(4/100150829)

پرسش:اينجانب پيرامون تاثير محيط فيزيكي و معماري بر روح انسان تحقيق مي كنم. با مطالعه آثار انديشمندان مسلمان و برخي مكتوبات ديگر انديشمندان حوزه روانشناسي و انسان شناسي، سوالاتي مطرح مي باشد. لذا خواهشمند است در صورت امكان پيرامون برخي از سوالات راهنمايي بفرماييد. لازم به ذكر است روانشناسان محيطي و علوم رفتاري بر تاثيرات محيط بر روان و مغز و رفتار آدمي تمركز كرده و به روح توجهي نكرده اند: آيا روح همان عامل زندگي بخش به سلولها در تمام موجودات زنده مي باشد؟ بنظر حضرتعالي در صورت انجام پيشرفتهايي جديد در عرصه پيوند اعضا و امكان پيوند مغز، آيا انسان گيرنده مغز انسان ديگر، همچنان خود را همان انسان قبلي خواهد دانست و يا خود را انسان اهدا كننده مغز خواهد دانست و يا شخص ثالث؟ روح در اينجا چه جايگاهي دارد؟ آيا نظر جناب ملاصدرا در جسمانيه الحدوث دانستن روح، بي جان محسوب دانستن مايع اوليه مرد براي ايجاد نطفه بود؟ و آن هم بخاطر فقدان دانش ميكروسكوپي از حيات سلولها و اسپرماتوزوئيد و اوول بود؟ آيا اين دانش ميتواند ما را به دو مرحله از حدوث حيات و روح رهنمون نمايد: حيات منفصل قبل از حدوث و شكل گيري نطفه هر انسان در سلولهاي مرد و زن - حيات متصل بعد از حدوث و شكل گيري نطفه و ايجاد موجود جديد؟ آيا روح داراي وجوه و ويژگيهايي است كه تحت تاثير محيط فيزيكي قرار گيرد؟ آيا تاثيرات محيط و معماري بر روح انسان است و يا بر عامل حيات انسان و يا بر مغز انسان؟ آيا براي عامل حيات انسان، خوبي و بدي و اساساً تاثيرپذيري از عوامل مختلف جايگاهي دارد؟ و يا همه تاثيرات بر مغز آدمي حادث مي گردد؟ و بسته به نوع و محل تاثير آن در مغز، توانايي ها، تجربيات، علم، ايمان و اعتقادات و باورهاي قلبي، و ديگر پارامتر هاي دروني شده آدمي، نحوه ورود و تجزيه و تحليل اطلاعات و عكس العمل انسان متفاوت مي باشد؟

پاسخ:

مقدّمه:

در فلسفه و بخصوص حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا) مطالب بسیار زیادی در باب روح و نفس و نحوه ی ارتباطش با بدن بیان شده است. در زیست شناسی و روانشناسی نیز مطالب فراوانی در مورد بدن و مغز و روان کشف شده است. امّا متأسفانه هیچ داد و ستدی بین این دو حوزه رخ نداده است. نه کسی تلاش کرده کشفیّات فلسفی و عرفانی درباره ی نفس را با توجّه به علم تجربی روز، تبیین و تفسیر کند، نه تلاش شده کشفیّات علوم تجربی با کشفیّات فلاسفه  عرفا تغذیه شود. در حالی که از داد و ستد این دو یقیناً می توان به دریایی از اطّلاعات جدید و ارزنده دست پیدا نمود.

تا چند قرن پیش، در حوزه های علمیّه ی کشورمان، هم فقه و اصول و کلام و فلسفه و عرفان تدریس می شد هم نجوم و ریاضیّات و زیست شناسی و طبّ و ... . لذا اکثر دانشمندان علوم تجربی و ریاضی، خودشان عالمان دینی هم بودند. کسانی چون خواجه نصیر الدین طوسی، غیاث الدین جمشید کاشانی، شیخ بهایی، قطب الدین شیرازی، خیّام نیشابوری، ابوریحان بیرونی، ابن سینا، ذکریای رازری، جابر بن حیّان، حسن بن هیثم و ... ، همگی هم عالم دین بودند هم دانشمندان علوم تجربی و ریاضی. امّا صد حیف که این دو حوزه را از هم جدا ساختند؛ و نتیجه آن شد که داد و ستد بین علم و فلسفه و علم و دین و علم و عرفان بریده شد. نتیجه آن شد که فلسفه در برخی مباحث تحقیقاتش را متوقّف نمود، و بیش از نیاز حوزه پیش نرفت؛ و از آن طرف، علم تجربی هم به نحو سکولار پیش تاخت، و توجّهی به ابعاد ماوراء الطبیعی انسان و طبیعت نکرد.

لذا کاری که شما بزرگوار می کنید در واقع همان است که چند قرن پیش روال عادی متفکّران کشورمان بود. امّا باید اذعان نمود که شما به تنهایی نمی توانید از عهده ی این کار برآیید. البته تلاشتان خوب است؛ و ارزش ادامه دادن دارد؛ امّا این وادی چنان گسترده است که یک تنه نمی توان آن را سیر نمود. باید گروهی مرکّب از متخصّصین فلسفه و متخصّصین زیست شناسی و متخصّصین رشته ی اعصاب و روان وارد این میدان شوند؛ و با همفکری یکدیگر، دوباره این دو شاخه از علم را به همدیگر پیوند دهند؛ تا مثل گذشته، حکمت طبیعی در کنار حکمت الهی قرار گیرد؛ و به داد و ستد دو طرفه بپردازند.

بنده تلاش شما را در این خصوص ارج می نهم و مطالبی که به ذهن قاصرم می رسد تقدیم حضور می کنم. البته برخی از این مطالب، در حدّ نظریّه اند. چون هنوز در این مباحث تحقیق جامعی نشده تا بتوانیم با قطع در موردش حرف بزنیم.

 

1ـ حیات سلولها غیر از حیات فرد است. شاهدش آنکه در آزمایشگاهها سلولهای یک فرد را از بدنش جدا نموده در محلولی مغذّی قرار می دهند و این سلولها تا مدّتها زنده می مانند. پس هر سلولی برای خودش حیاتی دارد، کما اینکه هر بافتی حیاتی غیر از حیات سلولها دارد؛ و هر عضوی حیاتی غیر از حیات بافتها دارد؛ و هر انسانی نیز حیاتی غیر از حیات عضوهایش دارد. بلی حیات بافتها، بدون حیات سلولها نمی تواند وجود داشته باشد، امّا این بدان معنا نیست که حیات یک بافت، برآیند حیات سلولهاست. این فکر عوامانه ای است که کلّ همان مجموعه ی اجزاء است. ابداً چنین نیست. بلی کلّ بدون اجزائش نمی تواند وجود داشته باشد، امّا کلّ، صرفاً مجموع ریاضی وار از اجزاء نیست. بلکه کلّ صورتی است که یه اجزاء خود وحدت داده است؛ و هویّتی مستقلّ از اجزاء دارد. به تعبیر فلسفی، اجزاء، علّت قابلی کلّ هستند نه علّت صوری آن. فرض بفرمایید، چهار پاره خطّ داریم به اندازه های 4 سانتی متر. اگر سر این پاره خطّها را دو به دو به هم بچسبانیم، چه شکلی حاصل می شود. اکثر افراد فوراً می گویند: مربّع. امّا این فقط یکی از احتمالات است. ممکن است لوزی بشود؛ آن هم نه یک لوزی بلکه می تواند بی نهایت لوزی باشد؛ چون قطر کوچک لوزی از صفر تا رادیکال 32 قابل تغییر خواهد بود. ممکن هم است که یک زاویه درست شود؛ خطّها دو به دو روی هم منطبق بشوند. خوب در این حالت، بی نهایت حالت خواهیم داشت، زاویه به اندازه ی 90درجه یا 100 درجه یا 50 درجه یا ... . همینطور ممکن است تبدیل شوند به یک پاره خطّ به طول 8 سانتی متر، یعنی یک لوزی که قطر کوچکش صفر است. امّا در این مثال، اجزاء همواره یکی هستند؛ یعنی چهار تا پاره خطّ 4 سانتی متری. یعنی با چهار جزء مشخّص عملاً می توان بی نهایت کلّ مختلف به دست آورد. پرا چنین می شود؟ چون این اجزاء، مادّه ی فلسفی آن اشکال هستند نه خود آن اشکال، آنچه یک شکل را پدید می آورد، فقط اجزاء نیستند؛ بلکه اجزاء هستند به علاوه ی یک صورت. و آنچه شیئیّت شیء را تعیین می کند، صورت است.

حال دو نوزاد دو قلوی همسان را در نظر بگیرید. اینها از حیث سلولی، شباهت بسیار بسیار نزدیکی به همدیگر دارند؛ تا آنجا که اگر عضوی از این را برداشته به آن یکی پیوند بزنیم و بالعکس، بدنشان هیچ واکنش منفی نشان نخواهد داد. پس در این مثال، ما دو کلّ زیستی داریم با اجزای زیستی همسان. امّا این دو نفر، فقط از حیث ظاهری شبیه هم هستند؛ ولی از حیث شخصیّتی، کاملاً متفاوت عمل می کنند. حقیقتاً دو نفرند با دو طرز فکر مختلف و دو گونه رفتار مختلف، و دو اراده ی مختلف و دو تشخیص مختلف و ... ؛ البته شباهتهای رفتاری هم بینشان به چشم می خورد.

خلاصه آنکه:

بین حیات سلولها و بافتها و اعضاء و کلّ پیکر یک فرد، یقیناً رابطه وجود دارد؛ امّا در عین حال، هر کدام نیز غیر دیگری اند. پس نباید با غفلت از این حقیقت فلسفی عمیق، درباره ی رابطه حیات سلولها با حیات کلّ پیکر انسانی، دچار مغالطه شویم.

اگر اشتباه نکنم در برنامه ای تلوزیونی شنیدم که یافته های تجربی نشان داده اند که حتّی اعضای بدن نیز برای خودشان شخصیّت مستقلّ دارند. مثلاً کلیه خودش شخصیّت دارد و خودش تصمیم می گیرد. دقّت فرمایید! منظورم رفتار بر طبق ساختار ژنتیکی نیست؛ بلکه منظورم شخصیّت به همان معناست که در مورد انسانها و حیوانات به کار می رود. گویی اعضای بدن مثل یک کلونی موریانه ها یا مورچه ها عمل می کند. یعنی خود بدن، به نوعی یک جامعه است.

از دیر باز بین فلاسفه نیز این بحث مطرح بوده که آیا جامعه یا طبیعت یا جهان، خودشان نفس دارند و شخصیّت مستقلّ از افراد دارند یا نه؟ مثلاً آیا یک اکوسیستم که متشکّل از جنگل و کوه و خاک و آب و حیوانات و هوا و ... است، آیا خودش یک موجود زنده است، یا چیزی نیست جز مجموعه ای از موجودات زنده و غیر زنده؟ یا مثلاً آیا کره ی زمین، با تمام موجودات روی آن، خودش یک موجود زنده و دارای حیات است یا صرفاً مجموعه ای از موجودات گوناکون است.

در علم جدید نیز مسائلی مطرح است. مثلاً برخی ماهی ها و پرندگان که در دسته های چند هزارتایی و بلکه گاه میلیونی مهاجرت می کنند، رفتارهایی شگفت از خود نشان می دهند. اینها به گونه ای رفتار می کنند که گویی کلّ گروه، سلولهای یک پیکر می باشند. چنان هماهنگ عمل می کنند که گویی کلّ گروه با یک سیستم عصبی به یک مغز متّصلند. لذا این معمّا برای محقّقان علوم تجربی مطرح شده که اینها چگونه چنین رفتاری دارند. و حکما سوال می کنند که آیا، حقیقتاً یک نفس واحدی بر کلّ این مجموعه اشراف تدبیری دارد؟

در همین راستا سوالات دیگری نیز مطرح می شوند. مثلاً

آیا انقراض حیوانات مثل همان استهلاک سلولهاست؟

آیا زمین هم بیمار می شود؟ و آیا قدرت ترمیم زخمهایش را دارد؟ آیا سیستم ایمنی دارد؟

آیا کلّ جهان خودش یک فرد است؟

آیا نسل بشر از آدم تا آخرین فرد، خودش یک فرد است؟

و ... .

ملاحظه می فرمایید که قضیّه خیلی جدّی و دامنه دار و پیچیده است.

البته با مبانی فلسفه ی صدرایی می توان جواب قطعی برخی از این سوالات را داد، امّا کار تحقیقی می خواهد. خود جناب صدرا، در باره ی کلّ جهان، برهان اقامه نموده که کلّ جهان یک فرد است؛ و نفس هم دارد؛ که نفسش همان عالم برزخ است.

بلکه ثابت می کند که کلّ عالم، از دنیا گرفته تا عقل اوّل، یک شخص است.

 

2ـ روح مراتبی دارد. عالی ترین مرتبه اش فوق عقل است. عقل خودش مرتبه ای از روح می باشد. روح را در مرتبه ی مادون عقل، نفس گویند. برخی حکما گفته اند: نفس نیز بدن را مستقیماً تدبیر نمی کند؛ بلکه واسطه ای هست بین او و بدن به نام روح بخاری؛ که امروزه با عنوان هاله ی انسانی معروف شده است؛ و در علم فراروانشناسی (Parapsychology) مورد مطالعه قرار می گیرد . از نظر اینها نفس از طریق اثر گذاری در روح بخاری، در بدن نیز اثر می گذارد؛ و بالعکس، واکنشهای بدن را از طریق روح بخاری دریافت می کند. اینکه این روح را روح بخاری می گویند، از آن جهت است که برخی افراد اهل ریاضت، آن را به صورت نوری بخار مانند می بینند. گفته می شود رابطه ای وجود دارد بین روح بخاری و طبّ سوزنی چینی و محلّ چاکراها در یوگا. به نظر می رسد این روح بخاری، امری مادّی و از سنخ انرژی باشد. در برخی روایات اهل بیت(ع) نیز توصیفاتی از روح شده که با این قسم روح تطابق دارد. احتمالاً این هم که در نقّاشی بزرگان دینی، اطراف سر و بدنشان هاله ای از نور طلایی رنگ می کشند، ریشه در همین امر دارد. احتمالاً افرادی بوده اند که چنین هاله ی نوری را در اطراف بدن آن بزرگواران مشاهده می کرده اند. اهل ریاضت نیز گفته اند که هاله ی افراد شدیداً مذهبی و دارای قداست، طلایی رنگ است.

البته باید توجّه داشت که این مسأله هنوز جزء قطعیّات فلسفه یا علوم تجربی نیست. لذا فقط در حدّ فرضیّه می توان آن را لحاظ نمود. کتابهایی نیز در این خصوص نوشته شده اند که می توانید برای کسب اطّلاع بیشتر استفاده کنید.

 

3ـ در مورد پیوند مغز به بدن یا پیوند بدن به مغز.

تا عمل پيوند مغز رخ نداده نمي توان فهميد كه پيوند گيرنده كيست؟ آيا اصالت با مغز است و صاحب مغز است كه بدن پيوندي گرفته است؛ يا اصالت با بدن است، و صاحب بدن است كه مغز پيوندي گرفته است. حتّي اين احتمال وجود دارد كه نه اين اصل باشد و نه آن؛ بلكه در برخي پيوندها شخصيّت صاحب مغز بر كلّ پيكر حاكم شود و در برخي پيوندهاي ديگر، شخصيّت صاحب بدن بر كلّ پيكر حاكم شود. چون اين احتمال هست كه نفس قويتر بدن را تدبير كند؛ يا بر عكس، اين احتمال هست كه صاحب نفس ضعيفتر به خاطر نزديك بودنش به افق عالم مادّه، مشغول تدبير بدن شود. پس بايد چنين عمل پيوندي حدّ اقلّ روي حيوانات انجام شود تا ببينيم كدام فرضيّه تأييد مي شود. چون احتمال درستي هر كدام از فرضيّه ها وجود دارد. البته انجام يك عمل نيز كافي نيست؛ بلكه به تعداد زيادي از اين گونه پيوند بايد انجام گيرد تا ببينيم آيا نتيجه همواره به يك گونه است؛ يا بسته به مورد فرق مي كند.
تجربيّاتي كه تا كنون حاصل شده نشان مي دهد كه نفس نه تابع مغز است و نه تابع ديگر اعضاء. چون با مرگ تك تك عضوها باز هم ارتباط نفس و بدن محفوظ مي ماند. مثلاً افرادي مرگ مغزي شده اند ولي هنوز بدنشان زنده است. كما اينكه تك تك اعضاي بدن را مي توان تعويض نمود يا معادل مصنوعي اش را جايگزين نمود بي آنكه فرد بميرد يا تغيير شخصيّت دهد. لذا احتمال قويتر، همان احتمال سوم است كه بیان شد؛ یعنی در برخی پیوندها، شخصیّت صاحب مغز حاکم بر کلّ پیکر خواهد شد و برخی دیگر، شخصیّت صاحب بدن.
البته اين احتمال كه شخص بعد از عمل، حافظه اش را از دست بدهد وجود دارد؛ لكن كسي با از دست دادن حافظه، فرد ديگري نمي شود. مگر افراد مبتلا به آلزايميز (اختلال حافظه)، تبديل به فرد ديگري مي شوند؟! اگر دو فرد آلزایمری را کنار هم ملاحظه کنید می بینید که همچنان تفاوت شخصیّت دارند. چون بسیاری از رفتارهای آدمی تابع حافظه نیستند. افراد افزون بر شخصیّت اکتسابی، نوعی شخصیّت ذاتی هم دارند که از بدو تولّد دارا هستند. لذا دو نوزاد تازه متولّد شده هم تفاوتهای رفتاری و شخصیّتی نشان می دهند در حالی که اندوخته ی حافظه ای چندانی ندارند.  نفس براي آنكه بتواند قوّه ي بينايي خود را در طبيعت به كار گيرد، محتاج ابزاري مادي به نام چشم است؛ لذا اگر چشم خراب شود، ارتباط بينايي نفس با طبيعت قطع مي شود. براي به كار گرفتن قوّه ي حافظه ي خود هم نفس محتاج ابزاري مادّي است كه در قسمتي یا قسمتهایی از مغز قرار دارد. لذا اگر اين ابزار آسيب ببيند، نفس توان به كار گرفتن قوّه ي حافظه ي خود در عرصه ي طبيعت را از دست خواهد داد.

خلاصه آنکه:

بعد از پیوند یک بدن با یک مغز، اگر شخصيّت پیکر مونتاژ شده، همان شخصیّت صاحب مغز باشد، در اين صورت، در واقع، پيوند بدن رخ داده نه پيوند مغز. پس صاحب بدن، با از دست دادن مغزش مرده و صاحب مغز، با به دست آوردن بدن جديد، توانسته است از مرگ نجات يابد. امّا اگر بعد از پيوند، پیکر مونتاژ شده داراي شخصيّت صاحب بدن شد، معلوم مي شود روح صاحب بدن، كلّ مجموعه را تدبير مي كند، و صاحب مغز مرده است؛ و در واقع، پیوند مغز رخ داده است. پس در هر دو فرض، خدشه اي به مسأله ي روح نمي خورد. البته اگر چنين پيوندي با موفّقيّت رخ دهد، افقهاي تازه اي در شناخت روح گشوده خواهد شد. چون در اين حالت خواهيم دانست كه آيا روح توسّط يك عضو مثل مغز، بدن را تدبير مي كند يا بدون واسطه. اگر الآن نیز می دانیم که روح یا نفس، بدون مغز هم می تواند بدن را تدبیر کند، امّا نه کامل. چرا که افراد مرگ مغزی، همچنان زنده می مانند؛ لکن در حدّ حیات نباتی.

به نظر می رسد که تدبیر بدن از سوی نفس، در چهار سطح انجام می گیرد؛ نخست در سطح جمادی، که انسجام فیزیکی و شیمیایی بدن را حفظ می کند. از این مرتبه ی نفس، تعبیر می کنند به مرتبه ی نفس جمادی. دوم در سطح نباتی، که رشد و نموّ و تولید مثل و جذب و دفع را کنترل می کند. از این مرتبه ی نفس، تعبیر می کنند به مرتبه ی نفس نباتی. سوم در سطح حیوانی، که اثر ویژه اش اراده و حرکت ارادی و هوش است. از این مرتبه ی نفس، تعبیر می کنند به مرتبه ی نفس حیوانی. چهارم، سطح انسانی، که در این مرتبه، در واقع رتبه ی عقلی روح وارد تدبیر بدن می شود؛ و آثار و رفتارهایی خاصّ در انسانها ظاهر می سازد که بارزترین آنها رفتارهای عقیدتی و ایمانی است. البته سطح پنجمی نیز وجود دارد، که در آن سطح، مرتبه عالی روح، که روح القدس خوانده می شود، اقدام به تدبیر بدن می کند. در سطح است که دریافت وحی و بروز معجزه رخ می دهد.

 

4ـ جناب ملاصدرا نه تنها اسپرم که حتّی خاک را هم موجود زنده می داند. اساساً در فلسفه ی صدرایی تقسیم موجودات به زنده و غیر زنده جایگاه ندارد. طبق براهین فلسفی، تمام موجودات عالم، زنده اند و نفس مجرّد دارند؛ لکن سطح حیات و نفس هر موجودی به تناسب رتبه ی وجودی اوست.

امّا حدوث جسمانی نفس.

خیلی ها گول ظاهر این تعبیر را می خورند و توهّم می کنند که جناب ملاصدرا قائل به پیدایش روح از جسم است؛ در حالی که آن حکیم شگفت انگیز، ابداً چنین مقصودی ندارد. «جسمانیّة الحدوث» کجا و « حدوثٌ مِن الجسم» کجا؟!

در عالم تجرّد ، موجودی است به نام نفس کلّی انسان ، که نفس شخص خاصّی نیست؛ بلکه حقیقت واحدی است که تمام انسانها را تدبیر می کند از آدم تا آخرین انسانی که خواهد آمد. وقتی در زمین خاکی ، مادّه ای در وضع خاصّ قرار می گیرد و شأنیّت انسان شدن را می یابد ، آن نفس کلّی به این مادّه عنایتی وجودی می کند و صورت نطفه را به او افاضه می کند. در این هنگام ، نفس نباتی انسان ظهور می بابد. مراد از جسمانیّه الحدوث بودن نفس نیز همین است ؛ نه آن گونه که برخی خیال کرده اند که مادّه یا جسم حقیقتاً تبدیل به نفس می شود. نفس جزئی صرفاً همان ربط و تعلّق مادّه است با نفس کلّی ؛ و این ربط است که با رسیدن مادّه به حدّ خاصّی بین نفس کلّی و مادّه ، حادث می شود. لذا نفس جزئی، ذاتاً چیزی جز نفس کلّ نیست و فعلاً نیز چیزی جز خود بدن نیست ؛ که به اعتبار عقلی گفته می شود: نفس جوهری است ذاتاً مجرّد که در مقام فعل مادّی است. « خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ يَخْلُقُكُمْ في‏ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ في‏ ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُون‏ ــــــ او شما را از يک نفس آفريد ، سپس زوج او را هم از همو قرار داد ؛ و نازل نمود براى شما هشت زوج از چهارپايان . خلق می کند شما را در شكم مادرانتان آفرينشى بعد از آفرينش ديگر، در ميان تاريكيهاى سه گانه. اين است الله ، پروردگار شما ؛ ملک و سلطنت فقط از آنِ اوست؛ هيچ معبودى نيست جز او ؛ پس چگونه از راه حق منحرف مى‏شويد؟ »(الزمر:6) ؛ « يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّة »

آنگاه که نطفه با نفس نباتی پیدا شد و تعلّق بین مادّه و نفس کلّی بر قرار گشت ، نفس کلّی مدام صورتی بعد از صورتی را به مادّه افاضه می کند ؛ که ما با نگاه از پایین ، همین ظهور صورت بعد از صورت قبلی را خروج شیء از حالت بالقوّه برای رسیدن به حالت بالفعل می گوییم که همان حرکت جوهری باشد. پس هر چه نفس کلّی صور بیشتری را به مادّه افاضه می کند ، ربط وجودی بین مادّه و نفس کلّی قویتر می شود ؛ چون منظور از نفس جزئی نیز همین ربط است . لذا گفته می شود: نفس در اثر حرکت بدن ، اشتداد می یابد. در حالی که در حقیقت این صورت لاحق است که شدیدتر از صورت سابق می باشد. و آن صورت نیز در حقیقت چیزی نیست جز همان ربط بین مادّه و نفس کلّی. این صور دائماً به مادّه افاضه می شوند تا به حدّ نفس حیوانی و در نهایت به نفس انسانی برسد.

با این نگاه ملاحظه می فرمایید که حتّی خود حرکت نیز نوعی اعتبار عقلی است. اگر از پایین (افق عالم مادّه) به انسان نظر شود ، موجودی متحرّک خواهد بود و اگر از افق ملکوت بنگری ، نفس جزئی چیزی جز همان صورت افاضه شده به مادّه نخواهد بود. لذا نفس را صورت انسان نیز می گویند. منظور از اشتداد نفس جزئی نیز آن خواهد بود که ربط بین مادّه و آن نفس کلّی قویتر می شود. امّا چون از مادّه ی انسان صَرف نظر کنی ، نفس او را ثابت خواهی یافت که شأنی از شئون نفس کلّی است.

حاصل کلام آنکه نفس در عالم مادّه فقط ظاهر می شود ؛ نه اینکه ایجاد می گردد. نفس که حقیقتش همان روح واحد است «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي » از قوس نزول پایین آمده و در قوس صعود بالا می رود. لذا خلقت به معنای موجود گشتن معدوم، معنی ندارد.

خداوند متعال می فرماید:« وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ. ـــــ  و هيچ چيزي نيست مگر اينکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمي کنيم مگر به اندازه معلوم و معيّن» ( حجر:21)  و می فرماید: « لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاس‏.  ــــ  ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها کتاب آسماني و ميزان نازل کرديم تا مردم قيام به عدالت کنند و آهن را نازل کرديم که در آن نيروي شديد و منافعي براي مردم است ...»(حديد:25) باز می فرماید:« يا بَني‏ آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُواري سَوْآتِكُمْ وَ ريشاً وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَيْر ... . ـــــ  اى فرزندان آدم! ما لباسى براى شما نازل نمودیم كه اندام شما را مى‏پوشاند و مايه زينت شماست؛ اما لباس تقوا بهتر است... .»( الأعراف :  26) ایضاً می فرماید: « فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُون‏. ــــــ  پس منزّه است کسی كه ملکوت همه چيز در دست اوست؛ و به سوى او باز ‏گردانده می شوید.» (يس:83)

آيه 21 حجر  دلالت بر اين دارد که همه ی موجودات ، حقايقی جاويدان نزد خدا (علم ذاتی خدا) دارند ، چون هر چه نزد خداست زوال ناپذير است ؛ چه علم او عین ذات اوست. « ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ ـــ هر چه نزد شماست نابود شدنی است و آنچه نزد خداست جاوید می باشد.»(نحل:96) و در آيه 25 حدید  بيان فرمود که خداوند متعال همانگونه که کتاب آسمانی را از نزد خود(علم خود) نازل نموده است آهن را هم از نزد خود نازل کرده است. در آیه 26 اعراف نیز لباس را نازل شده از سوی خود معرّفی نمود ؛ حال آنکه اهل خیال چنین پندارند که لباس را ما می سازیم و نبود را بود می کنیم. بنا بر این ، حقیقتِ همه ی اشياء ، قبل از ايجاد دنیایی آنها با اسباب و علل دنیایی ـ که همه اعتبار عقلند ـ  به نحو وجود علمی در مقام علم الهی موجود بوده اند. حقایق اشیاء از این مقام تنزّل یافته ، مراتب گوناگون وجود را یک به یک طی می کند تا در نهایت به پایین ترین مرتبه ی عالم ملکوت می رسد. آنگاه از عالم ملکوت با تدبیر و ترتیبی ویژه و به صورت آن به آن و به تدریج و به صورت پیوسته به عالم مادّه نازل می شود. برای مثال حقیقت یک سیب از علم الهی نازل شده مراتبی را طی نموده به ملکوت سفلی می رسد و آنگاه لحظه به لحظه صورت سیب به مادّه ی موجود در درخت که از خاک گرفته می شود افاضه می گردد. از نگاه افراد عادی چنین به نظر می رسد که سیب خودش بزرگ می شود و از حالت بالقوّه بودن به سوی فعلیّت خود پیش می رود ؛ امّا از نگاه کسی که از افق ملکوت به عالم مادّه نظاره می کند مادّه ی سیب تنها قبول صورت می کند و این حقیقت ملکوتی سیب است که به اذن الله ، صورتهای پیاپی سیب را به مادّه افاضه می کند.

5ـ فرموده اید: «آيا روح داراي وجوه و ويژگيهايي است كه تحت تاثير محيط فيزيكي قرار گيرد؟ آيا تاثيرات محيط و معماري بر روح انسان است و يا بر عامل حيات انسان و يا بر مغز انسان؟  »

یقیناً روح از محیط و معماری و هر چه در بیرون از بدن است، تأثیر می گیرد؛ لکن این تأثیر پذیری، از طریق بدن است؛ از طریق چشم و گوش و بینی و زبان و پوست و سلسله اعصاب و مغز. آنچه زیبایی رنگها و اشکال را ادراک می کند و حظّ می برد، قوّه ی بینایی است که از قوای نفس می باشد؛ لکن قوّه ی بینایی نفس، در حالت بیداری، از طریق چشم قادر به ادراک این امور است. امّا در حالت خواب، همین قوّه ی مجرّد، بدون چشم نیز می تواند ببیند؛ لکن در این حالت نیز از مغز استفاده استفاده می کند. امّا بعد از مرگ، حتّی برای دیدن، نیاز به مغز هم ندارند؛ کما اینکه برخی عرفا حتّی پشت سر خود و پشت دیوار را هم می بینند. پس برای دیدن، نیازی به چشم و مغز ندارند. در اینها، قوّه ی بینایی نفس چنان قدرتمند شده که تا حدّ زیادی بی نیاز از ابزار شده است. اگر تمام قوای نفسانی یک انسان، در این حدّ قوی شوند، حتّی نیازی به بدن مادّی هم نخواهد داشت؛ که از این مرحله با عنوان « موت اختیاری» یاد می کنند. یعنی شخص در این مرحله می تواند کاملاً بمیرد و دوباره زنده شود.

نفس به همین نحو، اصوات زیبا و نازیبا را با قوّه ی سامعه ادراک می کند و از ابزاری به نام گوش و مغز استفاده می کند. سایر قوا نیز وضعشان همین است.

البته نفس، افزون بر قوای پنجگانه که با ابزارهای حسّی پنجگانه در ارتباطند، قوای فراوان دیگری هم دارد. مثلاً قوّه ی حافظه، با مغز در ارتباط است. قوّه ی خاصّی دارد که به سبب آن اموری چون حبّ و بغض را ادراک می کند. این قوّه با ابزارهای حسّی و مغز و قلب در ارتباط است. علائم  از طریق حواسّ پنجگانه گرفته می شوند از طریق مغز به نفس منتقل می شوند؛ و نفس آنها را به حبّ و بغض تفسیر می کند، و بازتابش را در قلب ظاهر می سازد.

برخی قوای دیگر نفس عبارتند از: قوّه ی جذب (قوّه ی شهویّه)، قوّه ی دفع(قوّه ی غضبیّه)، قوّه ی ماسکه، قوّه ی جاذبه، قوّه ی خیال، قوّه ی فکر، قوّه ی ذکر(یادآوری)، قوّه ی تجرید، قوّه ی نطقیّه، قوّه ی عاقله، قوّه ی قدسیّه، اراده، اختیار، تصدیق، تصوّر ، قوّه ی حدس، قوّه ی الهام گیری، قوّه ی انتزاع و ... .  

خلاصه آنکه:

نفس آدمی حقیقت بسیار پیچیده و پر قوایی است؛ که هر کدام آنها به نحوی خاصّ با محیط بیرون ربط پیدا می کنند. لذا نمی توان یک حکم کلّی در مورد همه ی آنها داد. متأسفانه تحقیقات زیادی نیز در این زمینه انجام نگرفته است.

 

6ـ فرموده اید: « آيا براي عامل حيات انسان، خوبي و بدي و اساساً تاثيرپذيري از عوامل مختلف جايگاهي دارد؟ و يا همه تاثيرات بر مغز آدمي حادث مي گردد؟ و بسته به نوع و محل تاثير آن در مغز، توانايي ها، تجربيات، علم، ايمان و اعتقادات و باورهاي قلبي، و ديگر پارامتر هاي دروني شده آدمي، نحوه ورود و تجزيه و تحليل اطلاعات و عكس العمل انسان متفاوت مي باشد؟»

باید دید تعریف شما از خوب و بد چیست؟ خوب به معنای آنچه مستلزم کمال قوّه ی عاقله است، و بد به معنای آنچه مستلزم نقص قوّه ی عاقله است، ربطی به مغز ندارد. آنچه مغز با آنها سر و کار دارد، یک سری امور طبیعی اند که فی نفسه، نه خوبند و نه بد. اینها برای مغز، نه مضرّند نه مفید. امّا وقتی از مغز به نفس می رسند، نفس آنها را با منافع خود سنجیده در موردشان قضاوت ارزشی می کند. لذا اگر شما به فردی که در حال خواب است، شراب بخورانید، مغزش نخواهد گفت که نمی خورم؛ با اینکه در حالت خواب نیز مغز علائم چشایی را دریافت می کند. امّا در حالت بیداری شخص از خوردن شراب اجتناب می کند و می گوید بد است. چون نفس چنین فرمان می دهد. امّا در حالت خواب، نفس قادر نیست این فرمان را بدهد. چون بخشی از مغز که فرمان را از نفس دریافت می کند، خاموش است؛ در حالی که بخش مربوط به حسّ چشایی خاموش نیست.