(139/100159052)

پرسش:آيادر بحث عشق شناسي ملاصدرا و تقسيمات او عشق انسان به هنر،علم و يا ورزش و يا هر كار ديگري جا نيفتاده؟

 

پاسخ:

در زمان جناب ملاصدرا، بحث ورزش مثل زمان ما مطرح نبوده. مردم آن زمان آنقدر بي كار نبودند كه فرصت اين گونه قرتي بازي ها را داشته باشند. البته آنها از نظر بدني خيلي از ماها سالمتر بودند. چون هم اهل كار بودند، هم غذاي سالم مي خوردند. اگر هم بيمار مي شدند، دارويي مي خوردند كه از طبيعت بود، نه اينكه مثل ما، غذايشان پر از انواع موادّ شيميايي باشد و داروهايشان هم از موادّي شيمايي مخلوط شده با الكل باشد. برخي متخصّصين اعلام نموده اند كه در بيش از نود درصد داروهاي كنوني الكل به كار مي رود كه خوردنش از نظر اسلام، حرام مي باشد؛ و مضرّات فراواني هم دارد كه ضعف چشم ابتدايي ترين ضرر آن است. در ساختمان بسياري از اسانسها هم الكل وجود دارد؛ كه متأسفانه خيلي از آنها هم وارداتي اند. پس اگر مردم زمانهاي گذشته اهل ورزش نبوده اند، از آن جهت بوده كه اساساً نيازي به ورزش نداشته اند. چون بدنشان مسموم نبود كه بخواهند با ورزش آن سموم را دفع كنند. ورزش به شكل امروزي ـ كه كمترين ضررش اتلاف عمرها و ثروتهاست ـ را غربي ها اختراع نموده اند، همان گونه كه غذاها و داروهاي امروزي هم سوغات فرهنگ سكولار است.

امّا هنر؛ در عصر ملاصدرا، هنر نيز به شكل امروزي مطرح نبود. در آن عصر عمده هنر مطرح، شعر و خطّاطي و معماري بود؛ كه نزد حكما تنها هنر شعر مورد توجّه بود؛ آن هم شعري كه محتوايش حكمت باشد نه توهّمات و تخيّلات. لذا از منظر آنها، شعر هم صرفاً ابزاري بود براي بيان حكمت؛ و ارزش آن را نداشت كه كسي عاشق آن شود. اساساً عاشق ساخته ي دست خود شدن، از مصاديق بت پرستي است.

خلاصه آنكه:

ورزش و هنر در منظر حكيم ملاصدرا اهميّت آنچناني نداشته اند. بخصوص كه ايشان شديداً غرق در الهيّات بود. لذا مثل ابن سينا و امثال او حتّي دنبال تبحّر يافتن در علوم دنيايي هم نبود؛ و معتقد بود كه انسان آن اندازه عمر ندارد كه صرف آن گونه امور بكند.

ـ مطلبي ديگر

در عرف عوام، هر علاقه اي را اگر چه پست باشد، عشق گويند؛ در حالي كه در عرف حكمت و عرفان، عشق حقيقي منحصر در عشق به خدا و انسان كامل است؛ چون آدمي ارزشمندتر از آن است كه عاشق مادون خود شود. هنر و ورزش چه ارزشي دارند كه گل سر سبد عالم خلقت عاشقشان شود؟ ورزش اگر براي حفظ سلامتي است، خوب است؛ امّا اموري چون فوتبال و واليبال و ورزشهاي قهرماني، ورزش نيستند بلكه از منظر عقلا ـ نه آنها كه خود را عاقل مي پندارند ـ از مصاديق لهو، و حبّ آنها از مصاديق حبّ دنيا و بلكه از مصاديق حبّ ادني امور دنياست. علاقه به فلان تيم و فلان بازيكن و امثال اينها كه اصلاً دون شأن آدمي است. در روايت است كه يحيي(ع) كودك بود، و كودكان با نظر به ظاهر كودكانه ي او مي گفتند: « هَلُمَّ نَلْعَبْ ــ بيا بازي كنيم!» آن حضرت مي فرمودند: « أَوَّهْ وَ اللَّهِ مَا لِلَّعِبٍ خُلِقْنَا، وَ إِنَّمَا خُلِقْنَا لِلْجِدِّ لِأَمْرٍ عَظِيمٍ. ـــ اي واي! به خدا سوگند ما براي بازي خلق نشده ايم؛ جز اين نيست كه جدّاً براي امر بزرگي خلق شده ايم.» ورزش براي حفظ سلامتي مثل خوردن به قصد حفظ سلامتي است؛ امّا ورزش براي تفريح مثل خوردن براي خوشگذراني است. تفريح انسان بزرگسال، كار است نه بازي. بازي، كار كودكان است. لذا در اسلام، هر جا به ورزش يا مسابقه ي ورزشي توصيه شده، همواره دو هدف مدّن نظر بوده، نخست حفظ سلامتي و دوم ورزيدگي يافتن براي مبارزه با دشمن. لذا عمده تأكيد اسلام بر ورزش سواركاري و تيراندازي و شناست، كه كاربرهاي نظامي داشته و دارند.

امّا هنر، اگر در مسير حقّ باشد، صرفاً ابزار نمود حقيقت است در مراتب پايين، كه مناسب است براي اينكه در خدمت تعليم حقيقت قرار گيرد؛ امّا اگر در مسير باطل باشد، چيزي جز ظهور فريب شيطان از مسير برخي افراد نيست. ابليس گفت: « ... رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني‏ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين‏ ـــــ پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من نيز برايشان زينت مي دهم در زمين، و همگى را گمراه خواهم ساخت.» (الحجر:39)

امّا علم؛ حساب علم حقيقي از علوم متعارف جداست. علم حقيقي از اوصاف خداست، لذا مطلوبيّت ذاتي دارد و شايسته ي آن است كه انسان عاشقش شود، امّا علوم متعارف مثل فيزيك و شيمي و طبّ و فلسفه و عرفان نظري و فقه و ...، كه خدا منزّه از آن است كه متّصف به آنها شود، اگر ابزار باشند براي رسيدن به علم حقيقي يا عمل صالح، خوبند ولي اگر خودشان هدف قرار گيرند، مصداق «العلم حجاب الاكبر » خواهند بود.

عشق به خدا، عشق حقيقي و عشق به انسان كامل، عشق مجازي، و عشق به غير اينها، فريب شيطان رجيم است. حكيم و عارف حتّي عاشق زن و فرزند هم نمي شود كجا رسد ورزش و هنر و علم. اين است كه ابراهيم(ع) امر شد كه زن و فرزند خويش را در بياباني رها كند. چون خداي تعالي مي خواست غير را از دلش بيرون كند. امّا هنوز ذرّه اي از محبّت فرزند در قلبش بود، لذا فرمود فرزندت را قرباني كن. دقّت شود كه علاقه ي غريزي به زن و فرزند هم بايد از آن رو باشد كه خدا به آن فرمان داده.

خلاصه آنكه به قول حافظ(رضوان الله عليه):

« تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست ــ راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش.»

و باز فرمود:

« اي دل مباش يك دم خالي ز عشق و مستي

وانگه برو كه رستي از نيستي و هستي

گر جان به تن ببيني مشغول كار او شو

هر قبله‌اي كه بيني بهتر ز خودپرستي

با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش

بيماري اندر اين ره بهتر ز تندرستي

در مذهب طريقت خامي نشان كفر است

آري نشان دولت چالاكي است و چستي

تا فضل و عقل بيني بي معرفت نشيني

يك نكته‌ات بگويم خود را مبين كه رستي

در آستان جانان از آسمان مينديش

كز اوج سربلندي افتي به خاك پستي

خار ار چه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد

سهل است تلخي مي در جنب ذوق مستي

صوفي پياله پيما حافظ قرابه پرهيز

اي كوته آستينان تا كي دراز دستي.»