(102/100116299)-   

پرسش:چند شب قبل که با دوستان خوبم بحث مي کرديم، صحبتمان به مسئله هدف زندگي رسيد. يکي مي گفت هدف زندگي کلا لذت است و اگر در ظاهر هدف ديگري را دنبال مي کنيم، براي لذت از آن هدف يا آرمان است که عمل مي کنيم. ديگري اما به عقايد ملکيان اشاره مي کرد و مي گفت هدف زندگي عشق به ديگران و خدمت به بشر است! اما من فکر مي کردم و نمي دانستم چه بگويم! چه سوال سهل و ممتنعي! اگر نمي دانيم هدف زندگي چيست پس براي چه زنده ايم؟ و اگر مي دانيم پس اين هدف چيست؟ سوالي که بارها از خودم کرده ام، بارها جواب داده ام و بارها نيز بي تفاوت و خسته از آن عبور کرده ام. بيشتر که به اين مسئله نگاه کردم، قائل به اين حقيقت شدم که ميان اهداف و آمال زندگي يک نفر که او را تا پايان عمر همراهي مي کند با هدف غايي زندگي بشر بايد تفکيک قائل شد، همانگونه که بايد تمييز داد ميان حقيقت هدف و واقعيت آن در زندگي بشر. يعني آن هدفي که بايد باشد و آن هدفي که در واقعيت بر زندگي بشر در طول تاريخ حکمفرما بوده است. يک تفکيک ديگر نيز لازم است که آن را استاد ملکيان اشاره کرده يعني کشف يا جعل حقيقت! اگر به خداي متشخص و انسانوار معتقديم، پس خدا خود هدفي براي زندگي بشر داشته و ما بايد آن را کشف کنيم، اما اگر بر بي خدايي دم مي زنيم يا خدايي غير متشخص را مي پرستيم، در آن صورت، هدف زندگي جعل کردني و خلق کردني است! در هر صورت با اين تفکيک ها شايد بتوان راحت تر هدف زندگي را واکاوي کرد؟ چرا که اين مسئله سوال ذهني بشر در طول تاريخ بوده و آنان که خواسته اند با انديشه و تفکر به آن پاسخ دهند، مشکلات فراواني پيش روي داشته اند. داستايوفسکي، جالب در اين زمينه مي گويد: راز وجود آدمي در اين است که انسان تنها نبايد به سادگي زندگي کند بلکه بايد کشف کند که چرا بايد زندگي کند؟ در اديان، خصوصا دين متعالي مان اسلام، در ايدئولوژيها، مکاتب و انديشه ها و در گفتار خردورزان بسياري در طول تاريخ به اين مسئله پاسخ داده شده که هدف زندگي و غايت حيات بشري چيست؟ آيا هدف، سعادت اخروي و ابدي است؟ آيا دنيا مزرعه آخرت است و و اين جهان مقدمه آن جهان؟ آيا اين جهان توهم و مثلي از حقيقتي است که بعدا به آن خواهيم رسيد؟ آيا هدف، آن گونه که بودايي ها مي گويند کاستن از رنج ها و آمال بشري است؟ آيا هدف، عشق ورزيدن به انسان است و خدمت به بشر؟ آيا آنگونه که عرفا مي گويند هدف ، عشق به خدا است و نزديک شدن به او و ذوب شدن در او؟ آيا هدف، رسيدن به بهشت موعود است؟ آيا هدف زندگي، کنجکاوي و ارضاي آن است؟ آيا هدف، تنها رسيدن به مرحله نيست شدن و مرگ است؟ آيا هدف زندگي، آن گونه که لذت گرايان و اپيکوريست ها مي گويند، تنها لذت جويي است يعني خدا انسان را خلق کرده، او متولد مي شود، تجربه مي آموزد، علم مي آموزد، همسر مي گزيند، فرزند آفريني مي کند، عشق مي ورزد و خدمت به ديگران مي کند و مي سازد و خراب مي کند و بزرگ مي شود و پير مي شود مي ميرد، تنها و تنها براي اين که لذت ببرد؟ يا آن طور که برخي اگزيستانسياليست ها و نيهيليست ها مي گويند اصلا هدفي براي زندگي متصور نيست! انسان تک و افتاده و تنها در اين جهان است و همانطور که بودنش پوچ و بيهوده است، مرگش پايان اين پوچي است؟ يا هدف زندگي همان زندگي است؟ اصلا هدف و غايت زندگي زميني است يا ماورايي؟ به نظرم اگر بحث حقيقت و بايدهاي هدف باشد، منطقي است که کمال، غايت حيات بشري است. انسان تنها به اين جهان تعلق ندارد، او غير از جسم، روح دارد و غير از لذت جويي، عقل! لذا کمال و سعادت اخروي که در راستاي کمال و سعادت دنيوي است، بهترين و متعالي ترين هدفي است که براي انسان متصور است، کمالي که در آن هم لذت است هم عشق، هم خدمت به خلق است هم رشد، هم انسان است هم خدا! اما اگر بحث، واقعيت و جلوه هدف است، چنين نيست! به قول دکتر سروش سابقه تاريخي هر مسئله، خود تعريفي از آن مي دهد، وقتي در طول تاريخ، اين هدف، مد نظر انسان نبوده، چه اعتباري به آن است؟ تجربه بشر نشان داده که اين کمال و رشد دنيوي و معنوي براي بشر شعاري بيش نبوده! او در پي رشد مادي، معنويت را فراموش کرده و همين رشد مادي اش، وبال زندگي امروزش شده است! او آنقدر در خودش غرق شده که به هدف فکر نمي کند و زندگي مي کند براي زندگي و غرق شده در پوچي و هيچي! ديشب که در درگيري ذهني به اين سوال يعني هدف زندگي مشغول بودم، با خود مي گفتم آيا نمي شد پاسخي صريح و آسان و مطمئن به بشريت داده شود تا انسان با چشم باز طي مسير کند؟ اما بر خود نهيب زدم که اين همان دامي است که آدمي در طول تاريخ در آن افتاده است. پاسخ به سوال هدف زندگي آن چنان از سوي مکاتب و ايدئولوژي ها، به صورت آسان و زيبا و سطحي به بشر پاسخ داده شده که هر کس در جيبش يک پاسخ يک خطي زيبا و دلفريب براي اين پرسش دارد! اما هرگز بدان فکر نکرده و اگر هم فکر کرده، با خستگي و فرسودگي، همان پاسخ يا پاسخي دلفريبتر را برگزيده است! پس باز هم سوال مي کنم و بازهم تفکيک مي کنم و باز هم مي انديشم و عجله اي هم در نيل به مقصود ندارم، مي پرسم: هدف زندگي چيست؟

پاسخ:

بحث هدف زندگی ، یک بحث بسیار عریض و طویل می باشد ، لذا ورود تفصیلی به این موضوع در این مختصر نمی گنجد. بر این اساس در جملاتی کوتاه جواب را ارائه می دهیم و بسط و تفصیل را به ذهن کنکاشگر شما بزرگوار محوّل می نماییم. امّا این نکته را هم متذکّر باید شد که « ذات نایافته از هستی بخش ــــ کی تواند که شود هستی بخش » ؛ آنانکه غرق در افکار سراب گونه ی خویشند و نظریّه پردازی را بت خویش ساخته اند و غرضشان از ورود در مباحث علوم انسانی ، نام آوری و کسب جایگاه علمی و ... است ؛ و در این راه حتّی خدا و انبیاء را هم به نقد می کشند ، خود کدام هدف را شناخته اند که حال بخواهند راهنمای دیگران باشند؟!! لذا خداوند متعال فرمود: « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون‏ ـــــــــ آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟! » (يونس:35) ؛ یعنی ای بشر! تو چرا آنان که وجودشان عین هدایت است و به سوی حقّ و حقیقت رهنمون می شوند را رها ساخته و از نظرات کسانی تبعیّت می کنی که خود نیاز به دستگیر دارند و اگر کسی دستشان را نگیرد ، چون نابینایان در چاه می افتند؟!!! آخر شما را چه می شود ، این چه منطقی است؟!! وقتی خدا خود هدف را بیان می کند و فرستادگان معصوم او هدف را تبیین می کنند و بلکه خود به هدف رسیده و الگوی عینی هدف و هدف یابی هستند ، پس دیگر چرا باید خود را گرفتار توهّمات دیگران کنیم؟!! چگونه است که برخی ، سخن معجِز خدا و سخن صاحب اعجار را به بهانه های واهی رها می سازند ، ولی نظرات غربی ها و غرب زدگان را به سان وحی منزل می پذیرند ؛ و عجبا که این کار را عین روشنفکری و رشد فکری نیز می دانند؟!! « قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ أَعْمالاً  ؛ الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً  ـــــــ بگو: آيا به شما خبر دهيم كه زيانكارترين(مردم) در كارها، چه كسانى هستند؟ آنها كه تلاشهايشان در زندگى دنيا گم(و نابود) شده؛ با اين حال، مى‏پندارند كار نيک انجام مى‏دهند » (کهف:103 ـ 104)  « أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما يَصْنَعُون‏ ــــــــ  آيا كسى كه عمل بدش براى او آراسته شده و آن را خوب و زيبا مى‏بيند(همانند كسى است كه واقع را آن چنان كه هست مى‏يابد)؟! خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى سازد و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند؛ پس جانت به خاطر شدّت تأسف بر آنان از دست نرود؛ خداوند به آنچه انجام مى‏دهند داناست‏ » (فاطر:8)

1ـ هدف زندگی یک واژه ی عامّ است که ظاهراً یک معنی دارد ؛ امّا حقیقتاً شامل امور فراوانی می شود ؛ لذا هدف زندگی یک چیز نیست تا ما در یک جمله بیان نموده و سپس به دنبالش باشیم ؛ اشکال بسیاری از نظریّه پردازان نیز در همین است که می خواهند هدف زندگی را در یک هدف خلاصه نمایند ؛ حال آنکه زندگی وجوه و ابعاد متعدّدی دارد که هر کدام هدف و غایت خاصّ خود را دارند. پس برای ورود به این بحث ، نخست باید دید که مراد از زندگی چیست و هر کسی مرادش از زندگی کدام وجه یا لایه ی آن می باشد؟ آیا مراد همین حیات داشتن است؟ یا مقصود روند رشد طبیعی آدمی می باشد ، که حیات، بستر آن است ؟ یا حیات اجتماعی یک شخص در نظر می باشد؟ حیات اجتماعی یا تاریخی بشریّت ــ نه فرد ــ مدّ نظر است که مبتنی بر حیات و روند رشد طبیعی افراد می باشد؟ یا حیات اختیاری و معقول فردی منظور نظر است ؛ که همه ی موارد قبلی مقدّمه ی آن می باشند؟

اگر مقصود همان حیات داشتن است ، در این حیطه هدف زندگی بشر با هدف زندگی حیوانات تفاوتی ندارد. هدف این زندگی از منظر اسلام و حکمای اسلامی ، تحصیل طبیعی کمالات طبیعی و قهری است که تا آخرین لحظه ی عمر ادامه می یابد و با آخرین صورت کمالی که انسان یا حیوان ، از فیّاض صور دریافت می کند ، از مادّه رها گشته وارد عالم مثال صعودی (برزخ) می شود. در برزخ نیز صیرورت صعودی ادامه دارد تا موجودات (تمام موجودات) به دار قرار (آخرت) برسند ؛ که غایت طبیعی و قهری تک تک موجودات عالم می باشد. « لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ  ــــــ مالكيّت آسمانها و زمين از آنِ اوست؛ و همه ی امور به سوى او باز گردانده می شوند. » (الحديد:5).

این هدف قهری و طبیعی تمام موجودات است ؛ که چه بخواهند و چه نخواهند به آن خواهند رسید و گریزی از آن نیست. این در حقیقت سیر از ظاهر هستی به سوی باطن آن است که همواره بوده و خواهد بود ؛ تا در لحظه ی قیامت ، کلّ عالم مادّه ، مادّه ی خویش را رها نموده با صورت خویش راهی دار القرار (برزخ و آخرت) شود ؛ « يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار ــــــ در آن روز كه اين زمين به زمين ديگر مبدّل مى‏شود ، و آسمانها نیز ، و در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند» (إبراهيم:48) . از آن پس ، طبق روایات اهل بیت (ع) و براهین حکما ، عالمی دیگر از خاکستر عالم ما بر می خیزد و سیر رو به برزخ خود را آغاز می کند ؛ کما اینکه عالم ما نیز از خاکستر عالم قبل از خود برخاسته بود. لذا بی نهایت عالم ، تا کنون به غایت قهری خود نائل شده اند و بی نهایت عالم نیز در راهند ؛ و سیر طبیعی همه ی آنها رسیدن به دار القرار می باشد ؛ که در آن هیچ موجودی حالت منتظره ندارد تا سخنی از هدف و غایت باشد ؛ چرا که هدف و غایت ، برای موجودی معنا دارد که در سیر و حرکت است. چون هدف و غایت ، کمال موجود غایتمند است که باید به آن برسد. موجود غایتمند ، قبل از وصول به غایت و هدف خویش ، بالقوّه دارای آن کمال است ؛ که چون بدان واصل گردد ، بالفعل دارای آن خواهد شد.

برخی از اهداف اختیاری بشر در زندگی دنیوی نیز به همین هدف طبیعی حیات بر می گردد. برای مثال ، آنکه مال و مقام و شهرت و لذّت مادّی و ... را هدف زندگی خویش ساخته ، در حقیقت سعی می کند به این روند طبیعی شتاب دهد. انسان دارای قوایی حیوانی است همچون شهوت ، غضب ، وهم و خیال ؛ که هر کدام اینها نیز غایت و کمالی در خور خود دارند و همگی در پی کمال و غایت طبیعی خویشند و هر چه بیشتر به کمالات خود برسند ، به همان اندازه راضی تر خواهند بود. امّا مشکل اینجاست که انسان غیر از این قوا ، قوایی انسانی همچون عقل و قلب نیز دارد ، که اهداف طبیعی اینها گاه با اهداف قوای حیوانی در تقابل قرار می گیرند. از اینجاست که دو راه و دو گونه هدف پیش پای انسان ظاهر می شود و از اینجا به بعد است که بحث بر سر هدف زندگی جدّی می شود. گروهی دنبال بهشت قوای حیوانی خود می روند ؛ گروهی نیز دنبال بهشت انسانی خود می گردند ؛ بهشت نیز چیزی نیست جز نام دیگری برای هدف و غایت. لکن باید دانست که بهشت شهوت و غضب و وهم و خیال ، جهنّم عقل و قلب است ؛ لذا در آخرت نیز قوای حیوانی اهل جهنّم در همان جهنّم خوش است ؛ امّا حیث انسانی آنها که حامل فطرت الهی است ، خود را در عذاب می یابد. در دنیا نیز اهل شهوت و غضب و خیال و وهم ، در عین اینکه از برآوردن خواستهای حیوانی خود لذّت می برند ، امّا حیث انسانی آنها از آن وضع در رنج است ، که به صورت عذاب وجدان خود را نشان می دهد. برای مثال ، یک نفر دزد یا کلاهبردار ، از اینکه شهوت مال خواهی خود را ارضاء می کند ، لذّت می برد ؛ چون کمال قوّه ی شهوت در این است که به خواستهای طبیعی خود برسد ، امّا وجدان انسانی چنین کسی ، که ندای عقل و فطرت اوست ، ناراحت می باشد. یا قوّه ی غضب یک فرد جانی ، از کشتن انسانها غرق در لذّت می شود ؛ چرا که کمال این قوّه در غلبه است ، امّا وجدان انسانی انسان ، از این عمل در رنج می باشد ؛ چون کمال او در غلبه یا رسیدن به خواسته ها نیست ؛ بلکه او طالب وحدت است ؛ که تمام کمالات را یکجا در خود دارد. لذا آنکه به مقام وحدت برسد ، تمام قوای او در بهشت خود خواهند بود ؛ و تعارضی بین قوایش پیش نخواهد آمد. و مقام وحدت چیزی نیست ، جز همان عبودیّت محض نسبت به کمال مطلق ؛ چون در مقام وحدت است که فناء و بلکه فناء از فناء حاصل می شود و دیگر منی در کار نیست تا خواهشی در کار باشد. در این رتبه ، جوینده و جسته شده و غایت جو و غایت به اتّحاد و بلکه به وحدت می رسند و اضطراب طلب رخت بر می بندد و حرارت سوال فرو می نشیند و برودت یقین محض حاصل می گردد ؛ لذا این مقام را مقام برد الیقین نیز می خوانند.

2ـ از مطالب فوق معلوم شد که هدف روند رشد طبیعی انسان را هم هدف حیات طبیعی او مشخّص می نماید ؛ یعنی اگر کسی خود را خلاصه در حیوانیّت کرد ، روند رشد طبیعی او یا به تعبیری تاریخ زندگی او نیز خلاصه خواهد شد در رشد قوای حیوانی ؛ لذا با صورتی حیوانی وارد عالم برزخ و آخرت خواهد شد ؛ چرا که حیث انسانی او رشد نیافته و بالقوّه باقی مانده است. همچنین اگر کسی بین این دو جبهه درگیر بود و در هیچکدام خالص نشد ، در نهایتِ روند رشد طبیعی خویش نیز با حالتی دوگانه وارد عالم برزخ و آخرت می شود ، تا در نهایت ، وجهه ی انسانی او غالب گردد. امّا آنها که انسانی زندگی نموده اند ، به کمال انسانی نیز واصل گشته در دار القرار به ثبات و آرمش می رسد.

3ـ هدف حیات اجتماعی شخص نیز در راستای همان هدف حیات قرار می گیرد. آنکه حیوان بالفعل و انسان بالقوّه است ، جامعه را نیز گلّه وار می بیند و به این عقیده می رسد که برای بقاء خود ، باید جامعه را نگه داشت ؛ و برای بقاء جامعه باید به دیگران نیکی نمود و حقوق آنها را مراعات کرد. امّا آنکه می خواهد به غایت حیث انسانی خود برسد و قوای حیوانی را در خدمت قوای انسانی قرار دهد ، او افراد جامعه را همانند افراد یک گلّه ی حیوانی منسجم که منافع مشترک دارند ، نمی بیند ، بلکه مردم و بلکه کلّ عالم هستی ، در نظر او ، ظهورات یک حقیقت و اجزاء یک پیکر واحدند. لذا می سراید که: « به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست ــــ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» و می گوید: « بنی آدم اعضای یک پیکرند ـــ که در آفرینش ز یک گوهرند ــ چو عضوی به درد آورد روزگار ــ دگر عضوها را نماند قرار ». روشن است که چنین کسی همگان را ، از خاک گرفته تا انسان کامل دوست خواهد داشت ؛ او حتّی بَدانی چون ابلیس و فرعون را هم دوست خواهد داشت لکن به لعن و نفرین ؛ آنگونه که مادران ، فرزندان را به لطف نفرین کنند و از سر مِهر بر ایشان قهر آورند و پدران از سر عطوفت فرزندان را تنبیه کنند و برانند. اینان چون به دریای وحدت رسیده اند ، قهر و مهر را زیر یک چتر در آورده اند ، آن سان که رحمانیّت خدا ، رحیمیّت و قهر و غضب او و بهشت و جهنّمش را زیر چتر خود دارد. مولوی آن سراینده ی وحدت چه نیکو فرمود:

« جان حیوانی ندارد اتّحاد ـــ تو مجو، این اتّحاد از روح باد ــ گر خورد این نان ، نگردد سیر آن ــ ور کشد بار این ، نگردد او گران ــ بلکه این شادی کند از مرگ او  ــ از حسد میرد چون بیند برگ او ــ جان گرگان و سگان هر یک جداست ــ متّحد جانهای شیران خداست ــ همچو آن یک نور خورشید سما ــ صد بُوَد نسبت به صحن خانه ها ــ لیک یک باشد همه انوارشان ــ چون که بر گیری تو دیوار از میان ــ چون نماند خانه ها را قاعده ــ مومنان مانند نفس واحده » ؛ و در وصف کتاب عظیم الشأن مثنوی معنوی فرمود: « مثنویّ ما دُکان وحدت است ــ غیر وحدت هر چه بینی آن بُت است» و در وصف حال اصحاب وحدت فرمود: « عاشقم بر قهر و لطفش من به جِد ــــ ای عجب من عاشق این هر دو ضد »

قرآن کریم نیز دائماً دعوت به وحدت نموده ، آن را غایت الغایات و حقیقت بندگی خوانده است. حضرت احدیّت فرمود: « قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّه‏ ـــــــ بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ اینكه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم؛ و بعضى از ما، بعضى ديگر را - غير از خداى يگانه - به خدايى نپذيرد.» (آل‏عمران:64) ؛ یعنی ای اهل کثرت و رویگردانان از وحدت ، بیایید به سوی واحد محض تا همه رو سوی او کنیم و او را هدف قرار دهیم و مخلوقی مخلوق دیگر را هدف و مقصد آمال خویش قرار ندهد ؛ و به غلط او را به خدایی نخواند.

باز فرمود: « وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ  ــــــــ  كسى كه روى خود را تسليم خدا كند در حالى كه نيكوكار باشد، به دستگيره ی محكمى چنگ زده؛ و عاقبت همه ی امور به سوى خداست.» (لقمان:22) ؛ یعنی هر که به سوی الله حرکت نماید و او را هدف خویش قرار دهد ، در حالی که به لوازم عملی این کار ملتزم باشد ، که همام عمل به شریعت است ، یقیناً به هدف و وسیله ی مطمئنّی چنگ زده ؛ چون ، چه بخواهید و چه نخواهید ، غایت حقیقی به سوی خدا بودن است و کسی را از رفتن به سوی او گریزی نیست. پس آنکه دانست هدف حیات رفتن به سوی واحد محض است ، و روند رشد طبیعی موجودات به آن سو جهت گیری شده و تاریخ تکوین او را مقصد قرار داده است ، و حیات اجتماعی خود را در این راستا قرار داد ، و حیات معقول و اختیاری خود را در این مسیر جهت گیری کرد ، او یقیناً به مقصد خواهد رسید ، آن هم در حالی که رو به خداست. امّا آنها که هم در هدف اصل حیات اشتباه کردند ، هم روند طبیعی آن را نشناختند ، هم جامعه را نوعی جامعه ی پیشرفته ی حیوانی دیدند و هم تاریخ تکوین را با تاریخ شاهان خلط نمودند ، هم حیات اختیاری خود را در مسیر اهداف پست دنیایی و حیوانی قرار دادند ، آنان نیز ناخواسته به سوی خدا کشیده خواهند شد ؛ لکن در حالی که حقیقت و باطن وجودشان پشت به خدا و پشت به عالم وحدت است. لذا اینان صورتی سیاه و تاریک خواهند داشت ؛ چون پست به خدا کرده اند که نور السّموات و الارض است ؛ او همان وجود محض است که نور وجودش تمام هستی را روشن ساخته و نور محشر نیز از اوست « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ــــــ و زمين(در آن روز) به نور پروردگارش روشن مى‏شود»(الزمر:69). همچنین اینان نامه ی اعمال خویش را که در حقیقت بیوگرافی زندگی آنها و نمایان کننده ی دارایی وجودی آنهاست ، با دست چپ می گیرند ؛ چرا که آنان در جهت عکس مومنان . بلکه در جهت عکس کلّ عالم قرار گرفته اند ؛ لذا دست چپ آنها در راستای دست راست مومنان می باشد ؛ بلکه بالاتر ، وجود چنین افرادی چپ است ؛ چرا که اینان هدف را در دنیا دیده اند و در حالی که روی وجودشان به دنیاست ، از عالم مادّه خارج شده اند. همچنین نامه ی بدبختی خودشان را از پشت سر می گیرند ؛ چون پشت به خدا و ملائک او کرده اند ، که همگی از عالم وحدتند.

در قرآن کریم هر چه می گردیم جز وحدت هیچ نمی یابیم ، آیه آیه ی این کتاب شگفت ، آشکار و نهان ندای وحدت سر داده اند و به انسان سرگردان در میان سرابهای مکاتب بشر ساخته ، نهیب می زنند که تمام بدبختی تو از کثرت گرایی است و تمام سعادت تو در این است که بنده ی وحدت باشی ؛ یعنی خود را بند به واحد محض نمایی. لذا فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ  ــــــ من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه مرا بندگی کنند » (الذاريات:56) ؛ یعنی آفریدم تا خود را به کمال محض و وجود صرف برسانند و قیدها و بندها را از خود بردارند و به قول جناب مولوی ، دیوار خانه های وجودشان را بردارند ، تا غرق در نور واحد شوند ؛ آنگاه است که قرار می یابند و خود عین هدف و غایت و عین حیات می شوند ؛ و این نمی شود مگر اینکه بشر دست خود را به دست منادیان وحدت دهد که فرستادگان واحد محض می باشند ؛ تا بشر را حیات حقیقی بخشند و او را با هدف یکی سازند ؛ «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُم‏ ـــــــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مى‏خوانند كه شما را حيات مى‏بخشد » (الأنفال:24). حیات محض خداست ؛ لذا حیات عین هدف است ؛ و مومنان حقیقی به حیات جاودان انسانی و الهی رسیده و متّصف به اوصاف الهی گشته و مظهر اسماء او شده اند ؛ امّا غیر مومنان ــ به معنی حقیقی کلمه ــ مردگانی هستند که خود را زنده پنداشته و دنبال هدف حیات می گردند ؛ در حالی که اینان نخست باید دنبال خود حیات باشند . اینها از حیات ، جز همان حیات حیوانی ــ البته در ظهور بشری آن ــ را نشناخته اند و مرادشان از هدف حیات نیز همین است ؛ لکن برخی چون حیوانات تکرو فقط بقاء و لذّت خود را می جویند ، امّا برخی دیگر ، لذّت و بقاء خود را در بقاء و لذّت جمع می بینند. امّا آنان که زنده به حیات انسانی شده و روح ایمان یافته اند ، هدف را نه در خود فردی یا جمعی یا تاریخی ، بلکه در خدا و انسان کامل می یابند ؛ لذا رو سوی وحدت می کنند. امّا اهل کثرت هر یک هدفهای شخصی خود را می جویند ؛ و محال است به یک هدف مشترک برسند ؛ اگر چه ممکن است آن هدف در اسم و ظاهر مشترک باشد.

4ـ سخن آخر اینکه رسیدن به مقام عبودیّت و وحدت به عنوان هدف قرآنی حیات ، اگر چه دشوار ولی یک شعار نیست. تاریخ نیز گواهی می دهد که روندگان این راه به مقصد رسیدند و از بند غیر واحد رهیدند و بند به واحد محض شده بنده ی او گشتند. سلسله ی انبیاء و اولیاء و شهیدان راه خدا ، همچون شهدای کربلا و اصحاب سرّ امیرمومنان و دیگر ائمه (ع) و نیز سلسله ی علمای ربّانی همچون آیة الله نخودکی ، میرزا جواد ملکی تبریزی ، سید هاشم حدّاد ، آقا سید علی قاضی ، علّامه طباطبایی ، آیة الله شاه آبادی ، امام خمینی ، آیة الله بهجت و ... نشان داده اند که این راه قابل رفتن و رسیدن است. امّا شکّی نیست که هدف بزرگ تلاش بزرگ نیز طلب می کند. لذا جناب مولوی در حقّ مدّعیان دروغین این راه فرمود: « در راه رهزنانند ، این همرهان زنانند ـــ پای نگار کرده ، این راه را نشاید» ؛ و جناب حافظ فرمود: « وصل خورشید به شب پرّه ی اعمی نرسد ــ که در آن آینه صاحب نظران حیرانند ـــ لاف عشق و گله از یار ، زهی لاف دروغ ــ عشقبازان چنین ، مستحق هجرانند.»

امّا برخی که عادت کرده اند همواره عقب افتادگان از کاروان تکامل انسانی را ببینند و البته خود نیز از زمره ی آنانند ، به تاریخ که نگاه می کنند ، همواره اکثریّت به مقصد نرسیده را می بینند نه اقلیّت به مقصد رسیده را. لذا خیال می کنند که عبودیّت و وحدت گرایی هیچگاه هدف حیات معقول انسانی نبوده است. حال آنکه همواره انبیاء برای معرّفی همین هدف آمده اند ؛ و این راه هیچگاه بی راهرو نبوده است ؛ اگر چه « قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ ـــــ اندکند از بندگان من که سپاسگزارند » ؛ چرا که « أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُون‏ ــــ بيشتر آنها تعقّل نمی کنند».