(17/100139344)

پرسش: يه سوال داشتم مثل هميشه در اينكه خداوند زن و مرد را از نظر قواي عقلي و عاطفي (براي تدبير اوامر خارجي و داخلي خانه) متفاوت آفريد تا مكمل هم باشند براي زندگي شكي نيست و در اينكه مرد را به غلبه عقل و زن را به

غلبه عاطفه مجهز كرد، نيز و مي‌دانيم تمام اعمال از قبيل ديدن، شنيدن، فكر كردن، احساس كردن و... همه از روح است و جسم فقط وسيله است پس غلبه عقل در مرد و احساس در زن نيز از روح آنها سرچشمه مي‌گيرد پس روح و يا فطرت مرد با غلبه عقل و زن با غلبه عاطفه آفريده شده ‌است پس روح و فطرت دو جنس با هم متفاوت است

خب، مگر خداوند نمي‌فرمايد كه زن و مرد را از روح خودم آفريدم و روح خداوند واحد است پس اين تفاوت در زن و مرد از كجا نشات مي‌گيرد؟ و يه سوال ديگه تو همين مايه‌ها اينكه براي ازدواج توصيه مي‌شود زن، كوچك‌تر باشد، هم‌چنين اينكه دختر در سن پايين‌تر به تكليف مي‌رسد، چه دليلي دارد؟ عوام مي‌گويند چون عقل زن از مرد بيشتر است و مثلا عقل پسر 15 ساله با دختر 9 ساله برابري مي‌كند كه در 2 سن متفاوت به تكليف مي‌رسند، اگر اين‌چنين است پس تفاوت ذاتي و غلبه عقلاني مرد در زندگي چگونه است؟ اين كه به تناقض رسيد!

پاسخ:

1ـ اینکه بدن صرفاً وسیله است، سخن عوام و عالمان غیر حکیم است؛ از منظر حکما، بدن، رقیقه ی روح است؛ نه ابزاری در دست روح. روح را مراتبی است که پایینترین رتبه اش بدن است، بالاتر از آن، نفس است؛ بالاتر از آن، عقل است؛ و بالاتر از آن، قلب. امّا انسان را مراتبی است که پایینترین رتبه اش بدن است، بالاتر از آن، نفس است؛ بالاتر از آن، عقل است؛ بالاتر از آن، قلب است؛ بالاتر از آن روح است؛ بالاتر از آن، سرّ است؛ بالاتر از آن را خفی گویند؛ و بالاترین مرتبه اش را اخفی نامند. بدن در حکم زمین وجود آدمی است؛ هفت مرتبه ی مافوق، هفت آسمان وجود انسانند.

توجّه: بدن را با مادّه ی بدن خلط نکنیم. بدن آن صورت انسانی حیّ است که بر قامت مادّه تعلّق گرفته و جسد آدمی را پدید آورده است. مادّه ابزار بدن است؛ و بدن، رقیقه ی نفس است؛ و نفس، رقیقه ی عقل، و عقل رقیقه ی روح. روح در عقل تجلّی می کند، عقل در نفس جلوه می کند، نفس در بدن ظهور می یابد؛ و بدن، مادّه را تسخیر می کند برای انجام اموری.

 

2ـ گیرم پدر تو بود آدم، از فضل پدر، تو را چه حاصل؟

اینکه فرمود: « وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي» برای من و شما نیست؛ اختصاص به خلیفة الله بالفعل دارد. کسی که این روح را دارد، ملائک در پیشگاهش سجده می کنند. ملائک با امثال من روسیاه سلام و علیک هم نمی کنند کجا رسد که سجده کنند. روزی نیست که خطاب به امثال من گنهکار نگویند:«خاک تو سرت».

در قرآن کریم، روح همواره در یک معنا به کار رفته که عبارت است از حضرت روح القدس، که از او تعبیر می کنند به حقیقت محمّدیّه، صادر اوّل، وجود منبسط، سیمرغ، نَفَس رحمانی، رحمة الله واسعه، حقیقت مائیّه و ... . آن حقیقت فوق مخلوق، با روح جزئی هر مخلوقی در ارتباط قرار گیرد، آن مخلوق، صاحب مقام عصمت می شود؛ و به مقام ولایت نائل می گردد. و چنین کسی است که مسجود ملائک خواهد بود، نه هر موجود دو پای پوست پیدا، که اسمش بشر است.

این روح، از سنخ خلق الله نیست؛ بلکه از سنخ امر الله می باشد؛ یعنی از سنخ اسماء الله است. لذا فرمود: « وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي‏ ـــ و از تو درباره ی روح سؤال مى‏كنند، بگو: روح از امر ربّ من است» (الإسراء:85) و فرمود: « أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْر ــ آگاه باشيد كه خلق و امر برای اوست‏»(الأعراف:54) و فرمود: « وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها... » (بقره:31). این سه آیه را باهم بفهمید تا آنچه گفتیم روشن شود، ان شاء الله.

امّا روح به معنی روح جزئی که در افراد انسانی است، در قرآن کریم با این عنوان استعمال نشده است.

 

3ـ تفاوت مرد و زن، از صدر است تا ساقه.

چرا ابدان زن و مرد متفاوتند؟ چون نفوس آنها متفاوت است. چرا نفسشان متفاوت است؟ چون عقلشان متفاوت است. چرا عقلشان متفاوت است؟ چون روحشان متفاوت است. چرا روحشان متفاوت است؟ چون سرّشان متفاوت است. چرا سرّشان متفاوت است؟ چون خفی آنها متفاوت است. چرا خفی آنها متفاوت است؟ چون اخفی در آنها متفاوت است. چرا اخفی در آنها متفاوت است؟ چون اسماء الله متفاوت هستند.

تک تک موجودات، ظهور جمیع اسماء الهی اند؛ لکن در هر موجودی، یک یا چند اسم یا سنخی از اسماء، غلبه دارند. مثلاً در جبرئیل(ع) اسم العلیم و شدید القوا غلبه دارد؛ امّا در عزرائیل(ع)، اسم الممیت غالب است. این بدان معنا نیست که جبرئیل(ع) قادر به اماته نیست یا عزرائیل(ع) نمی تواند وحی بیاورد. ابداً چنین نیست؛ هر چه از عزرائیل ساخته است، از جبرئیل هم بر می آید و بالعکس؛ لکن هر کدام آنها، به برخی از امور، گرایش ذاتی بیشتری دارند؛ به سبب ظهور خاصّی که برخی اسماء الله در آنها دارند.

بر این اساس، عرض می شود:

در هستی زن، اسماء جمال، جلوه ی بیشتری دارند؛ امّا در هستی مرد، اسماء جلال، غالب می باشند. و جلال بر جمال، یک نحوه سیطره دارد. لذا فرمود: « الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلىبَعْض‏ ــ  مردان، بسیار قیام کننده بر زنانند، بخاطر افزونی كه خداوند داده است بعضى را بر بعضى» (النساء:34).

بین زن و مرد، همان تعاملی است که بین اسماء جمالیّه و اسماء جلالیّه است. اسماء جمالیّه در ذات خویش، اقتضای ظهور و خودنمایی دارند؛ لذا به عنوان حدیث قدسی مشهور است که: « كنتُ كنزاً مخفيّاً فاَحببتُ انْ اعرف فخلقتُ الخلق لاعرف ــ من گنجی پنهان بودم؛ پوست دوست داشتم که شناخته شوم؛ پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم». گنج، زیباست؛ و زیبایی اقتضای ظهور دارد. عارفی با شاگردان خویش از محلّی گذر می کرد. دیدند دختری روی بالکن ایستاده و رختی را می تکاند برای گرد گیری؛ امّا معلوم است که قصدش خود نمایی است. آن عارف رو به شاگردانس گفت: خدای تعالی به همین سبب خلق می کند. یعنی ذاتش اقتضای ظهور و تجلّی دارد. زیبا نمی تواند که خودپوشی کند. « پری رو تاب مستوری ندارد ـ در ار بندی، سر از روزن برآرد.»

خلقت عالم هستی با آن اسمائی است که در زن غالب است؛ لذا زن در عالم مادّه، مجرای خلقت انسان گشته؛ و انسانها از مجرای وجود او به دنیا تنزّل می کنند. و بهشت، مظهر همان اسمائی است در زنان، تجلّی بارز یافته است.

امّا اسماء جلال، اقتضای غلبه و سیطره دارند. این است که مردان، طالب قدرت و سلطه اند. از اسماء جلال است اسم الغیور، که به معنی غیر سوز است. لذا حقّ تعالی شرک را بر نمی تابد. به همین نحو، مرد بر نمی تابد که زنش را با مرد دیگر ببیند. غیرت برای مردان کمال است؛ امّا برای زنان، نقص. چون غیرت زن، موجب می شود که اسماء جلال در او پررنگتر گردند و اسماء جمال در او به ضعف گرایند؛ و این سبب می شود که او جاذبه ی خود را از دست بدهد؛ و صفات مردانه در او ظاهر گردد. همان گونه که بی غیرتی در مردان، آنها را زن صفت می کند. که هر دو از رذائل می باشند، تشبّه مردان به زنان و زنان به مردان، هر دو قبیح است. چرا که نوعی عصیان بر اسماء الله تلقّی می شود.

بحث در این باب، بسیار می تواند به درازا کشد؛ لکن ورود در این مقوله صلاح نیست. چون نااشنایان به عرفان نظری را چه بسا زیان رساند.

 

4ـ زن بهتر است چند سالی از مرد کوچکتر باشد؛ به دلائل زیر.

الف. زنان سنّ یائسگی دارند؛ امّا مردان تا آخر عمر قدرت باروری دارند. لذا هر چه سنّ زن بالاتر باشد، زوجین، زمان کمتری برای فرزند دار شدن در اختیار دارند. مثلاً اگر مردی با زن سی ساله ازدواج کند، فقط بیست سال فرصت برای فرزنددار شدن دارند. امّا اگر با زنی بیست و پنج ساله ازدواج کند، بیست و پنج سال فرصت دارند.

این زیادی فرصت، چه فایده ای دارد؟

فوایدش متعدّد است.

اوّلاً ممکن است ضعف در باوری داشته باشند؛ و نتوانند به راحتی صاحب فرزند شوند. لذا فرصت زیاد برای چنین زوجینی غنیمت است و شانس فرزند دار شدن را بالا می برد.

ثانیاً ممکن است بنا به دلائل مختلف، فرزندانشان تلف شوند. حال یا در زمان جنینی یا هنگام تولّد یا کمی بعد از آن یا در سنین بالاتر. در این حالت پایین بودن سنّ زن اجازه می دهد که دوباره بچّه دار شود.

ب.  زنان کم سنّتر فرزندان باهوشتر و سالمتر به دنیا می آورند. در طبّ امروز نیز توصیه می شود که بهتر است قبل از سی سالگی، خانمها هر تعداد بچه می خواهند متولّد کنند.

ج. برابری سنّ یا بزرگتر بودن زن، ضریب فرمانبری او را از مرد خانه پایین می آورد. در حالی که فرمانبری از مرد خانه، موجب قوام خانواده و انجسام آن است. لذا ملاحظه می کنید که در قرون گذشته، خانواده های اسلامی، انسجام بسیار زیادی داشته اند؛ امّا در مغرب زمین و خانواده های ایرانی فعلی، این انسجام بسار ضعیف شده است. چون در زمان کنونی، زنها فرمانبری از شوهران خود ندارند. امروز در واقع یک مرد با یک نیمچه مرد ازدواج می کند نه با یک زن. یا یک زن با یک نیمچه زن ازدواج می کند. نتیجه این می شود که از هر ده ازدواج ایرانی، دو موردش به طلاق می کشد؛ و تازه بگذریم از طلاق پنهان؛ یعنی زن و شوهرهایی که دائماً باهم درگیرند ولی به خاطر بالا بودن مهریّه و حرف مردم و ملاحظه ی فرزندان و ... امکان طلاق ندارند. وقتی بندگان خواستند خدایی کنند، نتیجه اش همین می شود که هست.

رابطه ی زن و مرد باید مثل رابطه ی اسماء جمالیّه و اسماء جلالیّه باشد. مگر تفاوت بین دو گروه از اسماء الله به معنی برتری یکی بر دیگری است؟! بین اسماء الله یم نظام مخصوص حاکم است که آن را نظام ربّانی گویند. جهان نیز نمود همان نظام است؛ و شریعت نیز بر اساس همان نظام، نازل شده است.

د. زن وقتی کم سنّتر است، دیرتر از جمال می افتد. لذا مرد کمتر هوس تجدید فراش به سرش می زند.

توجّه:

فاصله ی زیاد سنّی هم خوب نیست؛ مگر در موارد استثناء. چون فاصله ی سنّی زیاد، در روند تفاهم مشکل ایجاد می کند.

 

5ـ چرا زنان زودتر به تکلیف می رسند.

هیچ دختر و پسری مکلّف نیست؛ بلکه زن و مرد مکلّف هستند. دختر زمانی زن می شود که از نظر جنسی بالغ باشد؛ که این امر حدوداً در نه سالگی رخ می دهد، البته در برخی ها کمی زودتر و در برخی ها کمی دیرتر. لذا متوسّط، همان نه سال است. و پسرها به طور متوسّط در سنّ پانزده سالگی بالغ و مرد می شوند. و بلوغ جنسی ارتباط تنگاتنگی دارد با آغاز بلوغ عقلی. دقّت شود! می گوییم بلوغ عقلی نه هوشی. و منظور از عقل هم، عقل عملی است؛ که کارش، تشخیص خوب و بد و حقّ و تکلیف و مسئولیّت پذیری و امثال اینهاست.

پس یقیناً از حیث سنّی، خانمها زودتر از آقایان، عاقل می شوند؛ امّا عقل زنان عقل جمالی است، که آن را عاطفه یا عقل منفعل گوییم؛ و عقل مردان، عقل جلالی است؛ که آن را عقل عامل یا عقل فاعل گوییم. لذا عقل مرد بر عقل زن، سلطه دارد.

دقّت شود! که وقتی می گویند: عقل زن ناقص است، به این معنی نیست که عقل منفعله ی او ناقص است؛ بلکه مقصود این است که عقل عامله در او غلبه ندارد. در واقع، مردان نیز ناقص العاطفه اند؛ یعنی عقل منفعله در آنها مغلوب است.

حاصل آنکه: هر دو جنس مکمّل، دارای عقل می باشند؛ لکن سنخ عقل آنها یکی نیست. عقل مرد، بیشتر به درد مدیریّت کلان و برون نگر می خورد؛ و عقل زنان، بیشتر به درد مدیریّت جزئی و درون نگر می خورد. مرد مثل آن مدیری است که از بالای یک ساختمان بلند، کلّ یک محدوده را زیر نظر دارد؛ و از آنجا به افراد تحت امرش فرمان می دهد که چه کنند. امّا زن مثل آن مدیری است که در متن کار قرار گرفته و از نزدیک می بیند که افراد تحت فرمانش چه می کنند؛ لذا بر عکس مدیر اوّلی، کیفیّت کار را هم می بیند؛ امّا بر کلّیّت کار، اشراف ندارد. و دقیقاً بر همین اساس است که مسئولیّت زن و مرد در خانواده تعیین شده است. مثلاً در شوهر دادن دختر، رضایت پدر شرط است. اگر پدر نبود، پدر بزرگ، و اگر او هم نبود، بردار بزرگ، و اگر او هم نبود، دائی دختر. هیچگاه نوبت به مادر نمی رسد. چرا؟ چون اغلب به جامعه اشراف ندارد؛ و نمی تواند از بالا به قضیّه نگاه کند، و پشت پرده های خواستگار را ببیند.

امّا چرا پسران دیرتر مرد می شوند؟

الف. برای آنکه مرد، وظیفه دارد خرج خانه دهد؛ و برای این کار، زور بازو و درشتی هیکل  لازم است. لذا در خلقت حکیمانه ی خدا، زمان مرد شدن او به تأخیر افتاده تا به بلوغ هیکل و قدرت بازو هم برسد.

ب. زنان زودتر از مردان، قدرت باروری خود را از دست می دهند؛ زنان حدوداً چهل و یک سال قدرت باروری دارند؛ از 9 سالگی تا پنجاه سالگی؛ ولی مردان، تا آخر عمرشان قدر باروری دارند. از طرف دیگر، باروری بعد از سی سالگی، هم برای زن هم برای فرزندش خطرناک می باشد. لذا فرصت باروری مطلوب برای زنها، حدوداً بیست سال است. حال اگر آغاز زمان باروری زنها زودتر آغاز نشود، و مثلاً در پانزده سالگی بارور شوند، فرصت باروری آنها به پانزده سال کاهش می یابد.

این کاهش فرصت باروری برای نسل امروز بشر، هیچ مشکلی تولید نمی کند؛ امّا در قرون گذشته، که امراضی چون طاعون و وبا و سرخک و ... تلفات میلیونی می گرفتند، این کاهش مساوی بود با نابودی نسل بشر. لذا در کذشته، فزونی فرزندان بسیار مهمّ بود. چون اغلب فرزندان یا در هنگام جنینی یا در حین تولّد یا کمی بعد از تولّد یا قبل از سنش نوجوانی تلف می شدند؛ به نحوی که حدوداً پنجاه سال قبل از این، در ایران خودمان، به جرأت می توان گفت که نیمی از تولّدها منجر به مرگ می شد. یقیناً این آمار در دو سه قرن قبل وخیمتر هم بوده است.

با این لحاظ، طولانی بودن فرصت باروری برای انسانهای قرون سابق، بسیار مهمّ بود. لذا اغلب مردان و زنان، در سنین پایین ازدواج می کردند تا شانس داشتن فرزند را از دست ندهند. مثلاً مادر خود حقیر، در 14 سالگی ازدواج کرده؛ و مادر خاننم در 13 سالگی. اگر امروز از زنان مثلاً شصت یا هفتاد ساله سوال کنید خواهید دید که اکثریّت قابل توجّهی از آنها، در سنین بسیار پایین ازدواج نموده اند؛ و اغلب نیز نوزادانی را از دست داده اند.

ج. مطلب دیگر آنکه در عمل، مردها و زنها تقریباً به یک اندازه عبادت می کنند. زنان اگر چه عبادت را زودتر شروع می کنند، امّا از آنجا که عادت ماهانه دارند و در ایّام عادت، نماز نمی خوانند، لذا، در عمل، زمان عبادت آنها با زمان عبادت مردان برابر می شود. زمان یائسگی زنها پنجاه سالگی است و زمان شروع عادت، حدوداً سیزده سالگی، و متوسّط ایّام عادت خانمها حدوداً هفت روز است؛ که ایّام حیض را تا پنجاه سالگی جمع و بر تعداد روزهای سال تقسیم کنیم،خانمها تا پنجاه سالگی، حدوداً هشت تا نه سال معاف از عباداتی همچون نماز می شوند. پس یک خانم تا پنجاه سالگی، حدوداً سی و سی سال عبادت می کند. یک مرد نیز تا پنجاه سالگی، حدود سی و پنج سال عبادت می کند. در روایات نیز آمده که سنّ تکلیف خانمها جلو افتاده تا جبران ایّام حیض آنها باشد.