(1/100141573)

پرسش: مي خواستم بدانم فلسفه تلاش و کوشش کردن چيست چرا ما بايد هميشه براي بدست اوردن چيزها تلاش کنيم چرا خدا ما را اين طوري افريد که براي بدست اوردن مجبور به تلاش باشيم خدا نميتوانست و يا چرا هر چه را که بايد بدست بياوريم از اول به ما نداد مگه خدا مهربان نيست و خير محض نيست و براي افريدگانش جز خوبي نميخوهد بي چرا ما بايد اينقدر به زحمت بيفتيم و تلاش کنيم و انواع مشکلات و سختيها را تحمل کنيم و بدرمان دربياد تا به يه چيزي برسيم مثلا بهشت-کمال-علم و غيره.لطفا جواب کاملي به من دهيد و مرا از نااميدي دراوريد.با تشکر

 

پاسخ:

مشکلات و رنجها ناشی از تزاحمات می باشند. ما نمی توانیم از دیوار گذر کنیم؛ نمی توانیم هر چه خواستیم داشته باشیم؛ نمی توانیم به گذشته و آینده نفوذ نماییم؛ نمی توانیم در آن واحد در دو مکان باشیم؛ اگر یک نفر سیبی را خورد، دیگر ما نمی توانیم آن را بخوریم. اینها یعنی تزاحم؛ که خود این تزاحم نیز ناشی از مادّه است. لذا در عالم مجرّدات، خبری از این تزاحمات نیست. دیوار زمان در عالم برزخ وجود ندارد؛ حضور در تمام مکانها برای یک شخص ممکن می شود؛ یک سیب را هزاران نفر می خورند و آن سیب همچنان بر سر شاخ درخت باقی است. و ... .

پس تمام این شرور و مشکلات ناشی از محدودیّت ذاتی مادّه است. و ما به حکم مادّی بودنمان گریزی از اینها نداریم.

ـ چرا خدا عالم مادّه را آفرید؟

آیا نمی شد که خدا فقط تا همان برزخ را بیافریند و عالم مادّه را نیافریند؟

از نظر اذهان غیر فلسفی، چنین چیزی شدنی است؛ امّا حکما می دانند که وجود عالم مادّه الزامی و اجتناب ناپذیر می باشد. چون از فرض نبود عالم مادّه، فرض ناقص بودن خدا لازم می آید.

عالم مادّه، پایین ترین مرتبه ی وجود می باشد. و آفرینش آن برای خدا ممکن است. حال اگر خدا آن را نیافریند، لازم می آید که خدا مفیض محض نباشد. چون مفیض محض آن است که به هر آنچه که امکان وجود دارد، افاضه ی وجود کند. پس وجود عالم مادّه، لازمه ی مفیض محض بودن خداست.

ـ چرا انسان باید در عالم مادّه خلق شود؟

خدا انسان را در عالم مادّه خلق نکرده، بلکه خدا او را وجودی منبسط آفریده که یک سرش در عالم مادّه و سر دیگرش در مقام اسماء الله می باشد. « لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ ؛ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلينَ  ـــ ما انسان را در بهترين صورت و نظام آفريديم؛ سپس او را به پايين‏ترين پایینها بازگردانديم » (التين: 4 ـ 5)

برخی از موجودات، در علم مادّه اند؛ برخی دیگر در عالم ملکوت می باشند؛ برخی در عالم جبروتند؛ امّا انسان در تمام این سع عالم حضور دارد. حقیقت او از فوق جبروت آمده و عوالم را طیّ نموده و به عالم مادّه رسیده است. حال باید تمام این عوالم را در کام خویش فرو کشیده عالم اسماء الهی برسد، تا همه ی عالم خلقت را در وجود خویش داشته باشد؛ و صاحب تمام موجودات عالم گردد.

چون بناست انسان نماینده ی تمام عیار خدا باشد؛ یعنی بناست تمام اسماء الله را در خود نمایان سازد. پس او باید از حالت جمادی ـ که پایین ترین رتبه ی وجود است ـ سیر خود را شروع نماید و کمالات وجودی را یک به یک اکتساب کند تا به حدّ نباتی و حیوانی و بشری برسد و فراتر از آن جنّی گردد و بالاتر از آن فرشته گون شود و از ملائک نیز فراتر رفته لاهوتی گردد. پس با طیّ این مسیر است که انسان، جامع کمالات تمام موجودات عالم می شود. لذا هر موجودی مظهر یک یا چند اسم خداست ، ولی انسان کامل و به مقصد رسیده ، مظهر جمیع اسماء الله می شود. بر همین اساس هم هست که تمام موجودات در مقابل او سجده می کنند؛ چون همه خود را در او می بینند؛ و می یابند که فیض وجود را به وساطت او می گیرند.

ـ آیا نمی شد خدا ما را چنان می آفرید که تمام این مراتب را از همان ابتدا می داشتیم؟

می شد که خدا چنین موجودی بیافریند؛ لذا او را آفریده است؛ و آن وجود مقدّس رسول الله(ص) است.

گفتیم که انسان، وجودی است بسط یافته در تمام عوالم؛ لکن خود همین وجود نیز مراتب دارد. یک مرتبه از آن، از بدو خلقتش تمام مراتب را بالفعل دارد؛ و او رسول خدا(ص) می باشد. رتبه ی دوم وجود، امیر مومنان(ع) می باشد. رتبه ی بعدی فاطمه زهرا(س) و سپس امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و سایر ائمه(ع) و انبیاء و ... . هر انسانی مرتبه ای از مراتب حضرت انسان است. و محال است دو انسان در در یک مرتبه واقع شوند؛ همان گونه که عدد، یک حقیقت است که ... ، 1،2،3،4،5  مراتب آن می باشند؛ و محال رقمی در رتبه ی وجودی رقم دیگر قرار گیرد؛ در غیر این صورت دیگر نظام ریاضی معنا نخواهد داشت. در عالم خلقت نیز هر موجود رتبه ی مخصوص خویش را دارد و اگر غیر از این بود، عالم خلقت معنا نداشت. رتبه ی انسان این است که جامع رتبه هاست؛ لکن همین رتبه ی عجیب و شگفت، خودش نیز رتبه ها دارد؛ که افراد انسانی رتبه های آن هستند. مراتب عالی انسان، از بدو تولّد کمالات برتری را دارند؛ و از بدو خلقتشان در تمام مراتب عالم حضور دارند؛ امّا مراتب مادون انسان، باید این مراتب را طیّ کنند تا آن کمالات را دارا شوند.

لذا معنی ندارد که بپرسیم: چرا خدا مرا در رتبه ی بالاتر قرار نداد. چون قرار دادنی در کار نیست. بلکه انسان یک حقیقت است، که ذاتاً بالا و پایین دارد؛ مثل عدد که هر رقم آن، رتبه ای از عدد است؛ و کسی آن رقم را در آن رتبه قرار نداده است؛ بلکه خلقت عدد همان، و خقلت هر رقمی در رتبه ی خودش همان. همان گونه که پیدایش عدد چهار همان و پیدایش زوجیّت آن همان.

بنا بر این از فرض نبودن هر کدام از ماها در رتبه ی انسانی خودمان، به معنی نبود حقیقت انسان است؛ و نبودن حقیقت انسان به معنی نبود کلّ عالم است؛ و نبود عالم، به معنی نبود خداست. چون خدای بی مخلوق، خدایی است که خالق نیست؛ و خدای غیر خالق، ناقص است؛ و موجود ناقص ممکن الوجود بوده خدا نیست.