(1/100125816)- 

پرسش:اينکه پيامبر صلي الله نسبت به تمام انسانها در مرتبه بالاتري هستند، شکي نيست. در اينکه چرا ايشان داراي اين مقام هستند و چگونه داراي مراتب و ظرفيت بالاتري نسبت به انسانهاي ديگر هستند فعلا سوالي نيست چون در سوالهاي قبلي ام تا حدودي به اين پاسخ داده ايد. سوال بنده اين است که حال که ما اين را پذيرفته ايم که پيامبر(ص) به عنوان مثال از شخص بنده بسيار والاتر است چگونه و با اتکا و ايمان به چه اصلي مي توانم اين حالت غبطه را از خود دور کنم؟ وقتي حس مي کنم پيامبر اسلام(ص) اين قدر در نظر خداوند محبوب و عزيز است بي شک غبطه مي خورم. مي گويند حسد بد است ولي غبطه خوب است چون باعث پيشرفت مي شود ولي من مي گويم من هرچه قدر هم غبطه بخورم، رسول اکرم که نمي شوم و اين غبطه خوردن من بيشتر شبيه حسرت خوردن است يعني من اگر تمامي سعي و تلاش خود را هم بکار گيرم هيچ گاه آن شوق عظيمي که ايشان در عبادت داشتند را نخواهم داشت و همچنان خداوند او را بيشتر دوست خواهد داشت. من نمي گويم چرا او را بيشتر دوست دارد و مرا خير ... بنده مي گويم به من بگوييد با اتکا به چه اصلي مي توانم اين حسرت را از خود دور کنم؟ اميدوارم اين حرف مرا به حساب کفر نگذاريد اما گاهي مي گويم شايد ابليس هم از حد عشقي که نسبت به خداوند داشته است، نتوانسته ببيند که خداوند ديگري را بر او برتر داده ... درست است که ابليس مقام بندگي را به جا نياورده ... حسد و تکبر ورزيده ... اما آيا حسد او ناشي از عشق او نبوده؟

پاسخ:
حسد یعنی نه برای خود خواستن و نه برای دیگری خواستن ؛ لذا عرفا فرمودند: ادنی درجه ی وجود ابلیس است ؛ که نه کمال خویش را می خواهد نه کمال دیگری.
امّا غبطه از صفات نیکوست که در اهل بهشت نیز وجود دارد ؛ لذا فرمودند: حضرت ابی الفضل ـ سلام الله علیه و روحی فداه ـ را در بهشت مقامی است که تمام شهداء بر آن غبطه می برند. البته در روایات ، از این نوع غبطه ، با عنوان حسد ممدوح نیز یاد شده است ؛ لذا حسد در اموری چون علم را شایسته دانسته اند ؛ همچنان که چاپلوسی در این مسیر را هم ستوده اند. چون اینگونه حسد و به این سبک چاپلوسی تنها از نظر شکلی شبیه حسد می باشد نه از جهت حقیقت و باطن.

درختی هم که حضرت آدم (ع) از آن تناول فرمودند ، طبق پاره ای روایات ، درخت ولایت و علم اهل بیت (ع) بود که سایه ای از درخت طوبی بود در بهشت برزخی. لذا در روایات فرمودند: پدرمان آدم اوّل کسی است که بر ما حسد برد. بلکه هیچکدام از انبیاء نبوده اند که به نحوی بر ایشان حسد نبرده باشند ؛ و بر مقامشان غبطه نخورده باشد. بر همین اساس ، برخی اهل معرفت فرمودند: آنجا که حضرت موسی (ع) از خداوند خواست تا خود را به وی نشان دهد ، مقصودش آن حدّ از شهود بود که اختصاص به اهل بیت (ع) ؛ و الّا آن پیامبر بزرگ الهی یقیناً مراتبی از شهود قلبی حقیقت ربوبی را داشت. لذا چون حقّ تعالی نور خود را ـ که نور اهل بیت (ع) است ـ در کوه طور متجلّی ساخت ، باد غیرتش چنان وزید و دهشتش چنان بود که موسی را مدهوش ساخت. امام کاظم (ع) فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ نُورَ مُحَمَّدٍ مِنِ اخْتِرَاعِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ جَلَالِهِ وَ هُوَ نُورُ لَاهُوتِيَّتِهِ الَّذِي تَبَدَّى وَ تَجَلَّى لِمُوسَى ع فِي طُورِ سَيْنَاءَ فَمَا اسْتَقَرَّ لَهُ وَ لَا أَطَاقَ مُوسَى لِرُؤْيَتِهِ وَ لَا ثَبَتَ لَهُ حَتَّى خَرَّ صَعِقاً مَغْشِيّاً عَلَيْهِ وَ كَانَ ذَلِكَ النُّورُ نُورَ مُحَمَّدٍ ص فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ مُحَمَّداً مِنْهُ قَسَمَ ذَلِكَ النُّورَ شَطْرَيْنِ فَخَلَقَ مِنَ الشَّطْرِ الْأَوَّلِ مُحَمَّداً وَ مِنَ الشَّطْرِ الْآخَرِ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَ لَمْ يَخْلُقْ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ غَيْرَهُمَا... ـــــــ  الله تعالی نور محمّد (ص) را خلق نمود از آفریده ای که از نور عظمت و جلالش آفریده بود ؛ و آن نوری لاهوتی است که در کوه طور سیا بر موسی (ع) تجلّی نمود ؛ پس بر او استقرار نیافت و موسی تاب رؤیت آن را نداشت ؛ و بر او ثابت نگشت تا اینکه مدهوش گشته افتاد ؛ و آن نور ، نور محمّد (ص) بود. پس چون خدا اراده نمود که خلق کند محمّد (ص) را از آن نور ، آن را دو قسمت ساخت ؛ پس از قسمت نخست ، محمّد (ص) را آفرید و از قسمت دیگر علی بن ابی طالب (ع) را ؛ و از آن نور جز آن دو را نیافرید. » (بحارالأنوار ، ج35 ، ص28)

آری هیچ کس نیست که غبطه ی آن مقام را نخورد ؛ این غبطه بود که آدم را از بهشت بیرون کرد تا با کلماتی که از خداوند متعال می گیرد ، توبه نماید ؛ و آن کلمات ، طبق روایات ، نام مبارک پنج تن آل کسا بود. از نگاه اهل معنا ، آدم (ع) از بهشت رانده نشد بلکه به دنبا آمد که در قوس صعود بتواند به دیدار اهل بیت (ع) شرفیاب گردد. اگر نبود این غبطه کسی از جای خویش حرکت نمی کرد و سیر کمالی متوقّف می گشت. حال که بانگ نوشا نوش است ، پس شما هم این غبطه را به جان بنوشید که نوشتان باد. شراب بی غش و ساقی سیمین ساق و پیایه ای چنین برّاق ، اگر می نخوری جای عجب است. به خیالت این همه بانگ نوشا نوش که عاشقان و عارفان راه انداخته اند از بهر چیست؟!
خدایا نمی دانم بگویم یا نگویم ؛ بگذار تا این بارش بگویم. غبطه یعنی خود را پرتویی از کمالات آن صاحب کمال دیدن ؛ خود را فرع آن اصل یافتن و به آن اصل خویش عشق ورزیدن ؛ غبطه یعنی چون مولا علی (ع) مترنّم گشتن به این عبارت که: « انا عبد من عبید محمّد » ؛ غبطه یعنی در آخر تشهد بسرایی که: « و تقبّل شفاعته فی امّته و ارفع درجته » ؛ آری چون ما رشد نماییم ، او درجه می یابد ؛ چرا که شئونات وجودی اوییم ؛ نسبت او به ما چون نسبت ماست به عقل و خیال و وهم و عاطفه و احساسات و دیگر قوای وجودی خودمان. حال مگر می شود که کسی به اصل خویش حسد مذموم ببرد؟! ملائک مظاهر اسماء خدایند ؛ لذا چون دیدند که آدم (ع) مظهر جمیع اسماء خداست ؛ یافتند که خودشان نیز از شئون وجودی اویند ؛ لذا سر به فرمانش نهادند ؛ امّا ابلیس کور بود و ندید که خود او نیز پرتوی از وجود آدم است ؛ لذا سرکشی نمود ؛ همان سان که فرشته ی درون ما ، یعنی عقل سلیم ، سر به فرمان روح الهی ما دارد ؛ ولی نفس پلید و شیطان صفت ، از فرمان روح سر می پیچد.

مجملش گفتم نگفتم زان بیان ــ ورنه هم اَفهام سوزد هم بیان