(1/100123026)- 

پرسش:وجود اختيار در انسان يعني امکان انتخاب آگاهانه انسان در بعضي مواقع (نه در هيچ موردسالبه کليه- که معني جبر را دهد و نه در هر مورد – موجبه کليه – که معني تفويض را دهد بلکه امر بين الامرين که بصورت موجبه جزئيه باشد) و به انتخاب غيرآگاهانه اختيار نمي گويند. البته وجود اختيار بصورت موجبه جزئيه از بديهيات است و اين معني را مي دهد که براي هر انسان مواقعي وجود دارند که وي بر اساس آگاهي (عامل دروني) و نه صرفاً عامل خارجي (بدون آگاهي) تصميم مي گيرد و عمل مي کند. بنابراين اختيار (تصميم گيري براي گزينش يک راه از بين چند راه) ريشه در آگاهي دارد و مسلماً چون آگاهي افراد متفاوت است تصميم و عمل آنها نيز در شرايط يکسان متفاوت خواهد بود. اما سؤال اين است که آگاهي (مبناي اختيار)، يک موجود مستقل است يا يک معلول؟ فرايند تشکيل آگاهي در انسان ريشه در تجربيات (اکتسابات)، استعدادها (ذاتي ها) و آگاهيهاي قبلي دارد و چون آگاهيهاي قبلي هم ريشه در همانها دارد، بنابراين در انتهاي سلسله (ابتداي آفرينش) آگاهي منحصراً تحت تأثير عوامل بيروني (اکتسابات) و عوامل دروني (ذاتي ها) قرار دارد. عوامل بيروني که در سرسلسه از حوزه اختيار انسان خارج است و عوامل دروني نيز که در سرسلسله از اختيار انسان خارج است. بنابراين آگاهي انسان (حداقل آگاهي و شناخت و شخصيت اوليه او در زمان آفرينش که به انضمام يک سري عوامل بيروني جبري در آينده، مبناي آگاهيهاي بعدي او خواهند بود) ريشه در خارج از خود او دارد. اگر مستقل باشد که قائل به استقلال موجودي غير از خداوند شده ايم و باطل است و اگر معلول باشد که معلول خداوند است و لذا گرچه انسان واجد اختيار به معني فوق الذکر است اما داراي جبر ذاتي است و بر اساس آگاهي هايي تصميم مي گيرد که مي پندارد از آن اوست در حاليکه گويي به نهاده هاي در خود نمي انديشد و مي پندارد همه افعال انعکاس اختيار اوست. آيا عامل مرجّح (ترجيح يک گزينه بر ساير گزينه ها) در انسان معلول است يا مستقل و آيا اين علت به خودش برمي گردد (دور و اينکه انسان خود مستقل نيست چه رسد به اختيارش) يا به خداوند؟

پاسخ:

1ـ فرموده اید: « وجود اختيار در انسان يعني امکان انتخاب آگاهانه انسان در بعضي مواقع (نه در هيچ موردسالبه کليه- که معني جبر را دهد و نه در هر مورد – موجبه کليه – که معني تفويض را دهد بلکه امر بين الامرين که بصورت موجبه جزئيه باشد) »

این معنا از جبر و اختیار ، ابداً بین متکلّمین و فلاسفه مطرح نیست. لذا نوعی اصطلاح سازی جدید می باشد.

اوّلاً باید دانست که موضوع جبر و تفویض و اختیار ، فعل ارادی انسان است نه هر فعلی که از انسان صادر می شود. لذا افعال غیر ارادی نه جبری اند نه به تفوّیضند نه با اختیار. ضمناً توجّه شود که اراده و اختیار دو چیزند. اراده خود معلول اختیار است و تا اختیار تحقّق نیابد ، اراده ظهور نمی یابد.

ثانیاً جبر یعنی اینکه انسان در افعال ارادی خود هیچ نقشی ندارد و فاعل افعال ارادی او تنها خداست. لذا حتّی اگر یک فعل ارادی انسان نیز بدون اختیار از انسان صادر شود ، جبری است. و جبر به خاطر لوازم باطلی که دارد ، محال و ممتنع است ؛ پس حتّی یک فعل ارادی انسان نیز محال است به نحو جبر واقع شود.

امّا تفوّیض یعنی اینکه خدا هیچ نقش فاعلی در افعال ارادی انسان ندارد و انسان در انجام این افعال مستقلّ از خداست ؛ اگر چه قدرت بشر از خدا باشد. لذا با تحقّق یک فعل با این مشخّصات نیز تفویض محقّق می شود. در حالی که تفویض حتّی در یک فعل ارادی ، مساوی است با شریک پیدا کردن خدا ، در مقام فعل ، که آن نیز محال می باشد. لذا حتّی یک فعل ارادی نیز محال است به نحو تفّویض از بشر صادر گردد.

امّا امرٌ بین الامرین یعنی اینکه تک تک افعال ارادی انسان ، هم فعل خداست ، هم فعل خود انسان ؛ یعنی هر فعل ارادی بشر ، در عین که صد در صد فعل خداست ، از اختیار خود بشر نیز صادر می شود ؛ و بدون اختیار خود او محال است تحقّق یابد.

2ـ اینکه فرموده اید اختیار ریشه در آگاهی دارد ، کامل سخن درستی است. امّا اینکه فرموده اید: اختیار یعنی گزینش یکی از چند راه ، معنای عرفی اختیار است نه معنی حقیقی آن. گزینش یکی از چند مورد ، صرفاً علامت وجود اختیار است در موجود مادّی. لذا برای خداوند متعال و ملائک ، با اینکه مختارند ، گزینش یک مورد از بین چند مورد معنا ندارد. کما اینکه برای خدا ، امکان انتخاب به معنی امکان خاصّ بی معنی است. چون امکان را به ساحت واجب الوجود راه نیست. لذا اختیار خدا نیز مثل سایر اوصافش ، اختیار وجوبی است نه اختیار امکانی.

3ـ براي اينكه فعلي از انسان سر بزند بايد اعضاي او حركت كنند و براي اينكه اعضاي او حركت كنند بايد مغز از طريق اعصاب به اعضا فرمان دهد و براي اينكه مغز فرمان دهد بايد روح انسان اراده كند و براي اينكه انسان اراده كند، بايد انگيزه و ميل و شوقي دروني در او نسبت به انجام فعل تحقق يابد؛ براي اينكه اين میل و شوق و انگيزه پديد آيد، انسان بايد آن فعل را  به نفع خود بداند. يعني تا انسان انجام فعل را براي خود خير و كمال و مفيد نداند ميلي به انجام آن نخواهد يافت. مثلا تا يك انسان غذا را براي خود مفيد نداند، آن را نمي خورد. حال ممكن است كسي غذا را بخورد به خاطر اينكه مواد مورد نياز بدنش را تأمين كند  ؛ يا غذا بخورد كه از رنج گرسنگي خلاص شود يا ممكن است غذا را بخورد تا از آن لذت ببرد يا حتي ممكن است كسي غذا را به اين خاطر بخورد كه غذا دهنده ـ مثلا ميزبان يا خانم خانه يا ... ـ ناراحت نشوند. يعني غذا را مي خورد تا رضايت ديگران را كه به نفع اوست از دست ندهد.يا مثلا سيگاري با اينكه مي داند سيگار مضر است آن را مي كشد؛ چون از جهت ديگري آن را براي خود مفيد مي داند ؛ مثلا سيگار را باعث آرامش اعصاب مي انگارد يا خيال مي كند كه سيگار كشيدن علامت مردانگي است و ... ؛ و اگر كسي سيگار نمي كشد به اين علت است كه آن را به نفع خود نمي داند؛ و اگر در مواردي شخص يك عمل را هم به نفع خود بداند هم به ضرر خود، هر كدام اينها غالب شود به متقضاي آن عمل خواهد كرد. پس تا انسان تصديق به فايده ي يك فعل نكند آن را انجام نمي دهد؛ و تصديق به فايده وقتي حاصل مي شود كه شخص فعل را تصور كند و نتايج و پيامدها و لوازم آن را با وجود خود بسنجد ؛ اگر بعد از اين سنجش آن فعل را مناسب با وجود خود يافت، فايده ی آن را تصديق خواهد كرد و الّا تصديق نخواهد كرد. و مراد از اختيار همين ترجيح و گرايشي است كه در تصديق به فايده نهفته است. اختيار يعني تصديق به خيربودن فعل براي فاعل و ترجيح دادن آن فعل. وقتي تصديق به فايده و خيريت يك فعل حاصل شد، قطعا شوق و انگيزه حاصل خواهد شد ؛ و وقتي شوق حاصل شد، قطعا شخص اراده خواهد كرد ؛ و با حدوث اراده، فرمان مغز و حركت اعضا و تحقق فعل حتمي است ؛ مگر اينكه مانعي در كار باشد ؛ مثلا مغز يا اعضاء معيوب باشند ؛ يا اعضاء انسان بسته باشند يا شرايط خارجي براي تحقق فعل مهيّا نباشد. مثلا كسي اگر ساختن يك خانه را خير خود دانست و آن را تصديق و اختيار كرد و تصديق مخالفي نيز در او پديد نيامد كه با اين تصديق مقابله كند ، در آن صورت حتماً اين شخص اقدام به ساختن  ساختمان خواهد كرد به شرط اينكه اعضايش سالم باشند و كسي مانع از كار او نشود و مواد لازم و زمين لازم براي ساختن ساختمان نيز فراهم باشد و او خودش هم بنّايي بلد باشد ؛ و اگر همه شرايط فراهم باشد ولي شخص آن را اختيار نكند محال است اقدام به فعل كند.
بنابراين اختيار انسان علت ناقصه افعال اوست يعني اگر اختيار باشد ولي ديگر شرايط نباشند فعلي رخ نمي دهد. همچنين اگر همه ی شرايط باشند و شخص اختيار نكند باز فعل اختياري رخ نمي دهد ؛ و اگر همه اجزاء ، و از جمله اختيار با هم باشند علت فعل ، تامّ مي شود ؛ كه در آن صورت وقوع فعل حتمي است.

همان طور كه اختيار انسان ، علت ناقصه فعل اوست، شوق حاصل از آن و اراده نيز علل ناقصه ی فعلند. بنابراين هيچ فعل ارادي وجود ندارد كه بدون اراده و اختيار ما رخ دهد. حتي آن هنگام كه كسي را به زور اسلحه وادار به كاري مي كنند باز او با اختيار و اراده ی خود كار را انجام مي دهد يعني شخص كار را تصور مي كند و تصديق مي كند كه اگر آن را انجام ندهد ضرر بزرگي به او خواهد رسيد(كشته خواهد شد). لذا آن را اختيار مي كند. پس اينكه اشخاص در شرايط خاصي برخي كارها را انجام مي دهند و مي گويند دست خودم نبود از نظر فلسفي حرف نادرستي است. چنين كسي مجبور نيست بلكه مضطرّ است يعني كار را در حال اضطرار انجام مي دهد حال اگر اين اضطرار از نظر شرع موجّه باشد فعل او شرعاً موجه خواهد بود  و الّا شرعا موجه نخواهد بود.

حاصل کلام آنکه:

اختیار در حقیقت همان یقین انسان است به خیریّت فعل ؛ و این علم را از آن جهت اختیار گویند ، که اختیار ، از ریشه ی خیر بوده به معنی تشخیص خیر و ترجیح خیر می باشد. از همینجا روشن می شود که اختیار لزوماً انتخاب یکی از چند مورد نیست. بلکه آنجا هم که انسان با یگ گزینه مواجه است ، اگر آن را خیر خود بداند ، اختیار کرده است ؛ و اگر آن را خیر خود نداند ، اختیارش نکرده است.

امّا چرا اکثر اوقات اختیار به شکل انتخاب یکی از چند مورد جلوه می کند؟

این امر بازگشت می کند به ساختار وجودی انسان. در خدا و ملائک چون فقط جهت خیر وجود دارد ، لذا برای آنها واقع شدن بین چند امر معنا ندارد ؛ امّا انسان از یک طرف درای عقل و فطرت است ، که جنبه ی رو به ملکوت اوست ؛ و از طرف دیگر دارای وهم و خیال و شهوت و غضب است که روی هم ، هوای نفس گفته می شوند ؛ و این جنبه از وجود انسان ، مربوط به حیوانیّت او شده ، جهت رو به طبیعت اوست. لذا وقتی انسان با اموری مواجه می شود ، چه بسا عقل و فطرت آدمی ، آن را کمال خود می دانند ولی نفس امّاره آن را نقص خود می انگارد ؛ یا بالعکس. لذا در انسان دو گونه اختیار نمودار می شود: اختیار جنبه ی انسانی او و اختیار جنبه ی حیوانی او ؛ لذا بین این دو اختیار نزاع می افتد. گاه نیز این نزاع بر سر یک امر واقع می شود ؛ یعنی آن یک امر را حیوانیّت انسان به ضرر خود تشخیص می دهد و انسانیّت انسان به نفع خود ، یا بالعکس. در این مورد نیز انسان بین فعل یا ترک گرفتار می شود.

پس حالت تردید و گزینش بین دو گزینه خود اختیار نیست بلکه پیامد دو اختیار انسان می باشد ؛ و الّا اختیار همواره یک طرفه است.

4ـ امّا ریشه ی تشخیصها چیست؟ چرا دو نفر در مواجهه با یک مورد ، متفاوت اختیار می کنند؟ مثلاً چرا یکی سیگار کشیدن را خیر خود می بیند و دیگری آن را شرّ خود می یابد؟ حتّی آنجا که عوامل خارجی برابرند و اطّلاعات بیرونی افراد یکسان است ، باز انتخابها یکسان نمی شوند.

حقیقت امر آن است که برای انسان دو مرتبه از اختیار (تصدیق فایده و خیریّت ) وجود دارد ؛ یکی اختیار فعلی که سخن ما تا کنون درباره ی آن بود ؛ و اختیار ذاتی ، که عین ذات خود شخص می باشد. چون اوصاف ذاتی هر موجودی ، عین ذات اوست ؛ و تنها در مقام تحلیل ذهنی است که غیر ذات تلقّی می شوند ؛ یعنی تفاوت ذات و اوصاف ذاتی ، صرفاً تفاوت مفهومی است نه تفاوت خارجی ؛ درست نظیر نسبت ذات خدا با اوصاف ذاتی او ، که مفهوماً متکثّر ولی مصداقاً واحد و عین همند. بنا بر این ، هر کسی در واقع ، امور را با ذات خویش می سنجد ؛ اگر آن را موافق ذات خود یافت ، خیر خود می داند و خیر او نیز هست ؛ امّا اگر موافق ذات خود نیافت ، خیر خود نمی بیند ، و خیر او هم نیست. پس تفاوت انتخابها ریشه در تفاوت ذاتها دارد. لذا فرمود: « وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَساراً (82) وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ كانَ يَؤُساً (83) قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبيلاً  ـــــــــ  و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان، نازل مى‏كنيم؛ و ستمگران را جز خسران(و زيان) نمى‏افزايد. (82) هنگامى كه به انسان نعمت مى‏بخشيم، (از حق) روى مى‏گرداند و متكبرانه دور مى‏شود؛ و هنگامى كه بدى به او مى‏رسد، مايوس مى‏گردد.(83)  بگو: « هر كس بر اساس شاکله و ساختار خود عمل مى‏كند. پس پروردگارتان بهتر مى‏شناسد كسى را كه راهش درستتر است.» (الاسراء)  ؛  و فرمود: « وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِداً كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُون‏ ــــــــ سرزمين پاكيزه ، گياهش به فرمان پروردگارش مى‏رويد ؛ امّا سرزمين بد و خبیث ، جز گياه ناچيز و بى‏ارزش ، از آن نمى‏رويد. اين گونه آيات(خود) را براى آنها كه شكرگزارند، بيان مى‏كنيم »(الأعراف:58)

مطلب اینجا که رسید به تعبیر مرحوم آخوند خراسانی ، قلم را سر بشکست. چون حقیقتاً ادامه ی این بحث از حدّ نگارش بیرون است ؛ و می طلبد که جویای حقیقت ، زحمت علوم متعالی را بر خود هموار سازد ؛ و به وادی حکمت قدم گذارد تا به کان حقیقت دست یابد. از اینجا به بعد فضای حکمت متعالیه و عرفان نظری شروع می شود ؛ و طالب حقیقت وارد فضای انسان شناسی عرفانی می شود. لذا بی مقدّمه نمی توان وارد این فضای پر خطر شد. به قول جناب حافظ : « طیّ این مرحله بی همرهی خضر مکن! ـــ ظلمات است بترس از خطر گمراهی » ؛ و در توحيد للصدوق ،ص363 آورده: « عَنْ مِهْزَمٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَخْبِرْنِي عَمَّا اخْتَلَفَ فِيهِ مَنْ خَلَّفْتَ مِنْ مَوَالِينَا قَالَ قُلْتُ فِي الْجَبْرِ وَ التَّفْوِيضِ قَالَ فَسَلْنِي قُلْتُ أَجْبَرَ اللَّهُ الْعِبَادَ عَلَى الْمَعَاصِي قَالَ اللَّهُ أَقْهَرُ لَهُمْ مِنْ ذَلِكَ قَالَ قُلْتُ فَفَوَّضَ إِلَيْهِمْ قَالَ اللَّهُ أَقْدَرُ عَلَيْهِمْ مِنْ ذَلِكَ قَالَ قُلْتُ فَأَيُّ شَيْ‏ءٍ هَذَا أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَالَ فَقَلَبَ يَدَهُ مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلَاثاً ثُمَّ قَالَ لَوْ أَجَبْتُكَ فِيهِ لَكَفَرْت‏ ــــــ  مهزم از حضرت صادق (ع) روایت نمود که فرمودند: مرا خبر ده از پیروان ما که در چه چیزی اختلاف دارند؟ عرض كردم: در باب جبر و تفويض. فرمودند: از من بپرس! عرض كردم: آیا خدا بندگان را بر گناهان مجبور کرده؟ فرمودند: خدا بر ايشان قاهرتر از اين است. عرض كردم : آیا به ايشان تفويض نموده است؟ فرمودند: خدا بر ايشان قادرتر از آن است. عرض كردم: خدا نیکویت کناد! پس حقیقت مطلب چیست؟ حضرت دو بار يا سه بار دستش را گردانيده و فرمودند: اگر تو را به حقیقت پاسخ دهم حتماً كافر می شوى.»

اهل عرف ، باید از عرف بمیرند و به حکمت بحثی زنده شوند تا آنچه را که پیشتر گفته آمد ، ادراک کنند. و اهل حکمت بحثی باید به حکم « موتوا قبل ان تموتوا » از عقل استدلالی مرده به عقل حدسی زنده گردند ؛ تا حکیم متعالی شوند ؛ و این تولّد سوم است. آنگاه حکیم متعالی نیز باید از مقام کشف عقلی بمیرد و متولّد شود به تولّد رابع در عالم ذوق ، تا بتواند پرده از راز فطرت و طینت بردارد و چشمش دلش به جمال حضرت واحد روشن گردد ؛ و بساط جبر و اختیار که محصول کثرت است برچیده گردد.