(15/100145370)

پرسش:شما در نامه قبلي در بخشي از جواب فرموديد كه:

خود اهل جهنّم نيز اگرچه در عذابند ولي هيچگاه آرزوي عدم محض شدن نمي كنند؛ چون عدم محض، همان گونه كه گفته شد در مقابل حقيقت وجود (خدا) بوده شرّ مطلق و جهنّم محض است. لذا اهل جهنّم ، آرزوي خاك شدن مي كنند ولي آرزوي عدم شدن ندارند

خود شما اگه خالد در نار بودي ترجيح نميدادي كه اصلا آفريده نميشدي(عدم محض)؟

تازه چرا اينها از اول خاك آفريده نشدند؟

تازه اين كه ميگيد به اين دلايل موجود در نامه اين جهان جهان احسن است يعني ما با اين دليل بپذيريم كه جهان احسن است و اگر به نظر ما غير احسن است از نقص عقل ماست؟

اگر با عقل سليم نگاه كنيم ميبينيم كه كسيكه خالد در نار است ترجيح ميداد به جاي انسان حيوان آفريده بشه يا اصلا آفريده نشه.خود شما ترجيح ميدادي كه تا ابد در جهنم بسوزي يا آفريده نشي يا مثلا به جاي اينكه انسان باشيد گربه باشيد تا نه تكليفي باشه و نه جهنمي؟

اون ممكن الوجودي كه ميگيد تقاضاي وجود دارد اگر ميدانست قراره خالد در نار باشه اصلا تقاضاي وجود نميكرد تا بگيم چون اين تقاضا را داشته و خدا هم فياض است و بخيل نيست بايد او را مي آفريد

مثل اينكه بگيم بچه 7 ساله ميگه من ميخوام نرم مدرسه (چون نميدونه اگه نره چي ميشه) ما هم بگيم خوب اين كه تقاضا داره منم كه بخيل نيستم پس بگذارم نره مدرسه

اين چه استدلاليه؟

من ميدونم كه اين بچه اگه نره مدرسه بعدا چه خفتي ميكشه

خدا هم ميدونه اون كافره اگه خلق بشه بعدا چه خفت ابدي ميكشه

اگه من طبق خواسته بچه عمل كنم بهم ميگن نامرد تو چرا با آينده بچت بازي كردي

جرا به خدا نميگن نامرد چرا به تقاضاي اون ممكن الوجود عمل كردي و خلقش كردي تا با ابديتش بازي كني؟

در مورد استدلال شماره 1 شما در نامه هم

هر آنچه در عالم خلقت پديدار مي شود ، قبل از خلقتش ، در علم خدا وجود داشته است ؛ و علم خدا عين ذات اوست. پس فرض تحقّق نداشتن يكي از موجودات عالم يا فرض به گونه ي ديگر بودن آنها به اين معني است كه علم خدا ـ معاذ الله ـ باطل گردد ؛ و علم خدا هم كه عين ذات اوست ؛ پس فرض عدم تحقّق يا دگرگون بودن يكي از موجودات ، مساوي است با فرض عدم خدا يا فرض دگرگون بودن خدا ؛ كه آن هم ذاتاً محال است ؛ چرا كه خدا يعني وجود محض و وجود محض عدم بردار نيست

اشكاتتي وارد است اونم اين كه يعني خدا نميتونست

هيچ جهاني غير از اين جهان بيافريند يا هيچ كاري غير از اين كارايي كه داره ميكنه ميكرد چرا كه مستلزم اين بود كه علمش باطل بشه!!! واين يعني جبر محض(نگيد كه اختيار خدا وجوبي بوده و يك طرفست كه اين يعني اختيار خدا جبر است)

يعني مثلا خدا نميتونه الان من را تبديل به گربه كنه يا اصلا من را از ابتدا گربه خلق كنه در حاليكه اين محال ذاتي نيست و در دايره قدرت خداست لذا استدلال شما يك جاييش ميلنگه

 

پاسخ:

1ـ فرموده اید: « خود شما اگه خالد در نار بودي ترجيح نميدادي كه اصلا آفريده نميشدي(عدم محض)؟»

یعنی چه که آفریده نمی شدی؟ مگر نگفتیم که آفرینش به معنی موجود شدن عدم نیست؟! از این گذشته، عدم محض چی هست؟! یعنی شما واقعاً تصوّری از عدم محض دارید؟! عدم محض یک توهّم است. چون هر چه تصوّر نمایی، وجود ذهنی دارد؛ و وجود، چه خارجی و چه ذهنی، در مقابل عدم است.

 

2ـ فرموده اید: « تازه چرا اينها از اول خاك آفريده نشدند؟»

عجبا! مگر قبلاً خاک نبودند؟ مگر نطفه ای که ما از تبدّل آن حاصل می شویم، از کجا آمده است؟ مگر غذایی که با آن رشد می کنیم، از کجا آمده است؟ اینها که آرزوی خاک شدن می کنند؛ برای آن است که راه را غلط رفته اند؛ لذا دوست دارند دوباره از خاک شروع کنند تا این بار راه را درست طیّ کنند.

 

3ـ فرموده اید: « تازه اين كه ميگيد به اين دلايل موجود در نامه اين جهان جهان احسن است يعني ما با اين دليل بپذيريم كه جهان احسن است و اگر به نظر ما غير احسن است از نقص عقل ماست؟»

ما برهان عقلی فلسفی آوردیم که جهان موجود، تنها جهان ممکن است؛ اگر غیر از این باور دارید، باورتان را برهانی کنید. اینکه ادّعای عاقل بودن کنیم، دلیل نمی شود که عاقل باشیم. عاقل در عرصه ی امور نظری کسی است که قدرت اقامه ی برهان دارد.

 

4ـ اگر با عقل سليم نگاه كنيم ميبينيم كه كسيكه خالد در نار است ترجيح ميداد به جاي انسان حيوان آفريده بشه يا اصلا آفريده نشه.خود شما ترجيح ميدادي كه تا ابد در جهنم بسوزي يا آفريده نشي يا مثلا به جاي اينكه انسان باشيد گربه باشيد تا نه تكليفي باشه و نه جهنمي؟

بنده هم عاقلم هم خلود در آتش را بر عدم بودن ترجیح می دهم. البته فراتر از  این، اساساً عدم فرض معقول ندارد تا کسی خواهان آن باشد. عدم یک توهّم است؛ و آن که خیال می کند عدم محض شدن ممکن است، در عاقل بودن خود شکّ کند. حال چطور شد که عقل شما شد عقل سلیم و عقل ما شد عقل مریض؟ شما که ادّعای داشتن عقل سلیم را دارید بفرمایید ببینیم چگونه عدم محض را قابل تحقّق می دانید؟ چگونه عدم شدن وجود را پذیرفته اید؟ چگونه وجود شدن عدم را باور نموده اید؟ کدام عقل سلیمی تن به این امور واضح البطلان می دهد در حالی که همگی سر از اجتماع نقیضین در می آورند؟

فرض گربه بودن یک انسان نیز فرضی است موهومی که تنها قوّه ی وهم قادر به فرض آن است. هیچ عقل سلیمی چنین فرضی را منطقی نمی یابد. معنی ندارد که من من باشم و در عین حال گربه هم باشم. مثل این است که بگویید: عدد 3 در عین اینکه خودش است، عدد چهار نیز باشد. یا دایره در عین اینکه خودش است، دارای چهار ضله برابر قائم نیز باشد.

 

5ـ فرموده اید: « اون ممكن الوجودي كه ميگيد تقاضاي وجود دارد اگر ميدانست قراره خالد در نار باشه اصلا تقاضاي وجود نميكرد تا بگيم چون اين تقاضا را داشته و خدا هم فياض است و بخيل نيست بايد او را مي آفريد

مثل اينكه بگيم بچه 7 ساله ميگه من ميخوام نرم مدرسه (چون نميدونه اگه نره چي ميشه) ما هم بگيم خوب اين كه تقاضا داره منم كه بخيل نيستم پس بگذارم نره مدرسه

اين چه استدلاليه؟

من ميدونم كه اين بچه اگه نره مدرسه بعدا چه خفتي ميكشه

خدا هم ميدونه اون كافره اگه خلق بشه بعدا چه خفت ابدي ميكشه

اگه من طبق خواسته بچه عمل كنم بهم ميگن نامرد تو چرا با آينده بچت بازي كردي

جرا به خدا نميگن نامرد چرا به تقاضاي اون ممكن الوجود عمل كردي و خلقش كردي تا با ابديتش بازي كني؟ »

سوال فلسفی پرسیدن و سواد فلسفی نداشتن عاقبتش همین است. بنده ی خدا، منظور از تقاضا یا اقتضاء، تقاضای به معنی خواستن نیست؛ بلکه به معنی اقتضای ذات شیء است. مثلاً می گویند: عدد چهار، تقاضای زوجیّت دارد. عدد سه، اقتضای فردیّت دارد. مختار بودن، اقتضای ذات وجود است. و ... . مخلوق نیز اقتضای موجودیّت دارد؛ همان گونه که خالق اقتضای خلق کردن دارد. فرض اینکه بنده عدم باشم، مثل فرض فرد بودن عدد چهار است یا سه ضلعی بودن مربّع است. هر موجودی مرتبه ای از وجود است؛ و فرض عدم بودن برای وجود معنی ندارد. تنها اهل اوهام ممکن است عدم گشت وجود، یا وجود یافتن عدم را باور کنند.

 

6ـ در اشکال به برهان ما، فرموده اید: « ... يعني خدا نميتونست هيچ جهاني غير از اين جهان بيافريند يا هيچ كاري غير از اين كارايي كه داره ميكنه ميكرد چرا كه مستلزم اين بود كه علمش باطل بشه!!! واين يعني جبر محض(نگيد كه اختيار خدا وجوبي بوده و يك طرفست كه اين يعني اختيار خدا جبر است) يعني مثلا خدا نميتونه الان من را تبديل به گربه كنه يا اصلا من را از ابتدا گربه خلق كنه در حاليكه اين محال ذاتي نيست و در دايره قدرت خداست لذا استدلال شما يك جاييش ميلنگه»

عجبا! عجبا!

مگر چیزی غیر از آنچه خدا خلق نموده قابل فرض هم هست که خدا را عاجز بر خلقت آن بدانیم؟ مثلاً یک نمونه معرّفی کنید! به محض اینکه موجودی را در ذهن خود بسازید، تا بگویید خدا چنین موجودی خلق نکرده، آن موجود از جهات مختلف مخلوق خدا خواهد بود. اوّلاً به محض اینکه آن را در ذهن خود بسازید، آن موجود وجود ذهنی خواهد یافت. و وجود ذهنی مخلوق خداست. ثانیاً آنچه شما در ذهنتان بسازید، موجود مونتاژ شده از مخلوقات دیگر است. لذا تک تک قطعات آن را خدا خلق نموده است. مثلاً وقتی اژدهایی افسانه ای را تصوّر می کنید، شاخ دارد، خدا هم شاخ آفریده است. پا دارد، خدا هم پا آفریده است. بال دارد، خدا هم بال آفریده است. و ... . ثالثاً با براهین فلسفی اثبات گشته که صور ذهنی در حقیقت موجوداتی مجرّدند در عالم مثال. لذا هر چه در ذهن آوریم حقیقتاً در عالم مثال ـ که عالمی غیر مادّی است ـ وجود دارد.

امّا گربه کردن انسان، محال ذاتی است. بلی تغییر دادن شکل انسان به گربه ممکن است؛ امّا فرد با تغییر شکل ظاهری تبدیل به نوع دیگر نمی شود. برای اهل برهان آشکار است که تبدیل نوعی به نوع دیگر، مستلزم تناقض است. لکن توضیح این معنا برای ناآشنایان با حکمت متعالیه کاری است طاقت فرسا و البته بی ثمر. چون مطلبی را که فهمش حدّ اقلّ محتاج ده سال تحصیل مقدّمات فلسفی است، نمی توان برای یک نا آشنا با حکمت متعالیه بیان نمود؛ مگر اینکه بیان کننده صاحب اعجاز یا کرامت باشد؛ و در شنونده نیز قابلیّتی ویژه باشد.

امّا جبر و اختیار. اختیار یعنی طلب خیر. لذا اینکه برخی اختیار را به معنی قرار گرفتن میان خیر و شرّ معنا می کنند، هم سر خودشان کلاه می گذارند هم سر دیگران. مگر می شود که کسی شرّ خود را برگزیند؟ مگر می شود که کسی نقص را بر کمال ترجیح دهد. طلب نقص و شرّ و عدم، امکان ندارد. همه و همه طالب خیر خود هستند؛ و هیچ موجودی ابداً شرّ خود را طلب نمی کند. بلی ممکن است کسی سراب را با آب اشتباه کند. لذا خداوند متعال راه بلد فرستاد تا کسی اشتباه نکند. امّا عدّه ای خویش را عاقلتر از آن می دانند که دنبال راهنما حرکت کنند. البته انتظار ندارم که اختیار به معنی فلسفی آن را متوجّه شوید. چرا که فهم درست اختیار، بدون داشتن سواد فلسفی بالا ممکن نیست. همین اندازه بگویم: که اختیار مساوق وجود است؛ یعنی اختیار و وجود، دو واژه اند برای یک حقیقت. لذا هر موجودی، همان گونه که مرتبه ای از وجود می باشد، مرتبه ای از اختیار، مرتبه ای از علم، مرتبه ای از خیر، مرتبه ای از حیات نیز می باشد. چرا که همه ی این واژگان، اسماء الوجودند. لذا در لفظ و مفهوم، کثیر  امّا در معنا یکی هستند. دقّت شود که مفهوم را با معنا خلط نکنید. مفهوم در ذهن است و معنا، عین خارجی است. البته فارسی زبانان اغلب این دو را مترادف می گیرند.

امّا دایره ی قدرت خدا دیگر چه صیغه ای است؟ مگر قدرت نامحدود، دور دارد که دایره داشته باشد؟ حال که بهانه پیدا شده عرض می شود: خدا یعنی وجود و دیگر هیچ. و وجود نه خارج دارد و نه داخل، نه جزء چیزی است؛ و نه خودش جزء دارد. نه چیزی از او قابل جدا شدن است، و نه چیزی به او ملحق می شود. نه آغاز دارد نه انجام. لذا مخلوقات ـ که تعدادشان بی نهایت در بی نهایت در بی نهایت در بی نهایت در بی نهایت در ... است ــ نه داخل خدا هستند نه خارج خدا. نه جزء او هستند نه عین او. نه از او جدا گشته اند نه به او می چسبند. لذا منزّه است از آنچه کودک فکران به نام خدا تصوّر نموده اند. لذا فرمود: « سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يَصِفُون ـــ منزّه و متعالی است از آنچه وصفش می کنند».

سخن آخر اینکه: پاسخ قبلی را جدّی بگیرید و با نیّت فهمیدن بارها مطالعه فرمایید. خدا می داند که وقتی امثال شما برادران عجولم با چنان مطالبی برخوردهای عجولانه و سطحی می کنید حالم به آن مادری می ماند که بچّه دار نمی شود؛ لذا عمری دوا و درمان می کند و صاحب فرزندی می شود؛ و فرزندش رشد کرده و زبان باز می کند و در این هنگام کسی فرزندش را سر می برد. خدا شاهد است که چنان مطالبی را کمتر گیر می آورید. حیف که گوهر شناسی نیست تا گوهر خود عرضه کنیم. چه مردانی که پای این معارف رنج نکشیده اند. چه مردانی که به خاطر این معارف تبعید نگشته اند. چه بزرگورانی که به خاطر این گونه معارف تکفیر نشده اند.