(1/100143436)- 

پرسشآفرينش انسان لطف خدا بود. در صورت خوب بودن بهشت هديه مي شود والا جهنم نصيبمان مي شود. من با لطف اول مشكل دارم و آن را نمي خواهم، لطفا راهنمايي بفرماييد.

پاسخ:

1ـ کی گفته که آفرینش انسان لطف خدا بود؟! لطف به کی؟ باید کسی باشد که به او لطف شود. وقتی انسانی آفرینش نیافته، خدا با آفرینش او می خواهد به چه کسی لطف می کند؟!

2ـ آفرینش موجودات و از جمله انسان، اقتضای ذات خداست. لذا فرض عدم آفرینش یک فرد ، مساوی است با فرض عدم خدا. چون آفرینش از عدم که معنی ندارد. چرا که عدم محال است تبدیل به وجود شود. موجودات ابتدا در علم ازلی و ابدی خدا حضور دارند. آنگاه از علم خدا به عالم جبروت و سپس به عالم ملکوت و در نهایت به عالم مادّه تنزّل می کنند. لذا خداوند متعال فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ. ـــــ  و هيچ چيزي نيست مگر اينکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمي کنيم مگر به اندازه معلوم و معيّن» ( حجر:21). پس اگر موجودی در وقتی خاصّ به عالم مادّه تنزّل می کند، معنایش این است که نزول او به دنیا در آن زمان خاصّ نیز در علم ذاتی خدا ثبت بوده است. بنا بر این، از فرض نبود یک موجود در زمان خاصّ خودش لازم می آید که عدم در علم خدا راه یابد. و علم ذاتی خدا، عین ذات اوست. بنا بر این از فرض عدم یک مخلوق لازم می آید که ذات خدا نیز معدوم باشد. و می دانیم که ذات باری تعالی عین وجود (واجب الوجود) می باشد، و عدم بردار نیست.

پس فرض عدم یک مخلوق، فرضی است نامعقول و منجر به تناقض. اگر کسی بداند خدا یعنی که؟ و مخلوق یعنی چه؟ می فهمد که فرض عدم یک مخلوق ، مساوی با فرض عدم وجود محض می باشد، که چنین فرضی نیز ذاتاً محال است. بلی افراد غیر حکیم قادرند چنین فرضی داشته باشند. چون نه معنی مخلوق را می دانند نه معنی وجود محض(خدا) را. تصوّر آنها هم از مخلوق یک تصوّر توهّمی است هم از وجود محض.

3ـ امان از تصوّرات غلط

برادشت عمومی از خلقت این است که خدا بود و جز او هیچ نبود و آنگاه خدا اراده نمود و موجودات از عدم آفریده شدند ؛ یعنی نبودند و بود شدند ؛ که حقیقت این تعبیر جز این نیست که خداوند متعال ، عدم را تبدیل به وجود کرده است. البته آنهایی که چنین برداشتی از خلقت دارند به صراحت نمی خواهند زیر بار این لازمه ی برداشت خود بروند ؛ لذا می گویند: خیر ، خدا عدم را تبدیل به وجود نکرد ، بلکه چیزی را که نبود ، بود نمود. امّا اگر دقّت کنیم حقیقت این سخن چیزی جز تبدیل شدن عدم به وجود نیست.

امّا باید توجّه داشت که این پندار عمومی ، پنداری پر تناقض و بر خلاف بسیاری از آیات و روایات می باشد. حقیقت مساله ی خلقت این است که خدا نه مخلوقات را از عدم آفریده و نه آنها را از چیزی ساخته است ؛ بلکه علم ذاتی خویش را در مرتبه ی اراده ی فعلی خود ظاهر نموده است. لذا مخلوقات ، در عین اینکه که خدا یا جزء خدا نیستند و همچنین داخل در خدا نیستند ، جدا از خدا و خارج از سلطنت وجودی او هم نیستند. خداوند متعال می فرماید:« وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ  ــــ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن (حقایق آن ) نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن. » (الحجر:21) همچنین می فرماید: « ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ ـــ آنچه نزد شماست فانى مى‏شود؛ امّا آنچه نزد خداست باقى است » (النحل:96 (

حال اگر حقیقت اشیاء نزد خداست و آنچه نزد خداست همواره باقی است و به تعبیر دیگر ، ازلی و ابدی است ، و این اشیاء دنیویِ فانی، تنزّل یافته ی آن حقایق می باشند ، پس حقایق این اشیاء نه معدوم بوده اند و نه معدوم می شوند ؛ بلکه همواره بوده اند و همواره هم خواهند بود. امّا اینکه ما می بینیم موجودات، روزی نبودند و آنگاه بود شدند و دوباره نابود می شوند ، مربوط به عالم زمان می شود که سریان و گذر ، در ذات آن نهفته است. امّا حقیقت غیر مادّی این اشیاء ، در عالم ملکوت و عالم جبروت و بالاتر از آن در علم ازلی و ابدی خداوندی ، که عین ذات اوست ، همواره بوده اند و خواهند بود و محال است چیزی از عدم برآید و رهسپار دیار عدم گردد. چرا که وجود و عدم ، نقیض یکدیگرند و چیزی به نقیض خود مبدّل نمی شود. بنا بر این مخلوقات نه از عدم خلق گشته اند و نه از چیزی آفریده شده اند ، بلکه موجودات همان اسماء و کمالات وجودی خداوند متعالند که از علم ذاتی خدا ، که عین ذات اوست ، تنزّل نموده ، ظهور عینی یافته اند. پس فرض نبود یکی از این موجودات در ظرف زمانی خاصّ خودش ، مساوی است با فرض نبود حقیقت آن موجود در علم خدا ؛ و چون علم خدا عین ذات او و یگانه و بسیط بوده ، جزء ندارد ، پس فرض نبود حقیقت یکی از موجودات، مساوی است با فرض نبود خدا. (مطلب دقیق است دقّت شود)

حکمای الهی بر این حقیقت متعالی برهان عقلی نیز اقامه نموده و گفته اند: خدا علّت تامّه ی تک تک موجودات عالم است ؛ و با وجود علّت تامّه ، وجود معلول حتمی است. از طرف دیگر ، خدا واجب الوجود است و سابقه ی عدم نداشته و عدم بردار نیست. پس آنچه موجود است محال است که موجود نباشد؛ و هر چه هست از ازل بوده و تا ابد خواهد بود و آمد و رفت دنیایی به معنی از عدم آمدن و به عدم رفتن نیست ، بلکه از باطن به ظاهر آمدن و دوباره به باطن برگشتن است ؛ « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون ــــ ما از آنِ خداییم و به سوی او بازگردنده ایم » (البقرة:156)

همچنین گفته اند: از وجود معلول ، یقین به وجود علّت تامّه ی آن لازم می آید ؛ و از عدم معلول ، عدم علّت تامّه ی آن لازم می آید. پس اگر معلولی معدوم گشت ، یقیناً علّت تامّه ی آن نیز معدوم گشته است. بنا بر این ، از فرض معدوم گشتن یکی از مخلوقات خدا ، لازم می آید که خود خدا نیز معدوم گردد. و خدای واجب الوجود ، عدم بردار نیست. پس مخلوقات او نیز محال است که حقیقتاً معدوم گردند.

حکما برای تبیین حقیقت خلقت ، مثالی نیز بیان نموده اند که با تمام نقصهایی که دارد تا حدودی حقیقت مطلب را نمایان می سازد. ایشان گفته اند:«  إن صفحات نفس الأمر و صحائف الأعيان بالنسبة إلى الحق تعالى كصفحات الأذهان بالنسبة إلينا ـــــ  صفحات کتاب عالم خلقت نسبت به خداوند حقّ متعال ، مانند صفحات عالم ذهن هستند نزد ما انسانها.» (شرح المنظومة ، ج‏1 ،ص373 ) ؛ یعنی همانگونه که موجودات ذهنی و خیالی ما انسانها چیزی جز ظهور اراده و علم ما نیستند ، موجودات عالم نیز چیزی جز ظهور علم و اراده ی خدا نمی باشند. همچنین همانطور که ما انسانها موجودات ذهنی خود را از عدم نمی سازیم و عدم نمی کنیم ، بلکه آنها را از کنه و بطون علم و اراده ی خود ظاهر کرده و دوباره به باطن خویش بر می گردانیم ، خدا نیز اسماء و کمالات وجودی خود را در آیینه ی موجودات ظاهر نموده و دوباره آنها را به حقیقت خودشان بر می گرداند. البته باید توجّه داشت که اوّلاً برای خداوند سبحان ، ذهن و تجدید اراده معنی ندارد. ثانیاً علم خدا بر خلاف علم انسان ، عین ذات اوست نه چیزی زائد بر ذات.

با این نگاه به مساله ی خلقت ، ملاحظه می فرمایید که دیگر جای این درخواست از خدا نخواهد بود که ما را نیافریند یا بعد از آفریدن ، عدم نماید؛ چون اوّلاً عدم گشتن وجود ، ذاتاً محال است و ثانیاً همانطور که گفته شد ، فرض عدم گشتن مخلوق ، مساوی است با عدم خدا ، و خدا عین وجود است و عدم بردار نیست. پس هیچ موجودی نیز حقیقتاً عدم نمی پذیرد. 

 

4ـ عدم محض ، جهنّم مطلق

امّا مطلب دیگر اینکه هیچ موجودی حقیقتاً طالب عدم نیست ، بلکه همگان از عدم می گریزند و ناله ها تماماً از عدم است. فقر ، جهل ، نقص عضو ، غم و غصّه ، کینه ، حسد ، درد و رنج و ... ، همگی یا امر عدمی هستند یا از امری عدمی حکایت می کنند. البته مراد از عدم ، در اینجا عدم نسبی است و به تعبیر دیگر ، مراد ، ضعف وجودی است. پس اگر ما انسانها از این امور گرایزانیم ، در حقیقت از عدم می گریزیم و اگر طالب علم و دارایی و سلامتی و شادی و نشاط و راحتی و امثال این اموریم ، در حقیقت وجود را طلب می کنیم. حتّی شما بزرگوار هم که این سوال را برای ما فرستاده اید طالب وجود بوده اید که چنین کاری انجام داده اید. چون سوال نمودن یعنی فرار از ندانستن و طلب دانستن. البته ممکن است برخی افراد ، عدمی بودن برخی از این امور را نپذیرفته مدّعی وجودی بودن آنها شوند. به این گونه افراد باید گفت: چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. بشر خیلی چیزها را وجود می پندارد ، در حالی که عدم هستند. برای مثال ما خیال می کنیم سایه ی ما یک امر حقیقی است لذا از درازی و کوتاهی آن سخن می گوییم و بحث می کنیم که آیا علّت سایه ی من ، خود من هستم یا آفتاب است؟ در حالی که سایه همان عدم نور است ، و عدم ، کوتاه و بلند ندارد و علّت نمی خواهد. همچنین ما خیال می کنیم چیزی به نام چاه وجود دارد ؛ در حالی که چاه همان عدم خاک است. لذا اگر خاک اطراف چاه برداشته شود ، چیزی به نام چاه وجود نخواهد داشت. امّا با تمام این احوال ، ما انسانها چاه را امری وجودی پنداشته از طول و عرض آن سخن می گوییم و برای آن سند مالکیّت می نویسیم و ... . پس خیلی از عدمها هستند که ما در این دنیا آنها را وجود اعتبار می کنیم و احکام وجودی را بر آنها بار می کنیم ؛ و آنگاه خیال می کنیم که تمام درد سرها از صدقه سر وجود است ؛ در حالی که وجود عین خیریّت است و محال است وجودی از آن حیث که وجود است مزاحمتی برای وجود دیگر فراهم نماید ؛ بلکه طبق براهین قاطع عقلی ، همه ی وجودها مراتب یک وجودند. پس تمام شرّها که نتیجه ی تزاحمها هستند زیر سر نقص و عدم است. حقیقت گناه ، امر عدمی است و حتّی جهنّم بودن جهنّم نیز ناشی از ضعف وجودی و جنبه ی عدمی آن است کما اینکه شیطنت شیطان نیز از جنبه ی عدمی او ناشی می شود نه از حیثیّت وجودی او. جهّنم و شیطان و گناه از آن جهت که نصیبی از وجود دارند خیر بوده مخلوق خدا و آیه ی او هستند ولی از جنبه ی عدمیشان شرّ بوده ، فاقد علّت می باشند.

امّا اینکه گفته شده دنیا محلّ مسابقه است ، منظور این است که همگان ، خواسته یا ناخواسته برای رسیدن به کمالات وجودی بالاتر می دوند ، لکن برخی افراد ، از روی ناآگاهی مسیر را در جهت عکس می دوند. البته اینها هم چه بخواهند و چه نخواهند به مقصد خواهند رسید ؛ چون خداوند متعال اراده نموده که همگان به خطّ پایان برسند «لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ  ــــ برای اوست مالكيّت آسمانها و زمين ؛ و همه ی امور به سوى او باز گردانده می شوند.» (الحديد:5) ؛ امّا متأسفانه آنانکه پشت به حضرت وجود نموده ، عدمها را وجود پنداشته و دنبال سراب می دوند ، موقعی که به محضر وجود محض می رسند پشت به وجودند ، چون تمام راه را عقب عقب طی نموده اند ؛ « إِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى‏ لَهُمْ  ــــــ  كسانى كه بعد از روشن شدن هدايت براى آنها، به پشت خود برگشتند ، شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و آنان را با آرزوهاى طولانى فريفته است. »(محمد:25) ؛ یعنی آنان که پشت به وجود می کنند ، با شیطان روبرو می شوند که به قول عرفا ، در پایین ترین حدّ وجود و در مرز عدم ایستاده است. آنگاه شیطان امور عدمی و سرابها را برای او وجود جلوه می دهد و او به خیال وجود ، خواستار عدم می گردد. لذا وقتی طبق سنّت قطعی خدا به محضر وجود محض رسید از نور وجود محض بی بهره می ماند « یوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه‏ ــــ روزی که چهره هایی سفید می شوند و چهره هایی سیاه. » (آل‏عمران:106) حتّی طبق روایات ، آتش جهنّم هم سیاه است ؛ چرا که از حضرت وجود که نور است به دور افتاده است ؛ « اللهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض » و « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ــــ و زمين به نور پروردگارش روشن مى‏شود ».

پس آنکه پشت به وجود کرده ، پشت به وجود و رو به شیطان و جهنّم به سوی خدا برده می شود و کارنامه ی خویش را از پشت دریافت می کند ؛ چون پشت به حقیقت وجود ایستاده است. « وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ ـــــ و امّا كسى كه نامه اعمالش از پشتش داده شود »(الانشقاق:10) ؛ و چون درکش وارونه بوده و عدم را به جای وجود انگاشته است وجودش وارونه و واژگونه است. « وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُون‏ ــــــ و اگر ببينى مجرمان را هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان سر به زيرند ، و مى‏گويند: پروردگارا! آنچه وعده كرده بودى ديديم و شنيديم؛ ما را بازگردان تا كار شايسته‏اى انجام دهيم ؛ ما یقین کنندگان هستیم» (السجدة:12) و « ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُون‏ ــــــ سپس بر سرهايشان واژگونه شدند ؛ و تو دانستی كه اينها سخن نمى‏گويند. » (الأنبياء:65) و « أَ فَمَنْ يَمْشي‏ مُكِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏ أَمَّنْ يَمْشي‏ سَوِيًّا عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم‏ ـــــ آيا كسى كه به رو افتاده حركت مى‏كند به هدايت نزديكتر است يا كسى كه راست‏قامت در صراط مستقيم گام برمى‏دارد؟! » (الملك:22)

آری! این است حقیقت هستی. همگان طالب وجودند ، لکن عدّه ای سراب را آب پنداشته و به دنبال سرابند و گروهی حقیقت آب را جستجو کرده و به آن می رسند. بدان و بدان و بدان که هر خواستنی محتاج معرفت است و تا چیزی را تصوّر نتوانی کرد ، خواستن آن محال است و عدم محض ، قابل فرض و تصوّر نیست کجا رسد که کسی بتواند آن را طلب نماید. آنچه به نام عدم فرض می شود وجود ذهنی عدم است که خود سنخی از وجود است در دیار ذهن. عدم خواهی خیالی است واهی که شیطان رجیم القاء می کند تا انسان را به همان دام پوچی که خود افتاده است گرفتار نماید. خود قسم خورده که وجود را عدم و عدم را وجود جلوه خواهم داد و آدمیان را اینگونه خواهم فریفت ؛ « قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني‏ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين‏ ــــ (ابلیس ) گفت:پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من نیز در زمين امور را در نظرشان زينت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت » (الحجر:39 ) و با همین ترفند بود که آدم و حوّا (ع) را فریفت و امور عدمی را برایشان وجودی جلوه داد « فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدين‏ ــــــ پس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود ، آشكار سازد؛ و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر به خاطر اينكه (اگر از آن بخوريد) فرشته خواهيد شد، يا جاودانه خواهيد ماند.» (الأعراف:20) ولی هیهات که شیطان همواره منادی و مبلّغ عدم است و خدای تعالی همگان را به وجود فرا می خواند. « أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشي‏ بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرينَ ما كانُوا يَعْمَلُون‏ ــــــ  آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زنده كرديم، و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود، همانند كسى است كه در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد؟! اين گونه براى كافران، اعمالی كه انجام مى‏دادند، تزيين شده است. » ‏(الأنعام:122) آری آنکه رهسپار به سوی وجود محض و نور مطلق است با آنکه پشت به وجود نموده و در ظلمت امور عدمی افتاده است یکسان نیست. آنکه خدا را وجود محض و صاحب تمام اوصاف کمال می داند و خود را مظهر اسماء او می یابد با آنکه خدا را یا انکار می کند یا اوصاف عدمی چون ظلم و بی حکمتی را به وجود محض نسبت می دهد ، یکسان نیست. و عجب این است که اینان هنوز در نیافته اند که عدل و حکمت از اوصاف ذاتی وجودند و ظلم و بی حکمتی ، اموری عدمی هستند و لایق وجود محض نمی باشند ولی پندارشان چنان بر آنان جلوه نموده که امور عدمی را به وجود محض نسب می دهد. حاصل سخن اینکه تمام مشکلات از عدم است و عجب از برخی انسانها که می خواهند از دست عدم به دامان عدم فرار کنند. و چگونه توان شگفت زده نشد از آن کس که تاب عدم سلامتی و نقض عضو و نقص مال را ندارد و از کوچکترین عدمها به ناله می افتد ولی در زبان طالب عدم بزرگتر است.