی ناقص نیست ؛ بلکه هر موجودی دقیقاً همان است که باید باشد. از این منظر ، اینکه گفته شود چرا فلانی پا دارد ولی دیگری پا ندارد ، مثل این است که پرسیده شود: چرا معده فلان آنزیم را ندارد ولی روده ها آن آنزیم را دارند؟ بلی درست است که معده و روده شباهت فراوانی به یکدیگر دارند و هر دو کارشان گوارش غذاست ؛ ولی هر کدام برای منظوری خاصّ هستند. تک تک انسانها نیز هر کدام برای منظوری هستند ؛ و چنان آفریده شده اند که همان منظور برآورده شود.

اینکه ما خیال می کنیم همه ی انسانها در یک رتبه از وجودند ؛ و همه برای یک هدف آفریده شده اند ، توهّمی بیش نیست. حتّی انبیاء نیز در یک رتبه نمی باشند ؛ و هر کدام نقشی مخصوص به خود در نظام هستی دارند.

مطلب دیگر اینکه نقص یک امر نسبی و قیاسی است. لذا اگر همه ی انسانها از بدو تولّد فاقد چشم بودند ، اساساً کسی تصوّر هم نمی کرد که انسان می تواند چشم داشته باشد ؛ در این حالت کسی چشم نداشتن را هم نقص تلقّی نمی کرد. کما اینکه انسانها بال ندارند ولی کسی این امر را نقص انسان تلقّی نمی کند ؛ حال آنکه بال داشتن انسان ، عقلاً امر محالی نیست. یا همه ی انسانها فاقد چشم بصیرت هستند غیر از عدّه ی قلیلی از آنها ؛ امّا کسی این امر را نقص خلقت خود محسوب نمی کند. امّا اگر اکثر انسانها بال داشتند یا واجد چشم بصیرت بودند ، در این صورت آن عدّه که اینها را نداشتند ، ناقص الخلقه نامیده می شدند.

بر این اساس می توان مردها را ناقص الخلقه نامید ؛ چون نمی توانند بچّه به دنیا آورند ؛ یا بچّه شیر دهند. و زنها را می توان ناقص الخلقه نامید چون زور بازوی مردان را ندارند. و کودکان را می شد ناقص الخلقه گفت ؛ چون عقل بزرگترها را ندارند. و اکثر انسانها را می شد ناقص الخقله نامید چون هوش نابغه ها را ندارند. لکن کسی اینها را ناقص الخلقه نمی گوید ؛ چون این امور برایشان عادی شده. اگر تعداد افراد مثلاً نابینای مادرزاد هم زیاد بود ، در این صورت حتّی نابینایی مادرزاد نیز نقص عضو تلقّی نمی شد.