(4/100131852)-   

پرسش:توليد مثل چه كاريه؟ اگه توليد مثل با شهوت و لذتهاي جنسي كه رابطه مستقيم داره هيچ رابطه اي نداشت باز انسانها توليد مثل مي كردن؟ منظورم اينه كه آيا اگه يكي بشينه فكر كنه خوب، دليلي واسه توليد مثل پيدا مي كنه؟ اگه پيدا مي كنه چه دليلي؟ براي چي بايد اين كار انجام بشه؟ چرا بايد نسل انسان ماندگار باشه؟ مگه جز اهداف دنيوي و اخروي دليل ديگه اي هست كه يه انسان زندگي كنه ؟ اگه نيست پس چرا انسانها تمايل به زيستن دارن؟ اهداف دنيوي و اخروي به چه دردي مي خوره مگه؟ يه آدم سعادتمند بشه تو اين دنيا و اون دنيا چي ميشه؟ چه اتفاق خاص و مهم و مفيدي ميفته؟ كه چي بشه؟

پاسخ:
اکثر مردم دنیا ـ غیر از انبیاء و اولیاء و خواصّ مومنان ـ اگر تحت تأثیر میل جنسی نبودند بعید بود که تن به ازدواج و روابط زناشویی بدهند ؛ کما اینکه می بینیم افراد خنثی ـ که هیچ میل مردانه یا زنانه ندارند ـ تا آخر عمر نیز دنبال ازدواج نیستند ؛ بلکه حتّی میل به تشکیل خانواده هم ندارند. لذا اغلب این میل جنسی غریزی ـ با ظهورات متنوّع آن ـ است که دو جنس را به سمت همدیگر می کشاند ؛ بلکه حتّی میل والدین به فرزندان نیز ریشه در نوعی میل غریزی وابسته به میل جنسی دارد. لذا اگر هرمونهای مربوط به این امر در بدن ترشّح نشوند ، میل به فرزند نیز پدید نمی آید. وجود همین میل است که زوجهای ناتوان از تولید مثل را وا می دارد تا فرزندان بی سرپرست را به فرزند خواندگی بپذیرند. لذا این گونه نیست که پیدایش فرزند نتیجه ی قهری رابطه ی جنسی باشد ؛ بلکه انسان به داشتن فرزند نیز میل غریزی دارد ؛ لکن خود همین میل نیز از شعبات و سرشاخه های میل جنسی است. البته توجّه شود که میل جنسی صرفاً یک میل جسمانی و بدنی نیست ؛ بلکه میلی جسمانی و روحانی است. بر همین اساس است که افراد با خود ارضایی به آن سکون نفس که باید برسند نمی رسند. چون در خود ارضایی این تنها جسم است که نیاز خود را می یابد امّا روح همچنان تشنه است. از این روست که منطق ادیان الهی ، رابطه ی جنسی همسران ، صرفاً یک رابطه ی پست مادّی قلمداد نمی شود ؛ بلکه رابطه ای روحی و شریف تعریف می گردد ؛ و ازدواج اصالتاً از مستحبّات و عملاً از واجبات دینی شمرده می شود.

پس اصل جریان تولید مثل ، ریشه در غریزه جسمی و روحی جنسی دارد ؛ و فرزند دار شدن ، افزون بر اینکه نتیجه ی طبیعی این ارتباط است ، میل به فرزند نیز به نحو تکوینی از شعبات همین میل شمرده می شود. لذا افرادی که میل جنسی دارند ، به همین نحو میل به فرزند دار شدن نیز دارند. البته بگذریم از موارد نادر انحراف این میل ؛ کما اینکه در هر میل غریزی انحراف رخ می دهد.

با توجّه به همین حقیقت ، برخی نظریّه پردازان ملحد غربی گفته اند: « لذّت جنسی فریب طبیعت است برای ادامه ی نسل». البته اینها چون خدا را قبول ندارند ، گذارنده ی این میل را طبیعت می دانند ؛ حال آنکه خداوند متعال بشر را این گونه خلق نموده تا:

اوّلاً نسل بشر منقرض نشود ؛ و نسلهای بعدی نیز امکان حیات را بیابند. چرا خدایی خدا اقتضای بیشترین افاضه را دارد ؛ و هر چه را که ذاتاً امکان وقوع داشته باشد ، محال است که موجود نکند. در غیر این صورت فیّاضیّت مطلق او و خیریّت محض او مخدوش می شود. خیریّت محض عین ذات اوست. پس اگر به هر آنچه امکان وقوع دارد ، وجود ندهد ، خدا نخواهد بود.

ثانیاً خداوند متعال از این رهگذر موجود دیگری خلق نموده به نام جامعه و امّت ؛ که هویّتی غیر از افرادش دارد ؛ همانگونه که بدن ، هویّتی غیر از سلولهایش دارد ؛ با اینکه تک تک سلولها نیز برای خود حیاتی دارند غیر از حیات کلّ بدن. همان گونه که خداوند متعال الکترون و پروتون را آفرید و آنها را چنان قرار داد که از ازدواج آنها اتم درست شود ، و اتم اکسیژن و هیدروژن را چنان قرار داد که از ازدواج آنها آب تشکیل شود ، از چینش نظام مند موجودات یک محیط طبیعی نیز موجودی فراهم می آید به نام اکوسیستم ؛ که ورای اجزایش ، هویّتی دارد. از کنشها و واکنشهای میان آدمیان نیز جامعه شکل می گیرد. از چینش نظام مند کلّ موجودات زمین نیز حقیقتی زنده خلق شده ؛ که ما نام آن را طبیعت خاکی می نهیم. از چینش نظام مند زمین و سایر سیّارات و ستارگان نیز موجود واحدی به نام کهکشان پدید می آید که باز هویّتی ویژه برای خودش دارد. از نظام یافتن کلّ کهکشانها نیز موجود واحدی شکل می گیرد به نام عالم مادّه ؛ که زنده است و دارای نفس ؛ که نفس او عبارت است از کلّ عالم ملکوت. تک تک موجودات عالم نفسی دارند که ملکوت آنهاست ؛ و همه ی این نفوس در زیر چتر عالم ملکوت قرار می گیرد که نفس کلّ عالم مادّه می باشد ؛ همان گونه که تک تک سلولهای ما نفس دارند ؛ امّا تمام ایت نفوس سلولی زیر چتر نفس کلّ بدن قرار می گیرند.

پس ربط بین دو جنس مختصّ انسان نیست ؛ بلکه همه موجودات زوج دارند و ازدواج می کنند. جامعه ی حیوانات با جنگل و دریا و ... ازدواج می کنند و خانواده ای به نام اکوسیستم را پدید می آورند. اکسیژن با دو اتم هیدروژن ازدواج نموده آب را موجب می شوند و ... . بنا بر این اگر خداوند متعال این ربطها را ایجاد نمی کرد ، این همه موجودات متعالی خلقت نمی یافتند.

ثالثاً همین افراد انسانی اگر در متن جامعه قرار نگیرند نمی توانند تمام کمالات لازم خود را اکتساب نمایند. لذا بسیاری از کمالات آدمی در ارتباط با دیگران و بخصوص در ارتباط خانوادگی است که شکل می گیرد. بر همین اساس اگر کسی ازدواج نکند ، بخش عظیمی از کمالات لازم خود را به دست نخواهد آورد.

خلاصه ی کلام آنکه:

بلی اگر انسان نیز مثل بسیاری از حیوانات ، تنها در یک مدّت محدودی به غلیان میل جنسی می رسید ، به خاطر فکر دنیایی راحت طلبی که دارد در همین مدّت محدود ، خود را کنترل می نمود و خود را گرفتار مسئولیّت زندگی نمی کرد. امّا وجود مداوم این میل و عدم امکان گریز از آن باعث می شود که فکر دور اندیش دنیوی در این وادی شکست بخورد.

امّا توجّه شود که این ، حکایت تمام افراد بشر نیست. آنها که اتّصال به خدا دارند ، حتّی اگر لذّت جنسی نیز وجود نداشت ، باز به امر تشریعی خدا ازدواج می نمودند. چون آنچه برای اینها مهمّ است اطاعت خداست و بس. لذا هزاران کار دیگر را هم انجام می دهند که اهل دنیا نه تنها میلی به آنها ندارند بلکه از آنها فرار می کنند.

اینها منطقی دارند که با منطق اهل دنیا یکی نیست. اگر به اهل دنیا بگویی که مورچه ای را بکش تا یک شغل نان و آب دار به تو بدهیم ، یک مورچه که سهل است هزاران مورچه را هم می کشد ؛ بلکه برخی حتّها حاضر به کشتن انسان نیز می شوند. امّا امیر این قافله از انسانها ، مولای ما علی بن ابی طالب (ع) فرمودند: « اگر تمام دنیا را به من بدهند که خدا را به اندازه ی گرفتن کاهی از دهان مورچه ای معصیت نمایم ، چنین نخواهم نمود ». در این منطق ، حیات یک مورچه که سهل است ، شخصیّت یک مورچه نیز محترم شمرده می شود. در این منطق است که اگر کسی بر پشت اسب بنشیند و با مردم سخن بگوید یا با اسبی از آبی بگذرد و دهنه ی اسب را برای خوردن آب برندارد ، از عدالت ساقط می شود ؛ چرا که به اسبی ظلم نموده است. در این منطق است که می فرماید: کسی حتّی در جنگ ، حقّ بریدن درخت را ندارد ، مگر از باب ضرورت . و فرمود: اگر نهالی در دست داری و زمان وقوع قیامت شده و تو هنوز فرصت کاشتن آن نهال را داری ، حتماً آن را بکار ! در این منطق ، خود حیات ، هدف است و بالاتر از حیات چیزی نیست تا هدف حیات قرار گیرد. تنها هدف حقیقی یک حیات مادون ، می تواند حیاتی برتر باشد. چرا که حیات ، مساوق وجود می باشد ؛ و برتر و اصیلتر از وجود چیزی نیست. لذا لقاء الله نیز چیزی جز لقاء حیات مطلق نیست. چرا که حیات خدا عین ذات اوست. او ذات دارای حیات نیست ؛ بلکه ذاتی است که عین حیات می باشد. بر همین اساس ، هدف تمام انبیاء نیز این بوده که آدمی را به حیات برتر برسانند ؛ و جز حیات ، هر چه هست ، ابزار حیات می باشند ؛ لذا فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ ــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مى‏خواند كه شما را حيات مى‏بخشد! »(الأنفال:24)

پس در منطق اولوالالباب ـ عقلای حقیقی ـ حیات ، خود ، هدف است. لذا زندگی برای چیزی نیست بلکه همه چیز برای زندگی است ؛ حتّی خود زندگی مادون نیز برای زندگی مافوق می باشد. از این روست که انسانها میل ذاتی به زیستن و بهتر زیستن و برتر زیستن دارند. تکامل انسان نیز چیزی جز تکامل رتبه ی حیات او نیست. جهنّم و جهنّمی در قیاس با بهشت و بهشتی مرده اند ؛ « إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لا يَمُوتُ فيها وَ لا يَحْيى‏ ـــ هر كس در محضر پروردگارش خطاكار حاضر شود، آتش دوزخ براى اوست؛ در آن جا، نه مى‏ميرد و نه زندگى مى‏كند» (طه:74) ؛ و مراتب پایین بهشت در قیاس با مافوق آن مرده اند ؛ و غایت حیات آن است که آدمی فانی فی الله شود ؛ چرا که فناء فی الله یعنی فناء در حیات محض.

خلاصه ی کلام آنکه:

هیچ امری نمی تواند هدف حیات قرار گیرد جز خود حیات. هر چه برای انسان مطلوب می باشد ، مطلوب است به شرط حیات ؛ و اگر انسان مخیّر شود بین حیات و هر چیز دیگری ، حیات را برخواهد گزید. چون با ترک حیات همه چیز ترک می شود. بلکه اساساً موجود فاقد حیات ، عدم محض می باشد. چرا که حیات ، عین وجود می باشد ؛ لکن حیات هر کسی به اندازه ی سعه ی وجودی است. در منطق حکما و حکیم مطلق (خدا) نیز تمام موجودات عالم زنده اند ؛ و مردگی امری نسبی و قیاسی می باشد.

پس مراتب پایین حیات هدف دارند ؛ و هدفشان مراتب بالای حیات می باشد ؛ و غایت نهایی ، حیات محض است. لذا حیات را هدفی خارج از خودش وجود ندارد. از این رو ، «چرا » و « برای چه» نیز بر نمی دارد.