(38/200806)

پرسش:مشكل من هم فلسفي است و هم مشكل اراده و سوالات فلسفي اراده ضعيف مرا ضعيف تر مي كند يعني قوز بالا قوز من هم نگفتم اگر جواب سوالاتم را بدانم ديگر صددرصد عوض مي شوم بلكه گفتم تحمل زندگي راحت تر مي شود. بايد بگويم اگر جواب فلسفي خود را هم مي دانستم باز هم وضعيتم به همين شكل بود شايد كمي بهتر از الان و بايد بگويم در اين حالت وضعيت قابل تحملتر و حداقل سرگرداني در آن كمتر است. بايد بگويم كلا از اين زندگي زوركي خوشم نمي آيد كه به زور به دنيا مي آييم و به زور مي رويم و خيلي از اتفاقاتي هم كه در زندگي برايمان مي افتد نيز قابل كنترل نيست. اگر اختيار با خودم بود اصلا به دنيا نمي آمدم و اينقدر در گير اين مسائل مسخره هم نمي شدم .مشكل من زندگي و زنده بودن در اين دنياست و بس .من با زنده بودن مشكل دارم. به نظر من اگر پاسخ تمام سوالات فلسفي و غير فلسفي خود را هم بدانم تغييرات چنداني در زندگي ام ايجاد نخواهد شد. حالا ممكن است خدا هزار منت سر من بگذارد و بگويد براي تو چنين كرده ام وچنان. مگر من خواسته ام كه منت مي گذارد. مثلا شما در خانه در حال استراحت هستيد و دوستي در خانه شما مي آيد و با اصرار از شما مي خواهد كه به گردش و تفريح و مهماني برويد و بعد از برگشتن حسابي سرتان منت مي گذارد كه من براي اينكه به تو خوش بگذرد چنين كردم و چنان . آن وقت شما با عصبانيت و تعجب از او نمي پرسيد كه : مگر من خواستم كه حالا سرم منت هم مي گذاري. حالا قضيه من هم دقيقا چنين است. مي خواست مرا به دنيا نياورد مگر من گفتم؟ در مورد ازدواج سوالاتي پرسيده بودم كه دوست دارم جواب آنرا بدانم. پرسيده بودم كه اگر فردا بچه من بپرسد چرا مرا به دنيا آورده اي چه بگويم؟يكي از ترسهاي من از ازدواج همين است و مي ترسم فرزندم همين وضعيت فعلي مرا تجربه كند من هم كه مثل شما روانشناس و فيلسوف نيستم و مي ترسم همين وضعيت من و پدرم بين من و فرزندم بوجود آيد و نتوانم او را تربيت كنم. به نظر شما تمام كساني كه دچار مشكل اراده مثل من هستند با ازدواج مشكلشان حل شده است؟ به نظر من همين ضعف اراده و مشكلاتي ازهمين قبيل است كه خيلي از زندگي ها را سياه كرده و به نابودي كشيده حالا اگر من با اين مشكلات ازدواج كنم كه وضع بد تر مي شود يعني به عروس خانم بگويم وضعيت من خراب است و او هم مي گويد بله. در قسمتي از پاسختان فرموديد اگر نيافريند هم جاي سؤال هست که چرا نيافريد من مي گويم كه براي چه كسي جاي سوال است؟ انساني آفريده نشده كه بتواند سوال كند. يعني در آن موقع انسان مي تواند بپرسد چرا مرا از حيات محروم كردي ؟ ديگر انساني وجود ندارد چون خدا قدرت خود را اعمال كرده و كسي وجود ندارد كه بخواهد ايراد بگيرد. مثلا فرزند دهم شما مي تواند از شما ايراد بگيرد كه تو حق حيات را از من گرفتي و مرا به دنيا نياوردي ؟ چون اصلا وجود ندارد پس ديگر سوال و ايرادي هم مطرح نيست. لطفا ساده و بدون استفاده از اصلاحات فلسفي توضيح دهيد. ضمنا خودم به شدت آگاهي دارم كه هدف از تمام سوالاتم طلب راحتي است و اين را مي دانم و غافل هم نيستم، به دنيا آمدن من گندي است كه بار آمده ديگر كاري نمي توان كرد و محكوميم به زندگي تا ابد با پرسيدن اين سوالات فقط مي خواهم خود را تا حدودي آرام كنم و عصبانيتم را بروز دهم همين!

 

پاسخ:

1ـ از شما اجازه می خواهم که بی پرده و بدون ملاحظه صحبت کنیم. لذا اگر سخنی از بنده می شنوید که موجب ناراحتی شما می شود، پیشاپیش پوزش می طلبم؛ لکن چاره ای از گفتن ندارم. چون با تعریف و تمجید کاری از پیش نمی رود. مشکل را باید بدانید تا دنبال علاجش باشید. و البته خود شما نیز در سوالتان اشاره نموده اید که مشکل شما حقیقتاً مجهولات فلسفی نیستند؛ امّا دیگر ندانسته یا دانسته و نگفته اید که گرفتار نوعی مشکل روانی هم می باشید. مشکلی به نام وسواس پوچ انگاری و تاریک بینی؛ که غربی ها سعی می کنند آن را به عنوان نوعی فلسفه مطرح نمایند؛ حال آنکه این یک بیماری دستگاه منطقی و احساسی بشر بوده نوع خاصّی از بیماری وسواس می باشد نه یک نوع فلسفه. لذا تا کسی این مسأله را به عنوان یک بیماری قبول نکند، طبیعی است که دنبال علاج آن هم نخواهد بود.

این نوع بیماری در حقیقت نوعی خاصّ از بیماری وسواس می باشد؛ و دشواری بیماری وسواس در این است که اغلب افراد وسواسی، قادر نیستند سوژه ی وسواس را کنترل کنند؛ و بدترین نوع وسواس آن است که شخص وسواسی نظر خود را بر حقّ می داند؛ یعنی ایده ای خاصّ و غلط دارد و این ایده را درست می داند و دو ترکیب را به نحو وسواسی در ذهن خود یا در کلام، تکرار می کند.

پس لازم است قبل از پرداختن به هر چیزی مقداری در باره ی وسواس گفتگو کنیم.

وسواس یک ایده، فكر، تصور، احساس یا فعل مكرر یا مضر است كه با نوعى احساس اجبار و ناچارى ذهنى و علاقه به مقاومت در برابر آن همراه است؛ و اغلب، بیمار متوجه بیگانه بودن حادثه نسبت ‏به شخصیت‏ خود بوده از غیرعادى و نابهنجار بودن رفتار خود آگاه است.

روان شناسان وسواس را نوعى بیمارى از سرى نِوروزهاى شدید مى ‏دانند كه تعادل روانى و رفتارى را از بیمار سلب می کند و او را در سازگارى با محیط دچار اشكال مى ‏سازد و این عدم تعادل و اختلال داراى صورتى آشكار است.

روانكاوان نیز وسواس را نوعى غریزه ی واخورده و ناخودآگاه معرفى مى ‏كنند و آن را حالتى مى ‏دانند كه در آن، فكر، میل، یا عقیده‏ اى خاصّ، كه اغلب وهم‏ آمیز و اشتباه است آدمى را در بند خود مى ‏گیرد، آنچنان كه اختیار و اراده را از او سلب می کند و بیمار را وامى ‏دارد كه حتى رفتارى را برخلاف میل و خواسته ‏اش انجام دهد و بیمار هرچند اغلب اوقات به بیهودگى كار یا افكار خود آگاه است امّا نمى ‏تواند از قید آن رهایى یابد.

وسواس به صورت هاى مختلف بروز مى‏ كند و در بیمار مبتلاى به آن این موارد ملاحظه مى‏ شود:

اجتناب؛ تكرار و مداومت؛ تردید عملی؛ شک نظری؛ ترس؛ دقّت و نظم افراطى؛ اجبار و الزام؛ احساس بن بست؛ عناد و لجاجت.

وسواس همگام با بلوغ و در غلیان شهوت در افراد پایه گرفته و تدریجاً رشد مى‏كند. اگر در آن ایام شرایط براى درمان مساعد باشد بهبودهاى نسبى و دوره‏اى پدید مى‏آید وگرنه بیمارى سیر مداوم و رو به رشد خود را خواهد داشت تا جایى كه خود بیمار از دست خود به ستوه مى‏آید.

علائم دیگر:

در مواردى وسواس به صورتِ خود را در معرض تماشا گذاردن، دله دزدى، آتش زدن جایى، درآوردن جامه خود، بیقرارى، بهانه‏ گیرى، بى‏ خوابى، بدخوابى، بى ‏اشتهایى،... متجلى مى‏ شود آنچنانكه به اطرافیان فرد این احساس دست مى ‏دهد كه نكند وی دیوانه شده باشد. البته این علائم کمتر دیده می شوند.

انواع وسواس:

وسواس هایى كه تمام فكر و اندیشه افراد را تحت تأثیر قرار می دهد و احاطه ‏شان مى ‏كند معمولاً به صورت هاى زیر است:

وسواس فكرى:

این وسواس به صورت هاى مختلف خود را نشان مى‏ دهد كه برخى از نمونه‏ هاى آن به شرح زیر است:

اندیشه درباره بدن:

بدین گونه كه بخشى مهم از اشتغالات ذهنى و فكرى بیمار متوجه بدن اوست. او دائما به پزشك مراجعه مى ‏كند و در صدد به‏ دست آوردن دارویى جدید براى سلامت ‏بدن است.

رفتار حال یا گذشته:

مثلاً در این رابطه مى ‏اندیشد كه چرا در گذشته چنین و چنان كرده؟ آیا حق داشته است فلان كار را انجام دهد یا نه؟ و یا آیا امروز كه مرتكب فلان عمل مى ‏شود آیا درست مى ‏اندیشد یا نه؟ تصمیمات او رواست ‏یا ناروا؟

در رابطه با اعتقادات، گاهى فكر وسواسى زمینه را براى تضادها و مغایرت‏هاى اعتقادى فراهم مى‏ سازد. مسایلى در زمینه حیات و ممات، خیر و شر، وجود خدا و پذیرش یا طرد مذهب، ذهن او را به خود مشغول مى ‏دارد.

اندیشه افراطى:

گاهى وسواس در مورد امرى به صورت افراط در قبول یا رد آن است ‏با این كه بیمار خلاف آن را در نظر دارد ولى به صورتى است كه گویى اندیشه ی مزاحمى بر او مسلّط است كه او را ناگزیر به دفاع از یک اندیشه غلط مى ‏سازد، از آن دفاع و یا آن را طرد مى‏ كند بدون این كه آن مسئله كوچكترین ارتباطى با زندگى او داشته باشد؛ مثلاً در رابطه با دارویى عقیده‏اى افراطى پیدا مى‏ كند به گونه‏ اى كه طول عمر، بقاى زندگى و رشد خود را در گرو مصرف آن دارو مى‏داند، اگرچه در اثر مصرف به چنان نتیجه‏ اى دست نیابد.

اندیشه درباره اصل خلقت:

در این گونه بیماران، این فکر مدام ذهنشان را مشغول می کند که برای چه آفریده شده اند؟ و البته هیچ جوابی هم آنها را قانع نمی کند. چون جواب خودشان را قبول دارند؛ و جواب خوشان این است: خلقت ما عبث است. ما بازیچه ایم. پیامد این گونه وسواس فکری، پوچ گرایی و تاریک بینی و در موارد حادّ خودکشی است. لذا از خطرناکترین اقسام وسواس به شمار می رود.

 

ـ وسواس عملى:

وسواس عملى به شكل هاى گوناگون خود را بروز مى‏ دهد كه ما به نمونه‏ ها و مواردى از آن اشاره مى‏ كنیم :

شستشوى مكرر:

مردم برحسب عادت تنها همین امر را وسواس مى‏ دانند و توجّه چندانی به اقسام دیگر وسواس ندارند. این بیمارى نزد زنان رایجتر است.

رفتار منحرفانه:

این گونه بیماران، در مقابل یک نوع از انحراف تاب مقاومت ندارند و مدام آن را انجام می دهند؛ جلوه ی آن در مواردى به صورت دزدى است و این امر حتى در افرادى دیده مى‏ شود كه هیچ‏ گونه نیاز مادّى ندارند.

دقت وسواسى:

نمونه‏ اش را در منظم كردن دکمه ی لباس و... مى‏ بینیم و وضعیت فرد به گونه ‏اى است كه گویى از این امر احساس آرامش مى‏ كند.

شمردن:

شمردن و شمارش‏ها در مواردى مى‏ تواند از همین قبیل به حساب آید مثل شمردن نرده‏ها با اصرار بر این كه اشتباهى در این امر صورت نگیرد.

راه رفتن:

گاهى وسواس‏ها به صورت راه رفتن اجبارى است. شخص از این سو به آن سو راه مى ‏رود و اصرار دارد كه تعداد قدم ها معیّن و طبق ضابطه باشد. مثلاً فاصله ی بین دو نقطه از ده قدم تجاوز نكند و هم از آن كمتر نباشد.

وسواس در عبادت:

این گونه افراد روی عمل عبادی خاصّ وسواس دارند؛ مثلاً مدام شکّ می کنند که آیا نیّت کرده اند یا نه؟ یا شکّ می کنند که فلان حرف نماز را درست گفته اند یا نه؟ یا شکّ می کنند که فلان عمل وضو یا غسل را درست انجام داده اند یا نه؟

وسواس بازبینی:

این گونه مدام چیزی را چک می کنند. مثلاً در را می بندند ولی دوباره باز می کردند تا ببینند آیا در را بسته اند یا نه؟ و گاه بارها و بارها این کار را انجام می دهند.

وسواس ترس:

این گونه بیماران از چیزی می ترسند و این ترس را مدام در ذهن خود مرور می کنند. مثلاً دائماً به این فکر است که نکند زلزله بیاید؛ یا نکند ایدز بگیرد؛ یا نکند سرطان داشته باشد. و ... .

صورت هاى ترس وسواسى عبارت است از: ترس از آلودگى - ترس از مرگ - ترس از دفع - ترس از محیط محدود - ترس از امرى خلاف اخلاق - ترس از تحقق آرزو.

وسواس الزام:

در این نوع وسواس، فرد نمى ‏تواند خود را از انجام عمل و یا فكرى بیرون آورد و در صورت رهایى از آن فكر و خوددارى از آن عمل، موجبات تنش در او پدید خواهد آمد.

 

وسواس در چه كسانی بروز می كند؟

الف) در رابطه با سن

تجارب حیات عادى افراد نشان مى‏دهد كه وسواس همگام با بلوغ و در غلیان شهوت در افراد پایه گرفته و تدریجاً رشد مى‏كند. اگر در آن ایام شرایط براى درمان مساعد باشد بهبودهاى نسبى و دوره‏اى پدید مى‏آید وگرنه بیمارى سیر مداوم و رو به رشد خود را خواهد داشت تا جایى كه خود بیمار به ستوه مى‏آید.

ب) در رابطه باهوش:

بررسی هاى علمى نشان داده‏اند كه وضع هوشى افراد وسواسی در سطحى متوسط و حتى بالاتر از حد متوسط است. وسواسى‏هایى كه داراى هوش اندک و یا با درجه ی ضعیف باشند بسیار كم هستند؛ بر این اساس رفتار آنها نباید حمل بر كم ‏هوشى شان شود.

ج) در رابطه با شخصیت و محیط:

تجارب نشان داده‏اند آنهایى كه در زندگى شخصى حساس‏ترند امكان ابتلایشان به بیمارى وسواس بیشتر است و غلبه ی وسواس بر آنها زیادتر است. در بین فرزندانى كه والدینشان معمولاً محكومشان مى ‏كنند این بیمارى بیشتر دیده مى ‏شود.

گاهى وسواس فردى بزرگسال نشأت گرفته از منع‏هاى شدید دوران كودكى و حتى نوجوانى و جوانى است. مته بر خشخاش گذاردن والدین و مربیان، ایرادگیری هاى بسیار، توقعات فوق العاده از زیر دستان، اگر چه ممكن است كار را برطبق مذاق خواستاران پدید آورد، معلوم نیست عاقبت ‏خوش و میمونى داشته باشد.

پاره‏اى از تحقیقات نشان داده‏اند كه شخصیت والدین و حتى صفات ژنتیكى، روابط همگن خویى و محیطى در این امور مؤثرند؛ به همین نظر وسواس در بین دوقلوهاى یكسان بیشتر دیده مى‏ شود تا در دیگران، اگرچه ریشه ‏هاى اساسى و كلّى این امر كاملاً مشهود نیست. به طور کلّی اثر ژنتیک در وسواس قابل توجّه است؛ لذا افرادی که در خانواده و فامیل نزدیک خود فرد وسواسی دارند، باید مراقب عوامل ظاهر کننده ی وسواس باشند. چون ژن وسواس اغلب در اثر عوامل محیطی مثل برخورد والدین یا جهل به برخی مسائل یا کمبود شدید یا آموختن برخی نظریّات فلسفی پوچ آنگاران فعّال می شود.

ریشه‏هاى خانوادگى وسواس:

در مورد ریشه و سبب این بیمارى مطالب بسیارى ذكر شده كه اهم آنها عبارت اند از وراثت، شخصیت زیر ساز یا الحاقى، وضع هوشى، عوامل اجتماعى، عوامل خانوادگى، عوامل اتفاقى، رقابت‏ها، منع‏ها و... كه در اینجا به مواردى از آن اشاره مى‏ كنیم.

الف) وراثت:

تحقیقات برخى از صاحبنظران نشان داده است كه حدود چهل درصد وسواسی ها، این بیمارى را از والدین خود به ارث برده‏اند، اگرچه گروهى دیگر از محققان جنبه ارثى بودن آن را محتمل دانسته و قائل شده‏اند، انتقال زمینه‏هاى عصبى مى ‏تواند ریشه و عاملى در این راه باشد.

ب) تربیت :

در این مورد مباحثى قابل ذكرند كه اهم آنها عبارت اند از:

1- دوران كودكى:اعتقاد گروهى از محققان این است كه پنجاه درصد وسواس‏هاى افراد در سنین جوانى و پس از آن از دوران كودكى پایه ‏گذارى شده و تاریخچه زندگى آنها حاكى از دوران كودكى ویژه‏اى است كه در آن كشمكش‏ها و مقاومت‏ها و سرسختى‏هاى فوق العاده وجود داشته و كودك در برابر خواسته ‏هاى بزرگتران تاب مقاومت نداشته است.

2- شیوه تربیت:در پیدایش و گسترش وسواس، براى شیوه تربیت والدین نقش فوق العاده‏اى را باید قایل شد. بررسی ها نشان مى ‏دهد مادران حساس و كمال جو به صورتى ناخودآگاه زمینه را براى وسواسى شدن فرزندان فراهم مى‏ كنند و مخصوصاً والدینى كه رفتار طفل را براساس ضابطه خود به صورت دقیق مى‏ خواهند و انعطاف پذیرى كمترى دارند در این زمینه مقصرند. تربیت‏ خشك و مقرراتى در پیدایش و گسترش این بیمارى زیاد مؤثر است. نحوه ی از شیر گرفتن كودك به صورت ناگهانى، گسترش آموزش مربوط به نظافت و طهارت و كنترل كودك در رفتار مربوط به نظم و ترتیت و دقت او هم در این امر مؤثر است.

3- تحقیر كودك:عده‏اى از بیماران وسواسى كسانى هستند كه دائما این عبارت به گوششان خورده است كه: آدم بى عرضه‏اى هستى، لیاقت ندارى، در خور آدم نیستى، به درد زندگى نمى‏ خورى... و از بابت عدم لیاقت‏ خود توسط والدین، مربیان، خواهران، و برادران ارشد سركوفت ‏شنیده و تنبیه شده‏اند. این گونه برخوردها بعداً زمینه را براى ناراحتى عصبى و یا وسواس آنها فراهم كرده است.

4- ناامنى‏ها: پاره‏اى از تحقیقات نشان داده‏اند برخى از آنها كه دوران حیات كودكى آشفته‏اى داشته و با ترس و ناامنى همساز بوده‏اند بعدها به چنین بیمارى دچار شده‏اند. آنها در مرحله كودكى وحشت از آن داشته‏ اند كه نكند كار و رفتارشان مورد تأیید والدین و مربیان قرار نگیرد. اینان در دوران كودكى براى راضى كردن مربیان خود مى‏ كوشیدند و سعى داشته‏اند كه دقتى افراطى درباره كارهاى خود روا دارند و در همه مسائل، با باریك ‏بینى و موشكافى وارد شوند.

5- منع‏ها: گاهى وسواس فردى بزرگسال نشأت گرفته از منع‏هاى شدید دوران كودكى و حتى نوجوانى و جوانى است.

6- خانواده افراد وسواسى: بررسی ها نشان داده‏اند:

- اغلب وسواسى‏ ها والدین لجوج داشته‏ اند كه در وظیفه خواهى از فرزندان، سماجت ‏بسیار نشان مى ‏داده‏اند.

- ایرادگیر و عیب جو بوده‏اند؛ اگر مختصر لغزشى از فرزندان خود مى ‏دیدند، آن را به رخ فرزندان مى‏ كشیدند.

- خسیس و ممسك بوده‏اند به طورى كه كودك براى دستیابى به هدفى ناگزیر به اصرار بوده است و بالاخره افرادى كم گذشت، طعنه زن، و ملامتگر بوده‏اند و كودك سعى مى ‏كرده خود را در حضور آنها دائماً جمع و جور كند تا سرزنش نشود.

 

درمان :

براى درمان مى ‏توان از راه و رسم ‏ها و وسایل و ابزارى استفاده كرد كه یكى از آنها تغییر محیطى است كه بیمار در آن زندگى مى‏كند.

ـ  تغییر آب و هوا:

دور ساختن بیمار از محیط خانواده، و اقامت او در یك آسایشگاه و واداشتن او به زندگى در یك منطقه خوش آب و هوا براى تخفیف اضطراب و درمان بیمار اثرى آرامش بخش دارد و این امرى است كه اولیاى بیمار مى ‏توانند به آن اقدام كنند. البته باید توجّه شود که آن محیط جدید، محیطی نامناسبتر نباشد. مثلاً افراد مبتلا به وسواس در زمینه های اعتقادی را نباید در خابگاههای دانشجویی رها نمود. چرا که چنین فضایی فضای بحث و جدلهای اعتقادی است و موجب تشدید این گونه وسواس می شود.

ـ تغییر شرایط زندگى:

از شیوه‏هاى درمان این است كه زندگى بیمار را به محیطى دیگر بكشانیم و وضع او را تغییر دهیم. او را باید به محیطى كشاند كه در آن مسئله حیات سالم و دور از اغتشاش و اضطراب مطرح باشد و بناى اصلى شخصیت او از دستبردها دور و در امان باشد. بررسی هاى تجربى نشان مى ‏دهند كه در مواردى با تغییر شرایط زندگى و حتى تغییر خانه و محل كار و زندگى، بهبود كامل حاصل مى‏شود.

ـ ایجاد اشتغال و سرگرمى:

تطهیرهاى مكرر و دوباره‏كارى‏ها و افکار تکراری بدان خاطر است كه بیمار وقت و فرصت كافى براى انجام آن در خود احساس مى‏ كند و وقت و زمانى فراخ در اختیار دارد. بدین سبب ضرورى است در حدود امكان سرگرمى او زیادتر گردد تا وقت اضافى نداشته باشد. اشتغالات عملی و ذهنی یكى پس از دیگرى او را وادار خواهد كرد كه نسبت‏به برخى از امور بى‏اعتماد گردد، از جمله وسواس. و باید دانست که بهترین درمان وسواس، بی اعتنایی به آن است؛ بخصوص در وسواس فکری.

ـ زندگى در جمع:

فرد وسواسى را باید از گوشه ‏گیرى و تنهایى بیرون كشید. زندگى در میان جمع خود مى‏تواند عاملى و سببى براى رفع این حالت‏ باشد. ترتیب دادن مسافرت هاى دسته جمعى كه در آن، همه ی افراد ناگزیر شوند شیوه واحدى را در زندگى پذیرا شوند، در تخفیف و حتى درمان این بیمارى مخصوصاً در افرا كمرو مؤثر است.

ـ شیوه‏هاى اخلاقى:

رودربایستى‏ها و ملاحظات فیمابین كه هر انسانى به نحوى با آن مواجه است تا حدود زیادى سبب تخفیف این بیمارى مى‏ شود. طرح سؤالات انتقادى توأم با لطف و شیرینى، به ویژه از سوى كسانى كه محبوب و مورد علاقه بیمارند در امر سازندگى بیمار بسیار مؤثر است و مى‏ تواند موجب پیدایش تخفیف هایى در این رابطه شوند و البته باید سعى بر این باشد كه «انتقاد» به «ملامت» منجر نشود و روح بیمار را نیازارد. احیاى غرور بیمار در مواردى بسیار سبب درمان و نجات او از عوامل آزار دهنده و خفت و خوارى ناشى از پذیرش رفتارهاى ناموزون وسواسى است و به بیمار قدرت مى ‏دهد. باید گاهى غرور فرد را با انتقادى ملایم زیر سؤال برد و با كنایه به او تفهیم كرد كه عُرضه ی اداره و نجات خویش را ندارد تا او بر سر غرور آید و خود را بسازد. باید به او القا كرد كه مى ‏تواند خود را از این وضع نجات دهد. همچنین باید به بیمار اجازه داد كه درباره افكار خود اگر چه بى معنى است صحبت كند و از انتقاد ناراحت نباشد.

ـ تنگ كردن وقت:

بیش از این هم گفته ‏ایم كه گاهى تن دادن به تردیدها ناشى از این است كه بیمار خود را در فراخى وقت و فرصت‏ ببیند و براى درمان ضرورى است كه در مواردى وقت را بر فرد وسواسى تنگ كنند. در چنین مواردى لازم است ‏با استفاده از فنون و شیوه‏هایى او را به كارى مشغول دارند و به امر و وظیفه‏ اى وادار نمایید تا حدى كه وقتش تنگ گردد و ناگزیر شود با سر هم كردن عمل و وظیفه كار و برنامه خود را اگرچه نادرست است‏ سریعاً انجام دهد. تكرار و مداومت در چنین برنامه‏ اى در مواردى مى‏تواند به صورت جدى در درمان مؤثر باشد.

ـ زیر پا گذاردن موضوع وسواس:

در مواردى براى درمان بیمار چاره‏اى نداریم جز این كه به او القا كنیم به قول معروف به سیم آخر بزند، حتى با پیراهنى كه او آن را نجس مى‏ داند و یا با دست و بدنى كه او تطهیر نكرده مى‏ شمارد، به نماز بایستد و وظیفه‏ اش را انجام دهد. به عبارت دیگر بیمار را واداریم تا همان كارى را كه از آن مى‏ ترسد انجام دهد. تنها در چنین صورتی است كه در مى ‏یابد هیچ واقعه ‏اى اتفاق نمى‏ افتد. در وسواس فکری، نیز بی اعتنایی به فکر مزاحم بسیار مؤثّر است. در برخی ها تلقین معکوس کارکرد بهتری دارد؛ مثلاً اگر شخص مدام این فکر را در سر دارد که خلقت او عبث است؛ مدام به خود تلقین کند که او برای هدفی بزرگ آفریده شده و به آن هدف خواهد رسید.

ـ درمان علمی در کنار درمان عملی:

افزون بر راهکارهای فوق در مواردی باید موضوع وسواس را برای شخص وسواسی واکاوی نمود. مثلاً افرادی که مبتلا به وسواس در امور شرعی اند، باید مسائل را دقیقاً به آنها یاد داد. چرا که فهم ناقص مسائل، خود عامل تشدید کننده برای چنین وسواسی است. یا آنکه وسواس در امور بهداشتی دارد، باید به او تفهیم نمود که مراعات افراطی بهداشت، خود موجب بیماری است. چون بهداشت افراطی، باکتری های مفید را هم نابود می کند؛ در حالی که بسیاری از امور بدن ما، بخصوص در دستگاه گوارش به کمک باکتری های مفید انجام می گیرد. یا آنکه گرفتار وسواس فکری در امور اعتقادی است، باید او را عمیق این مسائل آشنا نمود. چرا که این گونه وسواسها از جهل شخص یا از نگرش سطحی او تغذیه می کنند.

 

نتیجه:

شما اگر موضوع مطرح در سوالتان را مدام در ذهن خود دارید، بدانید که دچار نوعی وسواس فکری هستید. لذا در کنار یافتن پاسخهای فکری باید اقدام عملی هم برای درمان این امر بکنید؛ که در رأس همه ی آنها، بی اعتنایی به این فکر مزاحم می باشد.

 

2ـ بعد از این مقدّمه می پردازیم به مباحث فلسفی

 

الف. فرموده اید: « بايد بگويم اگر جواب فلسفي خود را هم مي دانستم باز هم وضعيتم به همين شكل بود »

شما از کجا می دانید که دانستن جواب این مسائل تغییری در شما ایجاد نمی کند؟ آیا علم غیب دارید یا دارید به خودتان تلقین می کنید؟ این نحوه گفتار خود گواه است که شما صرفاً سوال ندارید بلکه مشکل دارید. و جالب اینجاست که خیال می کنید دیگران هم مشکل شما را دارند. لذا فرموده اید: « به نظر من همين ضعف اراده و مشكلاتي ازهمين قبيل است كه خيلي از زندگي ها را سياه كرده و به نابودي كشيده». خوب این نظر شماست؛ نظری که هیچ استدلالی یا آمار معتبری هم پشتش نیست. شما همان گونه که در مورد خودتان دچار نوعی خودآزاری ذهنی هستید، دیگران را هم گرفتار همین بیماری می دانید.

 

ب. شما در جایی فرموده اید: « در قسمتي از پاسختان فرموديد اگر نيافريند هم جاي سؤال هست که چرا نيافريد من مي گويم كه براي چه كسي جاي سوال است؟ انساني آفريده نشده كه بتواند سوال كند. »

این کاملاً درست است. وقتی فردی نیست، سوالی هم ندارد. امّا شما که لالایی بلدید چرا نخوابید؟ به این جمله ی خودتان دقّت فرمایید: « اگر اختيار با خودم بود اصلا به دنيا نمي آمدم ». حال ما به شما می گوییم: وقتی شما نبودید، چگونه می توانستید اختیار داشته باشید یا نداشته باشید؟ عدم، نه مختار است نه مجبور.

البته اشکالی که به پاسخ دهنده گرفته اید وارد نیست. چون منظور او نیست که آن انسان خلق نشده سوال می کند. بلکه مقصود این است: اگر امکان خلق چیزی وجود داشته باشد، و خدا به او وجود ندهد، جای این سوال هست که چرا خدا به او وجود ندارد؟ به عبارت دیگر، اگر چیزی امکان وجود دارد، لازمه ی ذات خداست که به آن وجود دهد. لذا اگر وجود ندهد، خدا نخواهد بود. توضیح فلسفی این مطلب را در ادامه خواهیم آورد.

 

3ـ خلقت از عدم، توّهمی رایج

بسیاری و از جمله شما چنین گمان نموده اند که ما ابتدا عدم بودیم و سپس موجود گشتیم. حال آنکه این تصوّری است نادرست که سر از تناقض در می آورد.

عدم محض ، نه قابل تصوّر است و نه حکم بر می دارد. لذا حکما فرمودند: « المعدوم المطلق لایخبر عنه ـــ از معدوم مطلق نتوان خبر داد.» یعنی عدم حقیقی ، موضوع هیچ گزاره ای واقع نمی شود. لذا آنچه انسان آن را عدم یا معدوم می نامد و درباره ی آن سخن می گویند، صرفاً مفهومی ذهنی است که خودش وجود ذهنی دارد. و وجود ، چه ذهنی باشد و چه خارجی ، وجود است نه عدم.

باید توجّه داشت که عدم و نیستی چیزی نیست که موجودی از آن خلق شود و شیء موجود نیز قابل معدوم شدن نیست. چون وجود، نقیض عدم می باشد و چیزی تبدیل به نقیض خود نمی شود. عالم سراسر وجود است و جز وجود هیچ نیست و هر چه غیر وجود فرض شود ، اعتباراً غیر وجود است ولی حقیقتاً موجودی ذهنی است و در ظرف دهن وجود دارد.

همچنین باید توجّه داشت که اگر چیزی حقیقتاً معدوم بوده و در هیچ موطنی وجود نداشته محال است موجود شود ؛ چرا که این هم در حقیقت تبدیل شدن عدم به وجود است. بلی انسان زمانی نبود و اکنون هست ، امّا این عدم محض نیست ، بلکه معدومیّت در عالم زمانی است. خدا موجودات را از چیزی برنساخت ولی از عدم نیز نیافرید ؛ بلکه او را از بطن وجود به متن وجود و از کنه وجود به حدّ ظهور آورد. همان گونه که آدمی صور خیالی خود را از کنه اراده اش به صحنه ی ذهن می آورد و آنگاه آنها را به کنه اراده باز می گرداند و باز دوباره می تواند آنها را ظاهر سازد. موجودات نیز ظهور اراده ی خداوند متعال می باشند ؛ و البتّه شکّی نیست که برای خداوند سبحان تجدّد اراده و ذهن و خیال بی معنی است ؛ و مثال یاد شده صرفاً برای تقریب مطلب به ذهن بود. خداوند متعال فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ـــــ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن. » (الحجر:21) و امیر مومنان(ع) فرمودند: « فِي الْعَرْشِ تِمْثَالُ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَالَ وَ هَذَا تَأْوِيلُ قَوْلِهِ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُه ـــــ در عرش تمثال هر آنچه خدا خلق نموده ـ از خشکی و دریا ـ موجود می باشد ؛ و این است تأویل قول خداوند که فرمود: « و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن. »» (بحار الأنوار ، ج‏55 ،ص34 )

پس چنان نیست که ما نبودیم و ناگهان پیدا شدیم. بلی در این دنیا نبودیم و به این دنیا نازل گشتیم. امّا حقیقت وجودی ما ــ نه بدن مادّی ما یا روح ما ــ قبل از تنزّل به عالم مادّه ، در عالم مثال (ملکوت) حضور داشت ؛ و قبل از آن در عالم عقول (جبروت ) حاضر بود ؛ و قبل از آن در مشیّت الهی (وجود منبسط) ، موجود و ساری در کلّ هستی بودیم ؛ و سابق بر آن در عرش بودیم که مرتبه ی علم الهی است. امام رضا (ع) فرمودند:« ... الْعَرْشُ اسْمُ عِلْمٍ وَ قُدْرَةٍ وَ عَرْشٍ فِيهِ كُلُّ شَيْ‏ء ــــ عرش اسم علم و قدرتی است و عرشی است که هر چیزی در آن است.» (بحار الأنوار ، ج‏55 ،ص14 ) و قبل از آن در حضرت اسماء الله شرف حضور داشتیم ، لکن وجودمان عین اسماء الله بود.

پس چون مشیّت حضرت احدیّت بر آن تعلّق گرفت که حقیقت آدمی را از نزد خود ، که عالم اسماء الله و عرش اوست ، به صحنه ی دنیا بیاورد ، ملائک را گفت: « من قرار دهنده ی خلیفه ای در زمين هستم ». فرشتگان گفتند: « پروردگارا! آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه فساد و خونريزى كند؟! در حالی که ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم ، و تو را تقديس مى‏كنيم». پروردگارت فرمود: « من چیزی مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.» ؛ سپس علم الاسماء را تماماً به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: « اگر راست مى‏گوييد ، اسماء اينها را به من خبر دهيد! » ؛ فرشتگان عرض كردند: «منزهى تو ، ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه كن!» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را می دانم؟! و نيز می دانم آنچه را آشكار می كنيد، و آنچه را پنهان می داشتيد.»» (بقره:30 ـ 33)

آری آدمی ظهور دنیایی تمام اسماء الله است؛ لذا خلیفة الله و نماینده ی خدا (نمایان کننده ی خدا) می باشد ؛ یعنی موجودی است که خدا را می نمایاند. از اینرو فرشتگان از درک حقیقت آدم و از درک اسماء عاجز بودند ، ولی آدم بر جمیع اسماء الله عالم بود ؛ چرا که خود ظهور آن حقایق بود. البته مخفی نماند که ما افراد عادی بالقوّه خلیفة الله هستیم نه بالفعل ؛ لکن باید از پستترین مرتبه ی وجود که دنیاست تا عالم اسماء الله را با اختیار خویش طیّ نماییم تا مظهر تامّ اسماء الله گردیم و آنگاه است که خلیفة الله بالفعل خواهیم بود.

پس اگر گفته شده که هدف از خلقت انسان رسیدن به کمال است ، مقصود رسیدن به مقام خلیفةاللّهی است ؛ مقامی که در آن رتبه ، انسان نه بهشتی که بهشت آفرین می شود. چرا که مرتبه ی اسماء ، مقام کن فیکون است و صاحب آن مقام به حکم آنکه مظهر اسم الخالق گشته به اذن الله ، توان خلق دارد. البته فعلاً آنچه از این حقایق قدسی می گوییم و می شنویم ، الفاظی بیش نیستند ؛ که شنیدن کی بُوَد مانند دیدن و دیدن کی بَُوَد مانند شدن. به قول شیخ محمود شبستری: « که وصف آن به گفت و گو محال است ـــ که اهل حال داند کان چه حال است.»

حاصل کلام اینکه خلق ، نه عین خدا هستند و نه جزء خدا و نه داخل خدا ، چرا که خدا نه جزء دارد و نه داخل. ولی مخلوقات جدا از خدا و خارج از او هم نیستند ؛ چون خدا وجود نامحدود است و برای وجود نامحدود ، خارج معنی ندارد ؛ و چون خارج ندارد ، خلق او نیز نمی توانند بیرون از او و جدا از او باشند. همچنین خدا داخل در اشیاء است ولی نه جزء آنهاست و نه عین آنها و نه محدود به حدّشان ؛ کما اینکه خارج از آنهاست امّا از آنها جدا نیست و از خودشان به خودشان نزدیکتر است.

« سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ فَقَالَ بِمَا عَرَّفَنِي نَفْسَهُ قِيلَ وَ كَيْفَ عَرَّفَكَ نَفْسَهُ فَقَالَ لَا تُشْبِهُهُ صُورَةٌ وَ لَا يُحَسُّ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ قَرِيبٌ فِي بُعْدِهِ بَعِيدٌ فِي قُرْبِهِ فَوْقَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَا يُقَالُ شَيْ‏ءٌ فَوْقَهُ أَمَامَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَا يُقَالُ لَهُ أَمَامٌ دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ فِي شَيْ‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنَ الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ خَارِجٍ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ هَكَذَا وَ لَا هَكَذَا غَيْرُهُ وَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُبْتَدَأ ــــــ از امیرمومنان(ع) پرسیده شد: پروردگارت به چه چیزی شناختی؟ فرمودند: به آنچه که خودش ، خودش را به من شناساند. گفته شد: چگونه خودش را به تو شناساند: فرمود: صورتی شبیه او نیست و با حواسّ ادراک نمی شود و با مردم مقایسه نمی گردد. نزدیک است در عین دوری و دور است در عین نزدیکی. فراتر از هر چیزی است ولی گفته نمی شود چیزی است فوق آن. پیشاپیش هر چیزی است ولی به او پیش گفته نمی شود. داخل در اشیاء است ولی مانند داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مانند خارج بودن چیزی از چیزی. منزّه است آن کسی چنین است غیر او چنین نیست و برای هر چیزی آغازی است. » (التوحيد للصدوق ،ص 285 )

همچنین فرمودند: « هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ عَلَى غَيْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيْرِ مُبَايَنَةٍ فَوْقَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَا يُقَالُ شَيْ‏ءٌ فَوْقَهُ وَ أَمَامَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَا يُقَالُ لَهُ أَمَامٌ دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ فِي شَيْ‏ءٍ دَاخِلٍ خَارِجٌ عَنِ الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ خَارِج‏ ـــــــ هو در اشیاء است بدون اینکه با آنها آمیخته باشدو خارج از آنهاست بی آنکه از آنها جدا باشد. فراتر از هر چیزی است ولی گفته نمی شود چیزی است فوق آن. پیشاپیش هر چیزی است ولی به او پیش گفته نمی شود. داخل در اشیاء است ولی مانند داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مانند خارج بودن چیزی از چیزی.» ( إرشاد القلوب إلى الصواب ، ج‏2 ،ص 375 )

حال خود قضاوت فرمایید که خدای موجود در اذهان اکثر مردم و از جمله ذهن خودتان چنین خدایی است یا نه؟ حتماً تصدیق می فرمایید که خدای اکثر ما انسانها ، انسان واره ای است مثل خودمان ، لکن در ابعادی کیهانی. افراد راه نرفته در وادی معارف اهل بیت (ع) قادر نیستند اراده و ذهن و عقل خود را بشناسند کجا رسد که از حقیقت فرشتگان آگاهی یابند و کجا رسد که عرش و کرسی را بشناسند و کجا رسد که به درک اسماء الله نائل گردند و کجا رسد که به ذات احدی معرفت یابند. و آنگاه قضاوت فرمایید که با چنین تصویر ابتدایی از خدا و خلق و رابطه ی بین آن دو ، ما انسانهای دور افتاده از معارف اهل بیت (ع) ، چه تصویری از هدف خلقت انسان خواهیم داشت؟! امّا اولیای الهی که به حقیقت کلام امیر مومنان رسیده اند ، هدف انسانی را چنان والا یافته اند که حتّی حاضر نیستند یک لحظه از عمر خویش را هم به بطالت بگذرانند. لذا یکی از بزرگان در حقّ آیةالله بهجت و حضرت امام راحل (رحمة الله علیهما) فرمودند: « این دو بزرگوار یک لحظه هم در عمر خود بازی نداشتند.» یعنی همه ی کارهایشان در مسیر هدف غایی بود و بس. در روایت نیز آمده است: « حضرت یحیی (ع) کودکی بود ، پس کودکان به وی گفتند: بیا با ما بازی کن! فرمود: آه ، به خدا سوگند که ما برای بازی خلق نشده ایم ، بلکه جدّاً برای امر عظیمی آفریده شده ایم. » ( تفسیر منسوب به امام عسکری(ع) ، ص 659 )

 

نتیجه آنکه:

با تصوّر ابتدایی از خدا و خلق و ارتباط خدا و خلق، طبیعی است که شخص نتواند هدف درستی برای خلقت خویش دست و پا کند؛ و شروع کند به بافتن توهّمات تا آنجا که خیال کند از عدم آمده و امکان عدم شدن دارد؛ و خدا لج کرده و او را عدم نمی کند.  امّا ندانستن هدف و داشتن این گونه توهّمات بچّه گانه یک چیز است، و خود را علم کلّ دانستن چیز دیگری است. اینکه کسی بگوید من هدف درستی برای خلقت نمی شناسم ایرادی ندارد؛ امّا اینکه بگوید هیچ هدف درستی وجود ندارد، در حقیقت ادّعای علم کلّ بودن است؛ یعنی من همه چیز را می دانم و می دانم که هیچ هدف ارزشمندی برای خلقت وجود ندارد. حال آنکه این گونه افراد، حتّی همین مطالب گفته شده را هم به درستی هضم نمی کنند کجا رسد که بتوانند این همه کتب فلسفی و عرفانی را هضم نمایند.

 

4ـ هیچ موجودی طالب عدم نیست.

بسیاری از مردم خیال می کنند که رنج و بیماری و غم و عذاب و درد و نقص و امثال این امور، حقیقتاً وجود دارند؛ غافل از آنکه اینها امور عدمی اند. سلامتی امر وجودی است و بیماری نبود سلامتی است. شادی امر وجودی است، و غم نبود شادی است. راحتی امر وجودی است و ناراحتی امر عدمی است. اگر عدم خوب است، پس برای چه از این نبودها ناله می کنید؟ و از ناراحتی ها گریزانید؟ چشم داشتن امر وجودی است و کوری عدم چشم است. اگر عدم خوب است، پس چشم خود را درآورید. اگر طالب عدم شدن هستید، چرا از عذاب ناله می کنید؛ عذاب همان نبود راحتی است.

امان از توهّمات بشر! عزیزا هیچ موجودی حقیقتاً طالب عدم نیست ، بلکه همگان از عدم می گریزند و ناله ها تماماً از عدم است. فقر ، جهل ، نقص عضو ، غم و غصّه ، کینه ، حسد ، درد و رنج و ... ، همگی یا امر عدمی هستند یا از امری عدمی حکایت می کنند. البته مراد از عدم ، در اینجا عدم نسبی است و به تعبیر دیگر ، مراد ، ضعف وجودی است؛ چرا که عدم محض، مفهومی تو خالی بیش نیست؛ و در حقیقت خودش وجود ذهنی دارد. پس اگر ما انسانها از این امور گرایزانیم ، در حقیقت از عدم می گریزیم و اگر طالب علم و دارایی و سلامتی و شادی و نشاط و راحتی و امثال این اموریم ، در حقیقت وجود را طلب می کنیم. حتّی شما بزرگوار هم که این سوال را برای ما فرستاده اید طالب وجود بوده اید که چنین کاری انجام داده اید. چون سوال نمودن یعنی فرار از ندانستن و طلب دانستن. اگر شما عدم را دوست دارید پس برای چه با جهل ـ که امر عدمی است ـ نمی سازید؟! اگر شما طالب عدم شدن هستید چرا مدام تلاش می کنید با سوال نمودن و فکر کردن و امثال آن، وجود خود را چاق کنید؟ اگر حقیقتاً طالب عدم شدن هستید، به چیزی فکر نکنید، حتّی به همین طلب عدم شدن هم.

البته ممکن است برخی افراد ، عدمی بودن برخی از این امور را نپذیرفته مدّعی وجودی بودن آنها شوند. به این گونه افراد باید گفت: چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. بشر خیلی چیزها را وجود می پندارد ، در حالی که عدم هستند. برای مثال ما خیال می کنیم سایه ی ما یک امر حقیقی است لذا از درازی و کوتاهی آن سخن می گوییم و بحث می کنیم که آیا علّت سایه ی من ، خود من هستم یا آفتاب است؟ در حالی که سایه همان عدم نور است ، و عدم ، کوتاه و بلند ندارد و علّت نمی خواهد. همچنین ما خیال می کنیم چیزی به نام چاه وجود دارد ؛ در حالی که چاه همان عدم خاک است. لذا اگر خاک اطراف چاه برداشته شود ، چیزی به نام چاه وجود نخواهد داشت. امّا با تمام این احوال ، ما انسانها چاه را امری وجودی پنداشته از طول و عرض آن سخن می گوییم و برای آن سند مالکیّت می نویسیم و ... . پس خیلی از عدمها هستند که ما در این دنیا آنها را وجود اعتبار می کنیم و احکام وجودی را بر آنها بار می کنیم ؛ و آنگاه خیال می کنیم که تمام درد سرها از صدقه سر وجود است ؛ در حالی که وجود عین خیریّت است و محال است وجودی از آن حیث که وجود است مزاحمتی برای وجود دیگر فراهم نماید ؛ بلکه طبق براهین قاطع عقلی ، همه ی وجودها مراتب یک وجودند. پس تمام شرّها که نتیجه ی تزاحمها هستند زیر سر نقص و عدم است. حقیقت گناه ، امر عدمی است و حتّی جهنّم بودن جهنّم نیز ناشی از ضعف وجودی و جنبه ی عدمی آن است کما اینکه شیطنت شیطان نیز از جنبه ی عدمی او ناشی می شود نه از حیثیّت وجودی او. جهّنم و شیطان و گناه از آن جهت که نصیبی از وجود دارند خیر بوده مخلوق خدا و آیه ی او هستند ولی از جنبه ی عدمیشان شرّ بوده ، فاقد علّت می باشند.

دنیا محلّ نیز مسابقه است برای رسیدن به مراتب وجودی برتر، و همگان با کمال میل ـ چه با میل خودآگاه و چه با میل ناخودآگاه ـ  برای رسیدن به کمالات وجودی بالاتر می دوند؛ لکن برخی افراد ، از روی ناآگاهی مسیر را در جهت عکس می دوند. البته اینها هم چه بخواهند و چه نخواهند به مقصد خواهند رسید؛ چون خداوند متعال اراده نموده که همگان به خطّ پایان برسند « لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ــــ برای اوست مالكيّت آسمانها و زمين ؛ و همه ی امور به سوى او باز گردانده می شوند.» (الحديد:5) ؛ امّا متأسفانه آنانکه پشت به حضرت وجود نموده ، عدمها را وجود پنداشته و دنبال سراب می دوند ، موقعی که به محضر وجود محض می رسند پشت به وجودند ، چون تمام راه را عقب عقب طی نموده اند ؛ « إِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى‏ لَهُمْ ــــــ كسانى كه بعد از روشن شدن هدايت براى آنها، به پشت خود برگشتند ، شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و آنان را با آرزوهاى طولانى فريفته است. »(محمد:25) ؛ یعنی آنان که پشت به وجود می کنند ، با شیطان روبرو می شوند که به قول عرفا ، در پایین ترین حدّ وجود و در مرز عدم ایستاده است. آنگاه شیطان امور عدمی و سرابها را برای او وجود جلوه می دهد و او به خیال وجود ، خواستار عدم می گردد. لذا وقتی طبق سنّت قطعی خدا به محضر وجود محض رسید از نور وجود محض بی بهره می ماند « یوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه‏ ــــ روزی که چهره هایی سفید می شوند و چهره هایی سیاه. » (آل‏عمران:106) حتّی طبق روایات ، آتش جهنّم هم سیاه است ؛ چرا که از حضرت وجود که نور است به دور افتاده است ؛ « اللهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض » و « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ــــ و زمين به نور پروردگارش روشن مى‏شود ».

پس آنکه پشت به وجود کرده ، پشت به وجود و رو به شیطان و جهنّم به سوی خدا برده می شود و کارنامه ی خویش را از پشت دریافت می کند ؛ چون پشت به حقیقت وجود ایستاده است. « وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ ـــــ و امّا كسى كه نامه اعمالش از پشتش داده شود »(الانشقاق:10) ؛ و چون درکش وارونه بوده و عدم را به جای وجود انگاشته است وجودش وارونه و واژگونه است. « وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُون‏ ــــــ و اگر ببينى مجرمان را هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان سر به زيرند ، و مى‏گويند: پروردگارا! آنچه وعده كرده بودى ديديم و شنيديم؛ ما را بازگردان تا كار شايسته‏اى انجام دهيم ؛ ما یقین کنندگان هستیم» (السجدة:12) و « ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُون‏ ــــــ سپس بر سرهايشان واژگونه شدند ؛ و تو دانستی كه اينها سخن نمى‏گويند. » (الأنبياء:65) و « أَ فَمَنْ يَمْشي‏ مُكِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏ أَمَّنْ يَمْشي‏ سَوِيًّا عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم‏ ـــــ آيا كسى كه به رو افتاده حركت مى‏كند به هدايت نزديكتر است يا كسى كه راست‏قامت در صراط مستقيم گام برمى‏دارد؟! » (الملك:22)

آری! این است حقیقت هستی. همگان طالب وجودند ، لکن عدّه ای سراب را آب پنداشته و به دنبال سرابند و گروهی حقیقت آب را جستجو کرده و به آن می رسند. بدان و بدان و بدان که هر خواستنی محتاج معرفت است و تا چیزی را تصوّر نتوانی کرد ، خواستن آن محال است و عدم محض ، قابل فرض و تصوّر نیست کجا رسد که کسی بتواند آن را طلب نماید. آنچه به نام عدم فرض می شود وجود ذهنی عدم است که خود سنخی از وجود است در دیار ذهن. عدم خواهی خیالی است واهی که شیطان رجیم القاء می کند تا انسان را به همان دام پوچی که خود افتاده است گرفتار نماید. ابلیس خود قسم خورده که وجود را عدم و عدم را وجود جلوه خواهم داد و آدمیان را اینگونه خواهم فریفت ؛ « قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني‏ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين‏ ــــ (ابلیس ) گفت:پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من نیز در زمين امور را در نظرشان زينت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت » (الحجر:39 ) و با همین ترفند بود که آدم و حوّا (ع) را فریفت و امور عدمی را برایشان وجودی جلوه داد « فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدين‏ ــــــ پس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود ، آشكار سازد؛ و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر به خاطر اينكه (اگر از آن بخوريد) فرشته خواهيد شد، يا جاودانه خواهيد ماند.» (الأعراف:20) ولی هیهات که شیطان همواره منادی و مبلّغ عدم است و خدای تعالی همگان را به وجود فرا می خواند. « أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشي‏ بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرينَ ما كانُوا يَعْمَلُون‏ ــــــ آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زنده كرديم، و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود، همانند كسى است كه در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد؟! اين گونه براى كافران، اعمالی كه انجام مى‏دادند، تزيين شده است. » ‏(الأنعام:122) آری آنکه رهسپار به سوی وجود محض و نور مطلق است با آنکه پشت به وجود نموده و در ظلمت امور عدمی افتاده است یکسان نیست. آنکه خدا را وجود محض و صاحب تمام اوصاف کمال می داند و خود را مظهر اسماء او می یابد با آنکه خدا را یا انکار می کند یا اوصاف عدمی چون ظلم و بی حکمتی را به وجود محض نسبت می دهد ، یکسان نیست. و عجب این است که اینان هنوز در نیافته اند که عدل و حکمت از اوصاف ذاتی وجودند و ظلم و بی حکمتی ، اموری عدمی هستند و لایق وجود محض نمی باشند؛ ولی پندارشان چنان بر آنان جلوه نموده که امور عدمی را به وجود محض نسب می دهد. حاصل سخن اینکه تمام مشکلات از عدم است و عجب از برخی انسانها که می خواهند از دست عدم به دامان عدم فرار کنند. و چگونه توان شگفت زده نشد از آن کس که تاب عدم سلامتی و نقض عضو و نقص مال را ندارد و از کوچکترین عدمها به ناله می افتد ولی در زبان طالب عدم بزرگتر است. اینها در حقیقت طالب عدم نیستند؛ بلکه طالب آنند که از این غمها و رنجها و نقصها رها شوند؛ و خیال می کنند که درمانشان در عدم محض شدن است؛ و نمی دانند که عدم محض، جهنّم محض است. اینها در حقیقت عدم محض را نمی جویند، بلکه فنای محض در ذات باری تعالی را خواستارند؛ و فنا را با عدم خلط نموده اند. وقتی کسی می گوید: « من نمی خواستم به دنیا بیایم، چرا خدا مرا به دنیا آورد» در حقیقت مقصودش این است: « من در مقام فناء، فانی فی الله بودم؛ آنگاه از آن مقام تنزّل نمودم به دنیا؛ و من نمی خواهم در این دنیا باشم و آن فناء فی الله را خواهانم». امّا بی سوادی شخص باعث شده که خیال کند، از عدم آمده و خواهان عدم است. آری ما از مقام فنا آمده ایم و خواهان همان نیز هستیم؛ و این همه انبیاء آمده اند تا راه بازگشت به آن مقام را نشانمان دهند.