(1/100124078)- 

پرسش:با توجه به حدوث جسماني نفس در نظريه ملاصدرا، چگونه نفس بالقوه (يا نفس بالفعل شده در خارج از بدن) به جسم بالفعل حضرت آدم (ع) که توسط جبرئيل سرشته شده بود، تعلق گرفت؟ مگر نفس و بدن اتحاد وجودي ندارند؟ آيا جسم و نفس حضرت حوا، از جسم و نفس بالقوه (يا بالفعل) حضرت آدم منفک شد و يا کجا ساخته شده و نفس وي حدوث جسماني را سپري نمود؟

پاسخ:

در عالم تجرّد ، موجودی است به نام نفس کلّی انسان ، که نفس شخص خاصّی نیست. وقتی در زمین خاکی ، مادّه ای در وضع خاصّ قرار می گیرد و شأنیّت انسان شدن را می یابد ، آن نفس کلّی به این مادّه عنایتی وجودی کرده و صورت نطفه را به او افاضه می کند. در این هنگام ، نفس نباتی انسان ـ که عین همان صورت نطفه است ـ ظهور می بابد. مراد از جسمانیّه الحدوث بودن نفس نیز همین است ؛ نه آن گونه که برخی خیال کرده اند که مادّه یا جسم تبدیل به نفس می شود. نفس جزئی صرفاً همان ربط و تعلّق مادّه است با نفس کلّی. آنگاه که نطفه پیدا شد و تعلّق بین مادّه و نفس کلّی بر قرار گشت ، نفس کلّی مدام صورتی بعد از صورتی را به مادّه افاضه می کند ؛ که ما با نگاه از پایین ، همین ظهور صورت بعد از صورت قبلی را خروج شیء از حالت بالقوّه برای رسیدن به حالت بالفعل می گوییم که همان حرکت جوهری باشد. پس هر چه نفس کلّی صور بیشتری را به مادّه افاضه می کند ، ربط وجودی بین مادّه و نفس کلّی قویتر می شود ؛ چون منظور از نفس جزئی نیز همین ربط و تعلّق بین مادّه و نفس کلّی است . لذا گفته می شود: نفس در اثر حرکت بدن ، اشتداد می یابد. در حالی که در حقیقت این صورت لاحق است که شدیدتر از صورت سابق می باشد. و آن صورت نیز در حقیقت چیزی نیست جز همان ربط بین مادّه و نفس کلّی که به نحو استقلالی اعتبار شده است. این صور دائماً به مادّه افاضه می شوند تا به حدّ نفس حیوانی برسد که در این هنگام ، گفته می شود: نفس حیوانی انسان نیز حادث گشت. و در نهایت برای جسم انسان ، حالتی پیش می آید که لایق دریافت صورتی به نام صورت نفس ناطقه می شود ؛ که در این هنگام نیز نفس انسانی حادث می شود. لذا در حدوث نفس جزئی انسان ، مادّه نقش قابلی دارد و نفس کلّی نقش فاعلی ؛ و نفس جزئی همان ربط وجودی بین این دو مرتبه از هستی است ؛ که اگر با نگاه استقلالی به آن نظر شود ، نفس جزئی خوانده می شود.

با این نگاه ملاحظه می فرمایید که حتّی خود حرکت نیز نوعی اعتبار است. اگر از پایین به انسان نظر شود ، موجودی متحرّک خواهد بود و اگر از افق ملکوت بنگری ، نفس جزئی چیزی جز همان صورت مفاض نخواهد بود. لذا نفس جزئی را صورت انسان نیز می گویند. منظور از اشتداد نفس جزئی نیز آن خواهد بود که ربط بین مادّه و آن نفس کلّی قویتر می شود. امّا چون از مادّه ی انسان صرف نظر کنی ، نفس او را ثابت خواهی یافت که شأنی از شئون نفس کلّی است.

خداوند متعال به حکم آیه ی « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ. ـــــ  و هيچ چيزي نيست مگر اينکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمي کنيم مگر به اندازه معلوم و معيّن» ( حجر:21)  حقیقت انسان را ــ نه حقیقت اشخاص را ــ از علم خود به عالم جبروت و از عالم جبروت به عالم ملکوت نازل نمود تا این حقیقت به مرز عالم مادّه نزدیک شد. در این مرحله آن حقیقت انسانی را نفس کلّی انسان می گویند که نفس هیچ شخص خاصّی نیست. آنگاه خداوند متعال گِل آدم را سرشت تا به حالتی رسید که قابلیّت دریافت نفس در او پدید آمد در این هنگام آن نفس کلّی به جسم آدم (ع) تعلّق گرفت ؛ و این تعلّق و ربط چیزی نیست جز همان نفس جزئی ؛ که به واسطهی آن ، آدم خاکی انسان شد ؛ و آن نفس کلّی در عین اینکه در ذات خود به کلّیّتش باقی بود در مقام تعلّق و فعل ، نفس جزئی حضرت آدم (ع) نیز شد. ـــ توجّه: آن نفس به بدن آدم (ع) تعلّق گرفت نه اینکه در آن داخل شد. نفس در چیزی داخل نمی شود. همانگونه که اراده ی انسان به صور خیالی او تعلّق گرفته آنها را پدید می آورد ولی اراده داخل در آن صور نیست بلکه مدبّر آنهاست ــ

پس نفس جزئی آدم (ع) چیزی نبود جز همان ربط بین نفس کلّی و بدن مادّی او ؛ که آن ربط نیز از جهتی عین نفس کلّی و از جهتی غیر آن است ؛ چرا که بین شأن و صاحب شأن ، اتّحاد وجودی برقرار است به اتّحاد حقیقت و رقیقت. منظور از جسمانیّة الحدوث بودن نفس جزئی نیز همین است. دقّت شود که نفس ، جسم نیست و از جسم نیز به وجود نمی آید ؛ بلکه نفس آن ربط وجودی است که در اثر قابلیّت یافتن مادّه ی بدن ، بین او و نفس کلّی ظهور می یابد. لذا حقیقت نفس ، وجود ربطی است ؛ و وجود ربطی را ماهیّت نیست. لذا جناب ملاصدار ، تأییداً از شیخ اشراق نقل کرد که : « النفس و ما فوقها من المفارقات إنيات صرفة و وجودات محضة ــــ نفس و مافوق آن از مجرّدات ، هویّتهای صرف و وجودات محض می باشند» (اسفار ،ج‏1،ص43) و حکیم ملاهادی سبزواری همین معنا را بیان داشته و فرمود: « أنّ النفس و ما فوقها ، كما حقق وجودات بحتة بلا ماهية، و أنوار بسيطة بلا ظلمة ـــــ همانا نفس و مافوق آن ، آنچنان که تحقیق شد ، وجودات محضی هستند که ماهیّت ندارند ؛ و انوار بسیطی هستند بدون ظلمت » (شرح المنظومة ، ج‏5 ،ص150)

پس چون نفس جزئی را وجود رابط ببینی ، استقلالی از نفس کلّی ندارد ، امّا چون همان را به نحو وجود مستقلّ اعتبار نمایی ، دارای ماهیّت شود.

نفس کلّی افزون بر تعلّق کلّی به کلّ بدن حضرت آدم (ع) ، که پیدایش نفس جزئی او را باعث شد ،  تعلّقی نیز به تک تک ذرّات وجود او گرفت. در این هنگام به تعداد آن ذرّات ، نوع خاصّی از تعلّق نیز برای نفس کلّی حاصل شد که به سبب آن نوع تعلّق ، به تعداد آن ذرّات ، نفس جزئی حاصل گردید ؛ و هر ذرّه ی وجود آن حضرت ، به واسطه ی این تعلّق ، تشخّصی خاصّ پیدا نمود. و همین نفوس جزئی متعلّق به ذرّات بدن آدم (ع) بودند که در جریان میثاق الست مورد سوال خدا قرار گرفتند. چون وجود رابط ، عین فقر و نیاز بودن خود را به حقّ الیقین ادراک می کند. از آن زمان به بعد ، هر نفسی ذرّه ی مربوط به خود را تدبیر می کند تا بالاخره به صلب معیّنی برسد و در رحم معیّنی قرار گیرد. لذا انسانها قبل از مرحله ی نطفگی نیز وجود مادّی داشته دائماً در مسیر تکاملند تا به مرحله ی نطفگی برسند. خداوند متعال می فرماید: « هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً ؛ إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً ــــ آيا زمانى طولانى بر انسان نگذشت كه چيز قابل ذكرى نبود؟ ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم، و او را مى‏آزماييم؛ (بدين جهت) او را شنوا و بينا قرار داديم» (الإنسان:1،2)

شاید در اینجا این سوال پیش آید که چگونه یک نفس کلّی ، در عین اینکه یکی است به تعداد ذرّات موجود در صلب حضرت آدم و به تعبیری به تعداد انسانها تکثّر نیز دارد؟!!!

در جواب گوییم نسبت این نفس کلّی به تک تک انسانها یا ذرّات موجود در صلب آدم (ع) ، مثل نسبت اراده ی واحد انسان است به صور خیالی انسان. وقتی انسان به یک اراده کردن ، چندین موجود خیالی را به یکباره در ذهن خود ایجاد می کند همه ی آن صور ، ظهور یک اراده اند لذا به محض اینکه اراده برداشته شود همگی نابود می شوند. در این مثال ، اراده در ذات خود یکی است ولی در مقام ظهور و تعلّق کثرت پیدا می کند.   

وجود مادّی حوّا (ع) نیز ظاهراً مثل وجود حضرت آدم (ع) مستقیماً از خاک آفریده شده است. آنگاه بین مادّه ی او و نفس کلّی ربطی حاصل شده و به این نحو نفس جزئی او حادث گشته است.