(1/100131861)

پرسش: آيا تفاوت خلقت زن و مرد که منشا تفاوتهاي بسياري در احکام نيز شده، و به دست خداوند صورت پذيرفته، با عدل خداوند سازگار است؟ به خصوص آنکه،خلقت زن مشقات بسياري را به او تحميل نموده که به خودي خود هيچ کمال يا منشا و عامل سعادت و کمال، محسوب نمي شود و زن نيز مانند مرد مکلف به وظايفي است که در صورت عدم اتمام آنها سعادت اخروي او تامين نمي شود. غم انگيز تر از همه آنکه که در متون روايي به وفور به مطالبي بر مي خوريم که زن را مخلوق درجه دو، به نفسه بي مقدار، و طفيلي وجود مرد و اصلا آفريده شده براي رفع نيازهاي مرد،معرفي مي کند و حتي مقتضيات خلقتش که به دست خداوند بوده، علت نقص او معرفي مي شود (ر.ک: نهج البلاغه که زنان را علاوه بر نقصان عقل، به دليل قاعدگي و محروميت از نماز و روزه،در دين و ايمان هم ناقص و کمتر از مرد تلقي مي کند! کانه که نعوذ بالله زن خودش خود را آفريده و علم کافي به طراحي صحيح نداشته و چنين اشکال بزرگي به بار آورده! حالا چشمش ... از خيلي کمالات معنوي محروم شود!)و در همين راستا حضرت صديقه طاهره(س) که به قولي، ورژن عالي و اصلاح شده زن در ديدگاه ماست، از اين نقص مبرا دانسته مي شود! سوال اين است که اگر اين مقتضاي خلقت زن(به طور مثال) مسبب کسر او است(همانطور که در روايات مربوط به اين مسئله آمده) چرا خداوند آن را ايجاد کرد ؟ آيا در علم و قدرت خداوند نمي گنجيد که مسير خلقت و آفرينش بدون چنين مقتضياتي طي شود؟! همانطور که از فاطمه زهرا و يا حضرت مريم (سلام الله عليهما) چنين نقل کرده اند؟!که بدون قاعدگي صاحب فرزند شده اند.(اين مورد صرفا يک مثال است)قرآن تا جايي که من مي دانم مي توان گفت رويکرد منصفانه و بي تبعيضي را نشان مي دهد، هرچند براي زن و مرداحکام متفاوتي دارد و حتي در ذکر پاداش اخروي مومنين تفصيلاتي دارد که ظاهرا شامل مومنات نمي شود!(ر.ک به توصيفات بهشت در قرآن و بعضا در ادعيه ما)ولي آنرا به حساب توجيهات مختلف گذاشته و به همان وعده هاي کلي و سر بسته قرآن به مومنات در اين مورد اکتفا مي کنيم. اين سوال را به عنوان کسي مي پرسم که اصلا نمي تواند ظلم را درباره خداوند رحمن و رحيم عادل و عالم و قادر بپذيرد، در حاليکه عمده رنجهاي دنيوي بر گردن زن است ولي در اجر و پاداش همان شروط مرد را دارد!(ظاهرا بابت اين همه ضعف در خلقت نسبت به مرد که اصلا به دست او نبوده، هيچ گونه آوانسي به او نداده اند! هيچ، بسياري سختيهاي مضاعف نيز در احکام به او تحميل مي شود(از طهارت گرفته تا ازدواج) و مخلوق درجه دو هم به حساب مي آيد! عوايد معنوي اش نيز به پاي مرد نمي رسد. اگر اين طور بدانيم که زن در دنيا و آخرت صرفا به دليل جنسيتش، نسبت به مرد، متضرر تر است. حال اگر ظلمي که در دنياي انسانها و توسط انسانها همواره به بسياري از زنان ، تنها به خاطر جنسيتشان روا داشته شده بيافزاييم، واقعا ديگر نمي دانم پرودگار خالق چه جوابي براي اين طور زنان دارد؟! (اين را بگويم که در زندگي شخصي هرگز به خاطر زن بودن محروميت و ظلمي تجربه نکردم حداقل اينطور احساس نکردم) اين سوال بي حد و اندازه مرا مي آزارد و امروز واقعا آتش گرفتم وقتي چشمم به مطلبي نوشته يک مرد جوان خورد که مالامال از توهين به جنس زن بوده و گفته بود:... خوشحالم که زن نيستم چون موجودات منفور و بدبختي هستند.. و بعد به ذکر اين بدبختيها پرداخته و از ضعفشان در رابطه جنسي و دوران قاعدگي و مشکلاتش و حتي بارداري و زايمان و نگاه صرفا مادي وجنسي و منتفعانه مردان به آنها... با تحقير آميز ترين و زشت ترين کلمات صحبت کرده بود و اينکه در هر صورت به دليل ضعفهايشان مورد سوء استفاده اند.البته اولين بار نيست که چنين حرفهايي(مخصوصا از مردان)مي شنوم. نمي خواهم ديدگاه امثال او را تاييد کنم ولي حرفهايش با وجود تلخي متاسفانه عين واقعيت بود! با وجود اينها آيا کسي حق ندارد که از داشتن دختر و يا دختر بودن متنفر باشد؟استدعا دارم کمکم کنيد(متذکر مي شوم که آدم بي اعتقادي نيستم و خداوند به من توفيق حفظ تمام قرآن را داده است.)

پاسخ:

1ـ در این که بین زن و مرد تفاوتهایی وجود دارد شکّ نیست ؛ کما اینکه بین دو مرد و بین دو زن نیز تفاوتهای فراوانی می توان یافت ؛ از تفاوتهای جسمانی گرفته تا تفاوتهای استعدادی و روانی و ... . کما اینکه بین انسان و تک تک حیوانات و موجودات نیز تفاوتهای فاحشی است. بلکه اساساً در عالم خلقت ، هیچ دو موجودِ از همه جهت شبیه هم یافت نمی شود. چرا که وجود ، حقیقتی است واحد ؛ ولی دارای مراتب ؛ که هر مرتبه از آن تنها و تنها به صورت یک موجود ، ظاهر گشته است. لذا همانگونه که تفاوت مراتب اعداد ، ذاتی آنها و لازمه ی عدد بودن آنهاست ؛ تفاوت مراتب وجود نیز ذاتی آن و لازمه ی مرتبه داشتن وجود است. توجّه شود که خداوند کسی را در مرتبه ای از وجود نمی آفریند ؛ بلکه خداوند ، وجود واحدی افاضه نموده که آن وجود واحد ، در ذات خویش دارای مراتب است ؛ و فرض وجود ، بدون مرتبه داشتن ، مثل فرض عدد است بدون مرتبه داشتن. هر مرتبه از وجود نیز خودش یکی از موجودات است ؛ نه اینکه خدا هر کسی را در یک مرتبه قرار داده باشد. همان گونه که عدد چهار بودن عین در مرتبه ی چهارم عدد بودن است ؛ و چنین نیست که خدا عدد چهار را در مرتبه ی چهارم عدد قرار داده باشد ؛ چون خارج از مراتب وجود چیزی نیست تا در این مراتب قرار گیرد. با این بیان ملاحظه می فرمایید که فرض یک موجود به جای موجود دیگر نیز معنا ندارد ؛ یعنی نمی توان پرسید که چرا من به جای علی (ع) خلق نشدم؟ چون این سوال مثل این است که بپرسیم: چرا عدد چهار ـ در عین چهار بودن ـ به جای عدد سه قرار نگرفت؟  البته توجّه شود که صحبت سر حقیقت اعداد است نه علائم قراردادی آنها.

بر این اساس ، انسانها هر کدام ، مرتبه ای از وجودند ؛ امّا چنین نیست که مردها مرتبه ی بالاتر از زنها را داشته باشند ؛ بلکه چه بسا زنی که رتبه ی وجودی او برتر از رتبه ی وجودی یک مرد است. برای نمونه رتبه ی وجودی آسیه همسر فرعون ؛ و هاجر و ساره ، همسران حضرت ابراهیم (ع) چنان بود که مورد افاضات خاصّ الهی قرار گرفتند ؛ و یقیناً از بسیاری مردان سر بودند.

از این نگاه ، ابداً نمی توان مرد را برتر از زن دانست ؛ بلکه در این نگاه چه بسیار زنان که برتر از مردانند ؛ و چه بسیار انسانها که رتبه ی وجودی آنها کمتر از سگ اصحاب کهف و الاغ بلعم باعور است. چرا که اینها از کف رتبه ی وجودی خودشان بالاتر نیامده و به سقف وجودی خود نائل نگشته اند.

اگر کسی ادّعا نماید که در اصل خلقت ، رتبه ی وجودی زن پایین تر از رتبه ی وجودی مرد می باشد ؛ آنگاه لازم می آید که زنان برگزیده ی خدا را در رتبه ی پایین تری از مردان فاسق بداند. حال آنکه یقیناً چنین نیست. برخی از زنان ، مثل حضرت فاطمه زهرا(س) و حضرت مریم (س) ، یقیناً معصوم به دنیا آمده اند ؛ و عصمت آنها اکتسابی نیست ؛ یعنی رتبه ی وجودی اینها در اصل خلقتشان ، در منطقه ی معصومانه ی مراتب وجود بوده است. حال آنکه شکّ نداریم که بسیاری مردان ، در چنین رتبه ای خلق نشده اند. لذا برخی زنان در اصل خلقتشان ، برتر از برخی مردانند و بالعکس. بر این اساس نمی توان حکم کلّی نمود که مردان در اصل خلقتشان ، برتر از زنان می باشند.

آنچه خدا آفریده این است و آنچه حقیقت است همین می باشد. باقیِ امورات اعتباری اند که احکام ویژه ی خود را دارند. آنچه ملاک خداوند در حساب رسی روز قیامت می باشد همین رتبه ی وجودی اشخاص می باشد ؛ نه مرد و زن بودن آنها. چرا که حقیقت تکلیف هر کسی متناسب با همین رتبه ی وجودی اوست ؛ لذا فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها » ؛ یعنی تکلیف هر کسی متناسب با سعه و گستره ی وجودی اوست. البته شکّ نیست که شکل تکلیف ـ نه حقیقت و عمق آن ـ متناسب با امکانات و ابزارهای موجود برای شخص می باشد. آنکه پا ندارد ، طبیعی است که هنگام وضو ، مسح پا هم برایش واجب نیست. آنکه روزه برایش مضرّ است ، روزه بر او واجب نیست که هیچ ، حرام نیز می باشد. زنی که حیض نمی بیند ، احکام حیض را هم نخواهد داشت ؛ زنی که بچّه دار نمی شود ، احکام نفاس نخواهد داشت. و البته تکالیفی نیز برای این گونه افراد است که دیگران ندارند ؛ مثلاً آنکه بچّه دار نمی شود ، تکلیف دارد که در این باب راضی به قضای الهی باشد ؛ و بر خدای حکیم ، خرده نگیرد. به همین صورت ، آن انسانی که بدن مردانه دارد ، شکل تکلیفش با آنکه بدن زنانه دارد فرق خواهد کرد. امّا فرق در شکل تکلیف است ، نه در حقیقت و عمق تکلیف.

حقیقت تکلیف ، مرد و زن و بیمار و سالم و غنیّ و فقیر و ... نمی شناسد ؛ حقیقت تکلیف برای انسان است ؛ و انسان نه مرد است نه زن ، نه ثروتمند است نه فقیر ، نه بیمار است نه سالم. اگر انسان ، زن بود ، مردها انسان نبودند و بالعکس. مرد انسان است ، زن هم انسان است ، امّا انسان ، نه مرد است و نه زن. زن و مرد بودن ، اموری هستند غیر از انسان بودن ؛ و هیچ مرد و زنی نیز مکلّف نیست ؛ بلکه انسان است که تکلیف دارد ؛ و زن بودن و مرد بودن ، مثل فقیر بودن و غنی بودن ، بیمار بودن و سالم بودن و زیبا بودن و نازیبا بودن ، با استعداد بودن و کم استعداد بودن و ... ، جزء ابزارهای امتحان الهی اند ؛ و شکل تکلیف و فُرم سوالات امتحانی ، تابع این امور ابزاری و به اصطلاح ، امکانات موجود است. لذا خداوند متعال فرمود: « ... لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها ـــ خداوند تکلیف نمی کند کسی را مگر به تناسب آنچه به او داده است»(الطلاق:7) ؛ اگر ثروت داده ، تکلیفی متناسب با آن خواسته ؛ اگر فقر داده ، تکلیفی مرتبط به آن طلب نموده ؛ اگر سلامتی و زیبایی داده ، تکالیف مربوط به آنها را خواسته ؛ و به همین نحو ، اگر به انسانی بدن مردانه داده ، تکلیف متناسب با آن را خواستار است ؛ و اگر به انسانی بدن زنانه داده ، تکلیفی در ارتباط آن طلب نموده. امّا عمیق تکلیفی که از شخص خواسته ، تنها و تنها متناسب با رتبه ی وجودی شخص ، در اصل خلقتش می باشد ؛ یعنی با توجّه به سقف وجودی که او می توانست بدان راه یابد. بر همین اساس ، چه بسا کسی هزاران گناه می کند و مورد آمرزش خدا واقع می شود ؛ ولی دیگری به خاطر یک گناه ، در قعر جهنّم سقوط می نماید. خداوند در حساب روز قیامت ، به کمیّت و شکل اعمال نظر ندارند ؛ بلکه کیفیّت و حقیقت یک عمل را با رتبه ی صاحب عمل می سنجد. لذا میزان هر کسی در روز قیامت ، اوج رتبه ی خود اوست ؛ همان اوجی که می توانست به آن برسد. و البته از آنجا که انسان کامل ، صاحب تمام مراتب وجودی است ، لذا او ختم المراتب و  میزان الموازین می باشد.

پس در این وادی اساساً فرض ظلم برای خدا معنی ندارد. او از باب احسان ، که فوق عدل می باشد ، وجود می دهد ؛ حال آنکه بدهکار کسی نیست تا به سبب ندادن ، ظالم دانسته شود. و آنگاه به تناسبِ سعه ی وجودی تکلیف می خواهد ؛ و بساط امتحان را می گستراند و با راحتی ها و سختی ها ، با زیبایی ها و زشتی ها ، با ثروت و فقر ، یا زن بودن و مرد بودن ، با سلامتی و بیماری و ... انسانها را آزمایش می نماید تا استعدادهای انسانی ـ نه استعدادهای مردانه و زنانه ی ـ خود را شکوفا سازند.

لذا نه مرد بودن برای کسی کمال حقیقی است نه زن بودن ؛ نه فقر کمال است نه ثروت ، نه بیماری کمال است نه سلامتی ، نه زیبایی دنیایی کمال است نه زشتی دنیایی ؛ بلکه همه ی اینها ، فقط و فقط وسیله امتحانند. دنیا فقط و فقط مزرعه است ؛ و جای پاداش نیست. حتّی اگر پاداشی ظاهری یا عذابی ظاهری هم به کسی بدهند ، خود همان پاداش و عذاب نیز برای امتحان می باشد. و امتحان نیز فقط برای شکوفا نمودن استعدادهای انسانی است.

2ـ فرموده اید: نوع خلقت زنها مشقّاتی برای آنها دارد.

عرض می شود که این پندار زنهاست که تنها آنها مشقّت دارند؛ و الّا مردها نیز مشقّات خاصّ خودشان را دارند ؛ ولی مثل زنها مدام آنها را به رخ نمی کشند. زنان مومن چون باید مسائل خونهای سه گانه را مراعات نمایند ؛ لذا خیال می کنند که با تکلیف سنگینی مواجه هستند. امّا اگر زنی در بند احکام دینی نباشد ، چنین خونی را برای خودش دردسر بزرگی نیز نمی داند ؛ و خون حیض برای او با خلط بینی فرق چندانی ندارد. مردان مومن نیز با توجّه به ایمانشان سختی هایی را دارند که برای نمونه به مواردی از مشقّات مردان اشاره می کنیم تا ملاحظه فرمایید که اینها نیز بی مشقّت نیستند. البته قبل از این بیان باز شما بزرگوار را متوجّه مطالب فوق می کنیم که ، اساساً تکلیف هر شخص انسانی منحصر به فرد است ؛ و خداوند از هر کسی تنها همان تکلیفی را می خواهد که شکوفا کننده ی خود اوست. لذا اگر تکلیف شخص الف را از شخص ب بخواهد ، محال است تکاملی برای حاصل شود.

مردها از نظر تمایلات جنسی ، اکثر اوقات نیازمند برآورده شدن هستند ؛ به نحوی که اگر متدیّن نباشند ، روزی نخواهد بود که در صدد برآوردن نیاز جنسی خود نباشند ؛ حال یا از طریق همسرشان یا با شیوه های نامشروع. این صرف ادّعا نیست ؛ بلکه حسّ شخصی خودمان به عنوان یک مرد از یک طرف ، و تحقیقات روانشنانسان از طرف دیگر ، نشان می دهد که مردها هر روز محتاج آنند که نیاز جنسی آنها برآورده شود. افراد غیرمتدیّن از این بابت مشکلی ندارند و با هر روش مشروع و نامشرعی شده نیاز خود را برآورده می سازند ؛ همان گونه که زنان غیر مومن ، مشکل چندانی با عادت ماهانه ندارند. امّا افراد متدیّن ، چون نمی توانند از راههای نامشروع مثل خودارضایی استفاده نمایند ؛ لذا تا زمان ازدواج ، همواره مانند گرسنه ای هستند که غذایی به چنگ نمی آورند. و آنگاه که ازدواج نمودند ، تماماً وابسته به همسرشان هستند ؛ و بدبختانه اکثر زنان نیز متوجّه غلیان شهوت مردان نیستند ؛ و از طرف دیگر ، مردان مومن نیز نمی خواهند زیاد مزاحم همسرانشان شوند. لذا مجبورند تا جایی که امکان تحمّل دارند صبوری پیشه نمایند. البته تجربه نشان داده که هر اندازه نیز این مطلب را به زنها توضیح دهند متوجّه مشکل حادّ مردان نمی شوند. این مشکل برای مردها به قدری جدّی است و زنها چنان از این مشکل مردها بی خبرند که خداوند متعال از راه وجوب اطاعت زن از مرد ـ در امور زناشویی ـ به داد مردها رسیده است. البته اگر زنهای مومن این تکلیف را جدّی بگیرند.

حتماً توجّه دارید که تکالیف الهی ، حکایت از حقایق بیرونی می کنند ؛ و با عالم تکوین ، تطابق دارند. خداوند متعال اگر یک بار به والدین امر کند که فرزندان خود را محترم دارید ، دهها بار فرزندان را امر می کند که والدین را احترام نمایید. چرا؟ چون والدین در این خصوص ، نیازی به توصیه ندارند. والدین به طور طبیعی خود را وقف فرزندانشان می کنند ؛ امّا فرزندان نسبت به والدین ، چنین نیستند. لذا لازم است که مدام و به صورت جدّی مورد امر قرار گیرند. از این جهت است که خداوند متعال ، اطاعت از والدین را فرزندان ، واجب نموده است. در روابط بین زن و مرد نیز همین قاعده حاکم است. اگر خداوند متعال زن را امر نموده که خواستهای جنسی شوهر را بی معطّلی برآورده سازد ؛ و این امر را مهمّترین وظیفه ی زن نسبت به شوهر دانسته ، بیانگر واقعیتی بیرونی است ؛ یعنی نیاز جنسی مرد ، چنان جدّی است که اگر زن ، آن را نادیده بگیرد ، عوارض ناگواری برای مرد و خانواده خواهد داشت. آمارها نیز نشان می دهند که یکی از بزرگترین عوامل طلاق ، نارضایتی مردان از زنان است ، در امور زناشویی. البته این عامل ، معمولاً خود در قالب یک بهانه ی دیگر نمودار می سازد. بسیاری از بداخلاقی های مردان و افسردگی های آنها نیز ریشه در همین گرسنگی جنسی آنها دارد.

حال اگر به این حکم الهی در باب روابط زناشویی نظر نمایید و آن قاعده ی تطابق تشریع با تکوین را مورد ملاحظه قرار دهید ، خواهید یافت که اکثر مردان مومن ، از این ناحیه ، چه فشارهای روانی بزرگی را تحمّل می نمایند.

مردان مومن ، هم به صورت سرشتی و طبیعی ، هم به دستور شرع ، بر خود واجب می دانند که صبح تا شب ، جان بکنند تا بتوانند مسکن و پوشاک و خوراک همسر و فرزندانشان را تهیّه نمایند ؛ حال آنکه شرعاً بر زن واجب نیست که کار کند. خودِ کار کردن در چلّه ی زمستان و کوره ی تابستان ، مشقّت کمی نیست. امّا مشقّت بزرگتر این است که صبح تا شب زیر بار هر کس و ناکس بروی ؛ و هر روز از این و آن دستور بشنوی و بله قربان بگویی. کسی از ظریفی پرسید: آیا مردها هم حیض می بینند؟ گفت: بلی آنگاه که صاحبخانه جوابت کرده ، عائله نان می خواهد ، زن شماتت می کند ، فرزند اخم کرده که چرا فلان چیز را نخریدی و صاحبکار مزدتت را نمی دهد ، حتماً دچار حیض خواهی شد. از جمله دعاهایی که از مردها زیاد شنیده می شود ، این دعاهاست: « خدایا هیچ مردی را شرمنده ی اهل و عیال نکن!» ؛ « خدایا! هیچکس را متجاج کس و ناکس نکن!». وقتی زن و فرزند از مرد چیزی می خواهند و مرد توان تهیّه ندارد ، شاید ندانید که چه می کشد. چنان دردی روانش را می آزارد که صدبار از درد زایمان بدتر است. و با تمام این احوال ناچار است درد خود را پنهان نماید. این گونه دعاها ، که از مردان شنیده می شود ، در حقیقت بازگویه ی آن درد درونی است.

به همان اندازه که زنها به طور طبیعی راحت می توانند مشکلاتشان را بازگو کنند و شکایت نمایند ، به همان اندازه نیز مردها نمی توانند چنین کنند. برای زنها خیلی راحت است که خود را بدبخت جلوه دهند و به اندک مشکلی ناله نمایند ؛ امّا مرد حتّی زمانی که گرفتار مصائب بزرگ هم می شود ، نمی تواند به این راحتی اظهار بدبختی کند. چون احساس می کند که فروریختن او مساوی است با فروریختن خانواده اش. البته این احساسی ناخودآگاه و سرشته شده در طبیعت اوست. لذا ناله نکردن مردها را به حساب بی درد بودنشان نگذاریم.

به عنوان یک مرد ، حرف برای گفتن از مشکلات مردان زیاد دارم ؛ امّا به همین اندک بسنده می کنم ؛ و فقط توصیه می نمایم که زنها خیال نکنند که مردها مشکلات ندارند. ما انسانها عادت کرده ایم که خود را دردمند و دیگران را بی درد بدانیم. حال آنکه همگان مشکلات دارند.

3ـ فرموده اید: « خلقت زن ، مشقات بسياري را به او تحميل نموده که به خودي خود هيچ کمال يا منشا و عامل سعادت و کمال، محسوب نمي شود »

عرض می شود این گونه نیست. بشر هیچ مشقّتی را تحمّل نمی کند مگر اینکه اجر دارد ؛ به شرط آنکه خداوند متعال را متّهم ننماید. بیماری اجر دارد ؛ و کفّاره ی گناهان محسوب می شود. در روایات تصریح شده که هنگام زایمان ، گناهان زن فرو می ریزند چنان که در پاییز برگ از درختان فرو می ریزد. البته حقّ الناس و آن قسم حقّ الله که قضا و کفّاره دارد ، حسابش جداست. باز روایت است که اگر زنی در حال زایمان بمیرد ، اجر شهید فی سبیل الله دارد. شیر دادن به فرزند ، احسان است ؛ و رعایت مسائل خونهای سه گانه فرمانبرداری خداست و عبادت محسوب می شود. برخی عوام خیال می کنند تکلیفِ افزونتر ظلم است ؛ حال آنکه تکلیف افزون ، کمال افزون در پی می آورد. لذا برخی از امور که بر ما مستحبّ هستند برای اهل بیت (ع) واجب بودند ؛ نظیر نماز شب. در روایات ، تصریح شده که اگر کسی نقص عضو دارد یا ضعفی دارد یا بیماری دارد ، روز قیامت در برابر آن عوض دریافت خواهد نمود.پس نفرمایید که مشقّات ناشی از نوع خلقت ، هیچ کمالی در پی ندارد.

البته به این نکته نیز اشاره کنیم که اکثر مشقّت خونهای سه گانه ، ناشی از وسواس افراد است. بسیاری از مردم متدیّن ، عادت دارند اموری را بر خود واجب نمایند و سختگیری هایی در حقّ خود بکنند که خداوند متعال نخواسته است. در امور طهارات و امثال آن ، افراد حسّاس به احکام شرع ، باید مثل افراد مومن ولی غیر حسّاس به این امور ، رفتار نمایند. شخصی از شاگردان شیخ عبدالکریم حائری می گوید: روزی در حمّام عمومی مردی را دیدم که هنگام خروج از صحن حمّام ، پاهای خود را در آب دم در ، آب نکشید و همینجور از صحن حمّام وارد قسمت رختکن شد. پیش رفتم تا به او گوشزد کنم که کف حمّام عمومی احتمال نجاست دارد. جلو که رفتم دیدم آن مرد ، شیخ عبدالکریم حائری است. گفتم: استاد ! مثل اینکه یادتان رفت هنگام خروج از صحن حمّام ، پاهای شریفتان را آب بکشید. فرمودند: مگر صحن حمّام نجس است؟ گفتم: چه عرض کنم. فرمودند: هر چه می خواهی عرض کن ! یعنی ما به این گونه احتمالات اهمّیّت نمی دهیم ؛ و این گونه مسائل ، مثل عوام رفتار می کنیم.

4ـ فرموده اید: « غم انگيز تر از همه آنکه که در متون روايي به وفور به مطالبي بر مي خوريم که زن را مخلوق درجه دو، به نفسه بي مقدار، و طفيلي وجود مرد و اصلا آفريده شده براي رفع نيازهاي مرد،معرفي مي کند »

توجّه نمایید که:

اوّلاً هر روایتی سند صحیح ندارد.

ثانیاً تک تک جملات و کلمات هر روایت صحیحی نیز قطعی الصدور از جانب معصوم نیست. اهل فنّ می دانند که گاه راویان حدیث ، معنا را از معصوم گرفته و در کلمات ، دخل و تصرّف می کنند. به اصطلاح ، کلام را نقل به معنا می کنند ؛ و چه بسا در این نقل به معنا ، دچار اشتباه شده و برداشت شخصی خودشان را نقل می نمایند. البته تشخصیص اینکه آیا چنین اتّفاقی برای یک حدیث افتاده یا نه؟ در موارد زیادی برای اهل فنّ ، امکان پذیر می باشد. بر همین اساس است که ما را امر نموده اند به ارائه احادیث به قرآن کریم و عقل سلیم.

ثالثاً آیا شما بزرگوار یقین دارید که چنین روایاتی را ـ با فرض صحیح بودن سندشان و صدور قطعی کلماتشان ـ درست تفسیر می نمایید؟ چه بسا آنچه شما می پندارید ، تفسیر درست چنان احادیثی نباشد. کما اینکه مواردی را سراغ داریم که اکثر مردم و حتّی گاه علما ، نادرست تفسیر می کنند.

ما امروزه علمی داریم به نام علم فقه ، که روایات فقهی را بر اساس این علم مورد بررسی قرار می دهند. لذا هیچ مسلمانی حقّ ندارد سرخود ، روایات فقهی را بگذارد جلویش و به معانی ظاهری آنها عمل نماید. بلکه فهم این روایات بر عهده ی فقیه است ؛ و غیر فقیه باید به فتوای فقیه رفتار کند. در جوامع روایی ما احادیثی نیز وجود دارند که مربوط می شوند به علم کلام (عقائد). این روایات نیز باید توسّط متکلّمین ، مورد مداقّه قرار گیرند ؛ و مردم غیر متخصّص در علم کلام  نمی توانند بدون داشتن علم لازم ، دست به تفسیر این گونه احادیث بگشایند.

پاره ای از روایات نیز مربوط هستند به روانشناسی ، جامعه شناسی ، مردم شناسی ، اقتصاد ، سیاست ، طبّ و بهداشت و ... . حال چگونه است که در احادیث فقهی و کلامی باید اهل تخصّص دست به تفسیر بگشایند ، ولی در روایات مربوط به این علوم ، هر غیرمتخصّصی نیز حقّ اظهار نظر و تفسیر دارد؟!! آیا این گونه علوم تا این اندازه پیش پا افتاده اند؟! مشکل اینجاست که متأسفانه مسلمین ، بر اساس آیات و احادیث ، مدل اسلامی این علوم را تدوین نکرده اند ؛ و همین است که باعث شده هر کسی به خودش اجازه تفسیر این گونه احادیث را بدهد.

در روایات اهل بیت (ع) آمده که زنان ناقص العقل و ناقص الایمان هستند. این کلام ، از گهربارترین جملاتی است که در وادی روانشناسی گفته شده ؛ ولی متأسفانه به خاطر تأسیس نشدن علم روانشناسی اسلامی ، این جملات افتاده است دست افراد عادی جامعه ، تا هر گونه که خواستند ، کلام معصوم را تفسیر نمایند. آن هم کلام کسی را که همسری چون فاطمه زهرا(س) دارد ؛ و دختری چون زینب کبری (س) تربیت نموده است. کسی که کنیز خانه اش ، جناب فضّه ، قادر بود هزاران عالم برجسته را درس بگوید ؛ همان فضّه که حدود بیست سال سخن نگفت مگر با آیات قرآن کریم. اگر مردی این سخنان را می گفت که زنی نانجیب در خانه داشت ، محملی برای این گونه تفسیرها وجود داشت. امّا وقتی علی بن ابی طالب (ع) این سخنان را می گوید ، که همسرش برتر از انبیاست ، و دخترش عالمه ی غیر معلّمه می باشد ، به حکم عقل باید در تفسیر کلامش محتاط بود. چگونه ممکن است چنین مردی با دارا بودن چنان همسر و دختری ، آن معنا را در مورد زنان لحاظ نماید ، که شما بزرگوار تصوّر نموده اید؟! پس به جای آنکه گوینده را این اندازه پایین آوریم ، آیا سزا نیست که در فهم خودمان از کلام او تجدید نظر نماییم؟

با این مقدّمه می پردازیم به تفسیر کلام حضرتش:

امام (ع) بعد از ختم جریان جنگ جمل ، که فرماندهی لشکر مخالف را در این جنگ ، عایشه ، همسر رسول خدا (ص) ، بر عهده داشت ، در مقام مذمّت بازماندگان لشکر مخالفین و ارشاد لشکر خودش فرمودند: « معاشر النَّاس، أنَّ النِّساء نواقص الأيمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول. فأمَّا نقصان ايمانهنَّ فقعودهنَّ عن الصَّلوة و الصِّيام فى أيَّام‏ حيضهنَّ و أمّا نقصان عقولهنَّ فشهادة امرأتين كشهادة الرَّجل الواحد و أمَّا نقصان حظوظهنَّ فمواريثهنَّ على الأنصاف من مواريث الرِّجال فاتَّقوا شرار النِّساء و كونوا من خيارهنَّ على حذر و لا تطيعوهنَّ فى المعروف حتّى لا يطمعن فى المنكر. ــــــ  اى مردم، ايمان زنها ناقص است و نصيب و سهم آنان ناقص است و عقول آنان ناقص است. اما دليل نقص ايمان آنان، محروم گشتن آنان از نماز و روزه در روزهاى حيض است. نقصان عقول آنان بدانجهت است كه شهادت دو زن مساوى شهادت يک مرد است و نقصان نصيب و سهم آنان مربوط به حق الارث است كه زن نصف حق الارث مرد را مى‏برد. از اشرار زنها بترسيد و نيكان زنان را مورد دقّت و احتياط قرار بدهيد و در نيكى‏ها اطاعتشان نكنيد تا در بدى‏ها به طمع نيفتند».

محور جنگ جمل عایشه بود که مردان عرب به تبعیّت از او با علی (ع) جنگیدند. عایشه ادّعا داشت که خونخواه خون عثمان می باشد ؛ و به خاطر این ادّعا مردم بصره را قتل عام نمود و استاندار بصره جناب عثمان بن حنیف ، صحابی مخلص امیر مومنان (ع) ، را با وضع فجیعی به شهادت رساند. عرب جاهل از او تصویر یک قدّیسه را درست کرده بودند ؛ تا آنجا که حتّی شتر او را هم مقدّس می دانستند ؛ و مدفوع شترش را برای تبرّک برمی داشتند. لذا امیرمومنان (ع) در این جنگ ، تنها با عایشه نجنگید بلکه سعی داشت این گوساله ی سامری و بت تازه درست شده را نیز بشکند. لذا فرمان داد که پاهای جمل (شتر عایشه) را قطع کنند ؛ و آنگاه که شتر مرد ، فرمان داد تا آن را آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند ؛ تا حتّی استخوان و پشمی نیز از آن باقی نماند ؛ تا جهل عرب آن را برای خودش بت نسازد.

پس از این واقعه ، حضرتش به روشنگری پرداخت؛ و مردان عرب را مورد مذمّت قرار داد که در پی زنی راه افتاده و جامعه را به آشوب کشانده اند ؛ حال آنکه خود عرب از دیرباز ابا داشت که از زنان ، فرمان برد ؛ و این حقّ است که در مسائل قضاوت و جنگ و سیاست ، مردان نباید تابع زنان باشند. چرا که زنان برای این امور آفریده نشده اند. عایشه قضاوت نمود و علی (ع) را در خون عثمان مقصّر شناخت ؛ حال آنکه به حکم شرع ، زنان حقّ قضاوت ندارند. آنگاه لشکری فراهم نمود و فرمانده آن لشکر شد ؛ حال آنکه زنان حقّ امامت و پیشوایی بر مردان را ندارند. امّا چرا؟ و آیا اینها تحقیر زن است؟

نقص بر دو گونه است ؛ نقص طبیعی و نقص ارزشی. نقص طبیعی ، دست خود شخص نیست و اساساً نقص نیست بلکه در قیاس است که نقص تلقّی می شود. مثلاً زنان نقص قدرت دارند ؛ یعنی در قیاس با مردان ، قدرت کمتری دارند ؛ در عوض ، مردان نیز نقص عاطفه دارند ؛ چون در قیاس با زنها ، عاطفه مردها خیلی کمتر است. امّا نه اندکی قدرت برای زن ، نقص حقیقی است نه اندکی عاطفه برای مردان. چرا که نه زن به چنان قدرتی نیاز دارد ؛ نه مرد به چنان عاطفه ای. هر کدام از این دو موجود ، برای امری آفریده شده اند ؛ و متناسب با آن هدف ، امکاناتی نیز در اختیار دارند. البته توجّه شود که هدف از خلقت مرد و زن ، غیر از هدف از خلقت انسان می باشد. پیشتر گفتیم که مرد بودن و زن بودن ، غیر از انسان بودن است. انسان مرد و انسان زن ، در هدف انسانی ، اشتراک دارند ؛ امّا هدف خلقت زن ، غیر از هدف خلقت مرد می باشد.

امّا نقص ارزشی ، نبود آن کمالی است که شخص می تواند کسب نماید و باید کسب نماید ، ولی کسب نکرده است. مثلاً جهل ، یک نقص ارزشی است ؛ بداخلاقی یک نقص ارزشی است.

بر این اساس ، عرض می شود: نقص عقل و نقص ایمان و نقص حظّ نیز بر دو گونه اند ؛ یعنی هم نوع ارزشی دارند هم نوع طبیعی.

از طرف دیگر ، عقل و ایمان نیز استعمالات گوناگونی دارند. عقل به معنای آن قوّه ای که با آن خدا شناخته و مورد عبادت قرار می گیرد و با آن بهشت کسب می شود ، ربطی به زن یا مرد ندارد ؛ بلکه حتّی  چنین عقلی صفت خاصّ انسان هم نیست ؛ چرا که اکثر موجودات عالم ، واجد چنین عقلی می باشند. جنّها که یقیناً واجد این عقلند ؛ لذا مکلّف به تکالیف الهی اند. ملائک هم که سر تا پای وجودشان از این سنخ عقل می باشد. با توجّه به آیات قرآن کریم و روایات اهل بیت (ع) و نظرات دانشمندان بزرگواری چون علّامه طباطبایی ، حتّی حیوانات نیز از چنین عقلی برخوردار می باشند. شاهد روشن این ادّعا ، جریان هدد در سوره ی نمل می باشد ؛ که فهم توحیدی او یقیناً از بسیاری از افراد بشر بیشتر می باشد. بر همین اساس است که طبق روایات ، حیوانات نیز بهشت و جهنّم مخصوص خودشان را خواهند داشت.

امّا عقل به معنای آن قوّه ای که مصالح و فایده های دنیوی را تشخیص می دهد و معادلات زندگی جمعی را حلّ می کند ، اساساً ربطی به عقل فوق الذّکر ندارد ؛ بلکه از باب ضیق تعبیر ، اسم کچل را گذاشته اند زلفعلی. این عقل ، که عقل معاش یا عقل ابزاری نامیده می شود ، در مواردی ارزش است و در مواردی یگر ضدّ ارزش. اگر این صفت در مردان زیاد باشد ، ارزش است ؛ (ارزش دنیوی) ولی اگر در زنان زیاد باشد ، ضدّ ارزش خواهد بود (ضدّ ارزش دنیوی). چون مرد چنان آفریده شده که کسب معاش نماید ؛ یعنی کار کند ، با مردم سر و کلّه بزند ، سیاست ورزد ، از کیان خانواده و جامعه دفاع نماید و به جنگ بپردازد ؛ و ... . و روشن است که برای چنین رسالت طبیعی ، وجود زیادی چنین عقلی ، مطلوب می باشد. در مقابل ، چنین کسی ناقص العاطفه نیز باید باشد. چون عواطف ، دقیقاً در مقابل چنین عقلی قرار دارند ؛ حال آنکه عواطف با عقل سابق الذّکر منافاتی ندارند. اگر کسی در جریان سیاست ، جنگ ، تجارت و کار اقتصادی و امثال آن ، عواطف به خرج دهد ، به قول معروف ، کلاهش پس معرکه می باشد. امّا زنها برای این امور آفریده نشده اند. رسالت طبیعی زن ، تربیت انسان ، حفظ وحدت خانواده و به عَرَض آن حفظ وحدت جامعه ، انتقال فرهنگ به نسل بعدی و امثال این گونه امور می باشد. برای این گونه امور نیز نه قدرت بدنی بالایی لازم است ، نه عقل ابزاری به آن معنا که گفته شد. بلکه ابزار چنین رسالتی ، عاطفه ی غلیظ و عشق وافر است. اگر مرد عاقل را مأمور بچّه داری کنند ، یا دچار ضعف اعصاب شده و روانی می شود یا بچّه را از پنجره بیرون می اندازد. حال آنکه مادر به طور طبیعی ، چنان است که برای کودکش می میرد. تجربه های روانشناسانه نیز  نشان داده که زنان عاقل ، میل طبیعی به حفظ خانواده ندارند. این گونه زنها بیشتر به تجارت و سیاست و پلیس بازی و امثال این امور تمایل دارند ؛ و اغلب نیز زندگی زناشویی موفّقی ندارند.

حاصل کلام آنکه یقیناً در اکثر زنها ، عقل ابزاری ضعیف می باشد و عواطف انسانی قوی ؛ و در اکثر مردها ، عقل ابزاری قویتر است و عواطف انسانی ضعیفتر. و البته موارد استثنا در امور روانشناختی همواره وجود دارد. و این است آن نقص عقلی که امیرمومنان (ع) به زنها نسبت دادند.

آن عقلی که در قضاوت به درد می خورد ، همین عقل است ؛ که عاطفه را کنار می زند و آنجا که باید ، حکم به قصاص می دهد ؛ یا آنجا که انسان شدیداً از کسی تنفّر دارد ، ولی مدرکی بر ضدّ او ندارد ،حکم به تبرئه می دهد. اگر بنا شود زنها وارد قضاوت شوند ، به خاطر غلیان عاطفه ، یقیناً بسیاری اوقات ، پایشان به شدّت خواهد لغزید. البته مرد نیز کاملاً بی عاطفه نیست ؛ لذا احتمال لغزش دارد ؛ امّا این احتمال در قیاس با لغزش زنها ، اندک است. عایشه ـ که بهانه ی سخنان امیرمومنان(ع) بود ـ در جنگ جمل قضاوت نمود ؛ و کسی را مجرم دانست که هیچ جرمی نداشت ؛ فقط به این سبب که از گذشته با علی (ع) ضدّیّت داشت. و به خاطر همین تبعیّت از احساسات ، هزاران نفر را به کشتن داد. اینکه امیرمومنان (ع) در استدلال بر نقص عقل زنها فرمودند: « و أمّا نقصان عقولهنَّ فشهادة امرأتين كشهادة الرَّجل الواحد » گواه همین تفسیر است. چرا که زنها بیش از آن که با عقل ابزاری ببینند ، با چشم احساس و عاطفه مشاهده می کنند ؛ در نتیجه شهادت آنها ارزش اثباتی بالایی ندارد. از اینرو شهادت دو زن در حکم شهادت یک مرد قرار گرفته است. در قرآن کریم نیز فرمود: «... وَ اسْتَشْهِدُوا شَهيدَيْنِ مِنْ رِجالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى‏ ... ـــــ و دو نفر از مردان خود را(بر اين حقّ) شاهد بگيريد! و اگر دو مرد نبودند، يک مرد و دو زن، از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما هستند، انتخاب كنيد! (و اين دو زن، بايد با هم شاهد قرار گيرند،) تا اگر يكى انحرافى يافت، ديگرى به او يادآورى كند» (البقرة:282) ؛ ملاحظه می فرمایید که سرّ قرار دادن دو شاهد زن به جای یک شاهد مرد را خداوند متعال این امر بیان نموده ، که زنان در امر شهادت ، دچار لغزش طبیعی می شوند ، لذا باید دو نفر باشند تا لغزشهای طبیعی ناشی از غلبه ی احساسات را همپوشانی نمایند.

پس عقل زن ناقص است ؛ و این نقص ، نقص طبیعی است نه نقص ارزشی ؛ و آن عقل نیز عقل ابزاری است نه آن عقل که به درد بندگی و آخرت می خورد. و چنین نقصی نیز برای زنان ، زشت نیست ؛ بلکه لازمه ی زن بودن و رسالت زنانه ی آنهاست. امّا امر زشت در این میان آن است که زنان ـ همانند عایشه ـ در اموری وارد شوند که نیازمند چنین عقلی می باشد. و زشتتر آنکه مردان در این گونه امور ، تابع زنان باشند ؛ کما اینکه زشت است که زنان ، در امور خانه داری و تربیت کودک ، تابع مردان باشند. رسول خدا (ص) قبل از اینکه به جهاد رود ، با زنان مشورت می نمود و برخلاف نظر آنها رفتار می کرد. چون می دانست که اغلب زنها در این گونه امور ، نه بر اساس عقل فایده جو ، بلکه بر اساس احساس و ترس فتوا می دهند. کما اینکه در این گونه امور ، نظر جوانان را بر نظر پیران ترجیح می داد. چون می دانست که عقل پیران ، عافیت جوست و عقل جوانان ، میل به شجاعت دارد.

اینها نکات روانشناسانه ای است که شگفتی آنها را اهلش می فهمند ؛ امّا حیف و صد حیف که کالایی به این گرانی افتاده است به دست ما گوهرناشناسان.

امّا ایمان.

ایمان بر دو گونه است ؛ ایمان اعتقادی و قلبی که اصل است ؛ و ایمان روانشناختی که فرع می باشد. زن مومن ، چه در حال حیض و چه در حال عادی ، اعتقاد قلبی اش تفاوتی نمی کند. اگر در حالت عادی نماز می خواند ، به خاطر ایمان به خدا و اجرای دستور اوست ؛ و اگر در حال حیض ، نماز نمی خواند ، باز به خاطر ایمان به خدا و اجرای دستور اوست. آنچه شرط ایمان می باشد ، اجرای دستور خداست. لذا اگر گفت: نماز بخوان ! باید خواند ؛ و اگر فرمود: نماز نخوان! باید نخواند. پس در این ایمان ، فرقی بین مرد و زن نیست.

امّا امر دیگری است با عنوان احساس ایمان. ایمان ، امر قلبی است ؛ امّا ظهوراتی نیز دارد. وقتی کسی نماز می خواند ، ایمان قلبی خودش ، برای خودش ظاهر می شود ؛ وقتی به جهاد می رود ، ایمانش برایش ظاهر می شود ؛ کما اینکه وقتی گناه می کند ، ضعف ایمانش برایش ظهور می یابد. پس عمل ، ایمان نیست بلکه ایمان قلبی ما را برای خودمان ظاهر می سازد. اینجاست که در ما حالتی نمودار می شود با عنوان « احساس ایمان » ؛ اینکه احساس می کنیم که مومن هستیم. اگر کسی نماز بخواند ، چنین احساسی را خواهد داشت ؛ حال اگر نماز شب هم بخواند ، این احساس ، قویتر خواهد شد ؛ و اگر خمس دهد بازهم قویتر خواهد شد. از طرف دیگر ، اگر عمل خیری را ترک نماید ، مثلاً نماز شب می خواند و حالا نخواند ، احساس سقوط از مراتب ایمان به او دست می دهد. زنها در حال حیض ، با اینکه ایمان قلبی دارند و این ایمان کم هم نمی شود ، ولی باز احساس کم شدن ایمان می نمایند ؛ نوعی حالت روانی در آنها ایجاد می شود شبیه حالت آن کسی که عمدتاً ترک نماز نموده ؛ البته با شدّت کمتر. این همان نقص ایمانی است که امیرمومنان (ع) به زنها نسبت دادند.

این حالت وقتی با حالتهای دیگر مثل حالت زودرنجی و حالت عصبی مزاجی ـ که در زنهای حائض دیده می شوند ـ ترکیب می شود ، نمود روشنتری می یابد. این حالت ، در حقیقت نقص نیست بلکه نوعی حالت تدافعی روانی است ؛ که زن را وا می دارد تا برخی ملاحظات پرهیزکارانه را کنار گذارد و مراقب خود باشد. چرا که در این حالت ، زن نیاز به مراقب بیشتری از خود دارد. باید بیشتر بخورد ، بهتر بخورد ، بیشتر استراحت نماید ، روابط جنسی نداشته باشد ؛ و ... . لذا به طور طبیعی و متناسب با این امور ، خُلق و خوی مخصوصی در زن ظاهر می شود. و روشن است که احساس ایمان نیز تا حدودی با این گونه مراقبتها منافات دارد. چون احساس ایمان ، انسان را می کشاند به سمت از خودگذشتگی و ایثار ؛ در حالی که زن در این حالت نیازمند عدم از خودگذشتگی است. اگر بنا شود که زن در این حالت نیز مثل حالت عادی ، از شکم خود بزند و به شوهر و بچّه بدهد ، یا مطیع خواستهای جنسی شوهر باشد ، یا به خاطر آنها از استراحت خود بزند ، طبیعی است که دچار ضعف می شود.

پس این حالت در زنان ، یک نوع حالت تدافعی طبیعی است. امّا باید دانست که در این حالت ، میل زنان به عصیان و گردنکشی نیز بیشتر می شود ؛ چرا که احساس ایمان ، که در مقابل عصیانگری است ، تضعیف شده است. لذا زنان در این حالت ، چندان قابل اعتماد نیستند ؛ یعنی نه خود زن باید به خودش اعتماد نماید نه دیگران. بخصوص آنجا که پای کینه و تنفّر و امثال آن نیز در میان باشد ؛ که اموری مثل قضاوت ، جنگ و سیاست ، مملوّ از این کینه ها و تنفّرها هستند.

پس امیرمومنان (ع) به مردان آن دو لشکر هشدار داد که مواظب باشید که زنان به خاطر حیض ، نوعی احساس روانی کسر ایمان دارند ؛ و در این حالت ممکن است دست به کارهای نامعقولی بزنند. لذا وظیفه ی مرد آن است که در این حالت ، مطیع محض زن نباشد. و بر حذر باشد از آفات طبیعی این دوره ؛ حتّی اگر آن زن ، زن خوب و با ایمانی است.

حاصل سخن آنکه: حیض ، موجب کاهش ایمان حقیقی نمی شود ؛ بلکه احساس ایمان ، در این حالت فروکش می کند ؛ و این امر خطراتی را در پی دارد ؛ لذا مراقبتهایی را می طلبد.

5ـ فرموده اید: « در همين راستا حضرت صديقه طاهره(س) که به قولي، ورژن عالي و اصلاح شده زن در ديدگاه ماست، از اين نقص مبرا دانسته مي شود! سوال اين است که اگر اين مقتضاي خلقت زن(به طور مثال) مسبب کسر او است(همانطور که در روايات مربوط به اين مسئله آمده) چرا خداوند آن را ايجاد کرد ؟ آيا در علم و قدرت خداوند نمي گنجيد که مسير خلقت و آفرينش بدون چنين مقتضياتي طي شود؟! همانطور که از فاطمه زهرا و يا حضرت مريم (سلام الله عليهما) چنين نقل کرده اند؟!که بدون قاعدگي صاحب فرزند شده اند. »

اوّلاً حضرت فاطمه زهرا(س) را با زنان دیگر مقایسه نفرمایید ! کما اینکه مردان اهل بیت (ع) نیز با دیگر مردان مقایسه نمی شوند. لذا فرمودند: « لایقاس بنا احد ــ کسی با ما مقایسه نمی شود». معصوم ، بشر است ، امّا تنها بشر نیست ؛ همان گونه که در تعریف انسان می گوییم: « الانسان حیوان الناطق ــ انسان حیوان ناطق است » ؛ بلی انسان ، حیوان (موجود زنده) است ؛ ولی تنها حیوان نیست ؛ بلکه حیوانی است که نفس ناطقه دارد. معصوم نیز بشر است ؛ امّا بشری که نفس قدسیّه دارد. یعنی او « حیوانٌ ناطقٌ قدسیٌّ » است ؛ نه فقط « حیوانٌ ناطقٌ». حکم غالب هر نوعی نیز به فصل اوست نه به جنسش. این بحث ، مبانی عمیقی دارد که این مقال را مجال ورود در آن نیست.

ثانیاً کار خداوند متعال چرا برنمی دارد؟ چرا ؛ یعنی هدفش چیست؟ و هدف برای موجودی است که کامل نیست و با رسیدن به هدف ، کامل می شود ؛ حال آنکه خداوند متعال ، کامل محض می باشد. خداوند متعال می آفریند ، چون آفرینش ، اقتضای ذات فیّاض و خلّاق اوست.

خدا چرا آفرید؟ و چرا این گونه آفرید؟

 خواستگاه این گونه سوالات ، در حقیقت این پندار عمومی بشری است که خدا نیز موجودی است مثل دیگر موجودات ؛ و بخصوص موجودی است مثل انسان. ما انسانها به خود نگاه کرده و هر چه را که کمال خود می پنداریم ، خیال می کنیم ، آن امر در خدا نیز باید وجود داشته باشد ؛ حال آنکه بسیاری از امور که ما آنها را اموری کمالی می پنداریم ، در حقیقت ، نمود نقصهای وجودی مخلوقات می باشند نه نمود کمالاتشان. برای مثال ما عقل داریم و آن را کمال انسان نسبت به حیوانات می دانیم ، لذا انتظار داریم که خدای ما نیز عقل کلّ باشد ؛ یا ما در خود حسّ عطوفت و مهربانی می یابیم و خیال می کنیم که خدا نیز به همین معنا باید مهربان و عطوف باشد ؛ یا چون علم ما می تواند در مقام عمل ظاهر شود یا ظاهر نشود ، لذا خیال می کنیم که علم ازلی خدا نیز می تواند ظهور عینی نیابد. همینطور ما خود را چنین می یابیم که اگر بخواهیم ، کاری را انجام می دهیم و اگر نخواهیم انجام نمی دهیم  ؛ یعنی امکان فعل و ترک در ما وجود دارد که آن را اختیار می نامیم ؛ پس انتظار داریم که خدا نیز مثل ما چنین صفتی داشته باشد. منشاء انحراف از ادیان الهی و گرایش به بت پرستی نیز همین حسّ بشری است که نمونه ی بارز آن در مسیحیّت دیده می شود که عیسی مسیح را خدای مجسّم می پندارند.

پس لازم است ابتدا شناختی درست از خدا پیدا کنیم تا معلوم شود که خالقیّت به چه معناست و آیا خلق نکردن آنچه در علم خداست ، یا خلق نمودن یک موجود به گونه ای دیگر ، برای خدا معنی دارد یا نه؟

خدا یعنی وجود محض ، یعنی وجودی که هیچ قید و حدّی برای آن نیست ؛ امّا غیر خدا ، در حدّ ذاتشان ، نه وجودند و نه عدم ، بلکه ماهیّاتند ؛ یعنی در حدّ ذاتشان نسبت به وجود و عدم در حال تساوی هستند. برای مثال ، انسان بودن ، که یکی از ماهیّات می باشد ، نه مساوی با وجود داشتن است و نه مساوی با عدم بودن ؛ چون اگر مساوی با وجود داشتن بود همواره باید موجود می بود ؛ چرا که وجود نقیض عدم بوده ، عدم بردار نیست ؛ و اگر مساوی با معدومیّت بود در آن صورت هر گز نباید موجود می شد ؛ چرا که عدم ، نقض وجود بوده ، وجود بردار نیست. از چنین موجودی که در حدّ ذاتش نه وجود است و نه عدم و در عین حال ، هم امکان موجودشدن در ذاتش نهفه است هم امکان معدوم شدن ، تعبیر می شود به ممکن الوجود ؛ که اگر به او وجود داده شود موجود می شود و اگر به او وجود داده نشود معدوم می گردد. امّا خودِ وجود (وجود محض) ، نقیض عدم بوده ، عدم را برنمی تابد ، لذا همواره بوده ، هست و خواهد بود ؛ و فرض عدم برای آن محال است. از اینرو به حضرت وجود ، که خداوند متعال باشد ، گفته می شود واجب الوجود ؛ یعنی موجودی که عین وجود بوده عدم بردار نیست. و البته روشن است که وجود دهنده به ماهیّات نیز خود حضرت وجود است ؛ چون غیر وجود ، کسی نیست که بتواند وجود دهد. همچنین بدیهی است که خود وجود بی نیاز از وجود دهنده می باشد ؛ چرا که وجود دادن به وجود معنی ندارد ؛ وجود به چیزی داده می شود که عین وجود نباشد. لذا اگر گفته شود انسان و درخت و فرشته و ... وجودند ، مجاز است ؛ پس باید گفت :انسان و درخت و فرشته و ... وجود دارند. همین طور اگر گفته شود: خدا وجود دارد ، باز مجاز است ؛ چون معنی این جمله آن است که ، وجود وجود دارد ؛ در حالی باید گفت: وجود ، وجود است ؛ یعنی وجود ، خودش است.

پس خدا موجودی است که بر خلاف دیگر موجودات ، در ذات او امکان (نسبت به وجود و عدم و دیگر معانی متقابل بی اقتضاء بودن) راه ندارد ؛ چرا که امکان صفت نقص است نه صفت کمال. لذا نمی توان گفت: برای خدا این امکان بود که فلان انسان را خلق بکند یا خلق نکند ؛ یا برای خدا این امکان بود که فلان شخص را که به فلان گونه است به گونه ی دیگری بیافریند. چون لازمه ی این سخن آن است که ذات خدا نسبت به خلقت و عدم خلقت فلان انسان بی اقتضاء باشد ؛ و آنگاه از حالت تساویِ نسبت ، خارج شده خلقت او را برگزیند. و این یعنی راه یابی امکان در ذات خدا ، که با واجب الوجود بودن او منافات دارد. پس هر چه آفریده شده و می شود ـ با تمام مشخّصاتی که دارد ـ به این معناست که ذات خدا اقتضای وجود آن شیء را با آن مشخّصات دارد و اگر چیزی خلق شدنی نیست به این معناست که در ذات خدا اقتضائی نسبت به آن وجود ندارد. پس هر چه خلق شده و می شود لازمه ی ذات خداست ؛ یعنی خدایی خدا ، اقتضای وجود آن مخلوقات را دارد و فرض خلق نشدن آن موجود یا فرض جور دیگر خلق شدن آن ، مساوی با فرض نبود خدا یا فرض جور دیگر بودن خداست. از اینجا معلوم می شود که اختیار خدا به معنی قرار گرفتن بین دو امر (فعل و ترک) نیست ، بلکه اختیار او نیز وجوبی بوده یک طرفه می باشد ؛ برخلاف اختیار انسانی که به تبع ذات انسان ، امری ممکن الوجود بوده نسبتش به فعل و ترک یکسان است.

به تعبیر روشنتر چنین می توان گفت که ، هر آنچه در عالم خلقت پدیدار می شود ، کمال وجودی او  قبل از خلقتش ، در علم ازلی خدا وجود داشته است ؛ و علم ذاتی خدا ، عین ذاتش می باشد. پس فرض تحقّق نداشتن یکی از موجودات عالم یا جور دیگر بودن آن ، به این معنی است که علم خدا ـ معاذ الله ـ باطل گردد ؛ و علم خدا هم که عین ذات اوست ؛ پس فرض عدم تحقّق یکی از موجودات ، یا فرض جور دیگر بودن آن ، مساوی است با فرض عدم خدا ، یا فرض جور دیگر بودن خدا ؛ که آن هم ذاتاً محال است ؛ چرا که خدا یعنی وجود محض و  وجود محض ، تغییر و عدم بردار نیست. بر همین اساس حکما فرموده اند: عالم موجود ، تنها عالم ممکن و نظام احسن است و غیر از این عالم ، فرض ندارد. چرا که عالم ، لازمه ی ذات خدا و علم اوست و فرض هر عالمی غیر از این عالم موجود ، مساوی است با فرض تغییر در ذات و علم خدا ، که ذاتاً محال است.

پس خدا آفرید و اینگونه آفرید ، چون عالِم بود ؛ و عالَم خلقت چیزی نیست جز ظهور علم ازلی و تغییر ناپذیر او.

6ـ فرموده اید: « عمده رنجهاي دنيوي بر گردن زن است ولي در اجر و پاداش همان شروط مرد را دارد!(ظاهرا بابت اين همه ضعف در خلقت نسبت به مرد که اصلا به دست او نبوده، هيچ گونه آوانسي به او نداده اند! هيچ، بسياري سختيهاي مضاعف نيز در احکام به او تحميل مي شود(از طهارت گرفته تا ازدواج) و مخلوق درجه دو هم به حساب مي آيد! عوايد معنوي اش نيز به پاي مرد نمي رسد. اگر اين طور بدانيم که زن در دنيا و آخرت صرفا به دليل جنسيتش، نسبت به مرد، متضرر تر است. حال اگر ظلمي که در دنياي انسانها و توسط انسانها همواره به بسياري از زنان ، تنها به خاطر جنسيتشان روا داشته شده بيافزاييم، واقعا ديگر نمي دانم پرودگار خالق چه جوابي براي اين طور زنان دارد؟!»

الف ـ اینکه عمده رنجهای دنیوی بر گردن زن است ، پندار حضرت عالی است. اگر منظورتان حیض است ؛ اگر وسواسی نباشید ، رنج بزرگی نیست. در این دنیا کیست که از این رنجها نداشته باشد؟ یکی میگرن دارد ؛ دیگری زخم معده ی مزمن دارد ؛ آن دیگری دندانهایش را از دست داده ؛ چهارمی تکرر ادرار دارد ؛ و ... . و البته کشفیّات پزشکان نیز ثابت نموده که خانمها به خاطر داشتن عادات ماهانه ، از گزند بسیاری از بیماریها در امانند. میانگین عمر زنان نیز از مردان بیشتر می باشد. افزون بر اینها مردان مومن ، تا زمان ازدواج پدرشان در می آید تا بتوانند شهوتشان را کنترل نمایند ؛ و اگر کنترل هم نکنند ، گناه کبیره مرتکب شده ؛ حال آنکه دختر خانمها اگر عامل تحریک کننده ای در کار نباشد ؛ و رفیق بد ، یاد ندانی ها را زودتر از موعدش یاد ندهد ، چیزی از این امور متوجّه نمی شوند ؛ و اگر هم متوجّه شوند ، بسیار خفیف خواهد بود. بعد از ازدواج نیز مثل گداها باید دست التماس پیش همسرشان دراز نمایند ؛ و ناز ایشان را بکشند.

امّا اگر مرداتان رنجهای برون ذاتی است ، کیست که خود را رنج کشیده تر نداند؟! آیا اینکه یک عمر زنی را تحمّل نمایی که مدام تو را ظالم می خواند و خود را مظلوم ، کم رنجی است؟! آیا اینکه دائماً مورد سوء ظنّ باشی که نکند یک وقت شلوارت دو تا شود ، کم رنجی است؟! اینکه از یک عمر زندگی ، نصفش را نوکری این و آن کنی و به این رئیس و آن رئیس گردن خم کنی و منّت ارباب رجوع و مشتری را بکشی و ... ، تا لقمه نانی برای همسر و فرزندانت گیر بیاوری کم رنجی است؟! البته منکر زحمات خانمها در خانه هم نیستیم ؛ ولی نوکری خود کردن کجا و منّت رئیس و مشتری و ... کشیدن کجا؟ در محیط خانه و با آسایش کار کردن کجا و در بیرون خانه با لباس ناراحت و زیر چشم این و آن کار کردن کجا؟ البته برخی خانمها نیز کار بیرون می کنند ؛ ولی اغلب ، مثل مردها مجبور نیستند. و ... . اگر بنا شود مرثیه سرایی کنیم ، کدام صنف جامعه است که برای خود مرثیه ای نداشته باشد؟! اساس دنیا همین است. دنیا با همین رنجهایش به ما درس می دهد که ای بنده ی خدا ! خود را به من دلخوش نکن ! خوبی در ذات من نیست.

ب ـ امّا اینکه زنان آوانسی ندارند ، درست نیست.

اکثر قریب به اتّفاق آنها که در جهنّم ، ابدی خواهند ماند ، مردند ؛ و کمتر زنی است و شاید نباشد زنی که در جهنّم ابدی بماند. اگر زنی مرتد شود ، اعدام نمی شود ؛ ولی مرد مرتد را با شرائطی اعدام می کنند. حساب زنان در روز قیامت ، سبکتر گرفته می شود. اگر زایمان نمایند ، بسیاری از گناهانشان بخشیده می شود. به فرزند خود شیر می دهند ؛ و ثواب احسان می برند. به طور طبیعی نسبت به والدین خود رئوف و مهربانند ؛ و این رأفت را ثوابی است عظیم ؛ ثوابی که نفاق و ریا در آن راه نمی یابد و خالص است ؛ چون کدام دختر است که والدین خود را ریایی دوست بدارد. عمل زناشویی ، اگر قربة الی الله باشد ، برای مرد ، ثواب عمل مستحبّی دارد ولی برای زن ، ثواب عمل واجب دارد ؛ و شکّ نیست که ثواب میلیاردها عمل مستحبّی با ثواب یک عمل واجب برابری نمی کند. خوب شوهرداری نمودن زن ، ثواب جهاد فی سبیل الله دارد. محبّت طبیعی او به فرزندش ، در حکم حسنه است. وظیفه ندارد برای شوهر و فرزندانش غذا درست کند یا لباس بشوید و ... ، ولی اگر انجام دهد ، که به طور طبیعی انجام می دهد ، ثواب احسان در راه خدا را دارد. اگر فرزندش اهل بهشت باشد ، از او شفاعت می کند. در قیامت ، افراد را به نام مادرانشان می خوانند. اگر فرزند نوزادش از دنیا رفت ، دم در بهشت می ایستد و مادرش را طلب می کند. ذات او ـ اگر با عمل زشت آلوده اش نکند ـ محبوب حبیب خداست. فرمود: « حُبِّبَ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا ثَلَاثٌ النِّسَاءُ وَ الطِّيبُ وَ قُرَّةُ عَيْنِي فِي الصَّلَاة ــــ از این دنیا سه چیز برای دوست داشتنى است: زنان و بوى خوش ، و روشنى چشم من در نماز است» ؛ چه ترکیب شگفتی کرده است حبیب خدا !! احترام والدین واجب است و احترام مادران واجبتر. هر چه فرزندان کار نیک کنند ، در نامه ی عملش ثبت می شود ؛ چرا که نقش تربیتی او افزونتر است. تکریم فرزندان واجب است ؛ و تکریم دختران ، واجبتر ؛ تا آنجا که فرمودند: اگر برای فرزندان خود هدیه گرفتید دختران را مقدّم دارید ! و تکریم فرد ، او را در مسیر سعادت قرار می دهد. دختران به خاطر طبع آرام و باحیایی که دارند ، کمتر از پسران در معرض خطرات بدنی و روحی قرار می گیرند ؛ یعنی هم مرگ و میر و آسیبهای جسمانی کمتری دارند ؛ هم اینکه کمتر در معرض گمراهی و لغزشها قرار می گیرند. لذا ملاحظه می فرمایید که اکثر معتادان و شرابخواران و اهل انواع فسق و فجور ، مردان هستند. اگر کسی چهار دختر تربیت نماید ، بهشت بر او واجب است. پسر نعمت است و دختر ، رحمت. زن مظهر جمال خداست ؛ و مرد ، مظهر جلال او ؛ و مظهر جمال ، به لطف و احسان و رأفت و عطوفت او نزدیکتر است ؛ چرا که لطف و احسان و رأفت و عطوفت ، از صفات جمال می باشند. و ... .

ج ـ امّا اینکه زن ، مخلوق درجه دوم به حساب می آید ، ربطی به خدا و دین ندارد ؛ بلکه این فرهنگ غلط مردم است که بنیانش را خود زنان گذاشته اند. چون آنها هستند که فرزندان را تربیت می کنند. پس چنان تربیت نمایند که مروّج این فرهنگ غلط نباشند. امّا متأسفانه خود زنان به این فرهنگ غلط دامن می زنند. مادرشوهر زن است ؛ امّا میل دارد که عروس را آزار دهد و بالعکس. مردها این نزاع را نیفکنده اند ؛ خوتان هستید که به جان هم افتاده اید. کسی پسر به دنیا می آورد ، همین زنها می گویند: چشمت روشن ، قدمش مبارک است و ... . امّا وقتی دختر به دنیا می آورد ، می گویند: عیب ندارد ، دختر هم خوب است ؛ همین که سالم است شکر کنید! خدا خودش و پدر و مادرش را سلامت بدارد!  اسلام این همه با این فرهنگ جنگید و تا حدودی آن را اصلاح نمود ؛ ولی هنوز خود زنها دست بردار نیستند. خداوند متعال نسل رسول الله (ص) را از طریق دخترش ادامه داد ؛ و حضرت زهرا (س) را کوثر نامید ؛ و رسول الله (ص) آن همه زنان و دختران را تکریم نمود ، تا این فرهنگ غلط را نابود نماید. از همه ی اینها مهمّتر کار درس آموز خداست. فرمود:« إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما في‏ بَطْني‏ مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنْتَ السَّميعُ الْعَليمُ (35) فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏ وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ (36) فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (37) هُنالِكَ دَعا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لي‏ مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَميعُ الدُّعاءِ  ـــــــ (به ياد آوريد) هنگامى را كه همسرِ«عمران» گفت: «خداوندا! آنچه را در رحم دارم، براى تو نذر كردم، كه«محرَّر» ( آزاد، براى خدمت خانه ی تو) باشد. از من بپذير، كه تو شنوا و دانايى! (35) ولى هنگامى كه او را به دنيا آورد، (و او را دختر يافت،) گفت: «خداوندا! من او را دختر آوردم » ، ولى خدا از آنچه او به دنيا آورده بود، آگاهتر بود ، و پسر، همانند دختر نيست. من او را مريم نام گذاردم؛ و او و فرزندانش را از(وسوسه‏هاى) شيطان رانده شده، در پناه تو قرار مى‏دهم.» (36)  خداوند، او (مريم) را به طرز نيكويى پذيرفت؛ و به طرز شايسته‏اى، (نهال وجود) او را رويانيد(و پرورش داد)؛ و كفالت او را به«زكريا» سپرد. هر زمان زكريا وارد محراب او مى‏شد، غذاى مخصوصى در آن جا مى‏ديد. از او پرسيد: «اى مريم! اين را از كجا آورده‏اى؟!» گفت: «اين از سوى خداست. خداوند به هر كس بخواهد، بى حساب روزى مى‏دهد.» (37)  در آنجا بود كه زكريا، (با مشاهده آن همه شايستگى در مريم،) پروردگار خويش را خواند و عرض كرد: «خداوندا! از طرف خود، فرزند پاكيزه‏اى(نيز) به من عطا فرما، كه تو دعا را مى‏شنوى!» » (آل عمران)

مادر حضرت مریم (س) وقتی دختر به دنیا آورد ، ناراحت شد. چون پنداشت که دختران نمی توانند خادم بیت المقدّس باشند. امّا خداوند متعال فرمود: « ولى خدا از آنچه او به دنيا آورده بود، آگاهتر بود ، و پسر، همانند دختر نيست ». برخی از مفسّرین ، روی همان باور غلط رایج سعی می کردند که یک جوری این آیه را توجیه کنند ؛ چون به نظرشان می آمد که جای پسر و دختر در آیه عوض شده است ؛ یعنی باید می شد «  دختر، همانند پسر نيست » ولی شده است « پسر، همانند دختر نيست » ؛ لذا می گفتند: این مورد ، تشبیه معکوس می باشد.امّا این گونه تفسیر نمودن ، در حقیقت نوعی تحمیل پیش فرضهای نادرست بر قرآن کریم است. وقتی مریم (س) بزرگ شد ، دیدیم که او به تنهایی بر تمام مردان زمان خود سر بود. حضرت زکریّا (ع) وقتی او را می دیدید چنان غبطه می خورد که دعا می کرد«خداوندا! از طرف خود، فرزند پاكيزه‏اى(نيز) به من عطا فرما، كه تو دعا را مى‏شنوى!».

آری پسر چون دختر نیست. دختری چون مریم می خواهد تا بتواند پسری چون عیسی بیاورد ؛ دختری چون فاطمه زهرا می خواهد تا پسری چون حسین بن علی بیاورد. زینب کبری باید تا چهار شیر پسر تقدیم بردار کند. امام راحل ما که یتیم از پدر بود و تربیت یافته ی مادر ، بر همین اساس است که فرمودند: « از دامن زن ، مرد به معراج می رود ». مادر است که شهید می پرورد ، عالم تربیت می کند. نزد مادر شیخ انصاری از بزرگی فرزندش تعریف نمودند ؛ فرمود: او باید بزرگتر از این می شد ؛ چون بی وضو شیرش نداده ام.

در نگاه دین ، زن عزیز است ؛ امّا برخی زنان ظاهراً دوست دارند که از بین این همه معارف بلند ، بگردند و چند حدیث به ظاهر ضدّ زن پیدا کنند و با تفسیرهای سطحی و نادرست ، خود را جنس درجه دوم معرفّی نمایند. برخی نیز فمنیسم راه انداخته اند و می خواهند با مردان برابری نمایند ؛ و غافل از این هستند که خود همین ادّعا ، که می خواهیم با مردها برابر باشیم ، در حقیقت نوعی فتوا به مخلوق درجه دوم بودن زن است. زنی که بخواهد با مردان برابر باشد ، مرد نمی شود که هیچ ، از زن هم بودن هم می افتد. متأسفانه فرهنگ مادّی غرب ، برنامه ای ریخته که زنان را از محیط خانه به محیط بیرون خانه بکشاند. چرا که زن ، فواید اقتصادی فراوانی برای آنها دارد. کارگر زن ، به حقوق کم قانع می شود ؛ اعتصاب و اعتراض ندارد ؛ وجود او موجب جلب مشتری هم می شود. چون مشتری هم برای فال می آید هم برای تماشا. اینها شعار برابری مرد و زن دادند تا چنین کارگران مفت و مجانی گیرشان بیاید ؛ و آنگاه همین فرهنگ به کشورهای دیگر نیز سرایت نمود ؛ و چنان شد که زنان ، نوکری مفت برای دیگری ترجیح دادند بر کار برای خود و خانواده. و البته سرمایه دارها هم خوش به حالشان شد ؛ چون به جای کارگر مرد یا حقوق پانصد هزار تومان ، الآن کارگر زن استخدام می کند با حقوق صد هزار تومان.

7ـ فرموده اید: « و امروز واقعا آتش گرفتم وقتي چشمم به مطلبي نوشته يک مرد جوان خورد که مالامال از توهين به جنس زن بوده و گفته بود:... خوشحالم که زن نيستم چون موجودات منفور و بدبختي هستند.. و بعد به ذکر اين بدبختيها پرداخته و از ضعفشان در رابطه جنسي و دوران قاعدگي و مشکلاتش و حتي بارداري و زايمان و نگاه صرفا مادي وجنسي و منتفعانه مردان به آنها... با تحقير آميز ترين و زشت ترين کلمات صحبت کرده بود و اينکه در هر صورت به دليل ضعفهايشان مورد سوء استفاده اند. »

این گونه تصویر سازی های منفی برای مغزهای معیوب ، کار مشکلی نیست. اگر کسی فکرش خراب باشد یا غرضی داشته باشد ، حتّی می تواند از گلی زیبا نیز تصویری زشت ارائه دهد. مثلاً می گوید: چه گل بدبختی ، هنوز سر باز نکرده ، کرمها هوس خوردنش را کرده اند. عمرش دو روز بیشتر نیست. هر رهگذری به بهانه ی دوست داشتن او را از ریشه می کند ؛ و حتّی نمی گذارد آن عمر کوتاه خود را هم داشته باشد. خیلی عزیزش بدارند او را در آب جوش می پزند و گلاب درست می کنند ؛ یا مربّای گل درست می کنند و می خورند. خوش به حال خار بیابان که نه کسی هوس خوردنش را دارد ، نه کسی او را می کند ، نه از او گلاب درس می کنند نه مربّا. و ... .

حال اگر می خواهید همین الآن تصویری از زندگی برخی مردان برایتان ترسیم نمایم که خود مردها هم از خودشان متنفّر شوند.

بیچاره مرد ! صبح تا شب مثل سگ این طرف و آن طرف می دود که لقمه نانی گیر بیاورد. مثل گاو نر کار می کند. دم مغازه ایستاده مثل گربه ی گرسنه ای که نگاهش به دست انسان در حال غذا خوردن است ، او نیز نگاهش به عابران است که شاید یکی از آنها چیزی از او بخرد ؛ برخی از آنها حتّی میومیو هم می کنند ؛ مدام به این و آن می گویند: بفرمایید ، چه می خواهید؟ هر چه بخواهید داریم. و ... . یا پشت میز اداره نشسته و چشمش به در است تا اگر آقای رئیس از آنجا عبور نمود ، مانند ، غلامان حلقه به گوش سیخ بلند شود و به رسم ادب رکوعی بفرماید ؛ تا شاید مِهرش به دل آقای رئیس بیفتد و با تقاضای وامش موافقت فرماید. شب که می شود خود را با هر مصیبتی شده به خانه می رساند ؛ و مانند جنازه ای می افتد ؛ در حالی که بوی جواربها و پای عرق کرده اش کم از بوی جنازه ندارد. تازه نقّ و نوق حضرات بچّه ها و غر زدنهای آقای خانم هم بلند می شود ؛ که چرا فلان چیز را نخریدی؟ چرا فلان وعده یادت رفت؟ و ... . با همین رویّه وقت شام می رسد ؛ و بیچاره حتّی فرصت یک چرت ناقابل را هم نمی یابد. سر سفره هم نقّ و نوقّها و غرها تمام نمی شوند ؛ و بیچاره نمی داند آنچه خورد غذا بود یا زهر مار. و ... .

به شما اطمینان می دهم که اکثر مردها اگر این نوشته را بخوانند ، عین شما که از خواندن آن اراجیف احساس ناراحتی و مظلومیّت کرده اید ، آنها نیز احساس مظلومیّت می کنند ؛ و می گویند: حقیقت همین است. بنده بارها همین مطالب را از مردها می شنوم ؛ و شاید شما هم شنیده باشید. خصوصاً این جملات را که: از صبح تا حالا سگ دو زده ام. از صبح دارم مثل گاو کار می کنم. به خاطر یک لقمه نان مثل سگ له له می زنم. امروز سر کار روز سگی داشتم. بی شرف صاحبکار ! مزد کارمان را هم به زور می دهد ؛ انگاری به گدا کمک می کند. و ... . اینها هم ناله کردنهای مردهاست. البته برای شما زنها لمسش دشوار می باشد ؛ همانگونه که مردها ، درد زنها را خوب درک نمی کنند.

سخن انتهایی آنکه:

کیفیّت زندگی ما را نوع نگاه ما می سازد. سختی و رنج ، ذاتی دنیاست ؛ و انسان بی درد و رنج ، وجود ندارد. اگر سوگند بنده را قبول ندارید ، قسم خدا را که قبول دارید: فرمود: « لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ (1) وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ (2) وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ كَبَد ـــــ قسم به اين شهر (مكّه‏) (1) در حالی که تو در آن ساكنى، (2) و قسم به پدر و فرزندش‏ (ابراهيم خليل و فرزندش اسماعيل ذبيح‏) (3) كه ما انسان را در رنج آفريديم » (سوره بلد)

یعنی ای رسول ما ! بهترین انسانها که تو باشی ، و پدران تو ابراهیم و اسماعیل ، این همه رنج و سختی کیشدید. پس سوگند به شما که انسانها از دَم ، در رنج آفریده شده اند. اگر بنا بود کسی در رنج نباشد ، تو و پدرانت ابراهیم و اسماعیل در اولویّت بودید ؛ امّا نه تنها چنین بنایی نیست ؛ بلکه سنّت ما بر این است که هر که را بیشتر دوست داریم و هدایتش را بیشتر طالبیم ، رنج و مشکلاتش را بیشتر می کنیم. امام صادق(ع) به سدیر صریفی فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ إِنَّا وَ إِيَّاكُمْ يَا سَدِيرُ لَنُصْبِحُ بِهِ وَ نُمْسِي ــــ خداوند هر که را دوست بدارد ، او را در بلا بپیچد ، چه پیچیدنی! ای سدیر ! ما و شما صبح می کنیم با بلا و شب می کنیم با بلا».

باید دید که هدف از خلقت ما چیست؟ و ما برای کدام عالم آفریده شده ایم؟ اگر کسی هدف را خوب درک نمود ؛ آنگاه نه تنها از زیادی مشکلات ناله نمی کند ؛ بلکه طالب مشکلات می شود. چرا که رشد آدمی در تحمّل مشکلات می باشد ؛ و استعدادهای الهی او در متن همین مشکلات است که شکوفا می گردد. عارفان ما چه نگاه زیبایی دارند به زندگی! در اشعار عرفانی ، از مشکلات زندگی تعبیر می شود به گیسوی یار ؛ که پیچ در پیچ است و سیاه. و از بلا و مصائب تعبیر می کنند به تیری که از جانب معشوق بر دل عاشق می نشیند.

به تیغم گر کَُشد دستش نگیرم ـــ به تیرم گر زند منّت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر ـــ که پیش دست و بازویت بمیرم