(1/100127651)- 

پرسش:حقيقت زيد( و هر انسان خاص) ماهيت است نه(مرتبه اي از) وجود و چون ماهيت همه انسانها همان انسان(حيوان ناطق) است، لذا ساير خصوصيات آنها از جمله مقام قرب الهي آنها نه جزء ذاتي آنها بلکه عرض است. بنابراين تفاوت انسانها و اينکه يکي يک حصه عقلي و ديگري چند حصه عقلي دارد و يکي فرعون و ديگري پيامبر است يک امر عرضي و نه ذاتي است به علاوه نفس انسان که اشتداد مي يابد يا انسان که با انجام اعمال به نيت قرب الهي تکامل مي يابد يعني ماهيتش ثابت و امور ديگر بر او عارض مي شوند و ماهيت هم که مثل وجود نيست تا تشکيک بردار باشد، اين چگونه است؟

پاسخ:

1ـ فرموده اید: « حقيقت زيد( و هر انسان خاص) ماهيت است نه(مرتبه اي از) وجود و چون ماهيت همه انسانها همان انسان(حيوان ناطق) است، لذا ساير خصوصيات آنها از جمله مقام قرب الهي آنها نه جزء ذاتي آنها بلکه عرض است. بنابراين تفاوت انسانها و اينکه يکي يک حصه عقلي و ديگري چند حصه عقلي دارد و يکي فرعون و ديگري پيامبر است يک امر عرضي و نه ذاتي است »

حقیقت زید ماهیّت اوست ؛ امّا این حقیقت نوعی زید است نه حقیقت فردی او. زید انسان است امّا نه فقط انسان ؛ بلکه او زید نیز هست. همانگونه که انسان و اسب و فیل ، حیوانند ، امّا نه فقط حیوان ؛ بلکه حیوانیّت جنس آنهاست. انسانیّت نیز نوع زید است نه خود زید.

ما رتبه ای از وجود را لحاظ نموده ، نظر به حدود عدمی آن کرده و از آن مرزهای عدمی ، ماهیّت انسان را انتزاع می کنیم. آنگاه نظر به همین رتبه کرده ، آن را به مراتب کوچکتری تقسیم می کنیم ؛ سپس از حدود همین مراتب کوچکتر ، ماهیّت زید و عمرو و بکر را انتزاع می نماییم. کما اینکه خود همین مرتبه ی انسانی وجود نیز خود از مراتب مرتبه ی بزرگتری از وجود است به نام مرتبه ی حیوانی وجود.

البته توجّه شود که این اعتبارات به نحو خودآگاه نیستند بلکه مکانیسم عقل به همین گونه است. عقل در حقیقت ماهیّتی منتزع از مرتبه ای از وجود می باشد. این مرتبه از وجود وقتی نظر به سایر مراتب وجود می کند ، آن مراتب را اینگونه ادراک می کند ؛ کما اینکه حسّ و خیال و وهم نیز مراتبی از وجودند که مراتب هستی را به گونه ی دیگری اعتبار می کنند ؛ یا قلب عارف مرتبه ای از وجود است که سایر مراتب را به نحو خاصّی شهود می نماید.

امّا عرض ، ظاهراً حضرت عالی تصوّر فرموده اید که اعراض ، خارج از ذات شیء می باشند. این تصوّر حکیم مشائی است ؛ امّا در نظام حکمت متعالیه ، اعراض ، معلول جواهر و بخشی از حدود مرتبه اند ؛ یعنی هر مرتبه ای از وجود ، حدودی دارد ، که برخی از آن حدود ، حدود اوّلیّه اند ، که آنها را جوهر گویند و برخی دیگر ، حدود ثانویه ( حدود جوهرند ) که آنها را عرض گویند. پس حدود وجود را در مراتب پایین ، جوهر ؛ و حدودِ حدودِ این مراتب را عرض گویند.

با این بیان روشن می شود که: تمام خصوصیّات جوهری و عرضی یک موجود ، لازمه ذات او و لازمه حدود مرتبه ی وجودی مربوط به آن موجود می باشند. حتّی افعال اختیاری موجودات نیز لازمه حدّ وجودی آنهاست ؛ لذا فرمود: « قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبيلاً ــــ بگو: هر كسی بر اساس شاکله و ساختار خود عمل مى‏كند. پس پروردگارتان عالمتر است به آنکه راهش درستتر می باشد» »(الإسراء:84)

امّا منظور از قرب به خدا ، رهایی از اعتبارات و فناء در وجود است. خدا یعنی وجود محض ؛ یعنی وجود ، بدون هیچ ماهیّتی و رها از هر اعتباری ، حتّی رها از اعتبار رها بودن ، و مطلق از قید اطلاق هم. پس تقرّب به خدا یعنی تقرّب به حضرت وجود و رها گشتن از حدود ماهوی ؛ آنچنانکه سایه ـ که امر عدمی و وجودنماست ـ با بالا آمدن خورشید ، به صاحب سایه تقرّب جسته به هنگام ظهر ، زوال می یابد. تقرّب به خدا نیز یعنی خود را چون سایه ، بی اثر دیدن و خود را امر عدمی یافتن و اعتراف به اینکه جز خدا هیچ صاحب اثری نیست ؛ بلکه اعتراف به این که غیرتش غیر در جهان نگذاشته. وجود صمدی را خارج نیست تا غیری در خارجش باشد ؛ و داخل ندارد تا کسی در داخلش باشد ؛ و جزء ندارد تا کسی جزئش باشد. پس « شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ ـــ الله خود شهادت می دهد که معبودی جز او نیست » (آل‏عمران:18) ؛ آری کمال محض و وجود نامحدود ، که نه خارج دارد و نه داخل ، خود گواه است که جز او و شئوناتش ـ که عبد اویند ـ در هستی کسی نیست. آن سان که عقل و خیال و وهم و غضب و عاطفه و نفس ما شئونات مایند و همگی عبد ما هستند ؛ لکن برخی چون عقل ، عبد معصومند و برخی دیگر چون نفس امّاره ، عبد عاصی و شیطان و دیگران یکی به میخ می زنند و یکی به نعل. پس « اقراء و اِرق ـــ بخوان و بالا برو » ؛ قرآن وجودت را بخوان و برو بالا ؛ چرا که « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه ». کتاب خویش را بخوان و بر نظام اکبر تطبیق نما! چرا که عالم اصغر (انسان ) و عالم اکبر (نظام هستی) و عالم مکتوب (قرآن) انطباق کامل بر یکدیگر دارند.

2ـ ماهیّت حدّ عدمی وجود است و تشکیک بردار نمی باشد ؛ آن سان که انتهای سطح را خطّ و انتهای حجم را سطح گویند. نفس نیز از آن جهت که ماهیّت تلقّی می شود ، اشتداد ندارد. لکن باید دانست که در نظام حکمت متعالیه ، نفس ، ماهیّت حقیقی ندارد و جنس و فصل حقیقی برنمی دارد. چرا که جنس همان مادّه است که لا بشرط  اخذ شده است ؛ و فصل همان صورت است که لابشرط لحاظ شده. پس چون نفس را مادّه نیست ، جنس ندارد ؛ بلکه خود نفس ، صورت بدن است ؛ لذا فصل انسان می باشد. و فصل ماهیّت ، خودش  ماهیّت نیست. چرا که اگر ماهیّت باشد ، باید جنس و فصل داشته باشد ، فصل آن نیز باید فصل داشته باشد ؛ و فصلِ فصل آن نیز باید فصل داشته باشد ، الی غیر النهایة. پس ، از فرض ماهیّت بودن نفس ، لازم می آید که یک ماهیّت ، بی نهایت ماهیّت باشد.

نفس مرتبه ای از وجود است که ما از آن مرتبه ، ماهیّتی را انتزاع نموده آن را نفس می نامیم. آنگاه نظر به حیث وجودی نفس نموده ، برای آن مرتبه ، مراتبی را اعتبار می کنیم ؛ و از حدود این مراتب ، مراتبی را برای ماهیّت نفس لحاظ می کنیم. پس تکامل و اشتداد نفس یعنی رها گشتن آدمی از بند این اعتبارات و گسستن این قیودات اعتباری. و روشن است که هر چه وجود ، متعالی تر باشد ، قیودات اعتباری کمتری دارد. پس رشد نفس ، صرفاً برداشته شدن اعتبارات است از وجه نفس ، تا آنجا که هیچ اعتباری نماند. در این هنگام ، انسان (ماهیّت) در حقیقت رتبه ی وجودی خویش فنا می شود ؛ و خود را نه انسان بلکه فعل الله و یکی از اسماء فعلی خدا می یابد. البته خود همین نیز نوعی اعتبار است ؛ لکن اعتبار عرفانی نه اعتبار عقلی و ماهوی. پس سالک چون از این اعتبار برهد ، خود را اسم الله می یابد ؛ و فراتر از آن در وجه الله فانی گشته از تمام اعتبارات می رهد.