(1/100135052)-   

پرسش:به نظر شما آيا تمام مقصد و هدف رسالت پيامبران و امامان و اديان و مذاهب اين نيست که انسان را متوجه گوهر وجودي خود کنند و آيا خداوندي که مي گوييد عادل است اين نيرو را در وجود تمام انسانها به طور يکسان قرار نداده است و از روح خود در آنها ندميده است و آيا اين که سعي کنيم از طريق شناخت نفس و رسيدن به يک تجربه روحاني از عالم ذهن بيرون برويم مشکلي دارد و اشتباه است و آيا اين حرف درست نيست که به تعداد آدمها راههاي رسيدن به خدا وجود دارد و آيا حتما تمام انسانها بايد به راه و روشي عمل کنند که شما مي گوييد يعني با دين اسلام به اين تجربه روحاني دست يابند يا فقط با اصلاح رفتار است که مي توان به يک حالت يکپارچگي و تجربه روحاني رسيد؟ کلا هدف از آفرينش انسان به نظر دين اسلام چيست؟ آيا اين مسخره نيست که مي گوييد خدا ما را به خاطر پنج نفر آفريد يعني ما سياه لشکر هستيم؟

پاسخ:
1ـ فرستادگان الهی آمده اند تا بشر را به سوی انسان کامل شدن راهنمایی نمایند، تا هر کسی به اوج مقام خویش برسد و در حدّ خود انسان کامل شود؛ یعنی تمام بالقوّه هایش را بالفعل سازد و دیگر بالقوّه ای برای بالفعل شدن در او نماند. اگر مقصودتان از گوهر انسانی همین است، درست می فرمایید. امّا متوجّه باشیم که انسان به کمال نرسیده و به اصطلاح « انسان بالقوّه » به نحو بالفعل فاقد این گوهر است. آنچه بشر طیّ طریق نکرده ، بصور بالفعل دارد، نفس حیوانی است نه نفس انسانی. چنین کسی، حیوان بالفعل و انسان بالقوّه است. اگر کسی حقیقتاً گوهر انسانی را دارد، دیگر رسیدن به آن معنا ندارد. چون تحصیل حاصل، مستلزم تناقض بوده و محال است.
2ـ ما نمی گوییم خدا عادل است؛ بلکه خدابودن خود گواه است که خدا عادل است؛ یعنی خدا بودن با ظالم بودن در تناقض است. لذا فرض خدای غیر عادل، مثل فرض دایره ی چهارضلعی، فرضی است ذاتاً متناقض. خدا یعنی وجود و دیگر هیچ. و وجود، نمی تواند فاقد کمالی وجودی باشد. و شکّ نیست که ظلم، نقص است. پس خدای ظالم(غیر عادل) یعنی ماهیّت نه وجود. العاقل یکفی بالاشاره ، کما انّ العاقل یکفیه الاشاره.
3ـ اینکه خدا همه را یکسان آفریده، افسانه ای بیش نیست. عالم خلقت ظهور حضرت وجود است ؛ ذات این ظهور، دارای مراتب است. لذا هیچ موجودی در رتبه ی موجود دیگر نیست و ذاتاً نمی تواند که باشد. به تعداد موجودات عالم ، که تعدادشان بی نهایت حقیقی است، برای وجود، مراتب ظهور موجود است. انسانها نیز دارای استعداد وجودی یکسانی نیستند. اوج مقامی هم که هر کسی می تواند بدان برسد، مخصوص خود اوست و دیگری یا مادون آن مقام است یا مافوق آن؛ و محال است دو انسان در یک رتبه از وجود باشد. اوج مقام هر کسی همان است که اگر بدان بار یافت، انسان بالفعل گشته در حدّ خود خلیفة الله و انسان کامل خواهد بود. حتّی انبیاء نیز مقامات یکسان ندارند.

4ـ اینکه تعبیر که « خدا از روح خود در تک تک انسانها دمیده است » افسانه ی دیگری است که هیچ منشاء قرآنی ندارد.  خداوند متعال فرموده است: » فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ ــــ پس هنگامى كه او (آدم) را نظام بخشيدم و از روح خود در آن دميدم، براى او به سجده افتيد!» (ص:72). گفت: گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟! این حکم برای حضرت آدم (ع) که به صاحب روح القدس (روح معصوم) و مظهر تامّ اسماء الله و خلیفه ی بالفعل خدا بود. آیا تمام فرزندان آدم نیز چنینند؟! بلی فرزندان آدم(ع) نیز بالقوّه نفخ روح القدس شده اند. لذا می توانند با رسیدن به مقام عصمت، صاحب آن مرتبه از روح شوند.

توضح مطلب آنکه:

روح را پنج مرتبه ی کلّی است و بی نهایت مرتبه ی جزئی.

مرتبه ی نخست آن در جمادات می باشد؛ مرتبه دومش در نباتات است که شامل مرتبه اوّل هم می شود. مرتبه سوم در حیوانات است، که شامل دو مرتبه ی قبل از خود نیز هست. بشر کافر نیز در حکم حیوان است. مرتبه ی چهارم در مومنان حقیقی است، که آن را روح الایمان گویند. این مرتبه تمام سه مرتبه ی سابق را هم در خود دارد. مرتبه ی پنجم که چهار مرتبه ی سابق را نیز داراست، در معصومین (ع) می باشد؛ اعمّ از انبیاء ، اوصیاء و اولیاء. هر کدام از این مراتب نیز خودشان مراتبی دارند.

منظور از روح الله ، همین مرتبه ی پنجم می باشد نه چهار مرتبه ی پایین تر از آن. از این مرتبه تعبیر می شود به روح القدس و وجه الله. این مرتبه از روح، اوّلین مخلوق خدا و اشرف موجودات می باشد. لذا خداوند متعال آن را منتسب به خود نمود تا شرافت آن را بنمایاند.

5ـ فراتر از ذهن رفتن هنر نیست. چه بسا مرتاضان بت پرستی که صاحب برخی مراتب پایین مکاشفات نیز می باشند. همچنین همه ی جنّها و از جمله شیاطین جنّ، سابق بر تولّد رسول الله(ص) چنین توانی را داشته اند، که شیاطین آنها بعد از تولّد حضرتش از این امکان محروم گشته اند.

هنر آن است که از ذهن فراتر رفته از عالم مثال گذشته به عالم عقول کلّیّه (جبروت یا ملکوت اعلی) راه یابیم. تازه در این حدّ ، همسان ملائک خواهیم بود. پس به قول جناب مولوی:« از مَلک هم بایدم پرّان شوم ــ آنچه اندر وهم ناید آن شوم». باید به عالم لاهوت (عالم اسماء الله) گام نهیم تا برتر از ملائک شویم. بلکه این نیز آخر راه نیست. باید از کثرت اسماء گذشته به مقام واحدیّت بار یابیم. بلکه فراتر از آن باید در مقام احدیّت ، از خویش درآییم و فانی به فنای ذاتی شویم. پس عزیزا خود را کوچک نکن! و خویش را خلاصه در برون رفتن از ذهن مساز! بنا به برخی روایات، برخی حیوانات به طور طبیعی مراتبی از عالم مثال را شهود می کنند. پس بگیر سرّ آیه ی شریفه را که فرمود: « أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً ـــ آيا گمان مى‏برى بيشتر آنان مى‏شنوند يا مى‏فهمند؟! آنان فقط همچون چهارپايانند، بلكه گمراهترند» (الفرقان:44). چرا که برخی حیوانات، نداهای برزخی را می شنوند، و از نعره ی اهل جهنّم آشفته گشته بی هیچ دلیل طبیعی رم می کنند، ولی اکثر مردم چنین نیستند.

6ـ آری به تعداد انسانها و بلکه به تعداد موجودات، که تعدادشان بی نهایت است، راه بسوی خدا وجود دارد. به قول عرفا: « الطّرق الی الله بعدد نفوس الخلائق». چرا که هر موجودی مظهر یک یا چند اسم از اسماء الهی است؛ و خداوند متعال را بی نهایت اسم تکوینی است، که تنها امّهات آنها در لسان شریعت ذکر لفظی شده اند. و هر اسمی از اسماء الهی نیز راهی است بسوی ذات حقّ تعالی. پس سخن را از محلّ خویش، یعنی عرفان ، کنده و معنی دیگر نکنید!

مسیر وجودی هر موجودی، خود طریقی است از طرق خدا؛ لکن صراط تنها یکی است. همه ی خلق ـ نه فقط انسانها ـ در یک بزرگراه به سوی خدا در حرکتند. امّا این بزرگراه ، دارای لاینها یا به تعبیر فارسی ، خطوط سرعت فراوانی است، که هر موجودی فقط حقّ عبور از خطّ خود را دارد. آنها که سرعت بالا دارند، بین خطوط میانی حرکت می کنند، امّا آنها که سرعت پایین دارند، از خطّ کناری طیّ طریق می کنند. همچنین در کنار این صراط مستقیم ، هزاران سبیل است که برخی در نهایت به این بزرگراه ختم شده به خدا می رسند ؛ که اینها را سُبَُل الهی می گویند؛ ولی برخی دیگر از این سبیلها ، بیراهه اند و سر از جهنّم در می آورند.

پس حتماً و حتماً همه باید وارد این بزرگراه (صراط مستقیم) بشوند؛ و خطّ مخصوص هر کسی ( طریق هر کسی) باید در این بزرگراه باشد نه خارج از این راه. آنهایی هم که به مناسبتهایی مثل تهیّه ما یحتاج زندگی یا جهاد و دفاع از دین و ... از صراط کنار می روند نباید از سبیل الله خارج شوند؛ یعنی همواره باید در شعبات صراط مستقیم رفت و آمد کنند تا صراط را گم نکنند. پس طرق و سُبُل متعدّدند ولی صراط یکی است؛ که آن هم از زمان آدم تا قیامت، اسلام است و لاغیر. تمام انبیاء نیز یک دین داشته اند؛ و ادیان ساخته ی بشر می باشند که از تحریف همان دین واحد ساخته شده اند.

وقتی مقصد یکی است؛ و راه (فطرت) یکی است، دیگر معنا ندارد که نقشه راه، متعدّد باشد. دین همان نقشه ی راه می باشد. لذا چه آنکه در خطّ میانی است و چه آنکه در خطّ کناری است و چه آنکه در سبیل رشاد است، همه باید طبق همین یک نقشه پیش روند. امّا نحوه ی رفتن ، طبیعی است که یکسان نخواهد بود. لذا دین نیز برای همه یک گونه تکلیف معیّن نمی کند. برخی از تکالیف مشترکند ولی برخی دیگر به اختلاف افراد و شرائط، مختلف می شوند.

7ـ اینکه گفته می شود: « خلق برای اهل بیت(ع) یا به خاطر اهل بیت(ع) آفریده شده اند» دو منظور از آن مطرح است.

الف: اینکه اهل بیت(ع)، در خلقت موجودات (در قوس نزول هستی) ، واسطه ی فیضند. لذا اگر اهل بیت(نور وجود اهل بیت) نبود، طبیعی است که مراتب پایین تر از آنها نیز وجود نمی داشتند.

ب: منظور دیگر این است که آنها به صدر سلسله ی وجود بار یافته اند. لذا در قوس صعود ، غایت خلق می باشند؛ یعنی کمالات تمام موجودات بالفعل در ایشان وجود دارد. لذا ایشان به تنهایی غایت تک تک موجودات می باشند. همان گونه که تک تک موجودات مادون انسان، کمال خویش را در انسان مومن می جویند. اساساً هر مرتبه ی مافوقی در سلسله ی وجود، غایت است برای مرتبه ی مادون خویش.

لذا این سوال که « آيا اين مسخره نيست که مي گوييد خدا ما را به خاطر پنج نفر آفريد يعني ما سياه لشکر هستيم؟ » ناشی از برداشت نادرست از مطلب مورد بحث می باشد. البته از حقّ نگذریم، برخی مطرح کنندگان این بحث نیز خودشان نمی دانند چه می گویند. لذا بحث را به گونه ای نادرست بیان می کنند.

8ـ هدف از خلقت انسان

« ابو الفتح يحيى بن محمد بن حياء كاتب ، ذكر كرد از شخصى که گفت: بين مكّه و مدينه چشمم به شبحى افتاد که در بيابان می درخشد. گاهى ديده مى‏شد و گاه ناپدید می شد. نزديك من شد درست دقت كرده ديدم پسر بچه‏اى هفت يا هشت ساله است به من سلام كرد ؛ جواب دادم. پرسيدم از كجا مى‏آیى؟ گفت: از خدا. گفتم كجا می روى؟ فرمود: به سوی خدا. پرسيدم بر چیستی؟.گفت: بر خدا.  سؤال كردم: توشه ات چيست؟ گفت: تقوا.سؤال كردم از كدام قبيله ای؟ گفت: مردى عربم. گفتم: آشكارتر بگو! گفت: قريشى هستم. باز آشكارتر خواستم ، گفت: از بنى هاشم می باشم. توضيح خواستم ، گفت علوى هستم و اين شعر را خواند:

فنحن على الحوض ذواده             نذود و يسعد وراده‏

فما فاز من فاز الا بنا             و ما خاب من حبنا زاده‏

فمن سرنا نال منا السرور             و من ساءنا ساء ميلاده‏

و من كان غاصبنا حقنا             فيوم القيامة ميعاده‏

سپس فرمود من محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب هستم و ناگاه ديدم نيست ؛ نفهميدم که به آسمان بالا رفت يا در زمين فرو شد.» (بحارالأنوار ج : 46 ص : 270 )

همچنین منسوب است به امیرالمومنین (ع) که فرمودند: « إن لم تعلم من أين جئت لم تعلم إلى أين تذهب ـــ اگر ندانی از کجا آمده ای ندانی که کجا خواهی رفت.» (شرح‏نهج‏البلاغة ابن ابی الحدید ، ج : 20 ص : 292)

در قرآن کریم نیز مضامین مطرح شده در روایات پیش گفته به وفور یافت می شوند ؛ برای نمونه:

« وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فيهِ إِلَى اللَّه‏ ـــ و از روزى بپرهيزيد كه در آن روز، شما را به سوى خدا بازمى‏گردانند.» (البقرة :281)

« وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ـــــ معبود ديگرى را با خدا مخوان، كه هيچ معبودى جز او نيست؛ همه چيز جز وجه او فانى مى‏شود؛ حکم تنها از آن اوست؛ و همه به سوى او بازگردانده مى شويد.» (القصص:88)

« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ ــــ هر انسانى مرگ را مى‏چشد، سپس شما را بسوى ما بازمى‏گردانند. » (العنكبوت:57)

« اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ــــ خداوند آفرينش را آغاز مى‏كند، سپس آن را بازمى‏گرداند، سپس شما را به سوى او باز مى‏گردانند.» ( الروم:11)

« الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون‏ ــــ آنها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مى‏رسد، مى‏گويند: «ما از آنِ خدائيم؛ و به سوى او بازمى‏گرديم.» ‏( البقرة:156)

« وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ إِلَيْهِ الْمَصير ــــ و برای خداست آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنهاست ؛ و بازگشت همه ی موجودات ، به سوى اوست.» (المائدة:18)

« فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدا ــــ پس هر كه به لقاى پروردگارش اميد دارد، بايد كارى شايسته انجام دهد، و هيچ كس را در عبادت پروردگارش شريك نكند.» (الكهف:110)

« مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ وَ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ ـــــ كسى كه اميد به لقاء اللَّه دارد ، پس (بداند) که به یقین سرآمدى را كه خدا تعيين كرده فرامى‏رسد ؛ و او شنوا و داناست.» (العنكبوت:5)

« أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ ـــ آیا پنداشته‏ايد كه شما را بيهوده آفريده‏ايم و به سوى ما بازگشت نمى‏كنيد؟» (المؤمنون: 115)
برداشتی که افراد مختلف از این گونه آیات و روایات دارند ، به حسب میزان معرفتشان ، متفاوت است. اکثر افراد از این آیات چنین برداشت می کنند که خدا انسان را برساخته و با مرگ او را به آخرت بازگردانده و در بهشت یا جهنّم جای می دهد. البته میزان معرفت این افراد به آخرت و بهشت و جهنّم نیز در یک سطح نبوده ، دارای سطوح گوناگونی است. امّا برداشتی که حکما و عرفا از این آیات می کنند اگرچه در طول همان برداشتهای سابق است ولی در سطحی کاملاً متفاوت قرار دارد. از دیدگاه اکثر مردم ، انسان قبل از خلقت ، معدوم بوده و آنگاه به خلقت الهی موجود می شود ولی از دیدگاه این گروه از اندیشمندان ، همه ی مخلوقات ، ظهورات اسماء الهی بوده برای خدا و از آنِ خدا هستند و انسان ، کاملترین مظهر اسماء الهی می باشد. در پندار اکثر مردم ، مخلوقات ، خارج از وجود خدا و غیر اویند ولی در اندیشه ی اینان مخلوقات نه در خارج خدا هستند و نه در داخل او ؛ چرا که خدا نامحدود است و آنکه را حدّ نیست خارج نیست ؛ و بسیط بوده مرکّب نیست و بسیط را داخل نباشد. همچنین مخلوقات نه غیر او هستند و نه عین او و نه جزء او ؛ چون او وجود محض است و وجود محض را نه غیر است نه دومی بر می دارد و نه ترکیب می پذیرد. این گونه اندیشمندان ژرف اندیش ، در چنین فضای فکری درخشنده ای ، که نورش چشم اندیشه ها را خیره می کند ،  آیات و روایات پیش گفته را درمی یابند ؛ و البته روشن است که رسیدن به چنین فضای فکری متعالی و شکوهمندی ، محتاج به کسب دانش و بینش فراوان و مستلزم صرف عمر است. امّا اگر کسی در چنین جوّ لطیفی از اندیشه و بینش نسبت به مبداء وجودی خود واقع شد آنگاه همانگونه که امام باقر(ع) فرمودند خواهد یافت که او نه در خدا و نه در خارج او ، بلکه « قائم بر خدا» است ؛ و به تعبیر قرآن کریم از آنِ خداست ؛ امّا اینکه این تعابیر یعنی چه؟ سوالی است که پاسخش به گفت و شنید راست نیاید بلکه بهایی گران دارد که عبارت است از صرف عمر در راه کسب دانش و بینش.  

همچنین اگر حقایق پیش گفته بر کسی به حقیقت ــ نه توهّم ــ آشکار شود ، همانگونه که امیر مومنان فرمودند خواهد دانست که مقصد او کجاست و به چه سویی می رود. در منظر اکثر افراد ، مقصد نهایی اهل صلاح و فلاح ، بهشت ابد است و مراد از لقاء خداوند متعال نیز حضور در عالم آخرت و مشاهده ی لطف و احسان او در حقّ اهل بهشت می باشد. امّا حکیم و عارف ، بهشت ابد را مقصد ابدان صالحان می دانند نه مقصد ارواحشان ؛ که البته خود آن بهشت نیز مراتبی دارد که آنچه از حور و قصور و مناظر زیبا و نهرها و چشمه های مصفّا در قرآن کریم آمده مربوط به پایین ترین مراتب آن می باشد ؛ چرا که فوق این مرتبه، از حدّ وصف با الفاظ خارج است ؛ که « معانی هرگز اندر حرف ناید ــــ که بحر قُلزُم اندر ظرف ناید» ؛ لذا وصف آن در الفاظ قرآن ، چنان است که توجّه اهل ظاهر را معطوف به خود نمی کند. امّا روح در مراتب عالی آن برای کسانی که واجد آن مراتب باشند موجودی است از عالم امر « قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْر ربّی » و مقصد آن نیز همان عالم امر یا عالم اسماء الله می باشد و مراد از لقاء الله به معنی حقیقی آن نیز همین است ؛ اگر چه اهل بهشت ابدان نیز بی بهره از لقاء الله نیستند؛ لکن دیدارشان از پسِ حجاب بهشت است. امّا اینکه اسماء الله چیست؟ و لقاء اسماء به چه نحو است؟ باز حقیقی سر به مهر است که در گفتار و نوشتار نگنجد و جز در سایه ی اجتهاد در کسب معارف الهی به چنگ نیاید که به حقّ این نه متاعی است که فریاد بر سر هر کوچه و بازار کنند.

حاصل کلام اینکه صرف دانستن این مطلب که ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی گردیم ، همگان را راضی و سیراب نمی کند بلکه تفصیل این حقیقت است که جانهای حقیقت جویان را آرام می کند ؛ و بیان تفصیل این حقیقت ، در قالب نامه و سخنرانی و امثال این امور به درستی ممکن نیست و مجاری خاصّ خود را می طلبد ؛ و اساساً خود همین طلب مستمرّ حقیقت است که باعث رشد وجودی انسان شده ، آدمی را به آن حقیقت متعالی متّصل و به چشمه ی فناء فی الله رسانده از شراب لقاء الله سیراب می سازد.

ــ گفتاری دیگر هدف خلقت انسان

خداوند متعال انسان را آفرید تا خلیفة الله باشد ؛ لذا قبل از آفرینش اوّلین فرد انسانی ، خطاب به برترین موجودات آن روز ، یعنی فرشتگان و برخی جنّهایی که در صف ملائک قرار گرفته بودند ، فرمود: « من قرار دهنده ی خلیفه ای در زمين هستم. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه در آن فساد و خونريزى كند؟! در حالی که ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم، و تو را تقديس مى‏كنيم. پروردگارت فرمود: من چیزی مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد. » (بقره:30)

امّا آن چه رازی بود که ملائک از آن بی خبر بودند و خدا از آن آگاه بود؟ از ادامه ی آیات سوره ی بقره چنین فهمیده می شود که آن امر مجهول و آن راز پنهان ، حقیقت خلافت الهی بوده که فرشتگان از آن بی خبر بوده اند. در ادامه ی آیات آمده است: « سپس آموخت به آدم اسماء‏ را جملگی. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد!» فرشتگان عرض كردند: «منزّهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه كن!» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را می دانم؟! و نيز می دانم آنچه را شما آشكار می كنيد، و آنچه را پنهان می داشتيد؟»

از این آیات فهمیده می شود که حقیقت خلیفةالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء می باشد. البته باید توجّه داشت که داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ یا معانی اسماء الهی نیست ؛ بلکه مقصود این است که کسی مظهر آن اسماء گردد ؛ به این معنی که حقیقت وجودی تمام آن اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد. به تعبیر دیگر ، خلیفة الله کسی است که همچون آیینه ، که تمام خصوصیّات انسان را می نمایاند ، اسماء و کمالات حقّ تعالی را بنمایاند ؛ و از همین روست که در زبان فارسی او را نماینده ی خدا می گویند ؛ چون نماینده یعنی آنکه دیگری را می نمایاند. و هم از این رو بود که خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود که بر آدم سجده نمایند ؛ چرا که او آیینه ی خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوی الله.

پس غرض از خلقت آدمی این است که در سیر صعودی خود ، از پایین ترین رتبه ی وجود ، شروع به حرکت تکاملی نموده ، حقیقت و کمال وجودی تک تک موجودات را به دست آورد و به جایی برسد که از تمام ملائک نیز فراتر رفته جامع جمیع کمالات امکانی گردد. بلکه پا فراتر از آن نیز گذاشته به مقام آیینگی تامّ و مقام فنا می رسد ؛ که در آنجا بنده ، خودی در میان نمی بیند تا سخن از دوگانگی و یگانگی یا امکان و وجوب باشد ؛ آن سان که صورتِ نقش بسته در آیینه در مقایسه با شخص بیرون از آیینه ، خودی برای خود نمی بیند ؛ و این است آن غرض و کمالی که انسان برای آن آفریده شده و این است آن مقام عبودیّت و معرفت ؛ و این است لقاء الله ، که انسان در خود جز خدا را نبیند ، همان گونه که صورت نقش بسته در آیینه خودی جز صاحب صورت ندارد. در این حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به این نغمه می گردد که :« گر بشکافند سراپای من ـــ جز تو نیابند در اعضای من» و امتحانات الهی تماماً برای رساندن انسان به این مقصد اعلی می باشد. این همان حقیقتی است که فرشتگان و ابلیس از درک آن عاجز بودند و هستند و خواهند بود. لذا خداوند در محاجّه با ابلیس فرمود: « يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ ـــــ  اى ابليس! چه چيز مانع تو شد تا بر مخلوقى كه با دو دست خویش او را آفريدم سجده كنى؟! آيا تكبّر كردى يا از برترينها بودى؟! » (ص:75) ؛ مراد از دو دست خدا ، اسماء جلال و جمال او هستند که آدم بالفعل ، مظهر جمیع آنهاست. دیگر موجودات ، مظهر برخی اسماء الهی هستند ولی انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهی است. همچنین در حدیثی قدسی به انسانهای بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمی فرمود: « يا بن آدم! خلقتُ الأشياءَ كُلّها لِأجلِك ، و خَلقتُك لِأجلي ، و أنت تَفِرّ مِنّي.  ــــ ای فرزند آدم ! همه ی اشیاء را برای تو آفریدم و تو را برای خویش ساختم ، در حالی که تو از من فرار می کنی.» (تحرير المواعظ العددية ، ص574 ) ؛ یعنی همه چیز جلوه ای از کمالات انسانند و همه در خدمت اویند تا او به کمال نهایی خویش برسد ؛ از عرش برین و جبرئیل امین گرفته تا شیطان رجیم ، خواسته یا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمینه ی رشد و ترقّی آدمی به مقام خلیفة اللّهی را فراهم نمایند.

در این گردونه ی عالم ، که انسان مرکز گردش آن می باشد ، گروهی از موجودات ، چون ملائک الهی مانند مربّیانی هستند که در حدّ توان خود انسان را مدد می رسانند تا به بام عالم پا نهاده ، وارد عالم اسماء الهی گردد ؛ و شیاطین و دار و دسته ی آنها ، همچون حریفانی قَدَر می باشند که انسان در مبارزه با آنها ، استعدادهای وجودی خود را شکوفا می کند. لذا جهان مادّی صرفاً میدان مسابقه است و بس ؛ و میدان مسابقه جای سبقت گرفتن و به مقصد رسیدن است نه جای اقامت و خوشی ؛ « فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا ــــ پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه ی شما، به سوى خداست»(المائدة:48) و فرمود: « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ـــ و امّا پیشی گیرندگانِ پیشی گیرندگان ، آنهایند مقرّبان.» (الواقعة:10). آنانکه در این مسابقه بازنده باشند و به سلامت از خطّ پایان نگذرند« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ـــ آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» امّا آنانکه از خطّ پایان بگذرند ، بهشت را ، که وصف آن از حد بیرون می باشد ، جایزه می برند ؛ و آنها که نفرات برگزیده باشند به فراتر از بهشت راه یافته در جنّة الاسماء به رحیق مختوم می رسند که تنها نوشندگان دانند چیست. اینان چنانند که « تَعْرِفُ في‏ وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعيمِ ؛ يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ ؛ خِتامُهُ مِسْكٌ وَ في‏ ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ  ؛ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيمٍ  ــــ در چهره‏هايشان طراوت و نشاط نعمت را مى‏بينى و مى‏شناسى. آنها از شراب زلال و دست ‏نخورده و سربسته‏اى سيراب مى‏شوند ؛ مهرى كه بر آن نهاده شده از مِشك است ؛ و پیشی گیرندگان ، در اين بايد بر يكديگر پيشى گيرند. اين شراب آميخته با«تسنيم» است‏.»(مطففین: 23 ـ 27 ) امّا آنانکه حتّی از برگزیدگان نیز برگزیده ترند ، فراتر از جنةالاسماء به جنّةالذات بار می یابند و از چشمه ی فنا که چشمه ی تسنیم باشد سیراب می گردند ؛ همان چشمه ای که ذرّه ای از آن در رحیق مختوم ریخته و رحیقیان را مست نموده است ؛« عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُون ـــ چشمه ای که مقرّبان از آن می نوشند.» (مطففین:28)

در آخر گفتنی است که این همه گفتار نقش خیالی بیش نیست ؛ که شنیدن کی بود مانند دیدن. ملائک از درک آنچه قرار است انسان بدان راه یابد عاجزند پس چون حقیری که به فرض ترقّی وجودی ، مسیر کمال را تا سر کوی نیز نرفته است ، چگونه می تواند آن حقایق را وصف نماید. فقط همین اندازه می توان گفت که ما هم اکنون در میدان مسابقه ای بس بزرگیم ، و هدف ، در درجه ی اوّل به سلامت گذشتن از خطّ پایان ، و در درجه ی دوم ، جزء نفرات برگزیده شدن ، و در درجه ی بالاتر ، اوّل شدن و با اهل بیت (ع) همراه گشتن است ؛ آن سان که سلمان فارسی شد و مدال « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْت » را از دست مبارک رسول الله و امیر مومنان و امام صادق (ع) گرفت . و امّا قانون این مسابقه ، شریعت الهی ؛ و داور آن ، انبیاء و ائمه(ع) و داور داوران ، حضرت خاتم الانبیاء (ص) می باشند. «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهيدا ـــــ حالِ آنها چگونه است آن روزى كه از هر امّتى، شاهد و گواهى مى‏آوريم، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟ » (النساء:41)