(2/100121300)- 

پرسشچرا اصلاً خدا اين دنيا و آدم ها رو آفريده؟ ما که هرگز نميتونيم مثل معصومين پاک باشيم. اصلاً ما براي معصوم بودن انتخاب نشديم. پس فقط آفريده شديم تا هم تو اين دنيا بدبختي و گرفتاري و عذاب داشته با شيم؟

پاسخ:

برای رسیدن به پاسخ سوالات مطرح شده در پرسش حضرت عالی ، به نظر می رسد که سوالات زیر باید پاسخ داده شوند. لذا به ترتیب به پاسخ این سوالات می پردازیم.

1ـ خدا چرا مي آفريند ؟

2ـ خدا چرا اين گونه آفريده است ؟

3ـ خدا چرا انسان را آفرید؟

4ـ چرا خدا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده است ؟

5ـ چرا خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر یا علی (ع) نیافرید؟

6ـ چرا خدا برخی را سعادتمند و برخی را شقاوتمند آفرید؟

7ـ چرا خدا انسان را به گونه ای نیافرید که گناه نکند ؟

 

1ـ خدا چرا مي آفريند ؟

 خدا یعنی واجب الوجود ؛ و واجب الوجود یعنی وجود محض ، یعنی کمال محض ، یعنی موجودی که نقص در او راه ندارد. و یکی از این کمالات خالقیّت است . پس خدا خلق مي کند چون خالقيت کمال ذاتی اوست. لذا فرض خدایی که خالق نيست ، فرض خدایی است که فاقد یکی از کمالات وجودي است. و خدایی که فاقد يکي از کمالات وجودی باشد ،‌ ناقص بوده کمال محض و واجب الوجود نیست. بنا بر این ، فرض خدایی که خالق نیست فرض موجودی است غیر از خدا. به عبارت دیگر ، فرض وجود خدای غیر خالق مثل فرض وجود ثروتمند بی پول یا فرض مربع سه ضلعی یا به قول معروف مثل کوسه ریش پهن است. 

2ـ اما چرا خدا چنين آفريد و جور ديگر نيافريد؟

حكما معتقدند كه نظام موجود ،نظام احسن است . يعني عالمي بهتر از اين عالم ممكن نيست خلق شود . چون خدا كمال محض است ، و كمال محض  بودن اقتضاء مي كند كه كاملترين موجود ممكن  را بيافريند . اگر گفته شود كه عالمي بهتر از اين عالم (عالم مادّه +عالم برزخ + عالم آخرت ) امكان داشت و خدا آن را نيافريد ، معنايش اين است كه خدا بالقوه آفريننده ی عالمي بهتر از عالم فعلي است ؛ يعني در وجود خدا استعداد اينكه عالمي كاملتر و بهتر از عالم فعلی را بيافريند موجود است ؛ و اين امر عقلاً محال است. چون استعداد داشتن و بالقوّه بودن ناشی از محدودیّت وجود بوده از مختصّات موجود مادّي است و خدا منزّه از مادّه می باشد. از نظر عقلی ، حتّی موجودات مجرّدی چون ملائک نیز از داشتن قوّه و استعداد منزّه می باشند ، کجا رسد خداوند متعال که بالفعل محض است.

ما عالم را تكه تكه مي بينيم و خيال مي كنيم كه داراي نقص است ؛ در حالي كه كلّ عالم ، يك وجود به هم پيوسته و يكپارچه است . اگر همه ی اجزاء  عالم در كنار هم ديده شوند آنگاه معلوم مي شود كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست ؛ به طوري كه اگر يك ذرّه از اجزاء عالم از جاي خود برداشته شود (عدم گردد) عالم به هم مي ریزد . به قول شاعر حکیم:

اگر يك ذرّه را برگيري از جای ــــ  همه عالم فرو ريزد سراپاي

به هم پیوستگی این عالم چنان است که اگر یک جزء بدن انسان درست کار نکند ، اثر آن در دیگر اعضاء نیز ظاهر می شود. بر همین اساسا ، شاخه ای از ریاضیّات پدید آمده به نام ریاضیّات آشوب یا برخال ، که مدّعی است ، در تمام بی نظمی های ظاهری ، نظمی شگفت انگیز جاری است ؛ تا آنجا که طبق محاسبات این شاخه ی ریاضی ، چه بسا بال زدن یک پروانه در آفریقا منجر به طوفانی عظیم در آمریکا می شود. لذا نام این شاخه از ریاضیّات را اثر پروانه ای نیز گفته اند. طبق این نظریّه ، حتّی عملکرد تک تک موجودات زمینی ، می تواند در تمام جهان تأثیر داشته باشد. لذا جهان ما حقیقتاً مثل یک پیکر واحد عمل می کند که تک تک موجودات جهان ، اجزاء این پیکر واحد هستند.  

با اين نگاه هيچ موجودي به خودي خود  ناقص نيست. مثلا يك كرم خاكي در وجود خود كامل و وجود آن براي بقاي كل عالم لازم است .نقص و كمال موجودات در مقام مقايسه است كه مطرح مي شود ؛ مثلا گفته مي شود انسان موجودي كاملتر از ميمون و ميمون كاملتر از اسب و اسب كاملتر از  كرم خاكي و كرم خاكي كاملتر از درخت است. در بين انسانها نيز اين مطلب صادق است مثلا چهارده معصوم (ع) از نظر وجودي كاملتر از انبياء سابقند ؛ و انبياء نيز بعضي برتر از برخي ديگرند « تلك الرّسل فضّلنا بعضهم علي بعض » (بقره :253)  و انبياء(ع) برتر از افراد عادي هستند . بين افراد عادي نيز درجات وجودی  مختلف است. البته اين درجات بالقوه هستند ؛ لذا در ابتداي تولد ، اكثر افراد تقريباً در يك  رتبه ی وجودي قرار دارند ؛ لكن استعداد تكامل در افراد ، متفاوت است و تكليف هر كسي به اندازه ی استعداد ذاتي اوست.

با این نگاه به عالم هستی ، دیگر عملکرد هر کسی منحصر در خود نمی ماند ؛ بلکه فعل ما در تکامل کلّ جهان نیز تأثیر دارد. کما اینکه کارکرد کلّ جهان نیز در اجزایش اثر می گذارد. لذا خداوند متعال فرمود: « ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذيقَهُمْ بَعْضَ الَّذي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُون‏ ـــــ فساد ، در خشكى و دريا به خاطر دستاورد مردم آشكار شده است ؛ خدا مى‏خواهد نتيجه ی بعضى از اعمالشان را به آنان بچشاند، شايد(بسوى حق)بازگردند» (الروم:41).

3ـ خدا چرا انسان را آفرید؟

اوّلاً خدا یک موجود بیش نیافریده است و آن عالم هستی است. گفته شد که جدا انگاری اجزاء عالم ، ناشی از محدود نگری ما انسانها است و الّا کلّ عالم خلقت یک پیکر واحد بیش نیست. و این مطلبی است که تنها اولوالالباب (صاحبان خرد ناب ) به حقیقت آن نائل می شوند. « الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ في‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ . ـــــــ  همانها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته ، و آن گاه كه بر پهلو خوابيده‏اند، ياد مى‏كنند؛ و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏انديشند؛ (و مى‏گويند:) بار الها! تو این را بيهوده نيافريده‏اى! منزّهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار. » (آل‏عمران:191) اینها زمانی که شروع به تفکّر می کنند با کثرتها ( السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ) مواجه می شوند ولی آنگاه که به عمق حقیقت رسیدند می یابند که کلّ عالم ، یک پیکر بیش نیست لذا هیچگاه نمی گویند:« رَبَّنا ما خَلَقْتَ هولاء  باطِلاً ــــ بار الها! تو اینها را بيهوده نيافريده‏اى.» بلکه می گویند: « رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً ـــــ  بار الها! تو این را بيهوده نيافريده‏اى. »

بنا بر این ، انسان موجودی غیر از عالم نیست که خلقت او علّتی جداگانه بخواهد ؛ بلکه او نیز جزئی از این پیکر واحد است. لکن نسبت او به کلّ عالم مثل نسبت مغز است به بدن ؛ و بلکه بالاتر ، مثل نسبت روح است به بدن.

ثانیاً گفته شد که خدا به خاطر کمال محض بودن است که می آفریند. و کمالات خدا همانهاست که اسماء و صفات الهی گفته می شوند. و یکی از این اسماء مقدّسه ، اسم شریف « الموجود » است. لذا در ادعیّه داریم : « ... يَا وَاحِدُ يَا أَحَدُ يَا فَرْدُ يَا صَمَدُ يَا حَيُّ يَا مَوْجُود ... » (بحارالأنوار ،ج83 ،ص314 ) و نیز آمده است « ... يَا حَمِيدُ يَا مَجِيدُ يَا مَعْبُودُ يَا مَوْجُودُ ... » (بحارالأنوار ، ج 88 ،ص51 ).  از اینرو حکما و عرفا گفته اند کلّ پیکر واحد هستی ظهور اسم الموجود است ؛ و همانطور که همه ی کمالات وجودی مثل علم ، قدرت ، حیات ، خالقیّت و ... مستتر در وجود و در ضمن آن هستند ، اجزاء عالم خلقت نیز مظاهر این اسمهای حضرت حق تعالی می باشند. و در این میان ، انسان مظهر کاملترین اسم خدا یعنی مظهر اسم جامع الله است. لذا او خلیفةالله یعنی مظهر اسم الله خوانده شد که تمامی اسماء در او جمع شده اند.« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ـــــــ و همه ی اسماء را به آدم تعلیم داد جمیعاً » (البقرة:31) . پس اگر انسان خلق نمی شد اسم الله ظهوری نداشت ؛ و محال است که اسماء و کمالات خدا بی مظهر بمانند ؛ چرا که یکی از اسماء او « الظاهر » است که به حکم این اسم ، تمام اسماء او مظهر می طلبند. پس خدا انسان را آفرید چون الله است ؛ چون اسمی دارد که جامع جمیع اسماء می باشد و انسان ظهور این اسم جامع است. البته روشن است که مظهریّت افراد انسانی برای اسم الله ، ابتدا به صورت بالقوّه است و با عمل به شریعت است که آن استعداد الهی بالفعل می شود. لذا تک تک انسانها اگر بخواهند ، می توانند مظهر اسم الله شده ، انسان کامل گردند. و هر که تمام استعدادهای الهی وجودی خودش را بالفعل نموده و انسان کامل شود ، معصوم از گناه خواهد شد. کما اینکه حضرت مریم (س) و حضرت معصومه (س) به این مقام راه یافتند. سلمان فارسی نیز صاحب چنین مقامی بود. ابن الکواء به علی (ع) گفت: « يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَأَخْبِرْنِي عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ ــ ای امیر مومنان مرا از سلمان فارسی خبر ده ! » حضرت در پاسخ فرمودند: « بَخْ بَخْ سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ مَنْ لَكُمْ بِمِثْلِ لُقْمَانَ الْحَكِيمِ عَلِمَ عِلْمَ الْأَوَّلِ وَ الْآخِر ـــــ  به به ، سلمان از ما اهل بيت است و در ميان شما كيست مثل لقمان حكيم كه عالم علم اوّلين و آخرين بود؟ » (الإحتجاج على أهل اللجاج ، ج‏1 ،ص260). طبق این روایت ، جناب لقمان حکیم نیز با اینکه پیامبر نبوده ، ولی در حدّ سلمان فارسی بوده است. و سلمان کسی است که جزء اهل بیت شمرده شده است ؛ و هر که جزء اهل بیت باشد ، حدیث ثقلین شامل حالش می شود ؛ که طبق آن حدیث ، اهل بیت همیشه با قرآن هستند و در هیچ عملی خلاف قرآن عمل نمی کنند.

در بین علمای شیعه نیز کسانی وجود داشته و دارند که به اختیار و عمل خویش به عصمت اکتسابی رسیده اند. برای مثال ، جناب محقّق اردبیلی ، مشهور به مقدّس اردبیلی صاحب چنین مقامی بود. آیة الله بهجت ـ علیه الرحمة ـ نیز به فرمایش خودشان از چهارده سالگی چشم بصیرتشان باز بوده است. بعد از وفاتشان نیز یکی از مراجع بزرگ فرمودند که: ایشان در عمر خود بازی نکرده است. یعنی آن بزرگوار هیچگاه مشغول امور دنیا نشده است. چون تمام امور دنیا بازی است. بازی به کاری می گویند که حاصل آن ماندگار نیست.

پس اگر گروهی از انسانها راه افتاده و به اختیار خود به غایت خلقت انسان رسیده اند ، عذر دیگران نیز بریده می شود. لذا خداوند برای بریدن زبان ما بندگان تنبل ، به آسیه همسر فرعون مثال زد که در بدترین محیطها ، یکی از زنان برگزیده ی بهشتی گشت. « وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لي‏ عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَ نَجِّني‏ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّني‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ  ـــــ و خداوند براى مؤمنان، به همسر فرعون مثَل زده است، در آن هنگام كه گفت:« پروردگارا! خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهايى بخش!»» (التحريم:11). اگر خدا حجّتی نداشت الّا همین مورد را ، کافی بود تا زبان اعتراض و عذر همه ی بندگانش را ببندد. در حالی که خداوند متعال از این نمونه ها فراوان دارد. کسانی چون اصحاب امام حسین (ع) و بخصوص حرّ بن یزید ریاحی ،  اصحاب کهف و ... .

4ـ چرا خدا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده است ؟

اگر بنا بود كه خدا تک تک موجودات را در يك سطح وجودی بيافريند در آن صورت دیگری عالمی آفریده نمی شد بلکه تنها بايد يك موجود مي آفريد و آن يك موجود ، وجود پيامبر اكرم (ص) بود . چون اگر بنا بود همه در عاليترين حدّ وجودي باشند پس بايد همه از هر جهت عين پيامبر (ص) مي بودند و لازمه ی اين امر آن است كه همه ی موجودات بر هم منطبق شده و يك وجود شوند.

البته گفته شد که از نگاه عرفاني و فلسفي  خدا واقعا يك وجود آفريده است و آن ،  وجودِ كلّ عالم است . چون از ديد عرفاني و فلسفی ، كلّ عالم ، مثل يك انسان است و موجودات عالم ، اجزاء و اعضاء او هستند. بر این اساس نیز گفته می شود ، نبود يكي از موجودات در زمان و مكان مشخّص خودش به معني نقص كلّ عالم است. تک تک ما انسانها  نيز از اجزاء اين پيكره ی عظيم عالم  هستيم ؛ لذا وجود ما هم براي عالم ضروري است ؛ لکن نقش هر موجودی در عالم ، متفاوت با موجود دیگر است . برخی روح و جان عالمند ، برخی قلب عالمند ، برخی دیگر دست و پای عالمند و برخی نیز مو و ناخن عالمند . از دید عرفان و حکمت متعالیه ، انسان کامل ، روح و جان عالم است و فرشتگان قوای وجودی او هستند که  عالم هستی را اداره می کنند و مدبرات امرند ؛ و عالم هستی به منزله ی بدن است نسبت به روح کلّی انسان کامل ، که از آن تعبیر می شود به صادر اوّل. بنا بر این ، این سوال که خدا چرا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده؟ مثل این است که پرسیده شود: چرا خدا تمام اعضاء بدن را مغز نکرد؟ یا چرا خدا تمام اعضاء بدن را روح نیافرید؟ روشن است که اگر خدا چنین می کرد دیگر انسانی در کار نبود. در آن صورت انسان تنها یک مغز دارای روح یا فقط صرف روح بود.

5 ـ چرا خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر یا علی (ع) نیافرید؟

جواب این سوال نیز از مطلب قبلی معلوم شد. اگر بنا بود خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر خاتم بیافریند ، در آن صورت یک انسان بیشتر خلق نمی شد که آن هم همان پیامبر (ص) چون وجود دو موجود در یک مرتبه ی وجودی ذاتاً محال است. لذا از دیدگاه حکمت متعالیه ( مکتب فلسفی ملاصدرا ) هیچ موجودی در عرض موجود دیگر نیست بلکه همه ی موجودات در طول هم بوده هر یک مرتبه ای از هستی را اشغال نموده اند. به نحوی که اگر موجودی از جای خود برداشته شود دیگر خودش نخواهد بود. مثل اینکه بخواهیم عدد 2 را از رتبه ی وجودی خود برداشته به جای عدد 9 قرار دهیم. روشن است که چنین امری ذاتاً محال است. اگر عدد 2 جای عدد 9 را گرفت دیگر 2 نخواهد بود بلکه همان 9 خواهد بود.

پس همانطور که ممکن نیست همه ی اعداد 9 باشند و هر عددی باید جای خود باشد تا سلسله ی اعداد موجود شوند هر موجودی نیز باید در جای خود باشد تا سلسله ی موجودات عالم تحقّق یابند.

افزون بر این ، حکما و عرفا گفته اندهیچ موجودی قادر نیست حقیقتی فراتر از رتبه ی وجودی خویش را حقیقتاً ادراک نماید. لذا آنکه در رتبه ی پایین وجود آفریده شده ، محال است کمال وجودی رتبه ی برتر از خود را دریابد. و آنکه چیزی را درک نمی کند محال است بتواند آن را طلب نماید. این حقیقتی است که خود اهل بیت (ع) نیز به انحاء گوناگون بر آن صحّه گذاشته حقیقت وجودی خود را برتر از ادراک مردمان دانسته اند. بر این مبنا ، برای افراد عادی محال است مقام امیرالمومنین (ع) را ادراک و آن را طلب نمایند. پس آنچه ما از این وجود متعالی ادراک و آن را طلب می کنیم در حقیقت مرتبه ی حقیقی خودمان است که بالقوّه آن را دارا ولی بالفعل فاقد آن هستیم. و هم از این جهت است که انسان کامل ، اسوه و غایت همگان است. چون او مرتبه ی عالی همگان را داراست و هر که به نهایت درجه ی وجود خود برسد به اندازه ی سعه ی وجودی خود با انسان کامل متّحد می شود. لذا فرمودند: « سلمانُ مِنّا اهل البیت» ؛ چون او به اعلی درجه ی وجود خویش رسیده بود. پس همه می توانند به مقام حضرات معصومین (ع) برسند ؛ امّا نه به مقام حقیقی آنها ؛ بلکه به آن مقامی که ما از آنها ادراک می کنیم. چون آنچه ما از آن بزرگواران ادراک می کنیم ، در حقیقت مقام بالقوّه ی خودمان است که در انسان کامل ، به صورت بالفعل وجود دارد.    

6ـ چرا خدا برخی را سعادتمند و برخی را شقاوتمند آفرید؟

جواب اين است که خدا کسي را شقاوتمند نمي آفريند. موجودات از علم خدا ناشی می شوند ؛ یعنی موجودات قبل از اینکه وجود عینی پیدا کنند در علم خدا وجود علمی دارند ؛ و آنچه در علم خداست کمال موجودات است ؛ يا به عبارت ديگر آنچه در علم خداست وجود کامل موجودات است. اين وجود از مرتبه ی علم خدا نازل مي شود به عالم جبروت و از عالم جبروت نازل مي شود به عالم ملکوت و از آنجا نازل مي شود به عالم دنيا. خداوند متعال مي فرمايد: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ـــــ  و هيچ چيزي نيست مگر اينکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمي کنيم مگر به اندازه ی معلوم و معيّن» (حجر:21). و در مورد انسان فرمود: « لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ . ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلينَ ــــــ  ما انسان را به طور حتم در بهترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست ترين پستي بازگردانيم.»(تين: 4و5) . انسان در عالم بالا کامل و بي عيب است و همه بر فطرت توحيد و با سعادت عامّ و اوّليّه  آفريده شده اند ،  و به دنيا که پست ترين مرتبه ی وجود است تنزّل نموده اند. لذا انسان در دنيا در ضعيف ترين مرتبه ی وجودي خود قرار دارد. از اين روست که خداوند متعال فرمود: « وخُلِقَ الانسانُ ضعیفاً ــــ و انسان ، ضعيف خلق شده است » (نساء:28) . يعني خلقت دنيايي او ضعيف ترين مرتبه ی وجودي اوست. انسان بايد از اين مرتبه حرکت خود را شروع کند و دوباره به اَعلی علّيّين بازگردد و مراتب وجودي خود را تحصيل کند و اين بازگشت ، اختياري است. خدا تمام امکانات بازگشت را فراهم کرده است ؛ به عبارتي تمام اجزاء علّت تامّه ی سعادت را در اختيار انسان گذاشته است. در باطن او فطرت را نهاده است و به او خير و شرّ را تعليم داده و فرموده است: « قسم به نفس و آنکه آن را درست کرد سپس بدیها و تقوايش را به او الهام کرد که هر کس آن را پاک گردانيد قطعاً رستگار شد و هر که آن را دفن کرد، قطعاً بازنده شد.»(شمس: 7 ــ 10(   افزون بر اينها انبياء و کتب آسماني را ارسال کرده است که اوّلی نمونه ی انسان کامل و دومی نقشه ی وجود انسان کامل و نقشه ی  مسير بازگشت به خداست . و آخرين جزء علت تامّه ی سعادت ، اختيار خود انسان است ؛ يعني اختيار خود انسان جزئي از علّت سعادت اوست که اگر آن را به کار بست به کمال خود مي رسد و الّا نمي رسد. خدا خواسته که انسانها با اختيار خود راه بازگشت را طي کنند، اگر بازگشتند که به کمال خود مي رسند و الّا نمي رسند و در مرتبه ی دنيايي خود مي مانند و با همين مرتبه ی وجودي به عالم برزخ وارد مي شوند و آنجا خود را نسبت به آنچه بايد مي شدند،‌ ناقص مي يابند و جهنّم چيزي نيست جز ظهور ملکوتی همین نقصها و عدم ها. کما اينکه گناه چيزي نيست جز نقص و عدم. گناه ظهور نقصهاي وجودی شخص است ؛ مثلا کسي که غيبت مي کند نوعی نقص وجودي در او هست که به صورت غیبت ظاهر می شود ؛ همان طور که نابينایی نوعی نقص است وراه رفتن با عصا ظهور این نقص است . عصا برداشتن خودش يک امر وجودي است ولي ناشی از یک امر عدمی است و از يک امر عدمي حکايت مي کند. غيبت هم ظاهرش حرف زدن است که يک امر وجودي است ولي این نوع حرف زدن ناشی از نوعی نقص وجودی است و ا ز نوعي عدم در وجود شخص حکايت مي کند. لذا اميرالمؤمنين(ع) فرموند: «  غيبت نهايت درجه ی تلاش شخص عاجز و ناتوان است »(نهج البلاغه، حکمت 461) يعني كسي غيبت مي کند که فاقد قدرت روحي است.
پس انسان موجودی است که هم می تواند رشد کند و به حقیقت کامل خود دست یابد هم می تواند به اختیار خود رشد نکرده ، در همین حدّ دنیایی خود بماند ؛ و خدا به هر دو طرف این قضيه علم دارد يعني مي داند که اگر اين شخص حقّ  را اختيار کند سعادتمند مي شود و اگر باطل را اختيار کند، شقاوتمند مي شود و همين علم خداست که در عالم ماده به صورت دو راهي حقّ و باطل ظهور کرده است. خدا مي داند که هر کسي  با اختيار خود  كدام راه را خواهد رفت لذا علم خدا باعث جبر نمي شود.چون علم خدا نیست که شخص را به مسیر حق یا باطل  می برد بلکه اختیار خود اوست که او را به آن مسیر می راند . اینکه گفته شود « خدا  مي داند که هر کسی چه راهي را طي خواهد كرد » فرق زیادی دارد با اینکه گفته شود « خدا می داند که هر کسی با اختیار خود چه راهی را طی خواهد کرد » اولی سخن باطلی است ولی دومی سخن حقّی است .چون لازمه اولی جبر و لازمه دومی اختیار است . ــ این مطلب در آخر به تفصیل خواهد آمد. ــ

7ـ چرا خدا انسان را به گونه ای نیافرید که گناه نکند ؟

اگر خدا انسان را به این گونه می آفرید ، انسان اشرف مخلوقات نمی شد خدا قبلا چنین موجودی را آفریده است و آن فرشته ها هستند . انسان از آن جهت اشرف مخلوقات است که کمالات تمام موجودات را داراست . مثل سنگ جسم است ، مثل گیاه رشد و نمو دارد ، مثل حیوان حرکت ارادی و احساس و غریزه دارد ، و مثل فرشته عقل و علم و تسبیح وتقدیس دارد و بالاتر از آن نیز مقامی دارد که مختص انسان است و آن مظهریت برای جمیع اسماء الله است. فرشتگان ، تنها فرشته اند ولی انسان همه چیز است ؛ واین خصوصیت را از آن جهت دارد که در بالاترین مرتبه ی وجود خلق شده و به پایین ترین مرتبه تنزل کرده است و با اختیار باید به آن مرتبه بالای خود بازگردد ؛ وبازگشت او به آن مرتبه حتمی است لکن اگر با اختیار بازنگشت و با وجودی ناقص راهی عالم بالا شد دربرزخ و آخرت ، در جهنم وجودش که همان نقصهای اوست خواهد سوخت چون طلب کمال در او هست ولی خود کمال در او نیست . چنین کسی باید در نقص خود بسوزد تا به وجود خود که در دنیا از آن غافل بود بازگردد و وجود خود را باز یابد و در عمق خویش تجسس کند تا فطرت خدایی را که در دنیا در وجودش دفن کرده است بیابد ؛ چون فطرت هیچگاه نابود نمی شود بلکه در وجود انسان دفن می شود . آنگاه که چنین شخصی فطرت خود را یافت متوجه حقیقت انسان کامل می شود چون انسان کامل ، فطرت بالفعل و حقیقت قرآن و دین است ؛ در این حالت چنین شخصی مورد شفاعت انسان کامل قرار می گیرد و از جهنم خویش رها و به اصل خود که عند الله است باز می گردد.

در خاتمه گفتنی است که خوشی ها و مشکلات دنیا نیز همگی امتحان الهی می باشند ؛ و دنیا جز برای امتحان نیست ؛ و امتحان نیز فقط و فقط برای بالفعل شدن استعدادهای الهی آدمی است. خداوند این امتحانات را متوجّه بندگانش می کند و از آنها می خواهد که طبق احکام شریعت با این امتحانات مواجه شوند و پاسخ مناسب را به آنها بدهند ؛ تا انسان کامل شوند. لذا چه خوشی ها و چه ناخوشی ها ، همگی امتحان خدایند. و هیچ کدام از بندگان خدا نیز به اندازه ی انبیاء و ائمه (ع) سختی و مشکلات نداشته اند. امّا آنها که نگاه الهی به عالم هستی ندارند و توجّهی به ابدیّت نمی کنند ، و زندگی را خلاصه کرده اند به زندگی چند روزه ی دنیا ، این مشکلات را بسیار بزرگ می انگارند و خوشی های موقّت دنیا را ماندگار می پندارند. در حالی که هر دوی اینها گذراست ؛ پس باید از آنها برای زندگی ابدی خویش ، کمال وجودی ذخیره نمود.