(2/100119040)-   

پرسش:اراده انسان مبنی بر پذیرش یا عدم پذیرش حق و راه حق كه مال حرام نخورم و بدی نكنم از چه نشأت می گیرد؟ چگونه است كه پیغمبران با تمام مهارتی كه داشتند و به تبلیغ معارف می پرداختند و آنها را از هر گونه بدی و همچنین از گناهان و زشتیهایی كه مولد زشتیهای دیگرند مانند حرام خواری و زنا كه در روح اثر وضعی منفی گذارند و فرد را از پذیرش حق باز می دارند، مطلع می ساختند ولی باز افرادی از آنها سرپیچی می كردند و رسالت آنها را انكار می كردند و دعوتشان را رد می كردند؟

پاسخ:

اینجا دو سوال مطرح است که آنها به ترتیب منطقی طرح و درباره ی آنها بحث می کنیم.

سوال نخست: چرا برخی انسانها به حقّ و حقیقت و لوازم آن ایمان نمی آورند؟

پاسخ این است که چون چنین ایمانی را در تضادّ با منافع غریزی و دنیایی خود می بینند.

خداوند متعال می فرماید: « أَ یحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ (3) بَلى‏ قادِرینَ عَلى‏ أَنْ نُسَوِّی بَنانَهُ (4) بَلْ یریدُ الْإِنْسانُ لِیفْجُرَ أَمامَهُ (5) یسْئَلُ أَیانَ یوْمُ الْقِیامَةِ  ـــــ آیا آدمى پندارد كه استخوانهایش را فراهم نخواهیم آورد؟ (3) چرا، ما قادریم بر اینكه سرانگشتان او را هم راست و درست كنیم. (4) بلكه آدمى مى‏خواهد فراپیش خود- یعنى در آینده- نیز بدكارى كند. (5) [ لذا ] مى‏پرسد: روز رستاخیز كى خواهد بود » (سوره قیامت)

یعنی برخی از انکارهای افراد از سر جهل نیست بلکه از این جهت است که شخص می خواهد مانعی بر سر راه هوای نفسش نباشد. لذا آخرت یا نبوّت یا خدا را انکار می کند تا به لوازم آن تن ندهد. مانند آن شاگرد مکتب خانه که استاد می گفت: بگو « الف » ! و او می گفت: « انف ». استاد گفت: مگر یک الف گفتن چقدر سخت است که نمی توانی بگویی؟ شاگرد گفت: الف گفتن کاری ندارد ولی اگر الف را گفتم توقّع داری که تمام حروف را یاد بگیرم و کتاب پشت کتاب بخوانم. پس الف را نمی گویم تا نوبت به آن همه درد سر نرسد.

باز خداوند متعال می فرماید: « كَلاَّ بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ (20) وَ تَذَرُونَ الْآخِرَةَ ـــــ چنین نیست كه شما مى‏پندارید(و دلایل معاد را كافى نمى‏دانید)؛ بلكه شما دنیاى زودگذر را دوست دارید (20)  و آخرت را رها مى‏كنید. » (سوره قیامت)

همچنین فرمود: « إِنَّ هؤُلاءِ یحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ یذَرُونَ وَراءَهُمْ یوْماً ثَقیلاً  ــــــ همانا اینها زندگى زودگذر دنیا را دوست دارند، در حالى كه روز سختى را پشت سر خود رها مى‏كنند » (الانسان:27)

یعنی ریشه ی انکارهای عدّه ای عدم علم و عدم دلیل نیست ؛ بلکه گرایش آنها به سمت منافع عاجل و زودگذر دنیوی موجب انکار خدا و نبوّت و معاد است. به تعبیر دیگر ، انکار اینها مدلل نیست بلکه معلّل است. منطق اینها این است که:« سرکه ی نقد به از حلوای نسیه ».

همچنین فرمود: « وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَیفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدین‏ ـــــــ  و آن (آیات خدا ) را از روى ظلم و سركشى و برتری جویی انكار كردند ، در حالى كه نفسشان به آنها یقین داشت. پس بنگر سرانجام مفسدان چگونه بود! »(النمل:14)

در این آیه ی شریفه نیز تصریح شده که علّت انکار آیات و معجزات روشن انبیاء (ع) ، برتری جویی بوده است. یعنی امثال ابوجهل و ابوسفیان و فرعون و نمرود و ... ، که در میان مردم صاحب قدرت و موقعیّت اجتماعی برتر بودند ، چنین می یافتند که اگر ادّعای انبیاء (ع) را تصدیق کنند ، باید از اریکه ی قدرت پایین آیند و خود را برابر با مردم قرار دهند.

امّا سوال دوم که پرسش حضرت عالی می باشد ، این است که چرا عدّه ای در عین اینکه به اموری یقین دارند و از ضرر انکار آن آگاه می باشند ، ولی باز آن را انکار می کنند؟ برای نمونه بسیاری از افراد سیگاری ، خود تصدیق می کنند که سیگار کشیدن برایشان مضرّ است ، امّا باز آن را ترک نمی کنند ؛ یا بسیاری با اینکه از چنین ضرری خبر دارند ولی باز شروع به کشیدن سیگار می کنند. در باره ی انکار خدا و نبوّت و معاد و امثال این امور ، این زیان دیگر در حدّ ضرر زود گذر نیست بلکه جهنّم ابدی را در پی دارد ؛ ولی باز چرا عدّه ای دانسته جهنّم را اختیار می کنند؟ به عبارت دیگر ، علّت انحراف از حقّ ، اختیار نمودن باطل است ؛ امّا علّت اختیار نمودن باطل چیست؟ چون اختیار نیز امری است ممکن الوجود ؛ پس علّتی دارد.

پاسخی که اهل بیت (ع) به این پرسش می دهند این است که: انسانها در عین اینکه فطرتاً موحّد می باشند ولی از دو گونه طینت پدید آمده اند ؛ طینت علّیینی و طینت سجّینی. گرایش طینت علّیینی به سمت حقّ و حقیقت و عالم عِلوی و گرایش طینت سجّینی به سمت باطل و عالم سفلی است. و همه از ترکیب این دو طینت ساخته شده اند. لذا هر که در او طینت علّیینی غالب باشد ، اختیار حقّ می کند  و هر که در او طینت سجّینی غالب باشد ، اختیار باطل می کند. پس در وجود افراد هر گاه غلبه با طینت علّیینی باشد اختیار خیر می کنند و هر گاه غلبه با طینت سجّینی باشد اختیار شرّ می کنند. بنا بر این طینت با اختیار منافات ندارد ؛ چرا که طینت خود از علل اختیار می باشد ؛ و علّت یک چیز نمی تواند در مقابل آن باشد ؛ چرا که دو مقابل ، همواره در عرض یکدیگرند ، در حالی که علّت و معلول در طول همند.

ــ مراد از طینت چیست؟

احادیث در مورد طینت علّیینی و سجّینی بسیار فراوان و فهم و تفسیر آنها محتاج به معلومات بالای فلسفی و عرفانی است. لذا ورود در تمام زوایای این بحث مستلزم نگارش کتابی مفصّل است . از اینرو در این نامه مقدور نیست که وارد تمام زوایای این بحث شویم. در این مقال تنها به ذکر روایتی از امام صادق(ع) و بیان نکاتی بر مبنای آن بسنده می کنیم.

امام صادق علیه السّلام فرمودند: « همانا خداى عز و جل چون خواست آدم علیه السّلام را بیافریند، در ساعت اول روز جمعه جبرئیل را فرستاد تا با دست راستش كه از آسمان هفتم به آسمان دنیا می رسید مشت كرد، و از هر آسمان خاكى برداشت، و مشت دیگرى از زمین هفتم بالا تا زمین هفتم دور برگرفت. سپس خداى عز و جل كلمه ی خود (جبرئیل) را دستور داد تا مشت اوّل را با دست راست و مشت دوم را با دست چپ خود نگه داشت، سپس آن گل را به دو قسمت شكافت . پس از زمین خلقی(ذرّیه ای) را نمودار ساخت و از آسمانها نیز خلقی(ذرّیه ای) را نمودار ساخت . آنگاه خداى تعالى نسبت به آنچه در دست راستش بود فرمود:رسولان و پیغمبران و اوصیاء و صدیقان و مؤمنان و سعادتمندان و هر كه ارجمندیش را خواستم، از تو است.پس آنچه در باره ی آنها فرمود، چنان كه فرمود ثابت و لازم شد.و نسبت به آنچه در دست چپش بود، فرمود: ستمگران و مشركین و كفار و طغیانگران و هر كه خوارى و شقاوتش را خواستم از تو است، پس آنچه در باره ی آنها فرمود، چنان كه فرمود ثابت و لازم شد. سپس تمام آن دو طینت به یكدیگر آمیخته شد. این است آنچه خداى عز و جل فرماید: «إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى. ـــــــ همانا خدا شكافنده ی دانه و هسته است»(الأنعام:95) مقصود از حَبّ طینت مؤمنین است كه خدا محبت خود را بر آنها القا فرموده و مقصود از هسته طینت كافران است كه از هر خیرى دور گشتند. و از این جهت هسته «نوى» نامیده شد، كه از هر خیرى بركنار گشت و دور شد و نیز خداى عز و جل فرماید: «یخْرِجُ الْحَی مِنَ الْمَیتِ وَ مُخْرِجُ الْمَیتِ مِنَ الْحَی. ــــــــ خدا زنده را از مرده بیرون آورد و بیرون آورنده ی مرده از زنده است. » (الأنعام:95).  مقصود از زنده همان مؤمن است كه طینت او از طینت كافر بیرون آید و مقصود از مرده‏اى كه از زنده بیرون شود، كافری است كه از طینت مؤمن بیرون شود، پس زنده مؤمن است و مرده كافر.این است كه خداى عز و جل فرماید: « أَ وَ مَنْ كانَ مَیتاً فَأَحْییناهُ... . ـــــ آیا كسى كه مرده است و سپس ما او را زنده كنیم...»(الأنعام:122) پس مقصود از مردن مؤمن، آمیختگى طینت او با طینت كافر است و زندگى او زمانى است كه خداى عز و جل به وسیله كلمه خود (جبرئیل) آنها را از یكدیگر جدا ساخت. خداى عز و جل این گونه مؤمن را در زمان ولادتش پس از آنكه در تاریكى بود، خارج می كند و به سوى نور می برد.»(الكافی ،ج‏2 ،ص5)

نکات موجود در روایت شریفه:

1. طبق این حدیث شریف خود حضرت آدم که از انبیاء(ع) است ، قبل از هبوط به دنیا ، هم دارای طینت علّیینی است هم دارای طینت سجّینی. پس چنین نیست که برخی از طینت علّیینی خلق شده باشند و برخی دیگر از طینت سجّینی. البته سلسله ی انبیاء بنا به روایات ، همواره از طینت علیین خالص بوده اند ؛ و وضع حضرت آدم (ع) به خاطر ابو البشر بودن او متفاوت می باشد ؛ چون او حامل تمام طینتها بوده است.

2. طینت سجّین از جنس هفت زمین و طینت علّیین از جنس هفت آسمان است. و طبق روایات دیگری هر آسمانی زمین مختصّ به خود نیز دارد. لذا طینت سجیّنی هر عالمی پست ترین موجود آن عالم و طینت علّیینی هر عالمی برترین موجود آن عالم است. چرا که زمین نماد پستی و آسمان نماد علوّ است. بر این اساس ، شاید بتوان گفت که طینت سجّینی عالم دوم (عالم بالاتر از دنیا) برتر یا برابر با طینت علّیینی عالم اوّل(دنیا) است. به همین ترتیب طینت سجّینی هر عالمی از طینت علّیینی عالم پایین تر از خود برتر است. در این مطلب لطیفه ی عرفانی عمیقی است که چنین مقالی مقام چنین بحثی نیست. 

3. ملائک منزّه از راست و چپند ، لذا مراد از دست راست و چپ حضرت جبرئیل(ع) احتمالا دو حیث رو به حقّ و رو به خلق اوست. مجرّدات عقلیّه ، که حضرت جبرئیل (ع) نیز از زمره ی آنها و بلکه سیّد آنهاست ، وجود ساری دارند. یعنی در عین اینکه در مرتبه ی وجودی خود مستقرّند در تمام مراتب پایین تر وجود نیز حضور دارند. بلکه مراتب پایین وجود از شئون وجودی خود آنهاست ؛ از اینروست که واژه ی «حضرت» در مورد آنها استعمال می شود. و شاید از این جهت بود که در کلام امام (ع) آمد که دست آن حضرت از آسمان هفتم تا به آسمان دنیا و از زمین هفتم تا به زمین دنیا را به یک بار قبض(مشت نمودن) طی نمود و از همه ی آنها طینتی برداشت. معراج نبوی نیز گواه است که آن بزرگوار در تمام مراتب آسمانها حضور دارد ؛ چرا که این خلق عظیم در تمام این سیر ، تا فوق آسمان هفتم و سدرةالمنتهی با رسول خدا (ص) همراه بود. لکن به حضرت لاهوت راه نداشت ؛ لذا از ورود به این وادی باز ماند.

4. مراد از حَبّ (دانه) ، دانه هایی مثل دانه ی لوبیا و امثال آن هستند که حبوبات خوانده می شوند و تمام آنها غذا بوده و دور ریز ندارند.  لذا حَبّ نماد بالفعل بودن است. امّا نوی (هسته) به چیزهایی چون هسته ی خرما و پرتقال و امثال آنها گفته می شود که تنها حالت بالقوّه داشته و قابلیّت رشد دارند ولی خودشان غذا نیستند. بر این اساس مومن کسی است که استعدادهای نهفته در وجود خود را بالفعل نموده است و کافر کسی است که بالقوّه بوده فاقد روح انسانی است. در روایات اهل بیت(ع) آمده است که انبیاء پنج مرتبه روح دارند و مومنین چهار مرتبه و غیر مومنین سه مرتبه. غیر مومنین دارای روح شهوت و روح قوّت و روح حیات و فاقد روح ایمان و روح القُدُس هستند ولی مومنین افزون بر سه روح گفته شده دارای روح ایمان  ولی فاقد روح القدس هستند و انبیاء و ائمه(ع) هر پنج مرتبه را دارا هستند. همه انسانها هنگام تولّد سه مرتبه ی روح را دارند و روح الایمان را باید اکتساب نمایند تا انسان بالفعل محسوب شوند. لذا احتمالاً مراد از اینکه انسانها مرکّب از طینت سجّینی و علّیینی هستند ، این است که همه ی انسانها از دو حیث حیوانی( زمینی و سجّینی) و انسانی(آسمانی و علّیینی)  تشکیل شده اند ، که جنبه ی انسانی آنها از سنخ طینت علّیین و جنبه ی حیوانی آنها از سنخ سجّین است. لکن در ابتدای تولّد جنبه انسانی بالقوّه است و باید شکوفا شود. روح ایمانی و انسانی همچون حَبّ است که تماماً انسان بالفعل است ولی سه روح اوّل همچون نوی هستند که تماماً بالقوّه بوده نیاز به شکوفا شدن دارند تا به مرحله ی روح انسانی برسند. روح ایمان از سنخ آسمان است که لطیف و بی شکل و وسیع و محیط است و سه روح حیوانی همچون زمین ، تیره و ضیق و محاط. حال اگر کسی جنبه ی حیوانی خود را در خدمت روح ایمان قرار داد و استعدادهای بدنی خود را به نفع روح خود شکوفا و بالفعل نمود در تمامی عوالم ، همواره روح او حاکم بر بدن و جنبه ی حیوانی او خواهد بود. لذا او همواره با روح ایمانی و انسانی شناخته خواهد شد ؛ و بدن و جنبه ی حیوانی که جهت سجّینی اوست تابع جنبه ی علّیینی او می شود. امّا اگر کسی دنبال شکوفا نمودن استعدادهای انسانی خود نرفت ، بدن و جنبه ی حیوانی او که جنبه ی سجّینی وجود انسان است حاکم بر وجود او می شود و شخص در تمام عوالم به بدن و جنبه ی حیوانی خود شناخته می شود.

5. خداوند متعال از مومنین با لفظ «حیّ» (زنده) و از غیر مومنین با لفظ « میّت» (مرده) یا نمود. با این که غیر مومنین نیز ظاهراً زنده اند. امّا از آنجا که فاقد روح ایمان هستند ، زنده به حیوانیّت و مرده به انسانیّت هستند. مرگ و حیات دارای مراتبند. هر که مرتبه ی وجودی او قویتر است زنده تر است ؛ لذا خداوند متعال حیات محض و انبیاء و اولیاء زنده به روح القدس و مومنین زنده به روح ایمان و غیر مومنین فقط زنده به روح حیوانی هستند. بر این اساس ، غیر مومنین تنها حیات سجّینی دارند ولی مومنیین حیات علّیینی دارند و انبیاء و ائمه(ع) حیات الهی داشته مفتخر به دریافت مدال « نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی‏» هستند. اینکه خداوند متعال فرمود مومنان را بعد از مرگ ، حیات داده و از ظلمت به سوی نور خارج نموده است ، نشان از این دارد که مومنان نیز قبل از یافتن روح ایمان در مرحله ی حیوانی و سجّینی بوده اند که با تبعیّت از انبیاء(ع) خود را بالا کشیده اند.« یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما یحْییكُمْ . ــــ اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، چون خدا و پیامبر، شما را به چیزى فرا خواندند كه شما را زنده می ، آنان را اجابت كنید.»(انفال:24)

آیات دیگری نیز درقرآن کریم وجود دارند که ناظر به مطالب فوق می باشند. به برخی از این آیات اشاره می شود. 

« وَ اتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ الَّذی آتَیناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوینَ (175)وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیهِ یلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ یلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ كَذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یتَفَكَّرُون‏. ــــــــــــ  و خبر آن كس را كه آیات خود را به او داده بودیم براى آنان بخوان كه از آن عارى گشت آن گاه شیطان، او را دنبال كرد و از گمراهان شد. (175) و اگر مى‏خواستیم، قدر او را به وسیله آن [آیات‏] بالا مى‏بردیم، امّا او به زمین گرایید و از هواى نَفْس خود پیروى كرد. از این رو داستانش چون داستان سگ است [كه‏] اگر بر آن حمله‏ور شوى زبان از كام برآورد، و اگر آن را رها كنى [باز هم‏] زبان از كام برآوَرَد. این، مَثَل آن گروهى است كه آیات ما را تكذیب كردند. پس این داستان را [براى آنان‏] حكایت كن، شاید كه آنان بیندیشند. (176) »(اعراف)

در این آیه شریفه ، پیروی از هوای نفس و جنبه حیوانی را با تعبیر « أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ » بیان داشت یعنی در زمین ماندگار شد و به زمین چسبید و به سوی زمین گرایید . از طرفی در روایت مورد بحث جنبه ی سجّینی انسان نیز منسوب به طینت زمینی شد.

« أَ فَمَنْ یمْشی‏ مُكِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏ أَمَّنْ یمْشی‏ سَوِیا عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیم‏. ـــــــــــ  پس آیا آن كه نگونسار بر روی صورت خویش راه می پیماید هدایت یافته‏تر است یا آن كسى كه راست قامت بر راه راست مى‏رود؟»(الملك:22)

در این آیه ی شریفه تابعین هوای نفس و جنبه ی حیوانی وجود آدمی به این نحو بیان شده که گویی وارونه شده اند ؛ سر و رویشان به سمت زمین و پاهایشان به سمت آسمان است. یعنی اینها به سمت جنبه ی سجّینی خودشان که از سنخ طینت زمینی است توجّه دارند و از جنبه آسمانی خویش غافلند.

« فَكُبْكِبُوا فیها هُمْ وَ الْغاوُونَ . ــــــ پس آنها و گمراهان نگونسار در آنجا افكنده شوند.»(شعراء:94)

یعنی گمراهان همانگونه که در دنیا نگونسار بودند و به جنبه ی سجّینی خود توجّه داشتند در آخرت نیز به همین صورت وارد جهنّم می شوند که ظهور سجّین و پایین ترین مرتبه ی عالم آخرت است.

« یخْرِجُ الْحَی مِنَ الْمَیتِ وَ یخْرِجُ الْمَیتَ مِنَ الْحَی وَ یحْی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ . ــــــــــ او زنده را از مرده بیرون مى‏آورد، و مرده را از زنده، و زمین را پس از مردنش حیات مى‏بخشد، و به همین گونه بیرون آورده مى‏شوید.»(الروم:19)

اکثر مترجمین ، آخر این آیه ی شریفه را ناظر به قیامت گرفته و گفته اند: « و به همین گونه از قبرها بیرون آورده مى‏شوید.» لکن با توجّه به اینکه قسمت اوّل این آیه را امام صادق(ع) معنای خاصّی نمود ؛ ادامه ی آیه نیز در همان راستا قابل معنا شدن است. به قرینه ی روایت مورد بحث ، در این آیه ی شریفه مراد از زمین را می توان جنبه ی سجّینی و زمینی انسان دانست.

« وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وارِدُها كانَ عَلى‏ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِیا . ثُمَّ نُنَجِّی الَّذینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمینَ فیها جِثِیا ـــــــــ و همه شما(بدون استثنا) وارد جهنم مى‏شوید؛ این امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت. آن گاه كسانى را كه پرهیزگار بوده‏اند مى‏رهانیم، و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ‏] رها مى‏كنیم‏ »(مریم:71)

برخی عرفا در تأویل این آیه ی شریفه گفته اند مراد از جهنّم در این آیه همان اسفل السّافلین دنیا و سجّین بدن است که بی استثناء همه ی انسانها وارد آن می شوند. و شرط خلاصی از آن تقوا و توجّه به علّیین است.

حاصل مطلب این که همه ی انسانها از دو حیث علّیینی و سجّینی خلق شده اند. اصل وجود انسانها که جنبه ی رو به خدایی آنها می باشد ، علّیینی است که در سیر نزولی به دنیا که نازلترین سجّین است تنزّل یافته است. «  لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ أَحْسَنِ تَقْویمٍ (4)ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلینَ . ـــــــــ ... كه ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریدیم (4) سپس او را به پایین‏ترین مرحله بازگرداندیم »(سوره تین) و حال باید با تبعیّت از شریعت به علّیین برگردد. آن عدّه که بر می گردند علّیینی می شوند و آنها که برنمی گردند سجّینی باقی می مانند.   

ــ چرا گاه جنبه ی علّیینی انسان غالب می شود و گاه جنبه ی سجّینی او؟ و چرا در معصومین (ع) همواره غلبه با جنبه ی علّیینی است؟

در کتب کلامی تا جایی که بنده بررسی کرده ام ، پاسخی برای این پرسش بنیادی وجود ندارد ؛ و اساساً در این باره بحثی هم نکرده اند. در بین فلسفه نیز تنها حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا ) پاسخی به این پرسش ارائه نموده که می توان آن را رقیق شده ی پاسخ عرفای اسلامی دانست.

طبق مبنای عرفان نظری هر موجودی مظهر فعلی یک یا چند اسم از اسماء الهی است. برای مثال حضرت جبرئیل مظهر اسم العلیم و میکائیل مظهر اسم الرّزّاق و عزرائیل مظهر اسم الممیت است. در مردان اسماء جلالی همچون الغیور ، الحاکم ، القدیر و ... ظهور بیشتری دارد و در زنان اسماء جمالی همچون الرئوف ، العطوف ، الجمیل و ... . شیطان نیز مظهر اسم المضلّ است که خداوند هر گاه بر کسی غضب کند مظهر این اسم را بر او می گمارد ؛ « وَ مَنْ یعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَیضْ لَهُ شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرین‏ ـــــــ و هر كس از یاد خدا روى‏گردان شود شیطان را به سراغ او می فرستیم پس همواره قرین اوست‏»(الزخرف:36)  ؛ و فرمود: « وَ قالَ الشَّیطانُ لَمَّا قُضِی الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِی عَلَیكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی‏ فَلا تَلُومُونی‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِی إِنِّی كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ  ـــــــ  و شیطان، هنگامى كه كار تمام مى‏شود، مى‏گوید:خداوند به شما وعده ی حق داد؛ و من به شما وعده دادم، و تخلّف كردم. من بر شما تسلّطى نداشتم ، جز اینكه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا پذیرفتید ؛ بنا بر این ، مرا سرزنش نكنید ؛ بلکه خود را سرزنش كنید! نه من فریادرس شما هستم ، و نه شما فریادرس من. من نسبت به شرك شما درباره ی خود ، كه از قبل داشتید ، بیزار و كافرم. مسلّماً ستمكاران عذاب دردناكى دارند» (إبراهیم:22).

بر این اساس ، همانگونه که بهشت مظهر اسماء لطف حقّ تعالی می باشد ، جهنّم نیز مظهر اسماء غضبیّه ی اوست ؛ و اسم جامعی است که تمام مظاهر اسماء غضبیّه را در خود جا داده است.

پس مبنای اوّل عرفا این شد که: هر موجودی مظهر یک یا چنذ اسم از اسماء الهی است. و اسماء الهی یا اسماء رحیمیّه هستند یا اسماء غضبیّه.

مبنای دوم عرفا در این مساله این است که هر اسمی از اسماء خداوند متعال اثر مخصوص به خود را دارد ؛ که آن اثر از مظهر اسم نیز ظهور پیدا می کند. لذا خداوند متعال فرمود: «قُلْ كُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبیلا  ــــــ بگو: هر موجودی بر اساس شاکله و ساختار وجودی خود عمل مى‏كند ؛ و پروردگارتان داننده تر است به كسى كه و پروردگار شما داناتر است به آن كه راه یافته‏تر است.» (الإسراء:84) و فرمود: « وَ الْبَلَدُ الطَّیبُ یخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذی خَبُثَ لا یخْرُجُ إِلاَّ نَكِداً كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یشْكُرُونَ  ـــــــ و سرزمین پاكیزه ، گیاهش به فرمان پروردگار مى‏روید؛ امّا سرزمینهاى بد طینت ، جز گیاه ناچیز و بى‏ارزش، از آن نمى‏روید؛ این گونه آیات(خود) را براى آنها كه شكرگزارند، بیان مى‏كنیم» (الأعراف:58)

البته باید توجّه داشت که خداوند متعال فرموده است: « فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّینُ الْقَیمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ ـــــــــ  پس روى خود را متوجّه آیین خالص پروردگار كن! این فطرتى است كه خداوند،انسانها را بر آن آفریده؛ دگرگونى در آفرینش الهى نیست؛ این است آیین استوار؛ ولى اكثر مردم نمى‏دانند» (الروم:30) . لذا اگر چه طینتها خوب و بد دارند ولی فطرتها که در سطح زیرین طینتها قرار دارند ، یک جهت می باشند. لذا هر گاه فطرت به ظهور برسد ، طینت را مغلوب خود می کند ؛ حتّی اگر این ظهور در قعر جهنّم باشد. لذا اکثر عرفا جهنّم را مقطعی می دانند و بر این باورند که همه ی اهل جهنّم بعد از ظهور فطرتشان از آن نجات خواهند یافت ؛ یا در عین اینکه در جهنّم می باشند ، جهنّم برایشان محلّ عذاب نخواهد بود.

پس طبق این مبنا هر کسی مظهر هر اسمی است ، متناسب با آن اسم عمل می کند. و اگر مظهر چندین اسم است آثار همه ی آن اسماء از او ظاهر می شود.

مبنای سوم عرفا این است که اسماء الهی دارای نظامات خاصّی هستند و بین اسماء روابط و ضوابط خاصّی حاکم است ؛ که ظهور این روابط در عالم خلقت ، همین روابط بین موجودات را پدیدار ساخته است.

طبق این مبنا ، اگر موجودی مظهر چندین اسم باشد ، در متن وجود او نیز این نظام برقرار خواهد بود. پس اینکه شخص گاه یک جور و گاه جور دیگر عمل می کند ، ناشی از غلبه ی اسماء بر یکدیگر است. لکن از آنجا که اسماء رحیمیّه خداوند متعال بر اسماء غضبیّه ی او غلبه نهایی دارند ، لذا در نهایت همه ی انسانها با ظهور فطرتشان تحت رحمت حقّ تعالی قرار خواهند گرفت.

حاصل کلام اهل عرفان اینکه:

هر کسی با ساختاری مخصوص آفریده شده و مطابق آن ساختار عمل می کند ؛ و عمل او نیز به اختیار خود اوست. چون اسم المختار در همه ی موجودات عالم ظهور دارد. پس نحوه ی اختیار نمودن افراد تابع ذات و طینت آنهاست ؛ و به قول معروف « هر کسی بر طینت خود می تَنَد » و « از کوزه همان برون تراود که در اوست ».

امّا نقش شریعت در این میان آن است که فطرت را بر طینت غالب سازد. لذا دین بر اساس طینت استوار نیست بلکه بر فطرت واحد توحیدی استوار می باشد. انسانها طبق روایات اهل بیت (ع) مرکّب از طینت علّیینی و سجّینی می باشند ؛ و دین آمده تا با وعد و وعیدهای خود ، گرایش اختیار به سمت طینت علّیین و فطرت را باعث شود و در مقابل شیطان نیز سعی می کند با وساوس خود ، طینت سجّینی را غالب سازد. عدّه ای در همین دنیا بر طینت سجِنی غالب گشته و با فطرت ظهور یافته وارد برزخ می شوند که طوبی لهم و حسن مآب ؛ امّا عدّه ای دیگر بدون راه یابی به فطرت وارد برزخ می شوند. در این هنگام با فشار قبر و عذاب دوزخ برزخی او را از طینت سجّینی جدا می کنند ؛ و اگر نشد می ماند برای جهنّم اخروی. لذا فرمود: « إِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا بِآیاتِنا سَوْفَ نُصْلیهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیرَها لِیذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزیزاً حَكیما ــــــــ  كسانى كه به آیات ما كافر شدند، به زودى آنها را در آتشى وارد مى‏كنیم كه هر گاه پوستهاى تنشان بریان گردد(و بسوزد)، پوستهاى دیگرى به جاى آن قرار مى‏دهیم، تا عذاب را بچشند. خداوند، عزیز و حكیم است» (النساء:56) ؛ یعنی با جهنّم که مظهر اسماء غضب خداست ، پوسته های طینت سجّینی و صور پست غیر انسانی یک به یک زدوده می شوند تا خورشید فطرت ، که زیر آنها دفن شده بود ، طلوع نماید. در این هنگام ، یا شخص از جهنّم خلاص می شود یا در ردیف خود جهنّم و موجودات موذی آن از قبیل مارها و عقربها و سگهای جهنّم در می آید که هیچ آزاری از جهنّم نمی بینند ؛ و به امر پروردگارشان اهل جهنّم را آزار می دهند و از این عمل لذّت می برند ؛ که « نیش عقرب نه از سر کین ؛ اقتضای طبیعتش این است.»

البته برخی را این سخن بس عجیب آمده که چگونه می شود موجودی در جهنّم باشد و از آن لذّت برد؟ حال آنکه همین اهل جهنّم در دنیا نیز از اخلاق جهنّمی خود هم در عذاب بودند هم از آن لذّت می بردند. برخی افراد اگر سوسکی را بکشند ، دقایقی محزونند و اگر در مقابل چشمانشان مرغی را سر ببرند ، تاب دیدن ندارند ؛ پس کجا رسد که بخواهند آدم بکشند. امّا برخی دیگر از کشتن انسانها ، که برای گروه اوّل به شدّت آزار دهنده است ، لذّت می برند. بلکه برخی جنایتکاران ، این قتلها را با شیوه های تفریحی خاصّی نیز انجام می دهند. پس چیزی که عذاب است برای اینها لذّتبخش می باشد. بارزتر از این گونه افراد مبتلا به سادیسم ، کسانی هستند که به اصطلاح روانشناسان مازوخیست (خود آزار) نامیده می شوند. اینها کسانی هستند که از آزار دادن خود لذّت می برند ؛ و چه بسا عمداً شرائطی پیش می آورند که دیگران آنها را آزار دهند. و حتّی اگر دست و پای آنها را ببندند تا به خود آسیب نزنند ، به شدّت دچار ناراحتی می شوند. اهل جهنّم نیز در چنین حالتی هستند که در عین معذّب بودن از عذاب جهنّم لذّت می برند. در روایت است که رسول خدا (ص) بر جهنّم گذر می کند و جهنّم ، آن بنده ی مطیع خدا ، به احترام حضرتش از گرمی خود می کاهد ، در این هنگام اهل جهنّم به ماموران جهنّم می پرسند که قضیّه چیست؟ و جواب داده می شوند که جهنّم به احترام رسول خدا خاضع شده است. اهل جهنّم ناراحت شده و می گویند: ما کاهش عذاب نمی خواهیم.

امّا از نظر گاه حکمت متعالیه اختیار هر کسی تابع رتبه ی وجودی اوست.

طبق مبنای حکمت متعالیه ، وجود ، حقیقتی است واحد ولی دارای مراتب ، که هر موجودی تنها یک مرتبه از آن را به خود اختصاص داده است. و هر مرتبه ای نیز آثار مخصوص به خود دارد. لذا هر کسی بر اساس رتبه ی وجودی خود عمل می کند ؛ « قُلْ كُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ »

این نظریّه در باقی موارد تفاوتی با نظر عرفا ندارد ؛ و تنها بحث مظهریّت اسماء را یک مرتبه تنزّل داده و در شکل مراتب وجود مطرح نموده است.

ــ شواهد نقلی نظر عرفا و حکما

شاهد نخست:

«قُلْ كُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبیلا  ــــــ بگو: هر موجودی بر اساس شاکله و ساختار وجودی خود عمل مى‏كند ؛ و پروردگارتان داننده تر است به كسى كه و پروردگار شما داناتر است به آن كه راه یافته‏تر است.» (الإسراء:84)

نحوه ی دلالت این آیه ی شریفه بر نظر عرفا و حکما پیشتر بیان شد.

شاهد دوم:

« وَ الْبَلَدُ الطَّیبُ یخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذی خَبُثَ لا یخْرُجُ إِلاَّ نَكِداً كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یشْكُرُونَ  ـــــــ و سرزمین پاكیزه ، گیاهش به فرمان پروردگار مى‏روید؛ امّا سرزمینهاى بد طینت ، جز گیاه ناچیز و بى‏ارزش، از آن نمى‏روید؛ این گونه آیات(خود) را براى آنها كه شكرگزارند، بیان مى‏كنیم» (الأعراف:58)

شرح این آیه نیز در مطالب پیشین گذشت.

شاهد سوم:

« وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وارِدُها كانَ عَلى‏ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِیا . ثُمَّ نُنَجِّی الَّذینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمینَ فیها جِثِیا ـــــــــ و همه ی شما(بدون استثنا) وارد جهنم مى‏شوید؛ این امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت. آن گاه كسانى را كه پرهیزگار بوده‏اند مى‏رهانیم، و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ‏] رها مى‏كنیم‏ »(مریم:71)

برخی عرفا در تفسیر انفسی این آیه ی شریفه گفته اند مراد از جهنّم در این آیه ی شریفه همان اسفل السّافلین دنیا و سجّین بدن است که بی استثناء همه انسانها وارد آن می شوند ؛ و شرط خلاصی از آن تقوا و توجّه به علّیین است. جهنّم برزخی و اخروی نیز باطن همین حقیقت است.

شاهد چهارم:

یکی از اصحاب امام صادق (ع) گوید: « من با یكى از اصحاب وارد بر امام صادق علیه السّلام شدیم، محضرش عرض كردم: اى فرزند رسول خدا فدایت شوم: گاهى بدون این كه سببى برایش سراغ داشته باشم  مغموم و محزون می شوم جهت آن چیست؟ حضرت فرمودند: حزن و سرورى كه به شما مى‏رسد از ناحیه ی ماست ؛ زیرا هر وقت ما محزون یا مسرور شویم به واسطه ی آن شما نیز محزون و مسرور مى‏گردید ؛ و جهتش آن است كه ما و شما از یك نور یعنى نور حقّ عزّ و جلّ مى‏باشیم، حقّ جلّ و اعلى طینت ما و شما را یكى قرار داده و اگر طینت شما به حال خود واگذارده مى‏شد به همان نحو كه اخذ و برداشته شده ، محقّقاً ما و شما یكسان مى‏بودیم ؛ ولى طینت شما با طینت دشمنانتان ممزوج شده و بدین ترتیب از مرحله و مرتبه ی تساوى با ما خارج شدید و اگر این معنا اتّفاق نمى‏افتاد هرگز گناهى از شما سر نمى‏زند.» ( علل الشرائع، ج‏1، ص: 93)

شاهد پنجم:

« عبد اللَّه بن سنان، گوید راجع به اوّلین مخلوق حقّ عزّ و جلّ از امام صادق علیه السّلام پرسیدم؟ حضرت فرمودند:اوّل مخلوق خداوند موجودى است كه هر موجود دیگرى از آن آفریده شده. عرضه داشتم: فدایت شوم آن چیست؟ فرمودند: آب ؛ و شرح این ماجرا آن است كه: خداوند تبارك و تعالى دو دریاى آب آفرید، یكى از آن دو شیرین و دیگرى شور بود. پس از ایجاد آنها نظر به آب شیرین نمود و فرمود: اى دریا. آب جواب داد: لبیك و سعدیك. حقّ عزّ و جلّ فرمود: بركت و رحمت من در تو است و اهل طاعت و بهشتم را از تو مى‏آفرینم . سپس به آب شور نظر كرده و فرمود: اى دریا. آب جواب نداد.

حقّ دوباره بلكه تا سه مرتبه آن را مورد خطاب قرار داد ولى آن دریا جواب نداد. حقّ تبارك و تعالى فرمود: لعنت من بر تو باد و از تو اهل معصیت و ساكنین در دوزخ را ایجاد مى‏كنم.سپس به هر دو امر فرمود تا با هم آمیخته شوند.سپس امام علیه السّلام فرمودند: و به خاطر همین آمیختن و امتزاج بود كه مؤمن از كافر و كافر از مؤمن متولّد مى‏گردد.» (علل الشرائع، ج‏1، ص: 84)

شاهد ششم:

على بن الحسین علیهما السلام فرمودند: « خداى عزّ و جلّ دلها و پیكرهاى پیغمبران را از طینت علّیین آفرید، و دلهاى مؤمنین را هم از آن طینت آفرید و پیكرهاى مؤمنین را از پائین‏تر از آن قرار داد ؛ و كافران را از طینت سجّین آفرید، هم دلها و هم پیكرهایشان را . آنگاه این دو طینت را ممزوج ساخت، به همین جهت از مؤمن كافر متولّد شود و كافر مؤمن زاید ؛ و نیز به همین سبب به مؤمن گناه و بدى رسد و به كافر ثواب و نیكى ، پس دلهاى مؤمنان بدان چه از آن آفریده شده گرایند و دلهاى كافران بدان چه از آن آفریده شده تمایل كنند.» (الكافی، ج‏2، ص: 2)

شاهد هفتم:

« عبد اللَّه بن كیسان گوید: به امام جعفر صادق علیه السّلام عرض كردم: قربانت گردم، من عبد اللَّه بن كیسان چاكر شما هستم. فرمود: نژادت را می شناسم، اما تو را نمی شناسم. عرض كردم من در كوهستان متولد شده و در سرزمین فارس بزرگ شده‏ام، و در امر تجارت و كارهاى دیگر با مردم سر و کار دارم. گاهى با مردى معاشرت می كنم و از او خوش رفتارى‏ و حسن خلق و امانت دارى می بینم، سپس از مذهبش جستجو می كنم، معلوم مى‏شود با شما دشمن است ؛ و با مرد دیگرى معاشرت می كنم و از او بد خلقى و كمى امانت و ناپاكى می بینم، سپس جستجو می كنم، معلوم مى‏شود ولایت شما را دارد، این چگونه است؟ فرمود: ای ابن كیسان! مگر نمی دانى كه خداى عزّ و جلّ گِلى از بهشت گرفت و گِلى از دوزخ ، سپس آن دو را به هم آمیخت، آنگاه این را از آن، و آن را از این جدا ساخت ؛ پس آنچه از امانت دارى و حسن خلق و خوش رفتارى در دشمنان ما می بینى از جهت تماس آنهاست با طینت بهشتى  و ایشان عاقبت به اصل خلقت خود برگردند ؛ و آنچه از بى‏امانتى و بدخلقى و آلودگى در دوستان ما می بینى، در اثر تماس آنها با طینت دوزخى است و بالاخره به اصل خلقت خود برگردند. » (الكافی، ج‏2، ص:4)

شاهد هشتم:

« عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یقُولُ لَوْ عَلِمَ النَّاسُ كَیفَ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى هَذَا الْخَلْقَ لَمْ یلُمْ أَحَدٌ أَحَدا ...  ـــــــــ   شهاب گوید: شنیدم که امام صادق علیه السّلام فرمودند: اگر مردم می دانستند كه خداى تبارك و تعالى این مخلوق را چگونه آفریده ، هیچ كس دیگرى را سرزنش نمی كرد، عرض كردم: خدایت صالح گرداند! مگر خلقت خلق چگونه بوده است؟ فرمودند: همانا خداى تبارک و تعالى اجزائى آفرید و آنها را تا 49 جزء رسانید، سپس هر جزئى را ده بخش كرد (تا جمعا 490 بخش شد) آنگاه آنها را میان مخلوق پخش كرد، و به مردى یک دهم جزء داد و به دیگرى دو دهم تا به یک جزء كامل رسانید و به دیگرى یک جزء و یک دهم داد و به دیگرى یک جزء و دو دهم و به دیگرى یک جزء و سه دهم تا به دو جزء كامل رسانید، سپس به همین حساب به آنها داد تا به عالی ترینشان 49 جزء داد، پس كسى كه تنها یک دهم جزء دارد، نمی تواند مانند دو دهم جزء دار باشد و نیز آنكه دو دهم دارد مثل صاحب سه دهم نتواند بود و نیز كسى كه یک جزء كامل دارد، نمی تواند مانند داراى دو جزء باشد، و اگر مردم می دانستند كه خداى عزّ و جلّ این مخلوق را بر این وضع آفریده هیچ كس دیگرى را سرزنش نمى‏كرد. » (الكافی، ج‏2، ص44)

شاهد نهم:

« عَنْ یعْقُوبَ بْنِ الضَّحَّاكِ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِنَا سَرَّاجٍ وَ كَانَ خَادِماً لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ‏قَالَ بَعَثَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فِی حَاجَةٍ وَ هُوَ بِالْحِیرَةِ أَنَا وَ جَمَاعَةً مِنْ مَوَالِیهِ ...  ـــــــــــ  مردى سرّاج كه خدمتگزار امام صادق علیه السّلام گوید: زمانى كه امام صادق علیه السّلام در حیره بود ، مرا با جماعتى از دوستانش پى كارى فرستاد، ما رفتیم، سپس اندوهگین‏ مراجعت كردیم. بستر من در گودى زمینى بود كه در آنجا منزل كرده بودیم ؛ من با حال خستگى و ضعف آمدم و خود را در بستر انداختم ، در آن هنگام امام صادق علیه السّلام آمد و فرمود ، نزد تو آمدیم . من راست نشستم و حضرت هم سر بسترم نشست و از كارى كه مرا دنبالش فرستاده بود پرسید، من هم گزارش دادم، حضرت حمد خدا كرد. سپس از گروهى سخن به میان آمد كه من عرض كردم: قربانت گردم، ما از آنها بیزارى می جوییم ؛ زیرا آنها به آنچه ما عقیده داریم عقیده ندارند. امام فرمودند: آنها ما را دوست دارند ؛ آیا چون عقیده ی شما را ندارند از آنها بیزارى می جویید؟ گفتم: آرى. امام فرمودند: ما هم عقایدى داریم كه شما ندارید، پس آیا سزاوار است كه ما هم از شما بیزارى جوییم؟ عرض كردم: نه قربانت گردم. فرمودند: نزد خدا هم حقایقى است كه نزد ما نیست، گمان دارى خدا ما را دور می اندازد؟ عرض كردم: نه به خدا، قربانت گردم، دیگر چنین نمی كنیم (از آنها بیزارى نمی جوییم). فرمودند: آنها را دوست بدارید و از آنها بیزارى مجویید! زیرا برخى از مسلمین یک سهم و برخى دو سهم و برخى سه سهم و برخى چهار سهم و برخى پنج سهم و برخى شش سهم و برخى هفت سهم (از ایمان را )دارند. پس سزاوار نیست كه صاحب یک سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وادارند و نه صاحب دو سهم را بر آنچه صاحب سه سهم دارد و نه صاحب سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد و نه صاحب چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد و نه صاحب پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد و نه صاحب شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد. اكنون برایت مثلى می زنم: مردى (از اهل ایمان) همسایه‏ ى نصرانى داشت، او را به اسلام دعوت كرد و در نظرش جلوه داد تا اسلام را پذیرفت. سحرگاه نزد تازه مسلمان رفت و در زد، گفت: كیست؟ گفت: من فلانى هستم، گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بگیر و جامه‏هایت را بپوش و همراه ما به نماز بیا، او وضو گرفت و جامه‏هایش را پوشید و همراه او شد، هر چه خدا خواست نماز خواندند ؛ سپس نماز صبح گزاردند و بودند تا صبح روشن شد. نصرانى دیروز (و مسلمان امروز) برخاست به خانه‏اش برود، آن مرد گفت: كجا می روى؟ روز كوتاه است، و چیزى تا ظهر باقى نمانده، همراه او نشست تا نماز ظهر را هم گزارد، باز آن مرد گفت: بین ظهر و عصر مدت كوتاهى است و او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواند ؛ سپس برخاست تا به منزلش رود، آن مرد گفت: اكنون آخر روز است و از اولش كوتاه‏تر است، او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم گزارد، باز خواست به منزلش رود، به او گفت یک نماز بیش باقى نمانده ؛ ماند تا نماز عشا را هم خواند، آنگاه از هم جدا شدند. چون سحرگاه شد نزدش آمد و در زد، گفت: كیست؟ گفت: من فلانى هستم، گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بگیر و جامه‏هایت را بپوش و بیا با ما نماز بگزار ! تازه مسلمان گفت: براى این دین شخصى بی كارتر از مرا پیدا كن، كه من مستمند و عیال وارم. ...» (الكافی، ج‏2، ص43)

ــ سخن آخر

آنچه از آیات و روایات و نظر حکما و عرفا در این مجال کوتاه گفته شد ، صرفاً طرح خام مطلب بود. لذا ممکن است با این مقدار آن خلجان که در دلها می نشیند رفع نگردد. چرا که مبانی عرفا و حکما را باید در محیط کلاس درس و از استاد زبده و در طول سالیان دراز باید آموخت تا تمام ظرائف و ریزه کاریهای آن به چنگ آید.