(6/100104725)- 

پرسش1.عين ثابت انسان کامل داراي چه خصوصيتي است؟ آيا تمام بالقوه ها را به صورت بالفعل داراست؟
2. آيا ديگر افراد بشر تمام بالقوه هارا دارند که بايد با تلاش بالفعل نمايند؟ فرق ديگر افراد بشر با عين ثابت انسان کامل چيست؟
3. آيا درصورت مثبت بودن سوال2 تا شرايط براي بالفعل شدن قوه ها توسط خداوند ايجاد نگردد، مرگ خواهد رسيد؟
4.اگر مرا امکان مي داديد من بهشتي مي شدم؟
5. پيامبر(ص) که داراي بالفعل کامل قوه ها هستند با عين ثابت انسان چه فرقي دارند؟
6. وقتي پيامبر(ص) داراي مقام کامل بالفعل قوه ها را دارند صلوات چه مقامي به ايشان اضافه خواهد کرد؟

پاسخ:

1ـ خداوند متعال می فرماید:« وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم‏ ـــ و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست ؛ و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن»(الحجر:21) ؛ و فرمود:« ... ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باق‏ ـــ آنچه نزد شماست ، فانی می شود ؛ و آنچه نزد الله می باشد ، باقی است» (النحل:96) ؛ و فرمود: « ... كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَه ــ هر چیزی هلاک شونده است مگر وجه او » (القصص:88)

امام صادق(ع) فرمودند:« فِي الْعَرْشِ تِمْثَالُ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَالَ وَ هَذَا تَأْوِيلُ قَوْلِهِ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُه‏ ـــ در عرش است تمثال آنچه خدا خلق نموده از موجودات خشکی و دریا ؛ و فرمود:این است تأویل سخن خدا که فرمود: « و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست » » (بحار الأنوار،ج‏55 ،ص34) ؛ و باز فرمودند: « نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي لَا يَهْلِك‏ ـــ ماییم آن وجه الله که هلاک نمی شود»(بحار الأنوار،ج‏24،ص201).

طبق شواهد فوق ، برای هر موجودی از مخلوقات خدا ، حقیقتی است نزد خدا (در علم خدا) ، که خداوند متعال ، آن حقیقت ثابت و غیر هالک را خزائن آن شیء گفته. و امام (ع) آن را تمثال شیء در عرش خدا نامیده ؛ و می دانیم که عرش ، مرتبه ای از مراتب علم خداست. در عرفان نظری ، از این حقیقت ثابت شیء ، تعبیر می شود به عین ثابت آن. پس هر مخلوقی را عین ثابتی است در علم خدا ، که زوال در آن راه ندارد.

از طرف دیگر تأکید شده که هیچ امری باقی نیست مگر وجه الله ؛ و فرمودند که وجه الله ما اهل بیت هستیم. پس معلوم می شود که عین ثابت اهل بیت(ع) ، که نه در عرش و نه در وجه الله ، بلکه عین عرش و عین وجه الله می باشد ، احاطه بر عین ثابت تمام موجودات عالم دارد. لذا است که ایشان (ع) جامع کمالات تمام مخلوقات می باشند.

عین ثابت تک تک موجودات عالم ، فعلیّت تامّ می باشند ؛ و در آن موطن ، قوّه و استعداد راه ندارد ؛ بلکه در مادون آن ، که عالم عقول ، و سپس عالم مثال می باشد نیز قوّه و استعداد راه ندارد. حامل قوّه و استعداد ، فقط و فقط مادّه می باشد.

پس تفاوت عین ثابت دیگران با عین ثابت اهل بیت(ع) در این است که عین ثابت ایشان ، احاطه بر تمام اعیان ثابته دارد. البته دیگر اعیان نیز برخی بر برخی احاطه دارند.

2ـ فرموده اید: « آيا ديگر افراد بشر تمام بالقوه هارا دارند که بايد با تلاش بالفعل نمايند؟»

تنها وجود مادّی اهل بیت (ع) است که قوّه و استعداد تمام فعلیّات را داراست؛ لذا تنها ایشانند که می توانند به تمام فعلیّات ممکنه دست یابند. امّا غیر ایشان ، هر موجودی تنها قوّه ی برخی فعلیّات را داراست.هر کسی از هر مقام و عین ثابتی آمده فقط تا همان مقام و عین ، قابلیّت رجوع دارد ؛ و فراتر از آن راه ندارد. قوس صعود به وجهی بر طبق قوس نزول می باشد ؛ الّا اینکه در قوس نزول ، همگان با سعادت عامّ (سعادت بلامقابل) تنزّل یافته اند ؛ امّا در قوس صعود ، برخی با سعادت خاصّ صعود می کنند و برخی دیگر ، در حالی رجوع می کنند که پشت وجودشان به خداست.« ... كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُون ؛ فَريقاً هَدى‏ وَ فَريقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ ـــ همان گونه که شما را آغاز نمود باز می گردید ؛ جمعى را هدايت كرده؛ و جمعی ، گمراهى بر آنها مسلّم شده است » (الأعراف:29ـ30).

شاید گفته شود که تنها مادّه ی اولی است که قوّه ی همه چیز را دارد ؛ پس چرا می گویید وجود مادّی اهل بیت(ع) چنین است؟

عرض می شود که بلی تنها مادّه ی اولی است که حامل تمام قواست ؛ و مادّه ی ما ، مادّه ی ثانیه است نه مادّه ی اولی. امّا وجود مادّی اهل بیت(ع) آن بدن مادّی مدفون در قبور شریف ایشان نیست ؛ بلکه کلّ عالم مادّه ، بدن اوست ، کما اینکه کلّ عالم مثال ، خیال او و کلّ عالم عقول ، عقل او می باشد ؛ و روح القدس ، روح اوست. و روشن است که تنها کلّ عالم مادّه است که مادّه اش ، مادّه ی اولی است. آنگاه که شقّ القمر می کند و شقّ الشجر می نماید ، مثل این است که بنده دو انگشت خود را از هم باز نمایم. انسان کامل ، آن وجود محدود در زمان را نمی گویند ؛ بلکه آن حضرت خامس و وجود جامع را گویند که حضرت الحضرات می باشد و حضرت ناسوت و مثال و عقل و لاهوت را یکجا دارد.

3ـ فرموده اید: « آيا ... تا شرايط براي بالفعل شدن قوه ها توسط خداوند ايجاد نگردد، مرگ خواهد رسيد؟ »

اجل بر دو گونه است ؛ اجل حتمی یا اجل مسمّی و اجل معلّق یا مشروط. اجل حتمی آن است که حرکت جوهری شخص به پایان رسد و تمام قوّه های شخص ، یا بالفعل شوند یا باطل گردند. در این هنگام ، دیگر هیچ راهی برای ادامه ی حیات دنیایی وجود ندارد ؛ حتّی با اعجاز نیز نمی توان او را یک لحظه بیشتر نگاه داشت. چون معجزه ، خارق عادت است نه امر خلاف عقل و خلاف قانون علّیّت.

امّا اجل معلّق زمانی است که خللی اساسی در بدن پدید آید به نحوی که نفس(روح) نتواند ارتباط خود را با بدن مادّی حفظ کند. مثلاً تصادفی پیش می آید و بدن شخص چنان آسیب می بیند که دیگر نفس نمی تواند ارتباط خود را با آن ادامه دهد.

اگر کسی دقیقاً همان گونه زندگی کند که فرستادگان خداوند متعال امر نموده اند، او محال است حتّی یک قوّه ی الهی به فعلیّت نرسیده داشته باشد. چنین کسی یا با موت طبیعی ( با اجل مسمّی) وفات می کند یا اگر با موت اخترامی (با اجل معلّق) وفات نمود ، دوباره به جهان مادّی رجعت می کند تا با موت طبیعی بمیرد. امّا آنها که به اختیار خود و به سبب سرپیچی از دستورالعملهای انسان کامل ، استعدادهای خود را تلف کرده اند ، هیچ تضمینی نیست که با موت طبیعی بمیرند یا بعد از مردن ، رجعت نمایند ؛ چرا که خود کرده را تدبیر نیست. البته ناامید از فضل و احسان خداوند نتوان بود.  

4ـ فرموده اید: « اگر مرا امکان مي داديد من بهشتي مي شدم؟»

این پرسش تا حدودی مبهم است.

امکان ، دادنی نیست ؛ و امکان بالغیر معنی ندارد.(ر.ک: بدایة الحکمة ،مرحله4 ،فصل2). هر انسانی به حکم آنکه مرکّب از « عقل» و « وهم و خیال و شهوت و غضب » می باشد ، هم امکان بهشتی شدن دارد ، هم امکان جهنّمی شدن ؛ لذا فرمود:« وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها (7) فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (8) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها (9) وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها ـــ و قسم به نفس و آن كس كه آن را(آفريده و) منظّم ساخته، (7)  سپس فجور و تقوا(شرّ و خيرش) را به او الهام كرده است، (8)  كه هر كس نفس خود را پاك و تزكيه كرده، رستگار شده؛ (9) و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخته، نوميد و محروم گشته است »(الشمس) ؛ یعنی در ذات انسان دو راهی وجود دارد ؛ و هر دو راه نیز امکان پیمودن دارد ؛ لذا فرمود:« إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُورا ــــ ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد(و پذيرا گردد) يا ناسپاسی کند »(الإنسان:3).

اگر کسی در پرتو حجّت باطنی خدا (عقل) تمام بالقوّه ها یا استعدادهای اساسی خود را شکوفا سازد ، اهل بهشت ؛ بلکه عین بهشت خواهد بود. امّا آن کس که عقل را وانهد و استعدادهای انسانی خویش را معطّل گذارد و تنها استعدادهای حیوانی خویش را شکوفا سازد ، طبیعی است که در روز ظهور حقایق ، حیوان خواهد بود نه انسان. جهنّم نیز چیزی نیست جز نمود نداشته هایی که باید می داشتیم. اساساً دارایی عذاب ندارد ؛ بلکه ناداری است که عذاب دارد. فقر و غصه و بیماری و نقص عضو و امثال این امور ، همگی نبود امری وجودی اند ؛ لذا عذاب آورند. گناه ظاهری هم نمود بیرونی نقصی روحی است ؛ همان گونه که عصا برداشتن و ویلچر سوار شدن ، نمود نقصی در بدن است.

5ـ فرموده اید: « پيامبر(ص) که داراي بالفعل کامل قوه ها هستند با عين ثابت انسان چه فرقي دارند؟ »

متأسفانه کلمات، درست به کار نرفته اند ؛ و منظور ، واضح نیست. ولی به هر حال به نظر می رسد که مباحث سابق پاسخ گوی این پرسش نیز باشند.

6ـ فرموده اید: « وقتي پيامبر(ص) داراي مقام کامل بالفعل قوه ها را دارند صلوات چه مقامي به ايشان اضافه خواهد کرد؟ »

اهل بیت (ع) فی نفسه به اعلی درجه ی امکانی وجود رسیده اند و تکامل به معنی ترقّی شخصی برای آن بزرگواران معنی ندارد. لذا عبادات آنها نیز برای اکتساب کمالات نبوده ؛ از باب اظهار موجودی است. به تعبیر فلسفی ، آن بزرگواران فاعل بالتّجلی هستند نه فاعل بالقصد.

امّا با اینکه می گوییم آن بزرگواران تکامل به معنی رشد شخصی ندارد ، ولی باید دانست که علم و درجه ی اهل بیت (ع) نیز به سه معنا قابل افزایش می باشد ؛ که ذیلاً به آنها می پردازیم ؛ لکن از تفصیل بیشتر مطلب معذوریم.

قبل از ورود در بحث این نکته نیز قابل ذکر است که رشد وجودی در حقیقت رشد علمی یا رشد معرفتی است. چرا که حتّی عمل نیز از راه معرفت افزایی است که موجب رشد انسان می شود. گوهر وجود آدمی علم و معرفت است ؛ لذا رشد انسان ، یعنی رشد معرفتی او. بر این اساس کافی است ما در باب رشد علمی آن بزرگواران بحث کنیم.

 

الف: هر عالمی ـ حتّی خدا هم ـ دو گونه علم دارند ؛ علم اجمالی و علم تفصیلی. علم اجمالی ـ در اینجا ـ آن علمی است که عین ذات عالم باشد و جدا از او نباشد. امّا علم تفصیلی ـ در این بحث ـ آن علمی است که از مرتبه ی ذات تنزّل نموده و در مرتبه ی فعل ظاهر گشته است. لذا برای خدا نیز دو علم مطرح می شود ؛ علم ذاتی و علم فعلی. علم ذاتی خدا عین ذات اوست ، که چون در مقام فعل تجلّی نماید و به ظهور در آید ، به صورت مخلوقات ظاهر می شود. لذا تک تک مخلوقات ، عین علم فعلی و تفصیلی خدا هستند که از علم اجمالی (ذاتی) خدا تنزّل یافته اند.

برای اینکه این حقیقت روشنتر شود به مثالی ـ هر چند ناقص ـ تمسّک می جوییم. ما خیلی چیزها را می دانیم ، لکن تا به آن دانسته ها نظر نکنیم ، آنها در ذات ما محو و فانی هستند. امّا آنگاه که کسی درباره ی آن مسائل از ما سوالی نمود ، آن حقایق از مقام فنا در ذات ، خارج گشته و در صحنه ی ذهن ظهور می یابند ؛ و به این طریق موجودات و مفاهیم ذهنی ما نمودار می شوند ؛ که همگی معلول ما می باشند. قبل از خلقت عالم نیز تمام موجودات به نحو علم اجمالی (علم فانی در ذات) موجود بودند ؛ تا اینکه خداوند متعال اراده ی ظهور آنها را کرد که در این هنگام ظاهر گشتند. و چون اراده نموده که برخی موجودات ، به تدریج ظاهر شوند ، لذا آن موجودات زمانی گشته و به تدریج ظاهر می شوند ؛ اگر چه از ازل اراده شده که ظاهر شوند. لکن در ازل نیز ظهور آنها به شرط تدریجی بودن اراده شده است. البته دقّت شود که خدا همیشه مخلوق داشته و خدای بی مخلوق معنا ندارد. لذا منظور ما تعبیر « از قبل از خلقت » ، قبل رتبی و علّی و معلولی است نه قبل زمانی. مانند اینکه وقتی ما قفل را باز می کنیم ، حرکت دست ما از نظر وجودی قبل از حرکت کلید می باشد ؛ اگر چه از نظر زمانی حرکت دست و کلید ، همزمان است.

اهل بیت (ع) نیز داری همین دو گونه علم می باشند ؛ یعنی ذات وجود آن بزرگواران اتّحاد تامّ با روح القدس و وجه الله اعظم دارد ؛ و در ذاتشان تمام حقایق را دارا می باشند. امّا در مقام اظهار حقایق ، همه ی آن حقایق به یکباره ظاهر نمی شود. بلکه هر گاه خداوند متعال به آن بزرگواران اذن ظهور دهد ، آن را از مرتبه ی ذات به مرتبه ی قلب و ذهن تنزّل می دهند. پس آنچه دائماً در حال فزونی است ، علم ذاتی اهل بیت (ع) نیست ؛ بلکه علم تفصیلی آنها در مقام ظهور علم ذاتیشان می باشد. و البته برای اهل دقّت پوشیده نیست که ظهور علم اهل بیت (ع) چیزی جز ظهور علم فعلی خدا نیست. اسم اعظم خدا ، در حقیقت علم تامّ فعلی اوست و اهل بیت (ع) متّحد با آن می باشند ؛ و ظهور تدریجی علم ذاتی اهل بیت (ع) ، در حقیقت ظهور علم فعلی خدا در مراتب پایینتر فعل می باشد ؛ آنگونه که علم ذاتی ما ابتدا به سطح عقل و از عقل به ذهن تنزّل می یابد.

آیه ی 114 سوه ی طه ناظر همین قسم افزایش علم است. « فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى‏ إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْني‏ عِلْماً ـــــــ پس بلندمرتبه است خداوندى كه سلطان حقّ است! پس نسبت به(تلاوت) قرآن عجله مكن، پيش از آنكه وحى آن بر تو تمام شود؛ و بگو: «پروردگارا! علم مرا افزون كن! »

یعنی ای رسول ما! با این که قرآن کریم را ، که تبیاناً لکلّ شیء است ، در وجود خود داری امّا در اظهار آن و از اجمال به تفصیل در آوردن آن عجله نکن! تا وقت اظهار آن فرارسد.

ب ـ گفته شد که اهل بیت (ع) اتّحاد تامّ با وجه الله اعظم دارند ؛ لذا فرمودند: « ... نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ نَتَقَلَّبُ فِي الْأَرْضِ بَيْنَ أَظْهُرِكُم‏ ــــ ماییم وجه الله که در روی زمین ، بین شماها رفت و آمد می کنیم » (بحار الأنوار ، ج‏24 ،ص114 ) ؛ یعنی ماییم که از ازل تا ابد همواره در جهان رفت و آمد می کنیم ؛ یعنی تمام موجودات ، ظهورات گوناگون وجه الله هستند و ماییم آن وجه الله. امیرمومنان (ع) فرمود: « ... أَنَا الَّذِي حَمَلْتُ نُوحاً فِي السَّفِينَةِ بِأَمْرِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَخْرَجْتُ يُونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي جَاوَزْتُ بِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِأَمْرِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَخْرَجْتُ إِبْرَاهِيمَ مِنَ النَّارِ بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَجْرَيْتُ أَنْهَارَهَا وَ فَجَّرْتُ عُيُونَهَا وَ غَرَسْتُ أَشْجَارَهَا بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا عَذَابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ وَ أَنَا الْمُنَادِي مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ قَدْ سَمِعَهُ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ فَهِمَهُ قَوْمٌ‏ إِنِّي لَأَسْمَعُ كُلَّ قَوْمٍ الْجَبَّارِينَ وَ الْمُنَافِقِينَ بِلُغَاتِهِمْ وَ أَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَى وَ أَنَا مُعَلِّمُ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ أَنَا ذُو الْقَرْنَيْنِ وَ أَنَا قُدْرَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّي ـــــــــ منم آن كس كه نوح را در كشتى به دستور خدا بردم ؛ منم که يونس را به اذن خدا از شكم نهنگ خارج كردم ؛ من به اجازه ی خدا موسى را از دريا گذراندم ؛ من ابراهيم را از آتش نجات دادم به اذن خدا ؛ من نهرها و چشمه‏هايش را جارى و درختهايش را كاشتم با اجازه ی خدايم. منم عذاب يوم الظله و منم آنکه فرياد ميزند از مكان نزديكى كه تمام جنّ و انس آن را مي شنوند و گروهى مي فهمند. من با هر گروهى چه ستمگران و چه منافقين به زبان خودشان صحبت مي كنم. منم خضر ، دانشمند همراه موسى ؛ منم معلّم سليمان بن داود ؛ و منم ذو القرنين ؛ و منم قدرت اللَّه‏. ای سلمان و ای ابا ذر! منم محمّد و محمّد من است ؛ من از محمّدم و محمّد از من می باشد» (بحار الأنوار ، ج‏26، ص 5)

آن غزل شگفت جناب مولوی نیز ناظر به همین معناست که فرمود:

هر لحظه به شکلی بت عیّار برآمد ؛ دل برد و نهان شد.

هر دم به لباس دگر آن یار برآمد ؛ گه پیر و جوان شد.

 

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق ؛ خود رفت به کشتی.

گه گشت خلیل و به دلِ نار برآمد ؛ آتش گل از آن شد.

 

بالله که همو بود که اندر ید بیضا ، می کرد شبانی.

در چوب شد و بر صفت مار برآمد ؛ زآن فخر کیان شد.

 

میگشت دمی چند براین روی زمین او ؛ از بهر تفرّج .

عیسی شد و برگنبد دوّار برآمد ؛ تسبیح کنان شد.

 

باالله که همو بود که میگفت انالحق ، با صوت الهی.

منصور نبود او که بر آن دار برآمد ، نادان به گمان شد.

 

فی الجمله همو بود که می آمد و می رفت ، هر قرن که دیدی

تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد ، دارای جهان شد.

 

رومی سخن کفر نگفته است و نگوید ؛ منکر نشویدش .

کافر بُوَد آن کس که به انکار بر آمد ، از دوزخیان شد.

پس وجود نوری اهل بیت (ع) متّحد با وجه الله و بلکه عین وجه الله می باشد ؛ و وجه الله است که در کلّ عالم هستی ظهور کرده و تمام موجودات ، ظهورات آن اسم اعظم خدا می باشند. این است که گفته می شود موجودات ، مظهر اسماء الله اند. لکن وجود خلقی اهل بیت (ع) کاملترین نمود آن حقیقت یگانه است. لذا حقیقت نوری اهل بیت (ع) با همه ی موجودات حضور دارد و بلکه همه ی موجودات ، شئونات وجودی ، وجود نوری اهل بیت (ع) تلقّی می شوند. همانگونه که صور خیالی فراوان ما ، در حقیقت چیزی جز ظهور اراده ی واحد ما نیستند. یا موجوداتی چون عقل و خیال و وهم و عاطفه و میل و نفرت و ... همگی ظهورات ظهورات ذات واحد من می باشند. من ، عقل و خیال و وهم و عاطفه و میل و نفرت و ... نیستم ، امّا این امور جدا از من هم نیستند ؛ بلکه اینها شئونات وجودی من و لشکریان حقیقتی به نام من می باشند.

بر این اساس ، هر موجودی که در عالم مادّه خلقت می یابد ، در حقیقت بر علم اهل بیت (ع) معلومی افزوده می شود ؛ یعنی حقیقتی از علم ذاتی آنها به مرتبه ی علم تفصیلی آنها تنّزل می نماید و به صورت مخلوقی ظاهر می شود. کما اینکه از علم اجمالی (ذاتی) خدا نیز حقیقتی به مرتبه ی علم فعلی او تنزّل می کند. لذا فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم‏ ــــ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن (حقایق) آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن»(الحجر:21). امّا اینکه خداوند متعال فرمود: « خزائن (حقایق) آن نزد ماست » و نفرمود: « خزائن (حقایق) آن نزد من است » ، از آن جهت بود که خداوند متعال ، وجود نوری اهل بیت (ع) را نیز در این تعبیر اراده کرده است. چون وجود نوری اهل بیت (ع) واسطه ی نزول علم ذاتی خدا به مراتب علم فعلی او می باشند.

همچنین بر این اساس ، هر علمی که بندگان خدا ، اعمّ از انسان و غیر انسان ، می یابند ، باز افزایش علم اهل بیت (ع) محسوب می شود. چرا که تمام موجودات ، شئونات وجودی آن بزرگواران می باشند. پس عالِم شدن ما ، در حقیقت ، عالم شدن اهل بیت (ع) است در مرتبه ی شئوناتشان. همانگونه که وقتی قوّه ی خیال ما یا قوّه ی عقل ما مطلب تازه ای را می آموزد ، در حقیقت خود ما هستیم که در مرتبه ی خیال یا عقلمان عالم شده ایم. چون عقل و خیال ، اگر چه ما نیستیم ، ولی آنها غیر ما هم نیستند ؛ بلکه شئونات و مراتب وجودی خود ما هستند.

آنجا که بعد از تشهد نماز می گوییم: « و تقبّل شفاعته في امّته و ارفع درجته » ناظر به همین قسم فزونی علم است برای اهل بیت (ع). یعنی شفاعت او را در حقّ امّتش بپذیر و با بالا رفتن امّت به سبب شفاعت آن بزرگوار ، مقام او را هم بالا ببر! چون تمام خلائق شئونات وجودی ختمی مرتبت (ص) هستند و امّت اسلام از شئونات خاصّ اوست. لذا ارتقاء مقام امّت در حکم ارتقاء رسول خداست. همانگونه که رشد عقل و خیال ما ، در حکم رشد ماست. در حالی که ما عقل نیستیم و عقل هم خود ما نیست ؛ بلکه عقل ، از شئون خاصّ ماست.

ج ـ در روایات ذکر شده که اهل بیت (ع) از هفتاد و سه حرف اسم اعظم ، هفتاد و دو حرف آن را دارا می باشند. هر حرف اسم اعظم نیز حامل بی نهایت علم می باشد. لکن حرف دوم نیز در قیاس با حرف اوّل ، بی نهایت مرتبه اقواست. و همین رابطه بین هر حرف و حرف مادون خود برقرار می باشد ؛ همانگونه که سلسله ی اعداد طبیعی تا بی نهایت می رود و سلسله ی اعداد طبیعی با توان دوم نیز تا بی نهایت می رود ، امّا مجموع اعداد سلسله ی دوم ، بی نهایت برابر مجموع اعداد سلسله اوّل است. لذا علم هر پیامبری بی نهایت است ، امّا علم اهل بیت (ع) بی نهایت بار از هر بی نهایتی قویتر می باشد. و به همین نحو ، صاحب حرف هفتاد و سوم نیز بی نهایت بار از صاحب هفتاد و دو حرف عالمتر می باشد. لکن آن حرف هفتاد و سوم در عالم خلق ظهور ندارد ؛ چرا که در آن مرتبه ، دیگر اثری از خلق و ظهور خلقی نیست. آن حرف مستأثر ، از چنگ همه ی خلق خارج است جز اهل بیت (ع) که آن بزرگواران در آن حرف نیز سیری تکاملی دارند ؛ که آن سیر را نهایتی نیست ؛ تا آنجا که حتّی از بی نهایت بودن نیز بی نهایت است. به تعبیر دیگر ، تمام مراتب قبلی اسم اعظم ، نامحدود می باشند ، لکن در طول نامحدودهای دیگر ، همانگونه که حاصل جمع سلسله ی اعداد طبیعی ، در حاصل جمع سلسله ی اعداد طبیعی با توان دو وجود دارد. امّا مرتبه ی هفتاد و سوم اسم اعظم ، بی نهایت بار از هر بی نهایتی بی نهایتر می باشد ؛ همانگونه که حاصل جمع سلسله ی اعداد طبیعی به توان بی نهایت ، از حاصل جمع هر سلسله ی اعداد طبیعی بزرگتر می باشد. لذا اهل بیت (ع) نه در علوم مربوط به خلق ، بلکه در علم معرفة الله ، در سیری دائمی قرار دارند که آن را پایان نیست. چرا که رسیدن به کنه ذات حقّ تعالی محال می باشد. چون کنه ذات ، حتّی از قید بی نهایت و نامحدود بودن نیز منزّه است ؛ یعنی کنه ذات خدا ، مطلق است حتّی از نامحدود بودن نیز.

البته توجّه شود که در این مقام ، رشد و تکامل ، از جهت خلقی نیست ؛ در این مقام ، دیگر سخن از خدا و خلق معنا ندارد.