(4/100127444)- 

پرسشما چطور مي توانيم در مقابل کساني که مي گويند خداوند متعال چرا انسان ها را از جنگ کردن باز نمي دارد و مي گذارد که هزاران انسان بميرند، مثال ايشان در جنگ جهاني دوم بود و مي گفت که چرا هنگامي که در آزموني قبول مي شويم مي گوييم که خدا ما را کمک کرده ولي در مواقع سختي چرا نه؟

پاسخ:

1ـ خداوند متعال انسانها را مختار آفریده و به آنها برنامه ی زندگی داده است ؛ و بر همین اساس نیز آنها مکلّفند ؛ و بر اساس همین تکلیف ، در برزخ و قیامت پاسخگوی اعمال خودشان خواهند بود.

حال اگر خداوند متعال بخواهد هر گاه آنها می خواهند کار خلافی انجام دهند مستقیماً دخالت نموده و مانع آنها شود ، نقض غرض لازم می آید ؛ یعنی در این صورت دادن اختیار به آدمی و مکلّف نمودن او معنایی نخواهد داشت. پس این انتظار که خدا هم انسان را مختار سازد هم نگذارد او طبق اختیارش رفتار نماید ، انتظاری است نادرست و متناقض. چون لازمه ی چنین انتظاری آن است که انسان هم مختار باشد ، هم مجبور. و روشن است که جبر و اختیار با یکدیگر جمع نمی شوند.

2ـ امّا مردن یک امر طبیعی و سرنوشت محتوم بشر است ؛ و آنکه اجلش رسیده خواهد مرد و باقی همه بهانه است. و این عوامل مرگ چیزی نیستند جز ابزارهای امتحان الهی برای بشر. و امتحان نیز چیزی نیست جز وسیله ی رشد و ترقّی. حال اگر کسانی از این امتحان درست استفاده نکرده و مردود می شوند ، تقصیر امتحان گیرنده یا خود امتحان نیست ؛ بلکه تقصیر خود آنهاست.

پس چه جنگ باشد و چه نباشد انسانها خواهند مرد. جنگ و تصادفات رانندگی و بیماری و ... صرفاً ظاهر قضیّه اند ؛ و گیرنده ی جانها کس دیگری است. چه بسا کسی دهها گلوله می خورد و نمی میرد امّا دیگری در اثر پریدن یک حبّه قند در گلویش می میرد. تا موعد مرگ کسی نرسیده ، اگر تمام خلق جهان نیز دست به دست هم دهند قادر به کشتن او نخواهند بود ؛ و اگر موعد مرگ او فرا رسیده باشد ، تمام خلق جهان نیز قدرت حفظ او را نخواهند داشت ؛ « وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ  ــــ براى هر قوم و جمعيّتى، اجل و سرآمد(معيّنى) است؛ و هنگامى كه سرآمد آنها فرا رسد، نه ساعتى از آن تأخير مى‏كنند، و نه بر آن پيشى مى‏گيرند» (الأعراف:34). این مردمان بی خبر از حقیقتند که خیال می کنند مرگ دست دیگری است و می تواند آن را جلو بیندازد یا از آن جلوگیری کند. خداوند متعال پدیده ی مرگ را اینگونه قرار داده تا مردمان طالب دنیا بتوانند خود را گول بزنند. چرا که لازمه ی مکلّف بودن همین است که شخص بتواند سر خودش نیز کلاه بگذارد. اگر قضیّه مرگ چنان روشن بود که هر کسی می توانست بفهمد که این پدیده فقط در دست خداست ، روشن است که بساط تکلیف برچیده می شد و  وعده و وعید خدا بیهوده می گشت. پس پدیده ی مرگ را چنان ساخت که طالبان دنیا و آنان که می خواهند خود را به خواب بزنند ، چنین بپندارند که مرگ افراد در گرو تصادف و گلوله و میکروب و گذر عمری مشخّص و ... است. حال آنکه اینها صرفاً ابزارند نه فاعل مرگ. فاعل مرگ جناب عزرائیل است که به اذن پروردگار عالمیان قبض نفوس می کند و موجودات را از دار فنا به دار بقا سوق می دهد.

آنان که دنیا را خوب شناختند و در کار دنیا غور نمودند این حقیقت پنهان را خوب یافتند که وقتی فرشته ی مرگ اراده ی اماته نمود ، دیگر از هیچ کسی کاری ساخته نیست و تمام ابزارهای ظاهری برای مرگ فرد فراهم خواهند شد ؛ و اگر او اراده ی اماته نداشته باشد ، با فراهم بودن تمام ابزارهای ظاهری مرگ نیز آن شخص نخواهد مرد.

این دو نگاه به پدیده ی مرگ ، همواره در طول تاریخ وجود داشته ؛ که انبیاء و پیروان صادقشان طرفدار یک طرف و مخالفان انبیاء (ع) ـ از هر قشری ـ طرفدار نگاه مقابل بوده اند.

پس مردن و هجرت از عالم مادّه به عالم برزخ ، سرنوشت قطعی و محتوم تک تک موجودات زنده در عالم مادّه می باشد ؛ و ابزارهای مرگ ، و از جمله جنگها ، صرفاً وسیله ی امتحان الهی و وسیله ی هشدار و وسیله ی غفلت زدایی می باشند. لذا خداوند متعال فرمود: « كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ ــــ هر کسی چشنده ی  طعم مرگ است ؛  و شما را با شرّ و خیر آزمايش مى‏كنيم؛ و سرانجام بسوى ما بازگردانده مى‏شويد» (الأنبياء:35)

و فرمود: « ... وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى‏ أَجَلٍ قَريبٍ قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَليلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏ وَ لا تُظْلَمُونَ فَتيلاً (77) أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ في‏ بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً (78) ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهيداً ـــــ و گفتند: « پروردگارا! چرا جهاد را بر ما مقرّر داشتى؟! چرا اين فرمان را تا زمان نزديكى تأخير نينداختى؟!» به آنها بگو: «سرمايه زندگى دنيا، ناچيز است!و سراى آخرت، براى كسى كه پرهيزگار باشد، بهتر است! و به اندازه ی رشته ی شكافِ هسته ی خرمايى، به شما ستم نخواهد شد! (77) هر جا باشيد، مرگ شما را درمى‏يابد؛ هر چند در برجهاى محكم باشيد ؛ و اگر به آنها (منافقان) حسنه(و پيروزى) برسد، مى‏گويند: « اين، از ناحيه خداست.» و اگر سيّئه(و شكستى) برسد، مى‏گويند: « اين، از ناحيه توست.» بگو: « همه ی اينها از ناحيه ی خداست.» پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟! (78)  (آرى،) آنچه از نيكيها به تو مى‏رسد، از طرف خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد، از سوى خود توست. و ما تو را رسول براى مردم فرستاديم؛ و گواهى خدا در اين باره، كافى است» (سوره نساء)

آری افراد سست ایمان ، خیال می کنند که جنگ عامل قطعی مرگ است ؛ و می توان جلوی مرگ را گرفت. امّا خداوند متعال فرمود: « هر جا باشيد، مرگ شما را درمى‏يابد؛ هر چند در برجهاى محكم باشيد ». در زمان جنگ تحمیلی رژیم بعث بر جمهوری اسلامی ایران ، عدّه ای به روستاها فرار نمودند تا از بمباران در امان باشند ؛ و شنیدیم که یکی از اینها را گاو شاخ زد و کشت.

باز خداوند متعال فرمود: « ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى‏ طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْ‏ءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ في‏ أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ في‏ بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما في‏ صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما في‏ قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ  ـــــ  سپس به دنبال اين غم و اندوه، آرامشى بر شما فرستاد. اين آرامش، به صورت خواب سبكى بود كه(در شب بعد از حادثه احد،) گروهى از شما را فرا گرفت؛ امّا گروه ديگرى در فكر جان خويش بودند؛ (و خواب به چشمانشان نرفت.) آنها گمانهاى نادرستى همچون گمانهاى دوران جاهليت درباره خدا داشتند؛ و مى‏گفتند: «آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مى‏شود؟!» بگو: « همه ی كارها(و پيروزيها) به دست خداست!» آنها در دل خود، چيزى را پنهان مى‏دارند كه براى تو آشكار نمى‏سازند؛ مى‏گويند: « اگر ما سهمى از پيروزى داشتيم، در اين جا كشته نمى‏شديم!» بگو: « اگر هم در خانه‏هاى خود بوديد، آنهايى كه كشته‏شدن بر آنها مقرّر شده بود، قطعاً به سوى آرامگاه‏هاى خود، بيرون مى‏آمدند. و اينها براى اين است كه خداوند، آنچه در سينه‏هايتان پنهان داريد، بيازمايد؛ و آنچه را در دلهاى شما(از ايمان) است، خالص گرداند؛ و خداوند از آنچه در درون سينه‏هاست، با خبر است » (آل‏عمران:154)

آری اجل افراد با فرار از جنگ به تأخیر نمی افتد یا با قرار گرفتن در متن جنگ ، نزدیکتر نمی شود. لکن خداوند جریان مرگ را چنان با ابزارهای ظاهری مرگ پوشانده که افراد زمینه امتحان بیابند و بتوانند بر توهّمات خودشان در باب مرگ غلبه کنند ؛ و جز خدا را عامل مرگ نداند. نیز بتوانند بر ترس از مرگ غلبه نموده طالب شهادت در راه خدا شوند. نیز چنین کرده تا هشداری باشد برای غافلان.

پس مومنان ، مرگ را جز از جانب خدا نمی دانند ؛ لذا ترسی از جهاد ندارند ؛ امّا به این بهانه هر زمان و بی مهابانه به پیشواز مرگ نیز نمی روند ؛ بلکه حکم ظاهر را در میان اهل ظاهر مراعات می کنند. امّا نه از این جهت که برای عوامل ظاهری مرگ ، نقشی قائلند ؛ بلکه از آن جهت که از سوی خدا در این باب تکلیف دارند. چرا که حضرت خداوندی فرمود: « وَ لا تُلْقُوا بِأَيْديكُمْ إِلَى التَّهْلُكَة ـــ و خود را به دست خود، به هلاكت نيفكنيد!» (البقرة:195)

یعنی شما مرگ را از غیر خدا ندانید ولی در عین حال طالب مرگ هم نباشید! بلکه بین این دو حالت زیست نمایید ؛ یعنی نه ترس از مرگ و نه طلب مرگ ؛ بلکه تسلیم در برابر امر پروردگار. پس اگر او  امر به جهاد نمود و شهادت نمود بی هیچ واهمه ای بروید و اگر امر به نشستن کرد ، اطاعت کنید !

این همان حالتی است که امیرمومنان (ع) و اصحاب خاصّ حضرتش داشتند ؛ که مولایمان این حالت را « انس با مرگ » نام نهادند. این همان حالتی است که باعث می شد آن بزرگوارن در عین حفظ خود از عوامل مرگ ، هراسی از مرگ نیز نداشته باشند. این همان حالتی است که امام حسین (ع) و اصحاب کرامش در کربلا از خود ظاهر نمودند.

  پرسیده اید: « چرا هنگامي که در آزموني قبول مي شويم مي گوييم که خدا ما را کمک کرده ولي در مواقع سختي چرا نه؟»

با نظر در عملکرد خودمان و مردم اطرافمان در می یابیم که این جمله کلّیّت ندارد. چون مردم در این مورد ، رویکردهای متفاوتی دارند.

برخی از مردم ، اگر با خیری مواجه شوند ، آن را از جانب خدا می دانند و اگر شرّی ظاهری به آنها برسد آن را هم از جانب خدا می دانند و می گویند: خداوند در پس این شرّ ، خیری لحاظ نموده ، هر چند که من ندانم ؛ و آنگاه این آیه را تلاوت می کنند: « كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ  ـــــ جهاد در راه خدا، بر شما مقرّر شد؛ در حالى كه برايتان ناخوشايند است. چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است ؛ و چه بسا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است ؛ حال آنکه  خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد» (البقرة:216) ؛ و اگر عمل یا اخلاق بد و شرّی از خود آنها صادر گردد ، آن را به خودشان نسبت داده و می گویند: این شرّ از جانب اختیار خودم بود ؛ لذا توبه می کنند از کرده ای خویش ؛ و این آیه را می خوانند که:« ... وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً (78) ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهيداً ـــــ  و اگر به آنها (منافقان) حسنه(و پيروزى) برسد، مى‏گويند: « اين، از ناحيه خداست.» و اگر سيّئه(و شكستى) برسد، مى‏گويند: « اين، از ناحيه توست.» بگو: « همه ی اينها از ناحيه ی خداست.» پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟! (78)  (آرى،) آنچه از نيكيها به تو مى‏رسد، از طرف خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد، از سوى خود توست. و ما تو را رسول براى مردم فرستاديم؛ و گواهى خدا در اين باره، كافى است» (سوره نساء)

یعنی خیرات و شروری که باطنشان خیر است ، هر دو از جانب خدا هستند ؛ امّا بدیهایی که با اختیار خودتان حاصل می کنید از نفس خودتان می باشد.

این گروه دقیقاً تفکّری قرآنی دارند و البته بر این گفتارشان براهین عقلی نیز ارائه کرده اند.

امّا گروهی دیگر ، هر گاه خیری ببینند آن را به خدا نسبت می دهند ؛ و اگر شرّی عائد آنها شود آن را به دین یا مذهب یا علما نسبت داده و می گویند: دین یا مذهب ما مشکل دارد یا علما دین را طوری تبلیغ نموده اند که عمل این شرّ شده است. اینها همان منافقانند که ظاهری دینی و الهی از خود بروز می دهند ؛ ولی در باطن چنین نیستند. این گروه همانهایی هستند که در آیه فوق الذکر مورد اشاره واقع شدند که ، شرّها را به رسول خدا (ص) نسبت می دادند.

گروه سوم کسانی هستند که تمام امور را اعمّ از خیر و شرّ و اعمّ از اینکه عمل خودشان باشد یا غیر آن ، به خدا نسبت می دهند. اینها کسانی هستند که تفکّر جبرگرایی دارند ؛ مانند اشاعره و گروهی از مشرکان و یهودیان صدر اسلام ؛ و جمع کثیری از مردم زمان ما. مثلاً یهودیان انبیاء را می کشتند و می گفتند: دست ما نیست ، خدا قلبهای ما را بسته و نمی گذارد ایمان بیاوریم. « وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَليلاً ما يُؤْمِنُونَ  ـــــ و گفتند: دلهاى ما در غلاف است ؛ خداوند آنها را به خاطر كفرشان، از رحمت خود دور ساخته، كمتر ايمان مى‏آورند» (البقرة:88)

گروه چهارم آنهایی هستند که خیرات را به خود نسبت می دهند و می گویند: اینها حاصل فکر و زرنگی و تلاش خودم بود. در مقابل ، شرّها را به خدا یا به دیگران ـ و به خصوص به طرفداران حقّ ـ نسبت می دهند. تعداد اینها نیز در جامعه کم نیستند. قارون از جمله ی این افراد بود که خداوند متعال در حقّ او فرمود: « قارون از قوم موسى بود، اما بر آنان ستم كرد؛ ما آن قدر از گنجها به او داده بوديم كه حمل كليدهاى آن براى يك گروه زورمند مشكل بود! (به خاطر آوريد) هنگامى را كه قومش به او گفتند: «اين همه شادى مغرورانه مكن، كه خداوند شادى‏كنندگان مغرور را دوست نمى‏دارد! (76) و در آنچه خدا به تو داده، سراى آخرت را بطلب؛ و بهره‏ات را از دنيا فراموش مكن؛ و همان‏گونه كه خدا به تو نيكى كرده نيكى كن؛ و هرگز در زمين در جستجوى فساد مباش، كه خدا مفسدان را دوست ندارد! (77) (قارون) گفت: «اين ثروت را بوسيله دانشى كه نزد من است به دست آورده‏ام!» آيا او نمى‏دانست كه خداوند اقوامى را پيش از او هلاك كرد كه نيرومندتر و ثروتمندتر از او بودند؟! (و هنگامى كه عذاب الهى فرا رسد،) مجرمان از گناهانشان سؤال نمى‏شوند. » (القصص)

گروه پنجم کسانی هستند که خیرات و شرور را یا به خود نسبت می دهند یا به دیگران. چرا که اساساً به خدایی اعتقاد ندارند تا چیزی را به او نسبت دهند. البته گاه اینها نیز اموری را به خدا نسبت می دهند. مثلاً می گویند: عامل فلان شرّ اعتقاد عدّه ای به خدای توهّمی است.

با این توضیح اگر کسی در هنگام مواجهه با خیری بگوید این از جانب خدا بود ؛ و هنگام مواجهه با شرّی که حاصل اختیار خود اوست ، بگوید این از جانب خود من بود ، سخنی به حقّ گفته است. چون خیر امر وجودی است و امر وجودی علّت می خواهد. پس هم اختیار خود شخص علّت آن است هم خدا. چرا که خدا علّت هر علّتی است. امّا شرّ ، در حقیقت امر عدمی است ؛ و امر عدمی علّت ندارد تا خدا علّت آن باشد. مثلاً اگر کسی درس را نخواند و در امتحان ، نمره ی کم گرفت. علّت آن نمره ی کم ، درس نخواندن است. امّا توجّه شود که نمره ی کم گرفتن ، یعنی بخشی از نمره را نگرفتن ؛ و نگرفتن چیزی نیست تا علّت داشته باشد. لکن از روی تسامح گفته می شود: علّت این نمره نگرفتن ، درس نخواندن است ؛ چرا که درس نخواندن نیز امر عدمی است. پس درس نخواندن چیزی نیست تا خدا علّت آن باشد ؛ امّا درس خواندن چیزی و علّت می خواهد. پس عدمها را نمی توان به خدا نسبت داد ؛ بلکه آنها را باید به نقص وجودی مخلوق نسبت داد ؛ چرا که نقص ، از سنخ عدم می باشد. بر همین است که می گوییم« سایه علّت ندارد. چون نه خورشید علّت سایه است نه شیء صاحب سایه. کار خورشید نور دادن است نه سایه دادن. کار سیء صاحب سایه نیز منعکس نمودن نور خورشید است نه درست کردن سایه. امّا سایه چیزی جز عدم نور نیست ؛ لذا علّت آن ، نرسیدن نور به زمین می باشد ؛ که خود همین نرسیدن نور نیز امر عدمی است. پس ما همانگونه که نبود نور را چیزی توهّم می کنیم ، نرسیدن نور را هم چیزی توهّم کرده ، اسم علّت روی آن می گذاریم. شرور نیز در حقیقت امور عدمی هستند و علّت حقیقی ندارند.