(1/100164878)

پرسش:سلام عليكم!

با تشكر از نامه چهارم شما در سوال به شماره 286596 چند نكته و سوال:

1- اما اينكه گفتيد ژنتيكي است دقيقا يعني چه؟؟؟!!! يعني به كدام ماده از مواد بدن برمي گردد يا عامل ديگري؟؟؟!!!

2- در مورد شهوت جنسي فرض كنيم بدن كسي توليد مني اش زياد باشد به نحوي كه مثلا بعد از جماع و انزال در عرض چند ساعت دوباره كيسه مني اش پر شود. خوب همچين فردي پس از چند ساعت دوباره ميل به جماع دارد. اما فردي را در نظر بگيريد كه پس از نزديكي مثلا چند روز طول بكشد تا كيسه پر شود. خوب طبيعتا اين شخص دوم ميل به جماع در او خيلي كمتر از شخص اول است.پس ميل به جماع با ميزان توليد مني در ارتباط است در حالي كه شما اين مسأله را رد كرديد.

3- اينكه فرموديد:«خود شخص از فشاري كه بدون عامل تحريك كننده بر او وارد مي شود مي فهمد كه چه اندازه شهوتش قوّت دارد.» خوب در اينجا آيا علاوه بر عوامل تحريك كننده عوامل سرد كننده نيز موثر است؟! يعني فرضا كسي شهوتش زياد است اما اينقدر غذاهاي سرد مانند كافور و ترشي مصرف ميكند كه ميلش كاهش پيدا كرده. ضمنا علاوه بر مواد غذائي آيا ساير عوامل نيزموثر است!؟ يعني فرضا دانشجوئي اينقدر غرق در درس و بحث است كه اصلا به اين مسائل فكر نمي كند. يا مثلا فردي اينقدر شغلش حساس است كه اصلا فرصت فكر به اين مسائل پيدا نمي كند. مثلا فرض كنيد شخص مانند رئيس جمهور يك مملكت اينقدر كار و گرفتاري و مشغله دارد كه ديگر اصلا فرصت فكر به اين مسائل را پيدا نمي كند.

4- اينكه فرموديد:«حتّي اگر كسي در جزيزه هم باشد، باز فكر جنس مخالف به ذهنش خطور مي كند. اين يك نياز غريزي است و نمي توان جلويش را سدّ نمود.» خوب اين شخصي كه در جزيره از بدو تولد خودش تك و تنها زندگي كرده اصلا نمي داند جنس مخالفي وجود دارد كه حالا بخواهد به آن فكر كند. او فكر مي كند تنها انسان روي زمين خودش است اصلا نمي داند انسانها ديگر هم هستند. نمي داند كه انسانها دو جنس نر و ماده دارند كه او مثلا نر است. بعد يك جنس ديگري نيز وجود دارد به نام ماده كه اين ماده با اين نر عليرغم شباهت ها تفاوت هائي نيز چه در ساختار بدني و چه در ساختار رواني دارند تا مثلا به جنس مخالف علاقه مند شود.

5- در ادمه سوال قبلي آيا براي علاقه به جنس مخالف بايد انسان جنس مخالفي در عمرش ديده باشد يا خير؟! ثانيا آيا اين علاقه فقط از جانب مرد به سمت زن است يا از جانب زن نيز به سمت زن است!؟ فكر كنم حداقل در مسائل جنسي علاقه از جانب مرد به سمت زن باشد.

6- باز در اين مورد سوالي كه برايم است اين است كه همچين فردي كه از بدو تولد در جزيره زندگي كرده چطور غريزه اش را ارضا مي كند؟! آيا اصلا متوجه مي شود همچين غريزه اي دارد يا خير؟! اگر متوجه مي شود چطور ارضا مي كند؟! آيا استمناء مي كند يا خداي ناكرده با حيوانات وطي مي كند؟! اصلا يك سوال بالاتر بفرضي كه او متوجه غريزه شود راه ارضاي غريزه را هم به طور غريزي مي داند يا خير؟! يعني بطور غريزي به طرف مثلا استمناء يا جماع با حيوانات مي رود؟!يا نه راه ارضا را كسي بايد به او ياد بدهد!؟

7- باز در همين مورد فرض كنيد همين فردي كه در جزيره زندگي مي كرده در دو حالت يكي قبل از بلوغ و ديگري بعد از بلوغ با يك دختري روبرو شود. آيا در بعد از بلوغ و در صورت اينكه مثلا دراين مدت براي ارضاي خويش استمناء يا وطي با حيوانات مي كرده در اينصورت از اين دو كار صرف نظر مي كند و با اين زن مشغول مي شود يا همچنان به كار خويش ادامه مي دهد؟! در حالت دوم و اينكه قبل از آني كه وارد سنين 12 13 سالگي شود و با اين مسائل آشنا شود نيز دختري در جزيره پيدا كند وقتي به اين سنين رسيد با اين دختر مشغول مي شود يا با خود يا با حيوانات!؟

8- باز در همين مورد هر چند شايد اندكي بي ربط اما چون برايم سوال بود مي پرسم. اينكه غريزه جنسي در توليد مثل نقش دارد را نيز بشر به طور غريزي مي دانست يا كسي به او ياد داد؟! يعني آيا بشر به طور غريزي مي دانست براي توليد مثل بايد جماع كند يا كسي به او يا داد!؟اگر مي دانست با عرض معذرت نحوه جماع را هم مي دانست ياخير؟! يعني باز با عرض معذرت مي دانست كه بايد از جلو جماع كند و مني را بايد در رحم بريزد نه اينكه از عقب جماع كند و مني را مثلا در مقعد بريزد؟؟!! ياحتي باز با عرض معذرت اين را مي دانست كه مثلا از ريختن مني در دهان توليد مثل نمي شود؟؟؟!!ببخشيد اين سوال را رك پرسيدم چون برايم سوال بود. حال اگر كسي اين اعمال را به او ياد داده آيا اين كس خدا بوده يا فرد ديگري؟! اگر خدا براي بار اول به بشر ياد داده مي توانيم اين آيه را:«وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» اين اسماء را شامل امور و آداب زندگي نيز بدانيم؟! مثلا يكي از مصاديق اسماء همين نحوه توليد مثل باشد.

9- باز فرض كنيد فقط يك دختر و پسر در جزيره اي از بدو تولد تنها باشند اينان وقتي بزرگ شدند و به بلوغ رسيدند توليد مثل نيز ميكننديا روشش را بلد نيستند؟!

البته ببخشيد در اين زمينه زياد سوال پرسيدم. چون براي خودم مدتي بود بحث غريزي بودن مسأله جنسي سوال بود اين بحث را با تمام تفصيلاتي كه به ذهنم رسيد پرسيدم.

اما ادامه سوالات

10- به اين سوال نيز پاسخ نداديد كه طبق مبناي شما پس بايد گفت در گذشته ها بايد عموما ميزان احتلام ها در نوجوانان و جوانان بسيار كمتر از امروزه باشد. چون اذهان عموما سالمتر از الان بوده. اما الان ... . آيا اين نتيجه گيري درست است!؟

11- اينكه گفته ايد:«مي توان كم و زيادش كرد، ولي خالي نمودن كامل ذهن، فقط از عهده ي خواصّ بر مي آيد؛ كساني كه مهار خيالشان را كاملاً در دست خود دارند، به نحوي كه مي توانند خيالشان را از انشاء صورت باز دارند.» پس فكر كنم بجز معصومين ع حتي اولياي الهي نيز درگير باشند. چون حتي ما اشخاصي مانند حضرت امام ره و علامه طباطبائي ره و ساير اوليا الله را نيز كه در نظر بگيريم نيز احتمالا در سنين 12 13 سالگي در آنچنان مراتب بالائي نبودند كه كنترل خيالشان را كاملا در دست بگيرند. و آنها نيز در اين سنين احتمالا اين افكار به سراغشان مي آمده حالا ممكن است كمتر از بقيه. اما بعيد است بتوان گفت حتي مثلا در سن 12 سالگي نيز اين بزرگواران كاملا اختيار خيال خويش را داشته اند. و احتمالا باز طبق مبناي شما حتي افرادي در سطح امام ره و علامه ره نيز بايد در نوجواني سابقه احتلام را داشته باشند حالا هر چند كمتر از بقيه.

12- باز طبق اين مبنا آيا راهي دارد كه فرد در سنين نوجواني كامل كنترل خيال خويش را داشته باشد؟! آيا اين كنترل كامل يك استعداد ذاتي نيز مي خواهد كه برخي دارند و برخي ندارند يا نه با اكتساب و تمرين نيز ميتوان كنترل كامل داشت؟! البته بله با تمرين مي شود ميزان پراكندگي خيال را كاهش داد. اما سوال من سر به صفر رسيدن اين پراكندگي و كنترل كامل است. يا اينكه مثلا فردي كه ديگر ذهنش آلوده شده مي تواند آلودگي را كاهش دهد اما به صفر محال است برسد؟! بالاخره كدام حالت است؟!

13- اينكه گفتيد:«اتّفاقاً افراد خيلي منحرف كمتر محتلم مي شوند. چون خود ارضايي زياد مي كنند.» منظورم انحراف در آن سطح نبود. انحرافي كه به هر حال ذهن منحرف است. اهل خواندن داستانهاي جنسي است. جوك جنسي مي گويد و ... انحراف در اين سطح. اگر كسي در اين سطح منحرف بود اما خودارضائي هم نمي كرد محتلم هم نمي شد. اين چه؟! آيا طبيعي است يا غير طبيعي؟! آيا همچين فردي عقيم است يا خير؟!

14- اصولا آيا رابطه اي بين ميزان احتلام و آلودگي ذهن وجود دارد؟! چون طبق حرفهاي شما مي توان اين نتيجه گرفت كه هر چه ميزان احتلام كمتر باشد يعني ذهن سالمتر است و هر چه احتلام بيشتر باشد ذهن آلوده تر. البته به شرطي كه خودارضائي نكند.

15- در پسران در سنين بلوغ و در سنين 16 و 17 كه تا چند سال بعد نيز اين مسأله وجود دارد با مسأله نعوذ غير اختياري و بيخودي مواجهيم. يعني مثلا طرف سر كلاس نشسته حتي كلاسي مثل ديني يا رياضي كه هيچ ربطي به مسائل جنسي ندارد. خود طرف نيز اصلا در آن لحظه به فكر اين مسائل نيست. اما ناگهان آلت شروع مي كند به نعوذ شدن. يا طرف در خانه نشسته اصلا نيز به فكر اين مسائل نيست يكدفعه شروع مي شود به نعوذ. يا در خيلي از صبح ها كه پسر از خواب بيدار مي شود مي بيند آلتش نعوذ شده بدون اينكه شب خوابي ديده باشد. دليل اين امر چيست؟!

16- اما در مورد حيض بالاخره نگفتيد آن توضيحات بنده در مورد تخريب ديواره رحم و ... درست است يا خير؟؟؟!!! اگر درست است يعني مثلا در مورد حضرت فاطمه س و ساير زنان معصوم اين اتفاق نمي افتاد!؟ يعني اصولا ديواره رحم اين بزرگواران تخريب نمي شد يا نه تخريب مي شد اما به شكل خون حيض نبود؟! اگر اينچنين است پس اين ديواره تخريب شده به چه شكلي از بدن خارج مي شد!؟ البته اينكه گفتيد:«گفتيم كه خون ريزي در زنان عادي مي تواند نوعي اختلال ژنتيكي رواج يافته باشد.» اولا نمي شود كه اختلال را همه داشته باشند. بالاخره افرادي كه در هر زمينه اي اختلال دارند اندك هستند. شما هر اختلالي را چه جسمي چه ژنتيكي در نظر بگيريد افرادي كه دچار آن اختلال هستند اندك هستند. آيا شما مثلا اختلالي را سراغ داريد كه 95% يا حتي بالاتر از 95% مردم دچار آن اختلال باشند؟؟!! ثانيا جالب است كه اين اختلال در بين اولاد حضرت فاطمه س بيشتر از ساير زنان است چون زنان سيده تا 60 سالگي عادت مي شوند اما سايرين 50 سالگي. خيلي عجيب است اختلال در بين اولاد كسي كه اصلا اختلال ندارد بيشتر از سايرين است.

17- در مورد افراد سياه و حديث مورد نظر و اينكه فرموده ايد:«امّا اينكه آدم و حوّا نمي توانستند هم سياه باشند هم سفيد هم زرد هم سرخ و ... شكّ نيست. بالاخره اين دو بزرگوار يا هر دو يك رنگ بوده اند يا نهايتش دو رنگ بوده اند.» بله بنده نيز مي دانم اين دو بزرگوار يا هر دو يك رنگ يا حداكثر دو رنگ بوده اند. سوال بنده اين است كه اولا اينكه سياه بودن نقص است در مورد ساير رنگها نيز همينطور است يعني رنگهاي زرد، سرخ، و هر رنگ ديگري بجز سفيد پوستي يا نه همانطور كه يك عده سفيدند يك عده زرد يك سرخ يك عده نيز سياه هستند؟! ثانيا يعني طبق حديث مورد نظر تا قبل از حضرت نوح ع هيچ سياهي روي زمين نبوده؟! ثالثا در مورد ساير رنگها چطور؟! رابعا خود آدم ع و حوا س چه رنگي بوده اند!؟ خامسا پس طبق مبناي شما بايد گفت تمامي انبياء ع سفيد پوست بوده اند وما نبايد حتي يك پيامبر سياه داشته باشيم. آيا درست است؟! سادسا آيا تمام سياه هاي روي زمين در طول كل تاريخ از نسل همان فرزند نفرين شده نوح ع هستند؟! سابعا شما بالاخره متن حديث را نياورديد.

پاسخ:

1ـ ژنتیکی است، یعنی ژنتیکی است. دیگه قرار نیست برای شما بزرگوار زیست شناسی هم تدریس کنیم. علم ژنتیک از زیر شاخه های زیست شناسی سلولی است، که بسیار هم پیچیده می باشد.

2ـ میزان تولید منی با امیال روانی شخص و با تخیّلات شخص در ارتباط است. اعضای بدن موجودات بی شعوری نیستند که مثل اجزای یک کارخانه و بدون توجّه به سایر اعضاء کار کنند. اعضای بدن، ویژگی خود طبیقی دارند. اگر کسی تخیّلات جنسی نداشته باشد، دستگاه جنسی تولیدات خود را به حدّ اقلّ می رساند، و کیسه های منی به مرور محتویّات خود را جذب و داخل خون می کنند. اینها مباحثی تخصّصی است که ادامه دادنش فایده ای ندارد؛ و اساساً خارج از رسالت کاری ماست. کار ما پاسخ دهی به شبهات است نه تدریس زیست شناسی.

3ـ یقیناً عوامل سرد کننده هم مؤثّرند. تمام عواملی که شمرده اید، می توانند به صورت کوتاه مدّت یا حتّی برای همیشه قوّه جنسی شخص را تضعیف کنند. مثلاً هر کسی طبعی دارد؛ و طبع یک پدیده ی ژنتیکی است، و به راحتی نمی توان آن را تغییر داد؛ امّا برخی رژیمهای غذایی ـ که اطبّای سنّتی می دانند و بحثی تخصّصی است ـ در دراز مدّت می تواند طبق فرد را تغییر دهد؛ و تغییر طبع روی شدّت و ضعف قوّه جنسی اثر دارد. البته توجّه شود که طبع کلّی بدن غیر از طبع تک تک اعضاء است. چه بسا طبع فرد گرم باشد ولی دستگاه جنسی او سرد باشد یا زانوی او سرد باشد یا معده اش سرد باشد.

4ـ صحبت ما سر کسی نبود که از بدو تولّد در یک جزیره بوده؛ ولی با این فرض هم باز روی حرف خود هستیم. چون میل به جنس مکمل دائر مدار دانستن ذهنی نیست، اگر چه دانستن ذهنی هم تأثیر مضائف دارد. آنچه در این میل نقش اصلی را دارد، نوعی معرفت غریزی و درونی است که در زمان بلوغ خود را نشان می دهد. لذا اگر شما حیوانی نر مثل پلنگ را از نوزادی در شهر نگه دارید عادت به آن محیط می کند، و مثل گربه خواهد بود؛ امّا وقتی زمان بلوغش فرا رسید، دنبال جفت خواهد گشت؛ و رفتاری مشابه همنوعان وحشی خود نشان خواهد داشت؛ و چه بسا شهر رها نموده و به دنبال جفت به سوی دشتها خواهد رفت. چرا؟ چون نوعی معرفت غریزی به وجود جنس مکمل دارد.

5ـ گفتیم که دانستن ذهنی نقش اساسی ندارد بلکه نقش تقویت کننده دارد. اساس آن معرفت غریزی است. مثل معرفت کودک به مکیدن سینه ی مادر، که معرفت غریزی است نه ذهنی. نوزاد در بدو تولّد، نه معرفت ذهنی به مادر دارد، نه سینه ی مادر می داند چیست، نه شیر را می داند چیست، و نه مفهوم مکیدن را می داند؛ امّا با تمام این احوال، وقتی سینه ی مادر در دهانش قرار می گیرد، با تخصّص کامل شروع می کند به مکیدن. امّا شگفت آنکه این نوزاد تا ماهها نمی تواند فوت کند؛ در حالی که مکانیسم مکیدن دشوارتر از مکانیسم فوت کردن است. در نوزاد حیوانات این معرفت غریزی باز هم بیشتر است. مثلاً نوزاد گاو چند ثانیه بعد از تولّد، بدون هیچ تعیلمی می رود سراغ پستان مادر و شروع می کند به شیر خوردن. چون معرفت غریزی به این امر دارد. یا جوجه ی مرغ که از ماشین در می آید، بدون آنکه یدش دهند می داند که غذایش چیست و چگونه باید بخورد.

میل به جنس مکمل نیز هم در زن وجود دارد هم در مرد؛ لکن نوع میل فرق دارد. در مردها این میل بیشتر نمود آمیزشی دارد امّا در زنها بیشتر نمود مهر جویانه دارد. لذا پسر وقتی به بلوغ می رسد، بیشتر دنبال شریک جنسی می گردد، امّا دخترها بیشتر دنبال شریک عاطفی اند. البته در مردها هم تمایلات عاطفی وجود دارد، کما اینکه زنها هم تمایلات جنسی دارند، لکن در مردها، نیاز جنسی غالب است و در زنها نیاز عاطفی.

6ـ راه ارضاء را هم تا حدودی غریزتاً می داند. حتّی دیده شده که برخی حیوانات مثل میمونها هم وقتی تنها نگه داری می شوند، استمناء می کنند، یا اگر تعدادی گاو نر را باهم نگه دارند به نحوی که دسترسی به جنس ماده نداشته باشند، در فصل جفت گیری گاوها، برخی از آنها به دیگر گاو نرها تجاوز جنسی می کنند.

7ـ در هر دو حالت، جنس مکمل مقدّم است. چون در غریزه ی او این تمایل قویتر است؛ مگر آنکه برخی عوامل، امیال غریزی او را تغییر مسیر داده باشند، که بحث روانشناسی دامنه دارد؛ و نمی توان در چنین فضایی وارد این بحث دامنه دار شد. بخصوص اینکه این بحث باید در فضای روانشناسی اسلامی مورد بررسی قرار گیرد، که متأسفانه روانشناسی اسلامی هم هنوز به نحو تدوین شده موجود نیست.

8ـ بشر وقتی به سنّ بلوغ می رسد جذب جنس مکمّل می شود، ولی دقیقاً نمی داند چه باید بکند؛ لکن در اندک زمانی می تواند بداند که چه باید بکند. چون نوعی معرفت غریزی در این مورد هم دارد، امّا خیلی ضعفتر. در حیوانات این معرفت خیلی قوی تر است؛ لذا اگر گاو نر و گاو ماده ای را از نوزادی جدا نگه دارند و در سنّ جفت گیری و در فصل جفت گیری کنار هم قرار دهند، بدون اشتباه کارشان را انجام می دهند. امّا آیه ای که آورده اید، ربطی به این گونه مباحث ندارد. تعلیم اسماء الله مطلبی دیگر است، که اختصاص به خلیفة الله دارد و ما را از آن نصیبی نیست.

9ـ تولید مثل می کنند. دو حیوان نر و ماده را هم در کنار هم قرار دهید، تولید مثل می کنند.

10ـ در گذشته اصلاً جوانها فرصت محتلم شدن نداشتند؛ چون در سنین پایین ازدواج می کردند. پدیده ی سربازی و پدیده ای تحصیل و مشکل شغل و مسکن، باعث شده که بشر امروز از طبیعت خود دور افتد. در گذشته دخترها در سنین بین نه تا 15 سال شوهر می کردند، و پسرها در سنین بین 15 تا بیست. اغلب پسرها در سنّ پانزده یا شانزده صاحب زندگی مستقلّ می شدند؛ در حالی که امروز پسر بیست و اندی سال، هنوز عرضه ی گرداندن یک زندگی را ندارد؛ و دختر 18 ساله عرضه خانه داری ندارد. بشر امروز باسواد است؛ از زمین و آسمان زیاد می داند، امّا رشوش زندگی کردن را بلد نیست. در مدرسه ها، از کوه اورست و هیمالیا و اقیانوس اطلس و خشیارشاه و الکترون و پروتون و کهکشان فلان و ... به او اطّلاعات می دهند، امّا به او یاد نمی دهند که چگونه زندگی کند. وقتی هم می خواهند به او چیزی از زندگی یاد دهند، یاد می دهند که چگونه از بارداری جلوگیری کند یا از بیماریهای مقاربتی برحذر باشد. این است حاصل علم سکولار و نظام آموزشی سکولار. علم امروز بشر، علم حرامزاده است. نظام آموزشی ما یک نظام حرامزاده است. کتب درسی دبیرستانها و دانشگاههای ما هم حرامزاده اند. چون پدر و مادر همه ی اینها همان فرهنگ شیطانی حاکم بر غرب است.

11ـ کار پاکان را قیاس از خود مگیر! ـ گر چه باشد در نوشتن، شیر، شیر.

برخی اولیاء از بدو تولّد، عصمت از گناه داشته اند. لذا هیچگاه تخیّلات باطل نداشته اند. چون تخیّل باطل از مصادیق گناه است. همان گونه که عدّه ای از بدو تولّد، عصمت تمام عیار دارند، یعنی از گناه و سهو و خطا معصومند، عدّه ای نیز از بدو تولّد، عصمت از گناه دارند. مراتب عصمت، همان مراتب وجود است؛ و در مراتب وجود، طفره محال است؛ یعنی نمی شود که وجود از مرتبه ی مثلاً صدم به یک باره بپرد به مرتبه ی صد و دوم. لذا بین انسان عادل و معصوم تمام عیار، باید رتبه ای از وجود باشد؛ که همان افراد معصوم از گناه هستند. البته اینها نیز عصمت از سهو و خطا دارند، لکن خود عصمت از سهو مراتب دارد. برخی عصمتشان از سهو در اندکی پایینتر از انبیاست و برخی دور از انبیا هستند. خود آیة الله بهجت فرموده اند: زمانی پشت سر کسی نماز می خواندم و از او حالاتی عجیب مشاهده می کردم(یعنی چشم برزخی داشتم) در آن زمان شکّ داشتم که صف اوّل بایستم یا نه؟ (یعنی شکّ داشته اند که آیا بالغ شده اند یا نه؟)

این سخن حضرت آیة الله بهجت نشان می هد که ایشان در سنّی که دیگران محتلم می شوند محتلم نشده بوده اند، از آن سو علائم دیگر بلوغ مثل سنّ و موی خشن هم محقّق نبوده است. لذا ایشان شکّ داشته اند که بالغ شده اند یا نه؟ چون می دانسته اند که عدم احتلام ایشان، ناشی از پاکی ایشان است، و الّا اکثر مردم در آن سنّ محتلم می شوند. در مورد امام خمینی(ع) نیز خودشان فرموده اند: « اگر من خدای نخواسته یک وقتی دیدم که مصلحت اقتضا می کند که یک حرفی بزنم می زنم و دنبالش راه می افتم و از هیچ چیز نمی ترسم بحمدالله تعالی ، و الله تا حالا نترسیده ام . آن روزی هم که می بردندم آن روز هم آنها می ترسیدند من آنها را تسلیت می دادم  که نترسید!»

مگر می شود که یک فرد عادی در زمان کودکی هم نترسیده باشد. این روح خدا سوگند می خورد به اسم جلاله که تا کنون نترسیده ام. ترس ناشی از قوّه ی خیال است. اگر قوّه ی خیال صد در صد تابع عقل باشد، خوف از غیر خدا برای شخص حاصل نمی شود.

یکی از مراجع بزرگوار هم در حقّ آیة الله بهجت و امام خمینی ـ رحمة الله علیهما ـ فرمودنده اند: این دو بزرگوار در عمرشان بازی نداشته اند.

یعنی چه؟ یعنی هیچگاه کار غیر عقلانی نکرده اند. بازی از قوّه ی خیال نشأت می گیرد. اگر خیال تابع عقل شد، بازی در نمی آورد. چنین کسی حتّی اگر با فرزندش هم بازی بکند، بازی نمی کند، بلکه مشغول انجام تکلیف است.

12ـ همه نمی توانند کنترل صد در صد روی خیالشان داشته باشند. کسانی می توانند که در اصل خلقت، رتبه ی بالاتری دارند. البته دیگران می توانند تا حدودی ذهنشان را کنترل کنند. تکلیف هم به مقدار توان ذاتی و امکانات برون ذاتی است. « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها» (البقرة:286) و « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها» (الطلاق:7) اوّلی اشاره به سعه ی وجودی و توان ذاتی است، و دومی اشاره به امکانات برون ذاتی می باشد.

13ـ اگر کسی ذهن آلوده دارد و اهل خود ارضایی هم نیست و محتلم هم نمی شود، به احتمال زیاد یا فاقد قوّه ی جنسی است، یا قوّه ی جنسی اش خیلی ضعیف می باشد. عمده عامل ضعف یا فقدان قوّه ی جنسی، یا مشکلدار بودن بیضه هاست یا اختلال در ترشّح برخی هورمونهاست.

14ـ اگر هیچ مشکل فیزیولوژیک یا عامل غذایی و امثال آن نباشد، و شخص مجرّد اهل خودارضایی هم نباشد، بین میزان احتلام و آلودگی ذهن رابطه وجود دارد.

 15ـ این گونه نعوذ اغلب ناشی از تحریم شدن غدّه ی پروستات است، که بیشتر در موقع پر بودن مثانه رخ می دهد. لذا بعد از دفع ادرار نعوذ هم از بین می رود. گاه نیز ناشی از وجود التهاب در غدّه ی پروستات یا مجری ادرار یا التهاب در اعصاب قسمت زیرین آلت جنسی است. منظورم از قسمت زیرین، منطقه ی بین حشفه و بیضه است. در این قسمت اعصاب بسیار حسّاسی وجود دارند که دچار التهاب شوند، یا بافت اسفنجی که در این قسمت وجود دارد دچار التهاب شود می تواند موجب نعوذ و حتّی تحریک غیر ارادی شود. البته در اغلب موارد، نعوذ ناشی از پر بودن مثانه است. نوع ترکیبات ادرار هم مؤثّر است. مثلاً افرادی که غذهای تند مثلا ادویه ها و فلفل و پیاز و ... می خورند، مقداری از این موادّ وارد ادرار می شود و موجب تحریک غدّه ی پروستات می شود. این امور میزان احتلام را هم بالا می برد. اگر طبع فرد سرد باشد یا مزاجش سودایی شده باشد، این گونه غذاها میزان خواب دیدن را هم افزایش می دهند.

16ـ اختلالاتی وجود دارند که صد در صد مردم به آن مبتلا هستند؛ مثل وجود خالهای سیاه یا قهوه ای یا سرخ، که تقریباً تمام مردم دنیا کم یا بیش در بدنشان خال دارند؛ که در واقع نوعی اختلال ژنتیکی است، که در مواردی خطرناک هم هست. یا نسل نخست بشر، سیاه پوست یا سرخ پوست نبوده اند؛ لذا سیاه پوست شدن یا سرخ پوست شدن نوعی اختلال ژنتیکی بوده. یعنی افرادی تمام بدنشان خیال سیاه یا سرخ زده است. حال اگر تمام سفید ها و زردها و سرخها از بین بروند و تنها سیاه پوستان بمانند، تمام نسل بشر سیاه خواهد شد، و این اختلال ژنتیکی صد در صدی خواهد شد. 15 مردم دنیا، اِر هاش خونشان منفی و 85 درصدشان مثبت است. اگر اِر هاش منفی طبیعی است، پس 85 در صد مردم اختلال ژنتیک دارند، و اگر اِر هاش مثبت طبیعی است، پس 15 در صد مردم اختلال ژنتیکی دارند.

امّا اینکه فرموده اید نسل فاطمه زهرا(س) ایّام حیضشان بیشتر است، درست نیست. اوّلاً زن قرشی که طبق فتوای برخی فقها، ایّام حیضش تا 60 سالگی است، فرزندان فاطمه(س) نیستند، بلکه تمام زنان قرشی سیّده محسوب می شوند. بلی در مقام عمل، به خاطر گم شدن نسلها، تنها زنان سیّده ای که قطع وجود دارد بر سیّده بودنشان، نسل فاطمه(س) هستند. باز تکرار می کنم، که در ایّام حیض زنان قرشی اختلال نظر است بین فقها؛ مثلاً از یکی از فقها سوال شده: « آيا ادامه ی خونريزي پس از پنجاه سالگي دليلي بر قرشي (سيده) بودن زن است؟» فرموده اند: « ادامه ی خونريزي پس از پنجاه سالگي دليلي بر سيده بودن زن نيست. اين مطلب كه زناني كه پس از پنجاه سالگي خون مي‏بينند، قرشي (سيده) هستند مورد اختلاف بين علماست. به نظر ما در اين مساله فرقي بين زنان سيده و غير آنها نيست و خوني كه زن پس از پنجاه سالگي مي بيند، استحاضه است ولو اينکه قرشي (سيده) باشد.» (فتوای آیة الله سیّد محمّد حسین فضل الله)

به نظر آيت الله سيتساني زن سيد باشد يا نباشد، در شصت سالگي يائسه مي شود.( آيت الله سيستاني ،توضيح المسائل ،مساله433)

با توجه به اختلاط انساب و ازدواجهایی که زنان قرشی با قبایل دیگر صورت داده‌اند، ژنها کاملاً در هم آمیخته اند و  از نظر پزشکی در حال حاضر فرقی بین زنان قرشی و غیر قرشی وجود ندارد. لذا اگر هم فتوای تفاوت زن قرشی و غیر قرشی مطابق با حکم واقعی باشد، باید برایش دنبال حکمت دیگری گشت.

ثانیاً آنهایی هم که فرموده اند ایّام حیض زن قرشی بیشتر است، بدین معنا نیست که دیگر زنان بعد از پنجاه سالگی خون نمی بینند. ابداً چنین نیست. زنان عادی از پنجاه به بعد، هر خونی ببینند آن را استحاضه حساب می کنند حتّی اگر حقیقتاً خون حیض باشد. امّا زنان قرشی تا 60 سالگی مراعات احکام حیض می کنند؛ اگر چه خونی که می بینند حقیقتاً خون حیض نباشد. شاید شارع مقدّس می خواهد زنان سیّده کمتر شانس متعه شدن مداوم را داشته باشند. چرا که متعه در عین حلال بودن، شایسته ی زنان با شخصیّت نیست؛ همان گونه که طلاق حلال است، ولی حلالی است که انسانهای شریف تا می توانند باید از آن دوری کنند مگر جایی که دیگر چاره ای از آن نیست.

ثالثاً زنانی غیر سیّده دیده شده اند که حتّی در سنّ بالاتر از پنجاه بچّه دار شده اند؛ مثلاً چندی پیش یک زن 60 ساله و مرد 71 ساله در کشور خودمان بچّه دار شدند. جالب این است که این زن و شوهر بچّه دار نمی شدند.

17ـ صحبت سر این نیست که چه رنگی نقص است. سیاه هم رنگی است. سرخ هم رنگی است. دقّت شود که هر تغییر ژنتیکی لزوماً نقص نیست. همان گونه که برخی تغییرات ژنتیک موجب سیاه شدن پوست می شوند برخی تغییرات ژنتیک نیز باعث می شوند که شخص خیلی سفید باشد، یعنی زال باشد. بلی طبق حدیث مذکور، قبل از نوح(ع) فقط یک نژاد وجود داشته است.  

از آنجا که طبق حدیث مذکور، نژاد سیاه و سرخ و زرد، از نفرین نوح(ع) ناشی شده اند، و نژاد سام(ع) نژاد سفید شده، معلوم می شود خود نوح(ع) و فرزندانش سفید بوده اند. پس نسل قبل از آنها هم سفید بوده اند.

فرموده اید: « پس طبق مبناي شما بايد گفت تمامي انبياء ع سفيد پوست بوده اند وما نبايد حتي يك پيامبر سياه داشته باشيم.»

چگونه چنین نتیجه ای از مبنای ما گرفته اید؟ نبوّت چه ربطی به رنگ پوست دارد؟

فرموده اید: « آيا تمام سياه هاي روي زمين در طول كل تاريخ از نسل همان فرزند نفرين شده نوح ع هستند؟!»

خیر؛ چون بین سیاهان و سفیدها دائماً ازدواج بوده است. همچنین گاه شده که از افراد سفید پوست هم فرزندان سیاه متولّد شده اند. این پدیده نادر است، ولی واقع شده است.

فرموده اید: «شما بالاخره متن حديث را نياورديد.»

شیخ صدوق فرموده اند:

« حَدَّثَنَا عَلِيُّ- بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي‏ عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا سَهْلُ بْنُ زِيَادٍ الْآدَمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَظِيمِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيُّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيَّ (ع» يَقُولُ:

عَاشَ نُوحٌ (ع) أَلْفَيْنِ وَ خَمْسَمِائَةِ سَنَةٍ وَ كَانَ يَوْماً فِي السَّفِينَةِ نَائِماً فَهَبَّتْ رِيحٌ فَكَشَفَتْ عَنْ عَوْرَتِهِ فَضَحِكَ حَامٌ وَ يَافِثُ فَزَجَرَهُمَا سَامٌ (ع) وَ نَهَاهُمَا عَنِ الضَّحِكِ وَ كَانَ كُلَّمَا غَطَّى سَامٌ شَيْئاً تَكْشِفُهُ الرِّيحُ كَشَفَهُ حَامٌ وَ يَافِثُ فَانْتَبَهَ نُوحٌ (ع) فَرَآهُمْ وَ هُمْ يَضْحَكُونَ فَقَالَ مَا هَذَا فَأَخْبَرَهُ سَامٌ بِمَا كَانَ فَرَفَعَ نُوحٌ (ع) يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ يَدْعُو وَ يَقُولُ اللَّهُمَّ غَيِّرْ مَاءَ صُلْبِ حَامٍ حَتَّى لَا يُولَدَ لَهُ إِلَّا سُودَانٌ اللَّهُمَّ غَيِّرْ مَاءَ صُلْبِ يَافِثَ فَغَيَّرَ اللَّهُ مَاءَ صُلْبِهِمَا فَجَمِيعُ السُّودَانِ حَيْثُ كَانُوا مِنْ حَامٍ وَ جَمِيعُ التُّرْكِ وَ السَّقَالِبَةِ وَ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ وَ الصِّينِ مِنْ يَافِثَ حَيْثُ كَانُوا وَ جَمِيعُ الْبِيضِ سِوَاهُمْ مِنْ سَامٍ وَ قَالَ نُوحٌ (ع) لِحَامٍ وَ يَافِثَ جَعَلَ اللَّهُ ذُرِّيَّتَكُمَا خَوَلًا لِذُرِّيَةِ سَامٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لِأَنَّهُ بَرَّ بِي وَ عَقَقْتُمَانِي فَلَا زَالَتْ سِمَةُ عُقُوقِكُمَا لِي فِي ذُرِّيَّتِكُمَا ظَاهِرَةً وَ سِمَةُ الْبِرِّ بِي فِي ذُرِّيَّةِ سَامٍ ظَاهِرَةً مَا بَقِيَتِ الدُّنْيَا» (علل الشرائع، ج‏1، ص32)

ترجمه:
« حضرت نوح دو هزار و پانصد سال عمر كرد. روزى در كشتى به خواب رفته بود که بادى وزيد و (دامن لباسش را بالا زد و) عورتش نمايان شد، حام و يافث (از ديدن عورت پدر) خنديدند، و سام ايشان را نهی كرد و ملامت و منع نمود از خنديدن، و هر چه عورت پدر را می پوشانيد، حام و يافث آن را می گشودند كه (در آن هنگام) حضرت نوح بيدار گرديد و مشاهده كرد كه آنها می خندند، سبب خنده ی آنها را پرسيد. سام قضيه را بيان داشت، حضرت نوح(ع) دست به طرف آسمان بلند كرد و گفت: خدايا تغيير بده آب صلب حام و يافث را، و خداوند آب صلب حام و يافث را تغيير داد، بدين جهت تمامى سياه پوستان هر كجا باشند از اولاد حامند و تمامى ترک(مغولها) و سقالبه و يأجوج و مأجوج و اهل چين (زردپوستان) از اولاد يافث‏اند، و تمامى سفيد پوستان از نسل سام می باشند. سپس حضرت نوح به حام و يافث فرمود: خداوند قرار دهد فرزندان شما را بنده‏ فرزندان سام تا روز قيامت! زيرا سام با من نيكى كرد و شما عملى را مرتكب شديد كه سبب عاق من گرديديد؛ و پيوسته علامت عاقّ من به شما در فرزندانتان، و علامت نيكى سام به من در فرزندانش ظاهر و هويدا باشد تا قيامت.» 


 سقالبه چه قومی هستند؟

لغتنامه دهخدا گفته است: « سَقلاب ولایتی است از ترکستان به منتهای بلاد شمالی قریب روم؛ مردم آنجا سرخ رنگ باشند. »

و باز گفته است: « سقلاب  نام پسر دوم یافث بن نوح (ع ) بوده که بعد از چین (پسر اوّل او) متولد شده ، پس از او کماری که پسر سوم بود، پس از او روس پسر چهارم ، پس از او غز که پسر پنجم بود و خزر پسر ششم، خلخ پسر هفتم و ترک پسر هشتم و بارج و سنج. گفته اند دوازده پسر داشته و هریک به طرفی از اطراف رفته به نام خود جای ساختند و به تدریج اولاد ایشان زیاد شدند و تفصیل حالات هریک در کتب تواریخ مضبوط است.»