(1/100115075)- 

پرسش:با توجه به اخبار طينت مؤمن(شيعه) و کافر(دشمنان) توضيح دهيد؟ آيا زندگي در اين دنيا مي تواند سرنوشت بهشتي بودن يا جهنمي بودن کسي را تغيير دهد؟ آيا زندگي دنيا نوعي فرصت دوباره است تا تغييري در سرنوشت بعضي ايجاد شود؟

پاسخ:

طبق براهین عقلی و شواهد نقلی در اینکه انسان موجودی است مختار و دنیا محلّ تکلیف و تعیین سرنوشت می باشد شکّی نیست ؛ لذا احادیث طینت باید به گونه ای تبیین و تفسیر شوند که با این حقیقت محکم در تضادّ قرار نگیرند. حقیقت این است که روایات طینت اگر چه فراوان ولی همگی در هاله ای رازآلود پیچیده شده اند که فهم و تفسیرشان را بسی دشوار می سازد و معونه ای گران از معلومات فلسفی و عرفانی را طلب می کند. وقتی انسان با ظاهر اینگونه روایات مواجه می شود چنین می پندارد که گویی فرد فرد انسانها قبل از پای نهادن به دنیا اوّلاً وجود فردی داشته و ثانیاً سعادتمند یا شقاوتمند خلق می شوند. ظاهراً فرض حضرت عالی در پرسش مطرح شده نیز همین بوده است. در حالی که هم خلقت شخصی افراد بشر قبل از خلقت دنیایی آنها با تردیدهای جدّی فلسفی مواجه است هم شقاوت یا سعادت سابق آنها. لذا حکما قبلیّت مطرح در این گونه روایات را نه قبل زمانی بلکه قبل رتبی و وجودی معنی می کنند ؛ یعنی روح با اینکه از بدن و بعد از بدن حادث می شود ولی به محض اینکه موجود می شود مقدّم بر بدن است ؛ چون روح موجودی لازمانی و از عالم امر است و موجود مجرّد تقدّم وجودی بر موجود مادّی دارد. ــ از آنجا که شرح این حقیقت محتاج مقدّمات فلسفی متعدّدی است از پرداختن به آن اجتناب می شود. ــ

به هر حال از دید حکما انسان اوّلاً موجودی است جسمانیّةالحدوث و روحانیّةالبقاء که نحوه ی وجود و سعادت و شقاوت خود را به دست اختیار خود می سازد  و ثانیاً موجودی است دو ساحتی و دو بعدی که هر کدام از آن دو بعد پست یا متعالی را بخواهد می تواند بر دیگری مسلّط سازد. بر همین اساس نخست روایتی از امام صادق (ع) ذکر و بر اساس آن و با مبنایی که گفته شده به شرح اجمالی آن می پردازیم. 

امام صادق عليه السّلام فرمودند: « همانا خداى عز و جل چون خواست آدم عليه السّلام را بيافريند، در ساعت اول روز جمعه جبرئيل را فرستاد تا با دست راستش ، كه از آسمان هفتم به آسمان دنيا مي رسيد ، مشت كرد، و از هر آسمان خاكى برداشت ، و مشت ديگرى از زمين هفتم بالا تا زمين هفتم دور برگرفت. سپس خداى عزّ و جلّ كلمه ی خود (جبرئيل) را دستور داد تا مشت اوّل را به دست راست و مشت دوم را به دست چپ خود نگه داشت، سپس آن گل را به دو قسمت شكافت . پس از زمین خلقی(ذرّیه ای) را نمودار ساخت و از آسمانها نیز خلقی(ذرّیه ای) را نمودار ساخت . آنگاه خداى تعالى نسبت به آنچه در دست راستش بود فرمود:رسولان و پيغمبران و اوصياء و صديقان و مؤمنان و سعادتمندان و هر كه ارجمنديش را خواستم، از تو است. پس آنچه در باره ی آنها فرمود، چنان كه فرمود ثابت و لازم شد ؛ و نسبت به آنچه در دست چپش بود، فرمود: ستمگران و مشركين و كفّار و طغيانگران و هر كه خوارى و شقاوتش را خواستم از تو است، پس آنچه در باره ی آنها فرمود، چنان كه فرمود ثابت و لازم شد. سپس تمام آن دو طينت بيكديگر آميخته شد. اينست آنچه خداى عز و جل فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى. ـــــــ همانا خدا شكافنده ی دانه و هسته است » (الأنعام:95) مقصود از حَبّ ، طينت مؤمنين است كه خدا محبت خود را بر آنها القاء فرموده و مقصود از هسته ، طينت كافران است كه از هر خيرى دور گشتند ؛ و از اين جهت هسته «نوى» ناميده شد، كه از هر خيرى بركنار گشت و دور شد و نيز خداى عز و جل فرمايد: «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَي. ــــ خدا زنده را از مرده بيرون آورد و بيرون آورنده مرده از زنده است.»(الأنعام:95) مقصود از زنده همان مؤمن است كه طينت او از طينت كافر بيرون آيد و مقصود از مرده‏اى كه از زنده بيرون شود، كافري است كه از طينت مؤمن بيرون شود، پس زنده مؤمن است و مرده كافر.اين است كه خداى عز و جل فرمايد: « أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ... . ــــ آيا كسى كه مرده است و سپس ما او را زنده كنيم...»(الأنعام:122) پس مقصود از مردن مؤمن، آميختگى طينت او با طينت كافر است و زندگى او زمانى است كه خداى عزّ و جلّ به وسيله كلمه خود (جبرئيل) آنها را از يك ديگر جدا ساخت. خداى عز و جل اين گونه مؤمن را در زمان ولادتش پس از آنكه در تاريكى بود، خارج مي كند و به سوى نور مي برد.»(الكافي ،ج‏2 ،ص5)
نکات موجود در روایت شریفه:
1ـ طبق این حدیث شریف خود حضرت آدم که از انبیاء(ع) است ، هم دارای طینت علّیینی است هم دارای طینت سجّینی. پس چنین نیست که برخی از طینت علّیینی خلق شده باشند و برخی دیگر از طینت سجّینی.
2ـ طینت سجّین از جنس هفت زمین و طینت علّیین از جنس هفت آسمان است ؛ و طبق روایات دیگری هر آسمانی زمین مختصّ به خود نیز دارد. لذا طینت سجیّنی هر عالمی پست ترین موجود آن عالم و طینت علّیینی هر عالمی برترین موجود آن عالم است. چرا که زمین نماد پستی و آسمان نماد علوّ است. بر این اساس ، شاید بتوان گفت که طینت سجّینی عالم دوم (عالم بالاتر از دنیا) برتر یا برابر با طینت علّیینی عالم اوّل(دنیا) است. به همین ترتیب طینت سجّینی هر عالمی از طینت علّیینی عالم پایین تر از خود برتر است. در این مطلب لطیفه ی عرفانی عمیقی است که چنین مقالی مقام چنان بحثی نیست.
3ـ ملائک منزّه از راست و چپند ، لذا مراد از دست راست و چپ حضرت جبرئیل(ع) احتمالا دو حیث رو به حقّ و رو به خلق اوست. مجرّدات عقلیّه ، که حضرت جبرئیل (ع) نیز از زمره ی آنها و بلکه سیّد آنهاست ، وجود ساری دارند ؛ یعنی در عین اینکه در مرتبه ی وجودی خود مستقرّند در تمام مراتب پایین تر وجود نیز حضور دارند. بلکه مراتب پایین وجود از شئون وجودی خود آنهاست ؛ از اینروست که واژه ی «حضرت» در مورد آنها استعمال می شود. و شاید از این جهت بود که در کلام امام (ع) آمد که دست آن حضرت از آسمان هفتم تا به آسمان دنیا و از زمین هفتم تا به زمین دنیا را به یک بار قبض(مشت نمودن) طی نمود و از همه ی آنها طینتی برداشت. معراج نبوی نیز گواه است که آن بزرگوار در تمام مراتب آسمانها حضور دارد ؛ چرا که این خلق عظیم در تمام این سیر ، تا فوق آسمان هفتم و سدرةالمنتهی با آن حضرت همراه بود. لکن به حضرت لاهوت راه نداشت ؛ لذا از ورود به این وادی باز ماند.
4ـ مراد از حَبّ (دانه) ، دانه هایی مثل دانه لوبیا و امثال آن هستند که حبوبات خوانده می شوند و تمام آنها غذا بوده و دور ریز ندارد ؛ لذا حَبّ نماد بالفعل بودن است. امّا نوی (هسته) به چیزهایی چون هسته ی خرما و پرتقال و امثال آنها گفته می شود که تنها حالت بالقوّه داشته و قابلیّت رشد دارند ولی خودشان غذا نیستند. بر این اساس مومن کسی است که استعدادهای نهفته در وجود خود را بالفعل نموده است و کافر کسی است که بالقوّه بوده فاقد روح انسانی است از اینرو در قرآن کریم کفّار در ردیف حیوانات شمرده شده اند. در روایات اهل بیت(ع) آمده است که انبیاء پنج مرتبه روح دارند و مومنین چهار مرتبه و غیر مومنین سه مرتبه. غیر مومنین دارای روح شهوت و روح قوّت و روح حیات و فاقد روح ایمان و روح القُدُس هستند ولی مومنین افزون بر سه روح گفته شده دارای روح ایمان ولی فاقد روح القدس هستند و انبیاء و ائمه(ع) هر پنج مرتبه را دارا هستند. همه ی انسانها هنگام تولّد سه مرتبه ی روح را دارند و روح الایمان را باید اکتساب نمایند تا انسان بالفعل محسوب شوند. لذا احتمالاً مراد از اینکه انسانها مرکّب از طینت سجّینی و علّیینی هستند ، این است که همه ی انسانها از دو حیث حیوانی( زمینی و سجّینی) و انسانی(آسمانی و علّیینی) تشکیل شده اند ، که جنبه ی انسانی آنها از سنخ طینت علّیین و جنبه ی حیوانی آنها از سنخ سجّین است. لکن در ابتدای تولّد جنبه ی انسانی بالقوّه است و باید شکوفا شود. روح ایمانی و انسانی همچون حَبّ است که تماماً انسان بالفعل است ولی سه روح اوّل همچون نوی هستند که تماماً بالقوّه بوده نیاز به شکوفا شدن دارد تا به مرحله ی روح انسانی برسند. روح ایمان از سنخ آسمان است که لطیف و بی شکل و وسیع و محیط است و سه روح حیوانی همچون زمین ، تیره و ضیق و محاط. حال اگر کسی جنبه ی حیوانی خود را در خدمت روح ایمان قرار داد و استعدادهای بدنی خود را به نفع روح خود شکوفا و بالفعل نمود در تمامی عوالم همواره روح او حاکم بر بدن و جنبه ی حیوانی او خواهد بود. لذا او همواره با روح ایمانی و انسانی شناخته خواهد شد ؛ و بدن و جنبه ی حیوانی که جهت سجّینی اوست تابع جنبه ی علّیینی او می شود. امّا اگر کسی دنبال شکوفا نمودن استعدادهای انسانی خود نرفت ، بدن و جنبه ی حیوانی او که جنبه ی سجّینی وجود انسان است حاکم بر وجود او می شود و شخص در تمام عوالم به بدن و جنبه ی حیوانی خود شناخته می شود.
5ـ خداوند متعال از مومنین با لفظ «حیّ» (زنده) و از غیر مومنین با لفظ « میّت» (مرده) یاد نمود ؛ با این که غیر مومنین نیز ظاهراً زنده اند ؛ امّا از آنجا که فاقد روح ایمان هستند ، زنده به حیوانیّت و مرده در انسانیّت می باشند. مرگ و حیات دارای مراتبند ؛ و هر که مرتبه وجودی او قویتر است زنده تر است ؛ لذا خداوند متعال حیات محض و انبیاء و اولیاء زنده به روح القدس و مومنین ، زنده به روح ایمان و غیر مومنین فقط زنده به روح حیوانی هستند. بر این اساس ، غیر مومنین تنها حیات سجّینی دارند ولی مومنیین حیات علّیینی دارند و انبیاء و ائمه(ع) حیات الهی داشته مفتخر به دریافت مدال « نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏» هستند. اینکه خداوند متعال فرمود مومنان را بعد از مرگ ، حیات داده و از ظلمت به سوی نور خارج نموده است ، نشان از این دارد که مومنان نیز قبل از یافتن روح ایمان در مرحله ی حیوانی و سجّینی بوده اند که با تبعیّت از انبیاء(ع) خود را بالا کشیده اند.« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ . ـــــــــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، چون خدا و پيامبر، شما را به چيزى فرا خواندند كه شما را زنده می کند ، آنان را اجابت كنيد.»(انفال:24)
آیات دیگری نیز درقرآن کریم وجود دارند که ناظر به مطالب فوق می باشند. به برخی از این آیات اشاره می شود.
« وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوينَ (175)وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون‏. ــــــــــــ و خبر آن كس را كه آيات خود را به او داده بوديم براى آنان بخوان كه از آن عارى گشت آن گاه شيطان، او را دنبال كرد و از گمراهان شد. و اگر مى‏خواستيم، قدر او را به وسيله آن [آيات‏] بالا مى‏برديم، امّا او به زمين گراييد و از هواى نَفْس خود پيروى كرد. از اين رو داستانش چون داستان سگ است [كه‏] اگر بر آن حمله‏ور شوى زبان از كام برآورد، و اگر آن را رها كنى [باز هم‏] زبان از كام برآوَرَد. اين، مَثَل آن گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند. پس اين داستان را [براى آنان‏] حكايت كن، شايد كه آنان بينديشند. »(اعراف: 175 و 176)
در این آیه ی شریفه ، پیروی از هوای نفس و جنبه حیوانی را با تعبیر « أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ »( در زمین ماندگار شد ، به زمین چسبید و به سوی زمین گرایید ) بیان نموده ؛ از طرفی در روایت مورد بحث جنبه ی سجّینی انسان نیز منسوب به طینت زمینی شد.
« أَ فَمَنْ يَمْشي‏ مُكِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏ أَمَّنْ يَمْشي‏ سَوِيًّا عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم‏. ـــــــــــ پس آيا آن كه نگونسار بر روی صورت خويش راه می پیماید هدايت يافته‏تر است يا آن كسى كه راست قامت بر راه راست مى‏رود؟ » (الملك:22)
در این آیه ی شریفه وصف حال تابعین هوای نفس و جنبه ی حیوانی وجود آدمی به این نحو بیان شده که گویی وارونه شده اند ؛ سر و رویشان به سمت زمین و پاهایشان به سمت آسمان است ؛ یعنی اینها به سمت جنبه ی مادّی و سجّینی خودشان که از سنخ طینت زمینی است توجّه دارند و از جنبه روحانی و آسمانی خویش غافلند.
« فَكُبْكِبُوا فيها هُمْ وَ الْغاوُونَ . ــــــــــــ پس آنها و گمراهان نگونسار در آنجا افكنده شوند.»(شعراء:94)
یعنی گمراهان همانگونه که در دنیا نگونسار بودند و به جنبه ی مادّی و سجّینی خود توجّه داشتند در آخرت نیز به همین صورت وارد جهنّم می شوند که ظهور سجّین و پایین ترین مرتبه ی عالم آخرت است.
« يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ . ــــــــــ او زنده را از مرده بيرون مى‏آورد، و مرده را از زنده، و زمين را پس از مردنش حيات مى‏بخشد، و به همين گونه بيرون آورده مى‏شويد.»(الروم:19)
اکثر مترجمین ، آخر این آیه ی شریفه را ناظر به قیامت گرفته و گفته اند: « و به همين گونه از قبرها بيرون آورده مى‏شويد.» لکن با توجّه به اینکه قسمت اوّل این آیه را امام صادق(ع) معنای خاصّی نمود ؛ ادامه ی آیه نیز در همان راستا قابل معنا شدن است. به قرینه روایت مورد بحث ، در این آیه ی شریفه مراد از زمین را می توان جنبه ی سجّینی و زمینی انسان دانست.
« وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وارِدُها كانَ عَلى‏ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا . ثُمَّ نُنَجِّي الَّذينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمينَ فيها جِثِيًّا ـــــــــ و همه شما(بدون استثنا) وارد جهنم مى‏شويد؛ اين امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت. آن گاه كسانى را كه پرهيزگار بوده‏اند مى‏رهانيم، و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ‏] رها مى‏كنيم‏ »(مريم:71)
برخی عرفا در تفسیر انفسی این آیه ی شریفه گفته اند مراد از جهنّم در این آیه همان اسفل السّافلین دنیا و سجّین بدن است که بی استثناء همه انسانها وارد آن می شوند ؛ و شرط خلاصی از آن تقوا و توجّه به علّیین است.
حاصل مطلب این که:

اوّلاً طینت بر دو گونه است ؛ طینت سجّینی و پست که در عالمی به زمین آن عالم نسبت داده می شود و طینت علّیینی و متعالی که در عالمی به آسمان آن عالم نسبت داده می شود.

ثانیاً طبق روایت پیش گفته و روایات دیگر که ذیلاً به برخی از آنها اشاره خواهد شد ، همه ی انسانها از ترکیب این دو طینت آفریده شده و هر دو حیث علّیینی و سجّینی را دارا هستند و چنین نیست که برخی افراد از طینت علّیینی خالص و برخی دیگر از طینت سجّینی محض آفریده شده باشند.

ثالثاً اصل وجود انسانها همان روح الهی است که موجودی علّیینی است. این روح در سیر نزولی به دنیا که نازلترین سجّین است تنزّل می یابد و با بدن که نماد سجّین و جنبه ی حیوانی است متّحد می شود و این همان اختلاط علّیین و سجّین است. لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ (4)ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلينَ . ــــ ... كه ما انسان را در بهترين صورت و نظام آفريديم (4) سپس او را به پايين‏ترين مرحله بازگردانديم »(سوره تین). در سیر صعودی نیز انسان در هر عالمی دارای روح و بدنی متناسب با آن عالم است ؛ و مؤظّف است که با تبعیّت از شریعت در تمام عوالم بدن سجِنی را تابع روح علّیینی کند ؛ اگر چنین نمود او از مومنان خواهد بود ، در غیر این صورت از اهل سجّین شده در زمین آخرت ، که جهنّم باشد ، سکنی خواهد گزید.

بنا بر این ، سجّینی و علّیینی شدن انسان بعد از گذر از دنیا معلوم می شود ؛ اگر چه خدا به علم پیشین خود می داند که چه کسی به اختیار خود سجّینی خواهد شد و چه کسی علّیینی می شود ؛ و شاهد روشن اینکه گرایش به یکی از طینتها اختیاری است آن است که گاه دشمن اهل بیت که طبق احادیث صاحب طینت سجّینی است توبه نموده از شیعیان خالص گشته طبق احادیث دارای طینت علّیین می شود ؛ کما اینکه گاه عکس این امر نیز رخ می دهد.

ـ ذکر برخی روایات طینت

یکی از اصحاب امام صادق (ع) گوید: « من با يكى از اصحاب وارد بر امام صادق عليه السّلام شديم، محضرش عرض كردم: اى فرزند رسول خدا فدايت شوم: گاهى بدون اين كه سببى برايش سراغ داشته باشم  مغموم و محزون می شوم جهت آن چيست؟

حضرت فرمودند: حزن و سرورى كه به شما مى‏رسد از ناحيه ی ماست زيرا هر وقت ما محزون يا مسرور شويم به واسطه آن شما نيز محزون و مسرور مى‏گرديد و جهتش آن است كه ما و شما از يك نور يعنى نور حقّ عزّ و جلّ مى‏باشيم، حقّ جلّ و على طينت ما و شما را يكى قرار داده و اگر طينت شما به حال خود واگذارده مى‏شد به همان نحو كه اخذ و برداشته شده محققا ما و شما يكسان مى‏بوديم ولى طينت شما با طينت دشمنانتان ممزوج شده و بدين ترتيب از مرحله و مرتبه تساوى با ما خارج شديد و اگر اين معنا اتّفاق نمى‏افتاد هرگز گناهى از شما سر نمى‏زند.» ( علل الشرائع، ج‏1، ص: 93)

« عبد اللَّه بن سنان، گويد راجع به اوّلين مخلوق حقّ عزّ و جلّ از امام صادق عليه السّلام پرسيدم؟ حضرت فرمودند:اوّل مخلوق خداوند موجودى است كه هر موجود ديگرى از آن آفريده شده. عرضه داشتم: فدايت شوم آن چيست؟ فرمودند: آب و شرح اين ماجرا آن است كه: خداوند تبارك و تعالى دو درياى آب آفريد، يكى از آن دو شيرين و ديگرى شور بود پس از ايجاد آنها نظر به آب شيرين نمود و فرمود: اى دريا. آب جواب داد: لبيك و سعديك. حقّ عزّ و جلّ فرمود: بركت و رحمت من در تو است و اهل طاعت و بهشتم را از تو مى‏آفرينم سپس به آب شور نظر كرده و فرمود: اى دريا. آب جواب نداد.

حقّ دوباره بلكه تا سه مرتبه آن را مورد خطاب قرار داد ولى آن دريا جواب نداد. حقّ تبارك و تعالى فرمود: لعنت من بر تو باد و از تو اهل معصيت و ساكنين در دوزخ را ايجاد مى‏كنم.سپس به هر دو امر فرمود تا با هم آميخته شوند.سپس امام عليه السّلام فرمودند: و به خاطر همين آميختن و امتزاج بود كه مؤمن از كافر و كافر از مؤمن متولّد مى‏گردد.» (علل الشرائع، ج‏1، ص: 84)

على بن الحسين عليهما السلام فرمود: « خداى عز و جل دلها و پيكرهاى پيغمبران را از طينت عليين آفريد، و دلهاى مؤمنين را هم از آن طينت آفريد و پيكرهاى مؤمنين را از پائين‏تر از آن قرار داد و كافران را از طينت سجّين آفريد، هم دلها و هم پيكرهايشان را، آنگاه اين دو طينت را ممزوج ساخت، به همين جهت از مؤمن كافر متولد شود و كافر مؤمن زايد و نيز به همين سبب به مؤمن گناه و بدى رسد و به كافر ثواب و نيكى ، پس دلهاى مؤمنان بدان چه از آن آفريده شده گرايند و دلهاى كافران بدان چه از آن آفريده شده تمايل كنند.» (الكافي، ج‏2، ص: 2)

« عبد اللَّه بن كيسان گويد: به امام جعفر صادق عليه السّلام عرض كردم: قربانت گردم، من عبد اللَّه بن كيسان چاكر شما هستم. فرمود: نژادت را می شناسم، اما تو را نمی شناسم. عرض كردم من در كوهستان متولد شده و در سرزمين فارس (شيراز) بزرگ شده‏ام، و در امر تجارت و كارهاى ديگر با مردم سر و کار دارم، گاهى با مردى معاشرت می كنم و از او خوش رفتارى‏ و حسن خلق و امانت دارى می بينم، سپس از مذهبش جستجو می كنم، معلوم مى‏شود با شما دشمن است ؛ و با مرد ديگرى معاشرت می كنم و از او بد خلقى و كمى امانت و ناپاكى می بينم، سپس جستجو می كنم، معلوم مى‏شود ولايت شما را دارد، اين چگونه است؟ فرمود: ای ابن كيسان! مگر نمی دانى كه خداى عز و جل گِلى از بهشت گرفت و گِلى از دوزخ ، سپس آن دو را به هم آميخت، آنگاه اين را از آن، و آن را از اين جدا ساخت ؛ پس آنچه از امانت دارى و حسن خلق و خوش رفتارى در دشمنان ما بينى از جهت تماس آنهاست با طينت بهشتى  و ايشان عاقبت به اصل خلقت خود برگردند و آنچه از بى‏امانتى و بدخلقى و آلودگى در دوستان ما می بينى، در اثر تماس آنهاست با طينت دوزخى و بالاخره به اصل خلقت خود برگردند. » (الكافي، ج‏2، ص:4)