(6/100113542)-   

فوريت : عادي- مرجع تقليد: نامشخص - گروه سوال : كلام و دين پژوهي - جنسيت : نامشخص - سن : نامشخص - دين : نامشخص - تاهل : متاهل - مدرک : نامشخص - رشته : نامشخص
دريافت: 88/5/19  استخراج: 88/5/19  بازيابي: شهاب الدين شريعتي : 88/5/19  

پرسش:درباره جواب سوالي که درباره جبر و اختيار پرسيده بودم مزاحمتان شدم. من قبل از خواندن آن جواب از زندگي نااميد بودم ولي بعد از خواندن آن به کل از زندگي نا اميد شدم. آخر تصورش را بکنيد من قبل از خواندن آن جواب فکر مي کردم بني آدم در آفرينش ز يک گوهرند و همگي داراي روح القدس هستند ولي بعد از خواندن جواب پي بردم کسي مثل من که نه روح القدس دارد نه روح الايمان پس از سگ هم کمتر است. فکر مي کنم جواب سوال من همان است که امام صادق(ع) فرمودند اگر به تو بگويم کافر مي شوي. من از مسلماني بويي نبردم پس خواهش مي کنم اگر جواب امام صادق(ع) را مي دانيد به من بگوييد چون من چيزي براي از دست دادن ندارم. بهتر است قبل از اينکه کافر از دنيا بروم، اين چيزها را بدانم و بروم. علت اصرار من بر اين مسأله اين است که يکي از استادان بنده در دانشگاه که بر جبر عقيده دارد حديثي از امام صادق(ع) بيان کرد و با مهارت خاصي ثابت کرد جبر خيلي بيشتر از اختيار است. او مي گفت امام فرموده چيزي بين جبر و اختيار بر دنيا حاکم است اما نگفته به کدام نزديکتر است. همه مفسرين اين گونه برداشت مي کنند که به اختيار نزديکتر است اما استاد من که دستي هم در عرفان خيامي داشت خلاف اين را ثابت مي کرد. در ضمن مطالبي که شما برايم مي فرستيد را در داخل وبلاگ شخصي ام قرار مي دهم که بابت آن مي خواهم از شما مجوز بگيرم.

پاسخ:

1ـ اینکه بنی آدم در آفرینش همه ز یک گوهرند ، شکّی نیست ؛ خداوند متعال فرمود:« َ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي » ؛ همه از این روح برخوردار می باشند ؛ لکن درجات برخورداری افراد متفاوت می باشد. اساساً کلّ هستی ظهورات همین روح می باشند. این روح حقیقتی است الهی که با بیش از صد اسم از او یاد می شود ؛ نامهایی همچون فیض ، نور ، مشیّت ، وجه الله ، وجود منبسط ، آب ، آتش ، نفس رحمانی ، سیمرغ (عنقا) و ... .  تمام عالم هستی ظهورات گوناگون همین یک حقیقت می باشند ، همانگونه که موج و قطره و آبشار و برف و یخ و ابر و ... ظهورات گوناگون آب می باشند ؛ به همین سبب نیز یکی از اسامی آن حقیقت بی کران را آب گذاشته اند ؛ « وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماء » (هود:7). امّا در بین ظهورات آن حقیقت بی کران ، انسان ظهور برتر است ؛ و گروهی از انسانها ظهور برترین آن حقیقت واحد می باشند ؛ و در بین آن برترینها نیز حقیقت نوری چهارده معصوم (ع) در اوج بوده ، عینیّت با روح القدس یافته عین وجه الله شده اند. امّا اینکه چرا همه نمی توانند ظهور برترین آن حقیقت باشند شرحش در نامه ی سابق گذشت.

2ـ طبق آنچه در نامه ی قبلی گذشت روح القدس ، که مرتبه ی عالی آن روح واحد می باشد ، اختصاص به گروهی خاصّ دارد که از جنس بشر می باشند ؛ امّا از نوع بنده و امثال بنده نیستند ؛ بلکه نوعی برتر از ما دارند ؛ همانگونه که ما از جنس حیوان هستیم امّا نوعی برتر از فیل و میمون و امثال آنها هستیم. بلکه اساساً  هیچ موجودی در رتبه ی موجود دیگر نیست و ذاتاً محال است که باشد ؛ لذا در حقیقت هر موجودی نوعی منحصر به فرد می باشد. اینکه ما موجودات را بر اساس شباهت ظاهری آنها طبقه بندی نموده و هر گروه را یک نوع می نامیم ، صرفاً یک نوع اعتبار عقلی است. هر موجودی از مرتبه ی خاصّی از وجود به عالم مادّه تنزّل یافته و باید با اختیار خود به همان رتبه باز گردد ؛ که اگر چنین نمود در بهشت وجود خویش ساکن می شود ؛ امّا اگر به اختیار خود این راه را بازنگشت ، در مراتب پایین وجود خویش می ماند و آن مراتب در مقایسه با مراتب بالای خودش جهنّم جلوه می کند.

3ـ مطلب دیگر اینکه هیچ انسانی نیست مگر اینکه می تواند دارای روح الایمان شود ؛ ولی بار یابی به مقام روح القدس مقدور همگان نیست. امّا اینکه گروهی فاقد روح الایمان شده اند ، به عمل اختیاری خودشان باز می گردد. یک حیوان مثل فیل یا اسب فاقد روح الایمان می باشد ، امّا اهل جهنّم نیست ؛ چون بالاتر از آن مرتبه ای که در آن واقع شده امکان صعود ندارد تا در قیاس با آن مرتبه ی آرمانی ، خود را در عذاب بیابد ؛ امّا کافر که فاقد روح الایمان می باشد ، در برزخ و آخرت معذّب خواهد بود ؛ چون می توانست دارای روح الایمان باشد ولی آن را با اختیار خود رها ساخته و کسب نکرده است ؛ بنا بر این در حسرت آن خواهد سوخت ؛ لذا یکی از اسامی آخرت نیز یوم الحسرة می باشد ؛ « وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ هُمْ في‏ غَفْلَةٍ وَ هُمْ لا يُؤْمِنُونَ ـــــ و آنها را از روز حسرت آنگاه كه كار تمام مى‏شود بترسان، و حال آن كه هم اكنون غافلند و ايمان نمى‏آورند»(مریم :39) . پس اگر چه نبوّت یا امامت یا عصمت کامله (عصمت از گناه ، فراموشی و خطا و سهو ) برای ما قابل اکتساب نیست ؛ ولی کسب روح الایمان و رسیدن به عصمت از گناه برای همگان ممکن می باشد. البته باید توجّه داشت که انبیاء و ائمه (ع) نیز تا به اختیار خود حرکت نکنند به اتّحاد با روح القدس نمی رسند. بلکه هر موجود مادّی برای رسیدن به اوج مرتبه ی وجودی خویش تنها یک راه دارد که عبارت است از عمل اختیاری ؛ حتّی سگ اصحاب کهف هم که سرور تمام سگهای عالم شد ، با اختیار خود بدان مقام راه یافت.

4ـ مطلب دیگر در مورد انسان این است که مقام حقیقی هر انسانی ـ که با اختیار باید به آن برسد ـ مقام لایقفی است ؛ یعنی مقام بی مقامی است که ته ندارد. به تعبیر دیگر ، اوج پرواز هر انسانی تا بی نهایت می باشد ؛ بلکه اوج مقام هر موجودی در حدّ خودش این چنین است ؛ اگر چه نسبت به مافوق خود محدود می باشد. چون همگان رو به سوی وجه الله (روح القدس) و اسماء الله می روند که اصل و حقیقت هر چیزی است ؛ و اسماء الله حدّ و نهایت ندارند. « ... لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ أَلا إِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْأُمُورُ ـــ برای اوست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است ؛ آگاه باشید که همه ی امور به سوی الله در صیرورت و تکاپو می باشند» (شوری:53). البته دقّت شود که مقصد ، به سوی خدا بودن است نه خدا شدن ؛ یعنی موجودات تا ابدیّت به سوی خدا رهسپار می باشند ؛ امّا رسیدن به معنای حقیقی کلمه معنا ندارد ؛ چون رسیدن به خدا مساوی است با محدود بودن خدا.

ممکن است اینجا سوال شود که اگر همه ی انسانها و بلکه همه ی موجودات رو به بی نهایت می روند و اوج مقام هر موجودی در قیاس به خودش و به مادون خودش بی نهایت است ، پس تفاوت رتبه های وجودی به چه معناست؟ پاسخ این است که تفاوت در سرعت سیر می باشد ؛ همه در یک صراط (شاهراه) می باشند ؛ امّا هر کسی سَبیل (لاین سرعت) خود  را دارد که در آن حرکت می کند. یکی مثل سنگ در خطّ بیرونی این اتوبان هستی با سرعت پایین به سمت بی نهایت می رود ؛ و دیگری همچون درخت در خط دوم حرکت می کند و گیاه گوشتخوار در لاین سوم و به همین ترتیب برای هر موجودی بسته به رتبه ی وجودیش راهی است در این شاهراه هستی. امّا خطّ سیر انسان ، پرسرعت ترین خطوط می باشد ؛ و خطّ معصومین از همه پرسرعت تر می باشد و چهارده معصوم در خطّی حرکت می کنند که سرعت مجاز در آن خط بی نهایت می باشد. امّا کفّار در عین اینکه تکویناً رو به خدا می روند ولی اختیاراً در جهت عکس کلّ عالم قرار دارند ؛ لذا همواره پشت به خدا بوده و عقب عقب به سوی خدا می روند ؛ از اینرو نامه ی عمل خویش را هم از پشت سر دریافت می کنند و اصحاب شمال (دست چپی ) هستند ؛ چون انسان که برگردد ، طرف راست دیگران طرف چپ او می شود ؛ لذا نامه ی عملش را به دست چپش می دهند. و چون خدا نور آسمانها و زمین می باشد و او پشت به خداست ، لذا در ظلمت می باشد و رخساره اش سیاه است.

5ـ امّا اینکه امام صادق (ع) فرمودند: « اگر راز امر بین الامرین را به تو بگويم کافر مي شوي » ، منظور حضرتش این بود که اگر بگویم نیز متوجّه حقیقت مطلب نمی شوی ؛ آنگاه به جای متّهم نمودن خودت به جهل ، ممکن است علم امامت ما را انکار کنی و کافر شوی ؛ یا آنچه را که می گوییم هضم نکنی و دچار بحرانهای معرفتی گشته و سر از کفر در آوری. لذا ما نیز در نامه ی قبلی برخی از سخنان سرّی اهل بیت (ع) در باب طینت را نگفتیم ؛ چرا که فهم آنها حدّ اقلّ بیست سال تحصیل جدّی در رشته های فلسفه و عرفان اسلامی را طلب می کند. در باب مساله ی جبر و اختیار نیز فهم اقول حکمای اسلامی نیازمند تحصیل مقدّمات می باشد. اینکه می فرمایید: بگویید! عرض می شود که گفتنش کاری ندارد ؛ کما اینکه در نامه ی قبلی شمّه ای از آن را گفتیم ؛ امّا نامه ی فعلی حضرت عالی نشان داد که گیرنده قابلیّت لازم را ندارد. با عرض پوزش فراوان از این تمثیل ، سخن حضرت عالی همانند آن محصّل دبستانی است که از فیزیکدان می خواهد که مکانیک کوانتوم را دقیقاً برایش توضیح دهد. چنین توضیحی برای یک فیزیکدان کار دشواری نیست ؛ امّا حرف در گیرنده است. باید توجّه داشت که نه فلسفه و عرفان نظری آسانتر از فیزیک می باشند ؛ نه دشواری مساله ی جبر و اختیار و طینت  از مکانیک کوانتوم کمتر است. پس همان گونه که برای فهم دقیق مکانیک کوانتوم باید در سطح دکترا فیزیک بدانید ، برای فهم  مساله ی جبر و اختیار و طینت نیز باید در همان سطح فلسفه و عرفان بخوانید و بدانید. امّا عجیب این است که مردم از خودشان انتظار ندارند که مسائل علمی را بدون تحصیل بدانند ؛ امّا در مسائل پیچیده ی فلسفی و عرفانی بسیاری انتظار دارند که بدون فراهم نمودن مقدّمات و طیّ مراحل تحصیلی این مسائل را بفهمند. امّا بی تردید اینکه ما راه مقصود را طی نکرده انتظار رسیدن به مقصد را داشته باشیم کمی تا قسمتی غیر منطقی به نظر می رسد.

6ـ امّا درباره ی آنچه استاد حضرت عالی فرموده اند ، نمی توانیم قضاوت کنیم ؛ چون اطّلاع درستی از گفته ی ایشان نداریم ؛ امّا تجربیّات ما نشان داده که اکثر افراد در تحلیل قول امام صادق (ع) که فرمودند: « لاجبر و لاتفویض بل امر بین الامرین» دچار اشتباهات فاحشی می شوند. در پاسخ نامه قبلی به صراحت گفتیم و مدلل نمودیم که جبر اساساً وجود خارجی ندارد و محال است که تحقق خارجی داشته باشد ؛ کما اینکه تفویض هم ذاتاً محال می باشد. لذا تمام موجودات عالم نه مجبورند و نه مفوّض ، بلکه مختار می باشند. برخی چنین پنداشته اند که هم جبر وجود خارجی دارد ، هم تفویض ؛ لذا اختیار را چیزی بین آن دو گرفته اند و چنین پنداشته اند که انسان تا حدودی مجبور است و تا حدودی استقلال در عمل دارد ؛ و اسم این پندار باطل را گذاشته اند اختیار یا بدتر خیال کرده اند اختیار یعنی استقلال در عمل ؛ در حالی که استقلال در عمل همان تفویض است نه اختیار. جبر یعنی اینکه همه ی کارها صد در صد دست خداست و غیر خدا هیچ فاعلیّتی ندارند ؛ امّا تفویض یعنی اینکه خدا انسان را آفریده و فعل ارادی او را به خودش سپرده است و هیچ فاعلیّتی در کار ارادی انسان ندارد ؛ به عبارت دیگر انسان خالق افعال ارادی خویش می باشد و خدا خالق این افعال نیست. امّا معنی اختیار این است که هر کار ارادی بشر در عین اینکه صد در صد فعل خداست ، فعل بشر نیز می باشد. امّا چگونه؟ فهم همین معمّاست که نیازمند تحصیل فلسفه می باشد. اگر کسی حقیقتاً فلسفه و عرفان را هضم نموده باشد ، می فهمد که جبر و تفویض در مقابل اختیار می باشند ؛ و اساساً نزدیکی و دوری بین آنها معنا ندارد ؛ اختیار با آن دو امر موهومی دیگر نسبت تقابل دارد و دو متقابل ـ در اصطلاح منطق ـ به هم نزدیک نمی شوند. این گونه پندارها ،پندارهای ناپخته ای هستند که از ضعف در مبانی حاصل شده اند.

شما عزیز بزرگوار توجّه فرمایند که اگر یک موجود مجبور در عالم تحقّق وجودی داشته باشد ، لازم می آید که اوّلاً خدا نیز مجبور باشد ؛ چون موجودات ظهور اسماء الهی هستند. پس از وجود موجود مجبور لازم می آید که خدا نیز اسمی با عنوان المجبور داشته باشد. مگر اینکه کسی جبر را صفت عدمی بداند ؛ که در این صورت عدم تحقّق دارد نه تحقّق. ثانیاً لازم می آید که ـ معاذ الله ـ خدا ظالم باشد ؛ چون عذاب نمودن انسان مجبور عین ظلم می باشد. ثالثاً لازم می آید که خدا حکیم نباشد ؛ چون با مجبور بودن انسان ، وعده و وعید خدا و بهشت و جهنّم اموری لغو و بیهوده خواهند بود. امّا لازمه ی تفویض ، شرک در خالقیّت است ؛ چون طبق عقیده ی تفویض دیگر خدا خالق فعل ارادی انسان نیست ؛ پس چیزی هست که خدا خالقش نمی باشد. بنا بر این خالق بیش از یکی می شود.