(5/100181090)

پرسش:آيا خدا روح دارد؟

منظور از دميده شدن روح به بدن چيست؟؟

چه زماني روح وارد بدن جنين ميشود؟

 

پاسخ:

1ـ بلي خدا روح دارد، همان گونه كه خدا جبرئيل دارد، ميكائيل دارد، عزرائيل دارد، لذا فرمود: « تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ ــــ فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان براى هر امرى نازل مى‏شوند.» (القدر:4)

اين روح، غير از روح بشر است. اين روح، همان روح القدس يا روح الله است، كه مخلوقي است برتر از تمام ملائك. اين همان روحي است كه اگر كسي آن را دارا شود، حجّت خدا و خليفة الله مي شود. لذا آدم(ع) وقتي داراي اين روح شد، خليفة الله شد، و بعد از دارا شدن اين روح بود كه ملائك بر او سجده كردند. قبل از تعلّق اين روح به وجود آدم(ع)، آدم(ع) بشري عادي بود مثل من و شما.

فرمود: « فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ » (1الحجر:29)

و فرمود: « إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ ... » (الأحزاب:56)

در «روحي» ضمير ياء به خدا بر مي گردد. در «ملائكته» نيز ضمير ها به خدا باز مي گردد. لذا اين دو تعبير، مثل هم هستند. همان گونه كه خدا ملائكه دارد، روح هم دارد. يعني همان گونه كه ملائكه مال خدا و مخلوق اويند، روح القدس هم مال خدا و مخلوق اوست.

توضيح بيشتر:

فرمود: « فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدين‏ ـــــــ هنگامى كه او (آدم) را نظام بخشيدم و از روح خود در او دميدم، براى او به سجده افتيد!» (ص:72)

توجّه شود كه اين نفخ روح، در آدم(ع) بوده كه خليفة الله است نه در تك تك افراد بشر. چون افراد عادي بشر، خليفة الله نيستند. انسان معصوم، خليفة الله است نه هر انساني. به قول معروف: « گيرم پدر تو بود فاضل ـ از فضل پدر، تو را چه حاصل؟»

منظور از روح در اين آيه، روح بشر نيست؛ بلكه منظور «روح الله» است كه موجودي است فوق تمام ملائك. اين همان روحي است كه در سوره ي قدر از آن ياد شد و خداوند متعال فرمود: « تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ »

درباره ي اين روح آيات ديگري نيز نازل گشته كه با نظر به اين آيات معلوم مي شود كه مراد از آن ، روح افراد بشر نيست ؛ بلكه حقيقتي است واحد و فوق ملائك.

« رَفيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاق‏ ــــ اوست بالا برنده ي درجات ، صاحب عرش ؛ كه روح را از امر خويش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد القاء مى‏كند تا از روز ملاقات بيم دهد.» (غافر:15)

روشن است كه اين روح نمي تواند روح افراد بشر باشد ؛ چون طبق اين آيه اين روح تنها بر حجج الهي القاء شده تا مردم را انذار دهند ؛ حال آنكه روح بشري بر همه القاء شده ؛ و خاصيّت انذار دهندگي نيز ندارد. در اين آيه، به جاي نفخ (دميدن) از واژه ي يلقي( القاء مي كند) استفاده نمود. پس مراد از دميدن، دميدن متعارف نيست، بلكه مراد، همان القاء كردن است.

« يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً ــــ روزى كه«روح» و «ملائكه» در يك صف مى‏ايستند و هيچ يك، جز به اذن خداوند رحمان، سخن نمى‏گويند، و(آن گاه كه مى‏گويند) درست مى‏گويند.» (النبأ:38)

در اين آيه سخن از روح واحد است كه همراه ملائك در عالم آخرت ظهور خواهد داشت.

« تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ في‏ يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسينَ أَلْفَ سَنَةٍ ـــــ فرشتگان و روح‏ بسوى او عروج مى‏كنند در آن روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است.» (المعارج:4)

ـ اين روح در روايات

درباره ي اين روح روايات فراواني موجود است كه به سه مورد آن اشاره مي كنيم.

« عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ كُنْتُ مَعَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَذَكَرَ شَيْئاً مِنْ أَمْرِ الْإِمَامِ إِذَا وُلِدَ قَالَ وَ اسْتَوْجَبَ زِيَارَةَ الرُّوحِ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ لَيْسَ الرُّوحُ جَبْرَئِيلَ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ الرُّوحُ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ أَ لَيْسَ اللَّهُ يَقُولُ تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ ــــــ ابو بصير گفت در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم صحبت از امام شد و از هنگام تولدش و اينكه در شب قدر روح بر او نازل مى‏شود ؛ عرض كردم: فدايت شوم مگر روح همان جبرئيل نيست؟ فرمودند: جبرئيل از ملائكه است و روح موجودى بزرگتر از ملائكه است ؛ مگر خداوند در اين آيه نمى‏فرمايد تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ. »

امام صادق (ع) فرمودند: « فِي الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ خَمْسَةُ أَرْوَاحٍ رُوحُ الْبَدَنِ وَ رُوحُ الْقُدُسِ وَ رُوحُ الْقُوَّةِ وَ رُوحُ الشَّهْوَةِ وَ رُوحُ الْإِيمَانِ وَ فِي الْمُؤْمِنِينَ أَرْبَعَةُ أَرْوَاحٍ أَفْقَدَهَا رُوحَ الْقُدُسِ رُوحُ الْبَدَنِ وَ رُوحُ الْقُوَّةِ وَ رُوحُ الشَّهْوَةِ وَ رُوحُ الْإِيمَانِ وَ فِي الْكُفَّارِ ثَلَاثَةُ أَرْوَاحٍ رُوحُ الْبَدَنِ رُوحُ الْقُوَّةِ وَ رُوحُ الشَّهْوَةِ ثُمَّ قَالَ رُوحُ الْإِيمَانِ يُلَازِمُ الْجَسَدَ مَا لَمْ يَعْمَلْ بِكَبِيرَةٍ فَإِذَا عَمِلَ بِكَبِيرَةٍ فَارَقَهُ الرُّوحُ وَ رُوحُ الْقُدُسِ مَنْ سَكَنَ فِيهِ فَإِنَّهُ لَا يَعْمَلُ بِكَبِيرَةٍ أَبَداً ـــــ در انبياء و اوصياء پنج روح است: روح بدن و روح القدس و روح القوة و روح الشهوة و روح الايمان. و در مؤمنين چهار روح است كه روح القدس را ندارند ولى داراى روح بدن‏ و روح قوت و روح شهوت و روح ايمانند و در كفار سه روح است روح بدن و روح قوت و روح شهوت. سپس فرمودند: روح ايمان با بدن هست تا وقتى كه شخص مرتكب گناه كبيره‏اى نشده وقتى كبيره‏اى انجام داد روح از او جدا مى‏شود ولى روح القدس در هر كس بود هرگز گناه كبيره انجام نمي دهد »(بحار الأنوار ، ج‏25 ،ص55 )

« عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْعَالِمِ فَقَالَ يَا جَابِرُ إِنَّ فِي الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْقُدُسِ وَ رُوحَ الْإِيمَانِ وَ رُوحَ الْحَيَاةِ وَ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِرُوحِ الْقُدُسِ يَا جَابِرُ عَرَفُوا مَا تَحْتَ الْعَرْشِ إِلَى مَا تَحْتَ الثَّرَى ثُمَّ قَالَ يَا جَابِرُ إِنَّ هَذِهِ الْأَرْوَاحَ يُصِيبُهَا الْحَدَثَانُ إِلَّا أَنَّ رُوحَ الْقُدُسِ لَا يَلْهُو وَ لَا يَلْعَبُ ــــــ جابر از حضرت باقر عليه السلام نقل كرد كه فرمودند: در انبياء و اوصياء پنج روح است روح القدس و روح الايمان و روح الحياة و روح القوة و روح الشهوة ؛ بوسيله روح القدس مي دانند آنچه زير عرش تا زير زمين است . سپس فرمودند: اي جابر! اين ارواح دستخوش تغيير قرار مي گيرند ولى روح القدس اهل لهو و لعب نيست.» (بحار الأنوار ،ج‏25 ،55)

اين روح القدس همان روحي است كه خداوند متعال آن را به خود نسبت داد ؛ چرا كه اين روح ابداً از خدا غفلت ندارد. و آن را تنها در انبياء و اوصيا قرار داده است ؛ لذا گناه نمي كنند.

آنگاه كه حضرت آدم (ع) خلقت يافت مثل افراد عادي روح داشت امّا نه روح القدس ؛ لذا آدم بود ولي هنوز وليّ خدا نبود. پس خدا او را مفتخر به روح القدس نمود تا خليفة الله شده افضل از ملائك شود. آنگاه بود كه ملائك امر شدند در برابرش سجده كرده اظهار كوچكي نمايند.

شاهد اين معنا آن است كه خداوند متعال فرمود: « فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ ــــ هنگامى كه آن را نظام بخشيدم و از روح خود در او دميدم، براى او به سجده افتيد » (ص:72)

تسويه به معني خلقت كامل است. پس آدم (ع) آنگاه كه نفخ روح شد خلقت كامل داشته است ؛ لذاست كه خداوند نفرمود: وقتي در آن مجسمه دميدم ، بلكه فرمود وقتي در او (آدم) دميدم. يعني وقتي روح القدس به وجود آدم(ع) تعلّق گرفت، او چهار روح معمولي را داشت و فقط روح پنجم را نداشت كه در او نفخ شد.

امّا شاهد اينكه تسويه به معني خلقت كامل است.

فرمود: « قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً ــــ دوست(با ايمان) وى ـ در حالى كه با او گفتگو مى‏كرد ـ گفت: « آيا به خدايى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفريد، و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داد، كافر شدى؟! » (الكهف:37)

در اين آيه ي شريفه ، واژه « سَوَّاكَ رَجُلاً » وقتي به كار رفته كه شخص مراحل جمادي (مادّه ي غذايي ) و نطفگي را پشت سر گذاشته و مردي كامل شده است.

فرمود: « الَّذي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ ـــ همان خدايى كه تو را آفريد و سامان داد و منظّم ساخت.» (الانفطار:7)

در اين آيه نيز مرحله ي تسويه بعد از اصل خلقت انسان به كار رفته است.

« ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى ـــ سپس بصورت خون بسته در آمد، و خداوند او را آفريد و موزون ساخت‏ » (القيامة:38)

« الَّذي خَلَقَ فَسَوَّى ـــ همان خداوندى كه آفريد و منظم كرد » (الأعلى:2)

در اين آيات نيز مرحله تسويه بعد از مرحله خلق اوّليّه است.

پس حضرت آدم (ع) زماني نفخ روح شده كه مرحله ي تسويه را پشت سر گذاشته است و خلقتي تمام داشته است. امّا جناب حوّا (ع) هيچگاه نفخ روح به اين معنا نشد و هيچگاه نيز مسجود ملائك واقع نگشت. چون بنا نبود كه او داراي روح القدس باشد و خليفة الله شود.

پس توجّه شود كه مراد از «روحي» روح القدس است، كه به خاطر مقرّب درگاه خدا بودن، آن را «روح الله» هم مي گويند، همانگونه كه جبرئيل را «امين الله» و رسول خدا(ص) را «عبد الله» و كعبه را «بيت الله» و قرآن را «كتاب الله» و شتر صالح(ع) را «ناقة الله» و خون امام حسين(ع) را «ثار الله» مي گويند. در ادبيّات عرب، از اين گونه اضافه، تعبير مي شود به اضافه ي تشريفي، يعني چيزي را به يك مضاف اليه شريف اضافه مي كنند تا مضاف به سبب مضاف اليه، شرافت پيدا كند. لذا وقتي روح القدس را اضافه مي كنند به لفظ الله، شرافتش فهميده مي شود. مثل آن است كه ما براي تكريم و بيان بزرگي كسي بگوييم: «اي فرزند پيامبر!» ما اگر اسم خود شخص را مي برديم، تكريمي در پي نداشت، ولي وقتي او را منتسب كنيم به پيامبر، دلالت بر احترام مي كند. اگر به زني بگوييد كنيز، دلالت بر تحقير دارد، امّا اگر بگوييد: « امة الله» يا «كنيز خدا»، دلالت بر احترام دارد. تمام خانه ها مِلك خدا و مال خدا هستند، بخصوص مساجد، امّا در بين تمام خانه ها و مساجد، كعبه از احترام خاصّي برخوردار است، لذا آن را «بيت الله» مي گويند. تمام شترها، مخلوق خدا هستند؛ امّا شتر صالح(ع) به خاطر آنكه معجزه ي خدا بود، «ناقة الله» خوانده شد. تمام خونها براي خداست بخصوص خون شهدا، امّا از بين آنها خون امام حسين(ع) را «ثار الله» مي گويند به خاطر شرافت خاصّي كه دارد. به همين نحو، واژه ي روح، به خودي خود قداستي ندارد؛ چون كفّار هم روح دارند، حتّي حيوانات هم روح دارند، امّا اگر آن را به خدا نسبت داده بگوييم « روح الله» بيان قداست مي كند. خداوند متعال نيز با نسبت دادن روح القدس به خودش، قداست و تقرّب آن روح را نمايان ساخت؛ و فهماند كه اين روح، غير از روحهاي عادي است.

 

2ـ فرموده ايد: « منظور از دميده شدن روح به بدن چيست؟؟»

خداي متعال كجا گفت كه ما روح را در بدن دميديم؟!! چنين تعبيري در قرآن وجود ندارد.

وقتي روح القدس در آدم(ع) دميده شد او موجود زنده بود. همان گونه كه وقتي روح القدس بر مريم(س) نازل گشت، مريم خودش موجود زنده بود. اين روح در تمام انبياء و اوصياء و اولياء دميده شده است؛ نه به اين معني كه ابتدا بي جان بوده اند بعد جاندار شده اند، بلكه جاندار بودند كه اين روح در آنها دميده شد. اگر ما هم مو به مو تابع دين خدا باشيم، ما هم به جايي مي رسيم كه روح الله در ما دميده شود.

 

3ـ فرموده ايد: «چه زماني روح وارد بدن جنين ميشود؟»

الف: روح هيچگاه وارد بدن نمي شود. روح و بدن، دو مرتبه از يك حقيقتند؛ لذا روح نه داخل بدن است نه خارج از بدن، بلكه روح، حقيقت بدن يا به عبارتي باطن بدن است. رابطه ي بين روح و بدن مثل رابطه ي صور ذهنيّه است با اراده. صور ذهنيّه، چيزي جز ظهور اراده نيست؛ يعني خود اراده است كه در مرتبه ي وجودي پايينتري به صورت صور ذهنيّه ظاهر مي شود. بدن نيز تنزّل يافته ي خود روح است.

توجّه!

بدن را با مادّه ي بدن خلط نفرماييد. مادّه ي بدن، حامل بدن است نه خود بدن. بدن به آن صورت و هيئتي مي گويند كه گوشت و پوست و استخوان و ... آن را حمل مي كنند. لذا هنگام مرگ، روح از بدن جدا نمي شود بلكه انسان از مادّه جدا مي شود. انسان يعني روح و بدن باهم. لذا بعد از مرگ، روح وارد برزخ نمي شود، بلكه انسان وارد برزخ مي شود؛ يعني انسان برزخي، بدن نيز دارد، لكن بدني بدون مادّه.

ب: از منظر فلاسفه ي اسلامي و آيات و روايات ، روح يا نفس داري مراتبي است كه به طور كلّي عبارتند از: نفس جمادي ، نفس نباتي ، نفس حيواني ، نفس انساني و نفس قدسيّه.

اثر نفس جمادي حفظ تركيب و انسجام وجودي است كه باعث مي شود موجودات مادّي ــ اعمّ از جاندار و بي جان ــ ساختار وجودي خود را حفظ نمايند. لذا از نظر حكماي اسلامي ، موجودات مادّيِ به ظاهر بي جان نيز داراي حيات مي باشند ؛ لكن اين حيات به قدري ضعيف است كه با حواسّ عادي قابل ادراك نيست. امّا اثر نفس نباتي كه قويتر از نفس جمادي بوده همه ي كمالات آن را داراست ، جذب و دفع ، رشد و نموّ و توليد مثل است ؛ يعني موادّي را به خود افزوده به واسطه ي آن رشد و نموّ مي نمايد و موادّ غير لازم را از خود دفع مي نمايد و همچنين زمينه را فراهم مي كند تا مشابه ديگري از وجود خود او جدا گشته داراي نفس مستقلّ گردد.

برتر از نفس نباتي ، نفس حيواني است كه تمام كمالات دو مرتبه ي سابق را داشته افزون بر آثار آنها موجب احساس و اراده و حركت ارادي نيز مي شود. فراتر از اين مرتبه نفس انساني است كه آن را نفس ايمان نيز مي نامند. اثر خاصّ اين مرتبه از نفس داشتن ايمان اختياري است لذا بشري كه فاقد اين مرتبه از نفس باشد ، بالقوّه انسان است ولي بالفعل حيوان مي باشد. لذا در قرآن كريم از كفّار به عنوان جنبنده ياد شده است. آخرين مرتبه ي نفس ، نفس قدسيّه است كه صاحب آن توان اتّصال به عالم لاهوت را داشته به منبع وحي متّصل مي شود ؛ لذا نفس قدسيّه ، نفس انبياء و اوصياي ايشان است ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ .

بنا بر اين ، انسان در مرحله ي عنصري كه به عنوان مادّه ي غذايي وارد بدن والدين مي شود داراي نفس جمادي است و در مرحله ي نطفگي و علقه و مضغه بودن داراي نفس نباتي است و در مرحله اي كه داراي حركت ارادي مي شود واجد نفس حيواني است. بنا بر اين ، جنين انسان از بدو پيدايش داراي نفس و حيات است ولي در حدود چهار ماهگي به مرتبه اي از نفس مي رسد كه بعد از آن، وجهه ي انساني آن قويتر مي شود و قابليّت انسان بالفعل شدن آن به حدّ نصاب مي رسد ؛ لذا جنين بعد از اين مرحله در حكم بشر عادي بوده مشمول احكام حقوق بشر اسلامي مي گردد.