(18/100140375)

پرسش:

1)هدف از افرينش چيست؟

بي نياز چه نيازي به خلق ناقص دارد؟

هدف از زندگي چيست؟

باگرفتاري هاي زمانه حق عبادت خالق ادا ميشود؟

اگر نبوديم چه مي شد؟

حال كه هستيم چه شده است؟

حق خدا بر بنده چيست؟

آيا بنده حقي بر خالق دارد؟

2)ميگويند انسان مابين جبر واختيار است يعني چه؟

 

پاسخ:

1ـ خدای بی نیاز هیچ نیازی به مخلوق خویش ندارد؛ لذا خلق نمی کند که نیازی از خود را برآورد؛ بلکه چون کمال محض است خلق می کند. یعنی مخلوقات چیزی جز ظهور اسماء الله نیستند. مخلوقات بیرون از خدا نیستند؛ چون نامحدود را مرزی نیست تا بیرون داشته باشد. مخلوقات درون خدا هم نیست؛ چون غیر مرکّب را درون نیست تا چیزی درونش باشد. مخلوقات، جزئی از خدا هم نیستند؛ چون غیر مرکّب را جزئی نیست تا چیزی جزئش باشد. مخلوقات عین خدا هم نیستند. چون او واحد محض است و مخلوقات کثیرند؛ و محال است کثیر عین واحد باشد. پس نسبت بین خالق و مخلوق نسبت تجلّی است؛ یعنی نسبت ظاهر و مظهر است.

 

2ـ اگر نبودیم چه می شد؟

از فرض نبود هر مخلوقی، فرض نبود خدا لازم می آید. چون خدا، علّت تامّه ی تک تک مخلوقات است؛ و از فرض نبود معلول، فرض نبود علّت تامّه ی آن لازم می آید؛ چون با وجود علّت تامّه، وجود معلول، حتمی است.

 

3ـ حال که هستیم چه شده است؟

ما همواره بوده ایم و همواره خواهیم بود. هیچگاه عدم نبوده ایم. محال است عدم، تبدیل به وجود شود. فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم ـــــ و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن(حقایق آن) نزد ماست؛ و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن.» (الحجر:21) یعنی ما قبل از آنکه در عالم مادّه تنزّل کنیم، در خزینه ی ملکوت بودیم؛ و قبل از آنکه در خزینه ی ملکوت باشیم، در خزینه ی جبروت بودیم؛ و قبل از آن در حضرت عرش بودیم که امام سجّاد(ع) فرمودند: « فِي الْعَرْشِ تِمْثَالُ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَالَ وَ هَذَا تَأْوِيلُ قَوْلِهِ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ ـــ آنچه خدا آفریده از موجودات خشکی و دریایی، تمثالی در عرش دارد؛ و این است تأویل کلام خدا که فرمود: « إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ» » (بحار الأنوار، ج‏55 ، ص34) و البته فوق عرش، در علم خدا بودیم از روز ازل. لذا مخلوقات همگی معلومات خدا هستند. علم اوست که ظهور کرده، و مخلوق چیزی جز ظهور علم خدا نیست؛ بلاتشبیه همان گونه که صور خیالیّه ی ما چیزی جز ظهور علم و اراده ی ما نیستند. صور خیالی ما ظهور اراده و علم ما هستند؛ در عین اینکه اراده نیستند؛ جزء اراده هم نیستند؛ درون اراده هم نیستند؛ بیرون اراده هم نیستند؛ بلکه تجلّی اراده ی ما هستند.

خلاصه آنکه: تعبیر «حالا که هستیم» ناشی از این پندار است که ما زمانی نبودیم و حالا هستیم؛ و حالا که هستیم چه چیزی تازه ای رخ داده است.

 

4ـ آیا بنده حقّی بر خدا دارد؟

بنده را هیچ حقّی بر خدا نیست. اگر بنده را حقّی است، خود آن حقّ را هم خدا داده است. اساساً فرض ندارد که مملوک محض را بر مالک محض حقّی باشد. تمام هستی مخلوق برای خداست، لذا اگر او را حقّی هم بر کسی باشد، خود آن حقّ هم برای خداست. لذا ذاتاً محال است که مخلوق را حقّی باشد که آن حقّ، از آنِ خدا نباشد. اگر کسی حقّی را فرض کند که از آنِ خدا نیست، او در حقیقت، منکر خالقیّت محض خدا و منکر مالکیّت محض خداست.

 

5ـ حق خدا بر بنده چيست؟

حقّ خدا بر بنده آن است که بندگان بندگی اش کنند. بنده یعنی آن که بند به دیگری است. حقّ خدا بر بنده آن است که بنده، بند به او باشد نه بند به غیر او.

 

6ـ باگرفتاري هاي زمانه حق عبادت خالق ادا ميشود؟

کدام گرفتاری؟ در دنیا غیر از سوال امتحانی چیز دیگری هم هست؟ دنیا فقط و فقط دار امتحان است؛ و تمام امور آن، سوال امتحانی اند؛ حتّی زن یا مرد بودن ما، زیبا یا غیر زیبا بودن ما، باهوش یا کم هوش بودن ما، ابری یا آفتابی بودن هوا و ... همه سوال امتحانی اند. و امتحان بستر نشان دادن بندگی(عبودیّت) است. لذا تک تک امور جهان که ما با آنها در ارتباطیم، همگی وسیله اند تا ما حقّ عبادت(بندگی) را به جا آوریم. مگر عبادت فقط نماز و روزه است؟ آن لحظه از عمر که در حال عبادت نیستیم، در آن لحظه بنده ی غیر خدا هستیم؛ بنده ی نفسیم. علّامه ی حلّی(ره) فرموده اند: «من یازده سال با خواجه نصیرالدین طوسی زندگی کردم و در این مدّت مباح از او ندیدم. » یعنی این ولیّ خدا هر چه می کرد یا واجب بود یا مستحبّ. یعنی حتّی خواب و خور او هم قربة الی الله بوده است. یکی از علما در مورد امام خمینی(ره) و آیة الله بهجت فرمودند: « این دو بزرگوار، در عمرشان بازی نداشته اند.» یعنی تمام لحظات عمرشان را صرف خدا کرده اند. آن لحظه از عمر که صرف غیر خدا شود، لهو و لعب است. فرزند امام خمینی(ره) حاج احمد خمینی(ره) فرمودند: « امام حتّی آب هم که دست فرزندشان می دادند برای خدا بود.»

کسی دنیا را گرفتاری می بیند که درک درستی از امتحان ندارد.  

 

7ـ هدف از خلقت چیست؟

وقتي گفته مي شود: چرا خداوند عالم یا انسان را آفريد؟ یا هدف خدا از آفرينش عالم يا انسان چيست؟ دو معني ممكن است مورد نظر باشد:
الف: اين كه خدا به عنوان خالق و فاعل عالم و انسان چه هدفي از خلقت خود داشته است ؟ يعني هدف خودش از آفرينش عالم یا انسان چه بود و می خواست به چه هدفی دست یابد؟
ب: اين كه خدا چه هدفي را براي موجودات عالم و از جمله انسان قرار داده است ؟ يعني غايت مخلوقات و از جمله انسان چيست و قرار است به کدام مقصد برسند؟

حتماً به گوشتان خورده که خداوند متعال فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ  ـــــ و من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند»(الذاريات:56) ؛ این بیان از هدف خلقت انسان ، در حقیقت ، پاسخ پرسش دوم است ؛ امّا گاهی دیده می شود که برخی افراد ، آن را به اشتباه پاسخ سوال اوّل پنداشته و اشکالاتی بر آن وارد می کنند ؛ کما اینکه بسیاری ، عبادت را هم با مراسم عبادی خلط می کنند. پس لازم است که ما هر دو سوال را پاسخ دهیم تا حقیقت مطلب برای شما جوان گرامی نیز روشنتر شود.

بحث اجمالی:

پاسخ سوال نخست آن است که خداوند کمال محض می باشد ؛ و هدف و غایت داشتن برای او بی معنی است. لذا او خلق می کند ، چون خالقیّت اقتضای ذات اوست. یعنی خالقیّت عین ذات اوست و فرض خدای غیر خالق ، مثل فرض مربّع سه ضلعی ، فرضی است متناقض.

امّا پاسخ پرسش دوم آنکه خداوند برای هر موجود مادّی ، غایت و نقطه ی اوجی معیّن ساخته که در مسیر حرکت خود به آن می رسد. برای انسان نیز غایتی تعیین نموده که اگر با اختیار خود به آن برسد ، سعادتمند است و در غیر این صورت ، ناقص و شقاوتمند خواهد بود. و آن نقطه ی اوج ، برای انسان ، همان مقام عبودیّت و بندگی است. دقّت شود: نمی گوییم عبادت رسمی مثل نماز و روزه ، بلکه می گوییم عبادت و بندگی ؛ که نماز و روزه و امثال اینها ، ابزار رسیدن به چنان مقام وجودی می باشند.

بنا بر این ، از عبادت ما نفعی به خدا نمی رسد ؛ بلکه عبودیّت کمال خود ماست که اگر به آن برسیم کاملیم و اگر نرسیم ناقص خواهیم ماند. پس مراد از عبودیّت و بندگی ، صرفاً به جا آوردن عبادتهای شرعی نیست ؛ بلکه مقصود رسیدن به درجه ای از معرفت و خلوص قلبی و درجه ی وجودی است که در آن مرتبه ، شخص هیچ اعتباری برای خود و دیگر مخلوقات قائل نیست و جز خدا هیچ نمی بیند و همه ی موجودات و از جمله خود را بند به اراده ی خدا می یابد ؛ لذا بنده ی خدا (بند شده به خدا) نامیده می شود. در این رتبه است که بنده ی خدا ، مظهر اسماء الله می شود و اسماء الهی در وجود او ظاهر می گردند ؛ لذا خلیفة الله و نماینده ی خدا ( نمایان کننده ی خدا) نامیده می شود ؛ چون تمام وجودش خدا را می نمایاند.

ــ بحث تفصیلی

براي اين كه جواب این دو سؤال و ربط آنها مشخص شود به خودمان رجوع مي كنيم. ما انسان ها قوّه ی خيال و تعقّل داريم ؛ قوّه ی شنوايي و بينايي داريم ، که گوش و چشم ابزار آنها می باشند ؛ حتي كمال جويي و آگاهي جويي داريم؛ و ... ؛ اينها كمالات ذاتي ما یا به تعبیری ، اوصاف ذاتی ما هستند ؛ به نحوی که اگر اين قوا نباشند موجودي به نام انسان نيز نخواهد بود و نقص و ضعف در این قوا ، یک نحوه نقص و ضعف در انسان بودن ماست. ــ توجه : داشتن چشم و گوش برای دیدن کافی نیست. برای دیدن و شنیدن نیاز به قوّه ی بینایی و شنوایی هست که قوایی روحی هستند برای همین است که انسان در حالت خواب بدون چشم و گوش نیز می بیند و می شنود ــ. حال اگر كسي از ما بپرسد كه شما چرا مي بينيد يا مي شنويد؟ چه جوابي مي دهيم؟ جواب مي دهيم كه: مي شنوم و مي بينيم چون انسانم و قوّه ی شنوايي و بينايي دارم. به همين صورت ما تخيّل مي كنيم، تعقّل مي كنيم و در پي آگاهي هستيم ؛ چون انسانيم و اينها از ذاتيّات انسان است. موجودي كه قوّه ی شنوايي و بينايي ــ نه چشم و گوش ــ و تعقّل و تخيّل و علم جويي و كمال جويي ندارد ، يقينا انسان نيست ؛ چون فاقد کمالات اوّلیه انسانی است .چنین موجودی اگر زنده و از نظر ظاهری شبیه انسان باشد ، تنها یک شبه انسان  است . مثل این است که میمونی را با جرّاحی پلاستیک  شبیه انسان کنند. البته توجّه شود که مراد داشتن اصل این قواست نه فعلیّت یافتن آنها.

 خداوند متعال نیز جامع جميع كمالات وجودی است ؛  خلق مي كند چون خالق است ؛ رزق مي دهد چون رازق است ؛ زنده و حی ّ می کند چون محیی است  و ... . اگر خدا خلق نمي كرد خدا نبود؛ چون اگر خلق نمي كرد خالق نبود؛ و اگر خالق نبود فاقد اين صفت كمالي بود؛ و اگر فاقد يكي از كمالات بود ناقص بود و اگر ناقص بود ، واجب الوجود نبود ؛ و موجودي كه واجب الوجود نيست خدا نيست. پس خدا مي آفريند چون آفريدن كمال ذاتی اوست. اگر ما تخيّل نمي كرديم پس قوّه ی خيال نداشتيم اگر تعقّل نمي كرديم پس عقّل نداشتيم؛ اگر اختیار نمی کردیم مختار نبودیم ــ  توجه: از نظر فلسفی عقل، عین تعقل و تعقل عین معقول بالذات است کما اینکه قوه خیال متّحد با تخیّل و متخیّل است و اختیار عین مختار و عین مورد اختیار است. اگر چه در نگاه عرفی اینها جدا از هم به نظر می رسند . چون اینها مجرّدند ؛ و صفت و فعل مجرد  ، به وجهی ، عین اوست  ــــ  آيا بنّايي كه هيچ بنايي نساخته و نقّاشي كه هيچ نقشي نكشيده است معني دارد؟ خدايي كه خالق نباشد يك موجود توهمّي است كه اسمش را خدا گذاشته ايم. لذا معني ندارد كه بگوييم اگر خدا ما را نمي آفريد ... . معني ندارد كه بگوييم خدا اگر مي خواست ما را نمي آفريد. خدا نه تنها ذاتش واجب الوجود است ، اراده و علم و اختيارش هم واجب الوجود است. عبارت «اگر مي خواست» يعني «ممكن بود» و « امكان » در مقابل « وجوب» است. اگر گفته شود كه: «براي خدا ممكن بود كه ما را نيافريند» ، معنايش اين است كه در اراده و علم و اختيار خدا امكان راه دارد. در حالي در ساحت واجب الوجود امكان راه ندارد. چون  از امكان صفات ، امكان ذات لازم مي آيد ؛ و امكان وجود با وجوب وجود بالذات سازگار نيست.

حاصل کلام اینکه خالق بودن خدا عین ذات اوست ؛ و فرض خدای غیر خالق ، فرض موجودی غیر خداست. لذا او نمی آفریند تا کمالی کسب کند ، بلکه چون کمالی به نام خالقیّت را دارد ، پس می آفریند.
از آنچه گذشت ، معلوم می شود که : هر چه خدا آفريده است ، ظهور اسماء كماليّه اوست که همگی عین ذات خدا می باشند. بنا براين تمام موجودات ، ظهور اسماء خدا و ظهور كمالات اويند ؛ ظهور علم و اراده و اختيار اويند. بنابراين خدا از آفرينش، هدفي جز خود نداشت. آفريد چون آفرينندگي كمال ذاتی اوست. آفريد چون خداست اگر آفرينش نبود پس خدايي نبود ؛ اگر معلول نباشد يقينا علّت تامّه ی آن هم نخواهد بود.
وقتي مي گوييم خدا آفريد به اين معني نيست كه مخلوقات در عرض خدا وجود دارند. آفرينش خدا مثل كار نجّار و بنّا و نقّاش و امثال آنها نيست. آفرينش خدا مثل آفرينش قوّه ی خيال ماست با اين تفاوت كه خدا واجب الوجود است ولي قوّه ی خيال ممكن الوجود می باشد. همان طور كه قوّه ی خيال ما صور خيالي را به محض اراده كردن ظاهر مي كند ، خدا نيز به محض اراده كردن ، موجودات را ظاهر مي كند. صور خيالي ما از عدم نمي آيند، بلكه كمالات خود قوّه ی خيالند  كه ظهور مي يابند ؛ یعنی اراده ی ماست که به صورت آن موجودات خیالی جلوه می کنند ؛ لذا به محض اینکه اراده ی خود را از آنها برگیریم ، در اراده ی ما فانی می شوند. مخلوقات نيز ظهور كمالات و اسماء خدا و ظهور اراده ی او هستند. صور خيالي جدا از قوّه ی خيال نيستند ؛ مخلوقات هم جدا از خدا معني ندارند. صور خيالي جدا از قوّه ی خيال و اراده نيستند ولي عين قوّه ی خیال و اراده يا جزء آنها هم نيستند. مخلوقات هم جدا از خدا نيستند ولي عين او يا جز او هم نيستند.
موجودات از علم خدا آغاز شدند و با طي مراحلي تنزّل نمودند. از عالم ربوبي به عالم جبروت و از عالم جبروت به عالم ملکوت ، و از عالم ملکوت به عالم مادّه رسيدند. لذا در عين اين كه در عالم مادّه هستند در عوالم مافوق نيزحضور دارند. خداوند متعال مي فرمايد: «و هيچ چيزي نيست مگر اين  که خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمي كنيم مگر به اندازه ی معلوم و معيّن». (حجر :21) ؛ يعني هر چه در عالم مادّه است و  از جمله انسان ، در ملكوت و جبروت و عالم ربوبي حقايقي غيرمادي و مجرّد دارند كه فهم حقيقت آن از درک افراد تحصیل نکرده در وادی حکمت خارج است و جز با دهها سال تحصيل و تهذيب مداوم نمي توان با آن حقايق آشنا شد. آنچه در زمين و عالم مادّه است پايين ترين درجه وجود است؛ و حركت اين عالم و موجودات آن ناشي از همين ضعف وجود می باشد ؛ و مسير اين حركت به سمت اصل موجودات است. هر كسي و هر چيزي از هر جا آمده  به همانجا باز مي گردد ؛ و همه، ظهور اسماء خدايند ؛ لذا به عالم اسماء نیز باز مي گردند. «انا لله و انا اليه راجعون ــــ ما از آنِ خداييم و به سوي او باز مي گرديم»  (بقره:156)  و فرمود: «و الي الله ترجع الامور ـــ و همه ی امور به سوي خدا باز مي گردند» (بقره:210) ؛ و مراد از اين بازگشت به سوي خدا صرفا بازگشت به بهشت و جهنم نيست ؛ بلکه مقصود ، بازگشت اشياء ، ‌به اسماء الله است.

هر موجودي ظهور هر اسمي است  به سوي  همان اسم نيز محشور مي شود. لذا هدف خلقت ، بازگشت به خدا و اسماء اوست. حتي خود بهشت و جهنّم نیز ظهور اسماء خدا هستند ؛ و آيه ی « و الي الله ترجع الامور ــ و امور به سوی او بازگردانده می شوند» شامل آنها هم مي شود. لذا بهشت و جهنّم  نیز همراه با اهل بهشت و اهل جهنّم بازگشت به خدا  و اسماء او مي كنند. بنابراین بهشت و جهنّم آخر سير انسان نيست. مراد از مقام عبوديّت نيز همين است . عبد يعني بنده و بنده از واژه «بند» به معني« بسته شده» است. لذا بنده و عبد يعني بسته شده به خدا ( وجود رابط ) . عبد حقیقی كسي است كه به مرتبه ی اسماءالله ترقي كرده و ربط تامّ خود را به خدا مشاهده مي كند. وقتي گفته مي شود هدف از خلقت انسان عبادت خداست. منظور همين عبادت مرسوم (نماز و روزه و ....) نيست. بلكه منظور آن حقيقي است كه در سايه ی اين اعمال برای انسان حاصل مي شود. لذا خداوند متعال مي فرمود: « وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعينَ ؛ الَّذينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ ـــــ و به وسيله صبر (روزه) و نماز ياري جوييد در حالي كه مسلماً اين كار سخت است مگر بر خاشعان، كساني كه مي دانند كه آنان پروردگارشان را ملاقات مي كنند و اين كه آنان فقط به سوي او باز مي گردند» (بقره: 45 ، 46).
بهشت غايت بدن انسان است نه غايت روح او ، روح انسان از مقام قرب خدا آمده و به سوي آن باز مي گردد. خداوند متعال فرمود: «و زماني كه پروردگار به ملائكه گفت من آفريننده ی بشري هستم از گل خشكيده اي كه از گل سياه و بد بویِ شكل يافته ، گرفته شده است. پس زماني كه او را مرتّب نمودم و از روح خود در او دميدم پس براي او سجده كنيد پس همه ملائك سجده كردند مگر ابليس كه سر باز زد از اين كه با سجده كنندگان باشد». (حجر، 28-31) در این آیه و آیات دیگر ، خداوند متعال روح را به خود منتسب کرده و با واژه ی « روحی » از آن یاد نموده است ؛ که لطافت آن از اهلش پوشیده نیست . این تعبیرحتی از تعبیر « روح الله» هم  بالاتر است.
اين مرتبه، مرتبه ی خلافت الهي است كه همه ی موجودات در مقابل آن سر فرود مي آورند. البته به شرط اين كه انسان با اختيار خود به اين مقام نائل شود ؛ و راه رسيدن به اين مقام ، تبعيّت از قرآن کریم و انسان کامل است . چون قرآن  همان علم خداست كه تا حدّ يك كتاب تنزّل نموده ؛ و حقیقت آن را انسان کامل حمل می کند. لذا قرآن و ولیّ خدا  از همانجايي آمده اند كه روح انسان آمده است. قرآن، جامع تمام آن اسمائي است كه رسيدن به حقيقت آنها غايت انسان است. لذا قرآن نقشه ی راه و نقشه وجود انسان است ؛ و انسان کامل ، تجسّم عینی قرآن کریم می باشد.
سخن در اين باب زياد است به قدري كه دهها سال تحصيل براي رسيدن به كنه آن كافي نيست و اساساً به صرف درس خواندن كسي به اين حقايق نمي رسد.

ـــ مطلبی دیگر در باب هدف خلقت انسان.

خداوند متعال انسان را آفرید تا خلیفة الله باشد ؛ لذا قبل از آفرینش اوّلین فرد انسانی ، خطاب به برترین موجودات آن روز ، یعنی فرشتگان و برخی جنّهایی که در صف ملائک قرار گرفته بودند ، فرمود: « من قرار دهنده ی خلیفه ای در زمين هستم. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه در آن فساد و خونريزى كند؟! در حالی که ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم، و تو را تقديس مى‏كنيم. پروردگارت فرمود: من چیزی مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد. » (بقره:30)

امّا آن چه رازی بود که ملائک از آن بی خبر بودند و خدا از آن آگاه بود؟ از ادامه ی آیات سوره ی بقره چنین فهمیده می شود که آن امر مجهول و آن راز پنهان ، حقیقت خلافت الهی بوده که فرشتگان از آن بی خبر بوده اند. در ادامه ی آیات آمده است: « سپس آموخت به آدم اسماء‏ را جملگی. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد!» فرشتگان عرض كردند: «منزّهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه كن!» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را می دانم؟! و نيز می دانم آنچه را شما آشكار می كنيد، و آنچه را پنهان می داشتيد؟»

از این آیات فهمیده می شود که حقیقت خلیفةالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء می باشد. البته باید توجّه داشت که داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ یا معانی اسماء الهی نیست ؛ بلکه مقصود این است که کسی مظهر آن اسماء گردد ؛ به این معنی که حقیقت وجودی تمام آن اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد. به تعبیر دیگر ، خلیفة الله کسی است که همچون آیینه ، که تمام خصوصیّات انسان را می نمایاند ، اسماء و کمالات حقّ تعالی را بنمایاند ؛ و از همین روست که در زبان فارسی او را نماینده ی خدا می گویند ؛ چون نماینده یعنی آنکه دیگری را می نمایاند. و هم از این رو بود که خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود که بر آدم سجده نمایند ؛ چرا که او آیینه ی خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوی الله.

پس غرض از خلقت آدمی این است که در سیر صعودی خود ، از پایین ترین رتبه ی وجود ، شروع به حرکت تکاملی نموده ، حقیقت و کمال وجودی تک تک موجودات را به دست آورد و به جایی برسد که از تمام ملائک نیز فراتر رفته جامع جمیع کمالات امکانی گردد. بلکه پا فراتر از آن نیز گذاشته به مقام آیینگی تامّ و مقام فنا می رسد ؛ که در آنجا بنده ، خودی در میان نمی بیند تا سخن از دوگانگی و یگانگی یا امکان و وجوب باشد ؛ آن سان که صورتِ نقش بسته در آیینه در مقایسه با شخص بیرون از آیینه ، خودی برای خود نمی بیند ؛ و این است آن غرض و کمالی که انسان برای آن آفریده شده و این است آن مقام عبودیّت و معرفت ؛ و این است لقاء الله ، که انسان در خود جز خدا را نبیند ، همان گونه که صورت نقش بسته در آیینه خودی جز صاحب صورت ندارد. در این حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به این نغمه می گردد که :« گر بشکافند سراپای من ـــ جز تو نیابند در اعضای من» و امتحانات الهی تماماً برای رساندن انسان به این مقصد اعلی می باشد. این همان حقیقتی است که فرشتگان و ابلیس از درک آن عاجز بودند و هستند و خواهند بود. لذا خداوند در محاجّه با ابلیس فرمود: « يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ ـــــ  اى ابليس! چه چيز مانع تو شد تا بر مخلوقى كه با دو دست خویش او را آفريدم سجده كنى؟! آيا تكبّر كردى يا از برترينها بودى؟! » (ص:75) ؛ مراد از دو دست خدا اسماء جلال و جمال او هستند که آدم بالفعل ، مظهر جمیع آنهاست. دیگر موجودات ، مظهر برخی اسماء الهی هستند ولی انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهی است. همچنین در حدیثی قدسی به انسانهای بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمی فرمود: « يا بن آدم! خلقتُ الأشياءَ كُلّها لِأجلِك ، و خَلقتُك لِأجلي ، و أنت تَفِرّ مِنّي.  ــــ ای فرزند آدم ! همه ی اشیاء را برای تو آفریدم و تو را برای خویش ساختم ، در حالی که تو از من فرار می کنی.» (تحرير المواعظ العددية ، ص574 ) ؛ یعنی همه چیز جلوه ای از کمالات انسانند و همه در خدمت اویند تا او به کمال نهایی خویش برسد ؛ از عرش برین و جبرئیل امین گرفته تا شیطان رجیم ، خواسته یا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمینه ی رشد و ترقّی آدمی به مقام خلیفة اللّهی را فراهم نمایند.

در این گردونه ی عالم که انسان مرکز گردش آن می باشد ، گروهی از موجودات ، چون ملائک الهی مانند مربّیانی هستند که در حدّ توان خود انسان را مدد می رسانند تا به بام عالم پا نهاده ، وارد عالم اسماء الهی گردد ؛ و شیاطین و دار و دسته ی آنها ، همچون حریفانی قَدَر می باشند که انسان در مبارزه با آنها ، استعدادهای وجودی خود را شکوفا می کند. لذا جهان مادّی صرفاً میدان مسابقه است و بس ؛ و میدان مسابقه جای سبقت گرفتن و به مقصد رسیدن است نه جای اقامت و خوشی ؛ « فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا ــــ پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه ی شما، به سوى خداست»(المائدة:48) و فرمود: « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ـــ و امّا پیشی گیرندگانِ پیشی گیرندگان ، آنهایند مقرّبان.» (الواقعة:10). آنانکه در این مسابقه بازنده باشند و به سلامت از خطّ پایان نگذرند« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ـــ آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» امّا آنانکه از خطّ پایان بگذرند ، بهشت را ، که وصف آن از حد بیرون می باشد ، جایزه می برند ؛ و آنها که نفرات برگزیده باشند به فراتر از بهشت راه یافته در جنّة الاسماء به رحیق مختوم می رسند که تنها نوشندگان دانند چیست. اینان چنانند که « تَعْرِفُ في‏ وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعيمِ ؛ يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ ؛ خِتامُهُ مِسْكٌ وَ في‏ ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ  ؛ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيمٍ  ــــ در چهره‏هايشان طراوت و نشاط نعمت را مى‏بينى و مى‏شناسى. آنها از شراب زلال و دست ‏نخورده و سربسته‏اى سيراب مى‏شوند ؛ مهرى كه بر آن نهاده شده از مِشك است ؛ و پیشی گیرندگان ، در اين بايد بر يكديگر پيشى گيرند. اين شراب آميخته با«تسنيم» است‏.»(مطففین: 23 ـ 27 ) امّا آنانکه حتّی از برگزیدگان نیز برگزیده ترند ، فراتر از جنةالاسماء به جنّةالذات بار می یابند و از چشمه ی فنا که چشمه ی تسنیم باشد سیراب می گردند ؛ همان چشمه ای که ذرّه ای از آن در رحیق مختوم ریخته و رحیقیان را مست نموده است ؛« عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُون ـــ چشمه ای که مقرّبان از آن می نوشند.» (مطففین:28)

در آخر گفتنی است که این همه گفتار نقش خیالی بیش نیست ؛ که شنیدن کی بود مانند دیدن. ملائک از درک آنچه قرار است انسان بدان راه یابد عاجزند پس چون حقیری که به فرض ترقّی وجودی ، مسیر کمال را تا سر کوی نیز نرفته است ، چگونه می تواند آن حقایق را وصف نماید. فقط همین اندازه می توان گفت که ما هم اکنون در میدان مسابقه ای بس بزرگیم ، و هدف در درجه ی اوّل به سلامت گذشتن از خطّ پایان و در درجه ی دوم جزء نفرات برگزیده شدن و در درجه ی بالاتر ، اوّل شدن و با اهل بیت (ع) همراه گشتن است ؛ آن سان که سلمان فارسی شد و مدال « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْت » را از دست مبارک رسول الله و امیر مومنان و امام صادق (ع) گرفت . و امّا قانون این مسابقه ، شریعت الهی ؛ و داور آن ، انبیاء و ائمه(ع) و داور داوران ، حضرت خاتم الانبیاء (ص) می باشند. «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهيدا ـــــ حالِ آنها چگونه است آن روزى كه از هر امّتى، شاهد و گواهى مى‏آوريم، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟ » (النساء:41)

و عجبا از برخی انسانها که خیال می کنند اگر در این میدان ندوند ، زیانی به خدا می رسد ؛ حال آنگه دامن کبریایی او از گرد نیاز منزّه می باشد ؛ و هر کسی هر چه کوشد ، به حال خود کوشیده است. لذا فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏ ـــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه توان وجودی اش تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است » ‏(البقرة:286) و فرمود: « ... مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَميدٌ  ــــ هر كس شكرگزارى كند، تنها به سود خويش شكر كرده ؛ و آن كس كه كفران كند ، همانا خداوند بى‏نياز و ستوده است‏.» (لقمان:12) و فرمود: « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ  ــــــ و موسى(به بنى اسرائيل) گفت: اگر شما و همه ی مردم روى زمين كافر شويد ، (به خدا زيانى نمى‏رسد؛ چرا كه) خداوند، بى‏نياز و شايسته ی ستايش است.» (إبراهيم:8).

 

8ـ هدف از زندگی چیست؟

بحث هدف زندگی ، یک بحث بسیار عریض و طویل می باشد ، لذا ورود تفصیلی به این موضوع در این مختصر نمی گنجد. بر این اساس در جملاتی کوتاه جواب را ارائه می دهیم و بسط و تفصیل را به ذهن کنکاشگر شما بزرگوار محوّل می نماییم.

الف: هدف زندگی یک واژه ی عامّ است که ظاهراً یک معنی دارد ؛ امّا حقیقتاً شامل امور فراوانی می شود ؛ لذا هدف زندگی یک چیز نیست تا ما در یک جمله بیان نموده و سپس به دنبالش باشیم ؛ اشکال بسیاری از نظریّه پردازان نیز در همین است که می خواهند هدف زندگی را در یک هدف خلاصه نمایند ؛ حال آنکه زندگی وجوه و ابعاد متعدّدی دارد که هر کدام هدف و غایت خاصّ خود را دارند. پس برای ورود به این بحث ، نخست باید دید که مراد از زندگی چیست و هر کسی مرادش از زندگی کدام وجه یا لایه ی آن می باشد؟ آیا مراد همین حیات داشتن است؟ یا مقصود روند رشد طبیعی آدمی می باشد ، که حیات، بستر آن است ؟ یا حیات اجتماعی یک شخص در نظر می باشد؟ حیات اجتماعی یا تاریخی بشریّت ــ نه فرد ــ مدّ نظر است که مبتنی بر حیات و روند رشد طبیعی افراد می باشد؟ یا حیات اختیاری و معقول فردی منظور نظر است ؛ که همه ی موارد قبلی مقدّمه ی آن می باشند؟

اگر مقصود همان حیات داشتن است ، در این حیطه هدف زندگی بشر با هدف زندگی حیوانات تفاوتی ندارد. هدف این زندگی از منظر اسلام و حکمای اسلامی ، تحصیل طبیعی کمالات طبیعی و قهری است که تا آخرین لحظه ی عمر ادامه می یابد و با آخرین صورت کمالی که انسان یا حیوان ، از فیّاض صور دریافت می کند ، از مادّه رها گشته وارد عالم مثال صعودی (برزخ) می شود. در برزخ نیز صیرورت صعودی ادامه دارد تا موجودات (تمام موجودات) به دار قرار (آخرت) برسند ؛ که غایت طبیعی و قهری تک تک موجودات عالم می باشد. « لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ  ــــــ مالكيّت آسمانها و زمين از آنِ اوست؛ و همه ی امور به سوى او باز گردانده می شوند. » (الحديد:5).

این هدف قهری و طبیعی تمام موجودات است ؛ که چه بخواهند و چه نخواهند به آن خواهند رسید و گریزی از آن نیست. این در حقیقت سیر از ظاهر هستی به سوی باطن آن است که همواره بوده و خواهد بود ؛ تا در لحظه ی قیامت ، کلّ عالم مادّه ، مادّه ی خویش را رها نموده با صورت خویش راهی دار القرار (برزخ و آخرت) شود ؛ « يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار ــــــ در آن روز كه اين زمين به زمين ديگر مبدّل مى‏شود ، و آسمانها نیز ، و در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند» (إبراهيم:48) . از آن پس ، طبق روایات اهل بیت (ع) و براهین حکما ، عالمی دیگر از خاکستر عالم ما بر می خیزد و سیر رو به برزخ خود را آغاز می کند ؛ کما اینکه عالم ما نیز از خاکستر عالم قبل از خود برخاسته بود. لذا بی نهایت عالم ، تا کنون به غایت قهری خود نائل شده اند و بی نهایت عالم نیز در راهند ؛ و سیر طبیعی همه ی آنها رسیدن به دار القرار می باشد ؛ که در آن هیچ موجودی حالت منتظره ندارد تا سخنی از هدف و غایت باشد ؛ چرا که هدف و غایت ، برای موجودی معنا دارد که در سیر و حرکت است. چون هدف و غایت ، کمال موجود غایتمند است که باید به آن برسد. موجود غایتمند ، قبل از وصول به غایت و هدف خویش ، بالقوّه دارای آن کمال است ؛ که چون بدان واصل گردد ، بالفعل دارای آن خواهد شد.

برخی از اهداف اختیاری بشر در زندگی دنیوی نیز به همین هدف طبیعی حیات بر می گردد. برای مثال ، آنکه مال و مقام و شهرت و لذّت مادّی و ... را هدف زندگی خویش ساخته ، در حقیقت سعی می کند به این روند طبیعی شتاب دهد. انسان دارای قوایی حیوانی است همچون شهوت ، غضب ، وهم و خیال ؛ که هر کدام اینها نیز غایت و کمالی در خور خود دارند و همگی در پی کمال و غایت طبیعی خویشند و هر چه بیشتر به کمالات خود برسند ، به همان اندازه راضی تر خواهند بود. امّا مشکل اینجاست که انسان غیر از این قوا ، قوایی انسانی همچون عقل و قلب نیز دارد ، که اهداف طبیعی اینها گاه با اهداف قوای حیوانی در تقابل قرار می گیرند. از اینجاست که دو راه و دو گونه هدف پیش پای انسان ظاهر می شود و از اینجا به بعد است که بحث بر سر هدف زندگی جدّی می شود. گروهی دنبال بهشت قوای حیوانی خود می روند ؛ گروهی نیز دنبال بهشت انسانی خود می گردند ؛ بهشت نیز چیزی نیست جز نام دیگری برای هدف و غایت. لکن باید دانست که بهشت شهوت و غضب و وهم و خیال ، جهنّم عقل و قلب است ؛ لذا در آخرت نیز قوای حیوانی اهل جهنّم در همان جهنّم خوش است ؛ امّا حیث انسانی آنها که حامل فطرت الهی است ، خود را در عذاب می یابد. در دنیا نیز اهل شهوت و غضب و خیال و وهم ، در عین اینکه از برآوردن خواستهای حیوانی خود لذّت می برند ، امّا حیث انسانی آنها از آن وضع در رنج است ، که به صورت عذاب وجدان خود را نشان می دهد. برای مثال ، یک نفر دزد یا کلاهبردار ، از اینکه شهوت مال خواهی خود را ارضاء می کند ، لذّت می برد ؛ چون کمال قوّه ی شهوت در این است که به خواستهای طبیعی خود برسد ، امّا وجدان انسانی چنین کسی ، که ندای عقل و فطرت اوست ، ناراحت می باشد. یا قوّه ی غضب یک فرد جانی ، از کشتن انسانها غرق در لذّت می شود ؛ چرا که کمال این قوّه در غلبه است ، امّا وجدان انسانی انسان ، از این عمل در رنج می باشد ؛ چون کمال او در غلبه یا رسیدن به خواسته ها نیست ؛ بلکه او طالب وحدت است ؛ که تمام کمالات را یکجا در خود دارد. لذا آنکه به مقام وحدت برسد ، تمام قوای او در بهشت خود خواهند بود ؛ و تعارضی بین قوایش پیش نخواهد آمد. و مقام وحدت چیزی نیست ، جز همان عبودیّت محض نسبت به کمال مطلق ؛ چون در مقام وحدت است که فناء و بلکه فناء از فناء حاصل می شود و دیگر منی در کار نیست تا خواهشی در کار باشد. در این رتبه ، جوینده و جسته شده و غایت جو و غایت به اتّحاد و بلکه به وحدت می رسند و اضطراب طلب رخت بر می بندد و حرارت سوال فرو می نشیند و برودت یقین محض حاصل می گردد ؛ لذا این مقام را مقام برد الیقین نیز می خوانند.

ب: از مطالب فوق معلوم شد که هدف روند رشد طبیعی انسان را هم هدف حیات طبیعی او مشخّص می نماید ؛ یعنی اگر کسی خود را خلاصه در حیوانیّت کرد ، روند رشد طبیعی او یا به تعبیری تاریخ زندگی او نیز خلاصه خواهد شد در رشد قوای حیوانی ؛ لذا با صورتی حیوانی وارد عالم برزخ و آخرت خواهد شد ؛ چرا که حیث انسانی او رشد نیافته و بالقوّه باقی مانده است. همچنین اگر کسی بین این دو جبهه درگیر بود و در هیچکدام خالص نشد ، در نهایتِ روند رشد طبیعی خویش نیز با حالتی دوگانه وارد عالم برزخ و آخرت می شود ، تا در نهایت ، وجهه ی انسانی او غالب گردد. امّا آنها که انسانی زندگی نموده اند ، به کمال انسانی نیز واصل گشته در دار القرار به ثبات و آرمش می رسد.

ج:  هدف حیات اجتماعی شخص نیز در راستای همان هدف حیات قرار می گیرد. آنکه حیوان بالفعل و انسان بالقوّه است ، جامعه را نیز گلّه وار می بیند و به این عقیده می رسد که برای بقاء خود ، باید جامعه را نگه داشت ؛ و برای بقاء جامعه باید به دیگران نیکی نمود و حقوق آنها را مراعات کرد. امّا آنکه می خواهد به غایت حیث انسانی خود برسد و قوای حیوانی را در خدمت قوای انسانی قرار دهد ، او افراد جامعه را همانند افراد یک گلّه ی حیوانی منسجم که منافع مشترک دارند ، نمی بیند ، بلکه مردم و بلکه کلّ عالم هستی ، در نظر او ، ظهورات یک حقیقت و اجزاء یک پیکر واحدند. لذا می سراید که: « به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست ــــ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» و می گوید: « بنی آدم اعضای یک پیکرند ـــ که در آفرینش ز یک گوهرند ــ چو عضوی به درد آورد روزگار ــ دگر عضوها را نماند قرار ». روشن است که چنین کسی همگان را ، از خاک گرفته تا انسان کامل دوست خواهد داشت ؛ او حتّی بَدانی چون ابلیس و فرعون را هم دوست خواهد داشت لکن به لعن و نفرین ؛ آنگونه که مادران ، فرزندان را به لطف نفرین کنند و از سر مِهر بر ایشان قهر آورند و پدران از سر عطوفت فرزندان را تنبیه کنند و برانند. اینان چون به دریای وحدت رسیده اند ، قهر و مهر را زیر یک چتر در آورده اند ، آن سان که رحمانیّت خدا ، رحیمیّت و قهر و غضب او و بهشت و جهنّمش را زیر چتر خود دارد. مولوی آن سراینده ی وحدت چه نیکو فرمود:

« جان حیوانی ندارد اتّحاد ـــ تو مجو، این اتّحاد از روح باد ــ گر خورد این نان ، نگردد سیر آن ــ ور کشد بار این ، نگردد او گران ــ بلکه این شادی کند از مرگ او  ــ از حسد میرد چون بیند برگ او ــ جان گرگان و سگان هر یک جداست ــ متّحد جانهای شیران خداست ــ همچو آن یک نور خورشید سما ــ صد بُوَد نسبت به صحن خانه ها ــ لیک یک باشد همه انوارشان ــ چون که بر گیری تو دیوار از میان ــ چون نماند خانه ها را قاعده ــ مومنان مانند نفس واحده » ؛ و در وصف کتاب عظیم الشأن مثنوی معنوی فرمود: « مثنویّ ما دُکان وحدت است ــ غیر وحدت هر چه بینی آن بُت است» و در وصف حال اصحاب وحدت فرمود: « عاشقم بر قهر و لطفش من به جِد ــــ ای عجب من عاشق این هر دو ضد »

قرآن کریم نیز دائماً دعوت به وحدت نموده ، آن را غایت الغایات و حقیقت بندگی خوانده است. حضرت احدیّت فرمود: « قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّه‏ ـــــــ بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ اینكه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم؛ و بعضى از ما، بعضى ديگر را - غير از خداى يگانه - به خدايى نپذيرد.» (آل‏عمران:64) ؛ یعنی ای اهل کثرت و رویگردانان از وحدت ، بیایید به سوی واحد محض تا همه رو سوی او کنیم و او را هدف قرار دهیم و مخلوقی مخلوق دیگر را هدف و مقصد آمال خویش قرار ندهد ؛ و به غلط او را به خدایی نخواند.

باز فرمود: « وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ  ــــــــ  كسى كه روى خود را تسليم خدا كند در حالى كه نيكوكار باشد، به دستگيره ی محكمى چنگ زده؛ و عاقبت همه ی امور به سوى خداست.» (لقمان:22) ؛ یعنی هر که به سوی الله حرکت نماید و او را هدف خویش قرار دهد ، در حالی که به لوازم عملی این کار ملتزم باشد ، که همام عمل به شریعت است ، یقیناً به هدف و وسیله ی مطمئنّی چنگ زده ؛ چون ، چه بخواهید و چه نخواهید ، غایت حقیقی به سوی خدا بودن است و کسی را از رفتن به سوی او گریزی نیست. پس آنکه دانست هدف حیات رفتن به سوی واحد محض است ، و روند رشد طبیعی موجودات به آن سو جهت گیری شده و تاریخ تکوین او را مقصد قرار داده است ، و حیات اجتماعی خود را در این راستا قرار داد ، و حیات معقول و اختیاری خود را در این مسیر جهت گیری کرد ، او یقیناً به مقصد خواهد رسید ، آن هم در حالی که رو به خداست. امّا آنها که هم در هدف اصل حیات اشتباه کردند ، هم روند طبیعی آن را نشناختند ، هم جامعه را نوعی جامعه ی پیشرفته ی حیوانی دیدند و هم تاریخ تکوین را با تاریخ شاهان خلط نمودند ، هم حیات اختیاری خود را در مسیر اهداف پست دنیایی و حیوانی قرار دادند ، آنان نیز ناخواسته به سوی خدا کشیده خواهند شد ؛ لکن در حالی که حقیقت و باطن وجودشان پشت به خدا و پشت به عالم وحدت است. لذا اینان صورتی سیاه و تاریک خواهند داشت ؛ چون پست به خدا کرده اند که نور السّموات و الارض است ؛ او همان وجود محض است که نور وجودش تمام هستی را روشن ساخته و نور محشر نیز از اوست « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ــــــ و زمين(در آن روز) به نور پروردگارش روشن مى‏شود»(الزمر:69). همچنین اینان نامه ی اعمال خویش را که در حقیقت بیوگرافی زندگی آنها و نمایان کننده ی دارایی وجودی آنهاست ، با دست چپ می گیرند ؛ چرا که آنان در جهت عکس مومنان . بلکه در جهت عکس کلّ عالم قرار گرفته اند ؛ لذا دست چپ آنها در راستای دست راست مومنان می باشد ؛ بلکه بالاتر ، وجود چنین افرادی چپ است ؛ چرا که اینان هدف را در دنیا دیده اند و در حالی که روی وجودشان به دنیاست ، از عالم مادّه خارج شده اند. همچنین نامه ی بدبختی خودشان را از پشت سر می گیرند ؛ چون پشت به خدا و ملائک او کرده اند ، که همگی از عالم وحدتند.

در قرآن کریم هر چه می گردیم جز وحدت هیچ نمی یابیم ، آیه آیه ی این کتاب شگفت ، آشکار و نهان ندای وحدت سر داده اند و به انسان سرگردان در میان سرابهای مکاتب بشر ساخته ، نهیب می زنند که تمام بدبختی تو از کثرت گرایی است و تمام سعادت تو در این است که بنده ی وحدت باشی ؛ یعنی خود را بند به واحد محض نمایی. لذا فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ  ــــــ من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه مرا بندگی کنند » (الذاريات:56) ؛ یعنی آفریدم تا خود را به کمال محض و وجود صرف برسانند و قیدها و بندها را از خود بردارند و به قول جناب مولوی ، دیوار خانه های وجودشان را بردارند ، تا غرق در نور واحد شوند ؛ آنگاه است که قرار می یابند و خود عین هدف و غایت و عین حیات می شوند ؛ و این نمی شود مگر اینکه بشر دست خود را به دست منادیان وحدت دهد که فرستادگان واحد محض می باشند ؛ تا بشر را حیات حقیقی بخشند و او را با هدف یکی سازند ؛ «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُم‏ ـــــــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مى‏خوانند كه شما را حيات مى‏بخشد » (الأنفال:24). حیات محض خداست ؛ لذا حیات عین هدف است ؛ و مومنان حقیقی به حیات جاودان انسانی و الهی رسیده و متّصف به اوصاف الهی گشته و مظهر اسماء او شده اند ؛ امّا غیر مومنان ــ به معنی حقیقی کلمه ــ مردگانی هستند که خود را زنده پنداشته و دنبال هدف حیات می گردند ؛ در حالی که اینان نخست باید دنبال خود حیات باشند . اینها از حیات ، جز همان حیات حیوانی ــ البته در ظهور بشری آن ــ را نشناخته اند و مرادشان از هدف حیات نیز همین است ؛ لکن برخی چون حیوانات تکرو فقط بقاء و لذّت خود را می جویند ، امّا برخی دیگر ، لذّت و بقاء خود را در بقاء و لذّت جمع می بینند. امّا آنان که زنده به حیات انسانی شده و روح ایمان یافته اند ، هدف را نه در خود فردی یا جمعی یا تاریخی ، بلکه در خدا و انسان کامل می یابند ؛ لذا رو سوی وحدت می کنند. امّا اهل کثرت هر یک هدفهای شخصی خود را می جویند ؛ و محال است به یک هدف مشترک برسند ؛ اگر چه ممکن است آن هدف در اسم و ظاهر مشترک باشد.

د:  سخن آخر اینکه رسیدن به مقام عبودیّت و وحدت به عنوان هدف قرآنی حیات ، اگر چه دشوار ولی یک شعار نیست. تاریخ نیز گواهی می دهد که روندگان این راه به مقصد رسیدند و از بند غیر واحد رهیدند و بند به واحد محض شده بنده ی او گشتند. سلسله ی انبیاء و اولیاء و شهیدان راه خدا ، همچون شهدای کربلا و اصحاب سرّ امیرمومنان و دیگر ائمه (ع) و نیز سلسله ی علمای ربّانی همچون آیة الله نخودکی ، میرزا جواد ملکی تبریزی ، سید هاشم حدّاد ، آقا سید علی قاضی ، علّامه طباطبایی ، آیة الله شاه آبادی ، امام خمینی ، آیة الله بهجت و ... نشان داده اند که این راه قابل رفتن و رسیدن است. امّا شکّی نیست که هدف بزرگ تلاش بزرگ نیز طلب می کند. لذا جناب مولوی در حقّ مدّعیان دروغین این راه فرمود: « در راه رهزنانند ، این همرهان زنانند ـــ پای نگار کرده ، این راه را نشاید» ؛ و جناب حافظ فرمود: « وصل خورشید به شب پرّه ی اعمی نرسد ــ که در آن آینه صاحب نظران حیرانند ـــ لاف عشق و گله از یار ، زهی لاف دروغ ــ عشقبازان چنین ، مستحق هجرانند.»

امّا برخی که عادت کرده اند همواره عقب افتادگان از کاروان تکامل انسانی را ببینند و البته خود نیز از زمره ی آنانند ، به تاریخ که نگاه می کنند ، همواره اکثریّت به مقصد نرسیده را می بینند نه اقلیّت به مقصد رسیده را. لذا خیال می کنند که عبودیّت و وحدت گرایی هیچگاه هدف حیات معقول انسانی نبوده است. حال آنکه همواره انبیاء برای معرّفی همین هدف آمده اند ؛ و این راه هیچگاه بی راهرو نبوده است ؛ اگر چه « قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ ـــــ اندکند از بندگان من که سپاسگزارند » ؛ چرا که « أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُون‏ ــــ بيشتر آنها تعقّل نمی کنند».

 

9ـ جبر یا تفویض یا اختیار؟

مستحضرید که مساله جبر و تفویض و اختیار ـ که زاییده ی نسبت سنجی بین عالمیّت و خالقیّت مطلق خدا و فعل ارادی انسان است ـ از مسائل بسیار پیچیده و دیرفهم و دیر هضم است. لذا حتّی اهل بیت (ع) نیز آن را برای همه ی اصحاب بیان نمی کردند ؛ و آنجا هم که پرده از راز آن می گشودند ، تعابیر را چنان انتخاب می کردند که اگر به گوش افراد ضعیف الفهم رسید ، آنها را گرفتار معضلات اعتقادی نکند. « عَنْ مِهْزَمٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَخْبِرْنِي عَمَّا اخْتَلَفَ فِيهِ مَنْ خَلَّفْتَ مِنْ مَوَالِينَا قَالَ قُلْتُ فِي الْجَبْرِ وَ التَّفْوِيضِ قَالَ فَسَلْنِي قُلْتُ أَجْبَرَ اللَّهُ الْعِبَادَ عَلَى الْمَعَاصِي قَالَ اللَّهُ أَقْهَرُ لَهُمْ مِنْ ذَلِكَ قَالَ قُلْتُ فَفَوَّضَ إِلَيْهِمْ قَالَ اللَّهُ أَقْدَرُ عَلَيْهِمْ مِنْ ذَلِكَ قَالَ قُلْتُ فَأَيُّ شَيْ‏ءٍ هَذَا أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَالَ فَقَلَبَ يَدَهُ مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلَاثاً ثُمَّ قَالَ لَوْ أَجَبْتُكَ فِيهِ لَكَفَرْت‏. ـــــ مِهزَم گوید :حضرت صادق (ع) فرمودند: مرا خبر ده از آنچه که در آن اختلاف كرده‏اند كسانى از مواليان ما كه تو آنها را پشت سر گذاشته ای! راوى مي گويد:عرض كردم در باب جبر و تفويض باهم اختلاف دارند. فرمودند: از من بپرس؟ عرض كردم: خدا بندگان را بر گناهان مجبور ساخته؟ فرمودند:خدا بر ايشان قاهرتر و مسلّط تر از اين است. راوى مي گويد: عرض كردم به ايشان تفويض نموده؟ (کارشان را به خودشان واگذار کرده؟) فرمودند: خدا بر ايشان از آن قادرتر است. راوى مي گويد : عرض كردم: خدا تو را راست دارد اين چه چيز است؟! راوى مي گويد: حضرت دو بار يا سه بار دستش را گردانيد و فرمود:اگر در این باره به تو جواب دهم حتماً كافر می شوى‏.»(التوحيد للصدوق ،ج363 ،ص59)

لذا افراد ناآشنا با مبانی حکمت متعالیه انتظار نداشته باشند که به این راحتی بر این راز واقف گردند. ما در این نوشته سعی می کنیم تا در حدّ امکان حقایق فلسفی را پایین بیاوریم تا ناآشنایان با حکمت نیز نصیبی از این مائده ببرند. امید است که موفّق باشیم؛ و الله الموفِّق.

 

ـ علم و خالقیّت مطلق خدا و اختیار انسان.

یکی از مسلّمات اعتقادات مسلمین این است که خداوند علیم و قدیر ، عالم و خالق مطلق بوده قبل از ایجاد اشیاء ، به آنها علم داشته و همه ی امور را او آفریده است. و موجودات همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا حضور داشته اند. لذا فرمودند: « ... عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ كَذَلِكَ يُوصَفُ رَبُّنَا وَ هُوَ فَوْقَ مَا يَصِفُهُ الْوَاصِفُون‏. ـــــ عالم و دانا بود در هنگامى كه هيچ معلومى نبود كه علم به آن تعلق گيرد و خالق و آفريدگار بود در وقتى كه هيچ مخلوق و آفريده ای نبود ؛ و پروردگارى داشت در زمانى كه هيچ پروريده ای نبود كه قابل تربيت باشد و معبوديت داشت آنگاه كه هيچ عبادت‏ كننده ای نبود كه عبادت كند؛ و پروردگار ما را چنين وصف بايد نمود و آن جناب بالاتر است از آنچه وصف‏كنندگان او را وصف مي كنند.»(التوحيد للصدوق ،ص 57)

طبق این اعتقاد ، اگر حقیقت علمی همه ی موجودات ، قبل از خلقتشان ، در علم خدا حضور داشته و هیچ کس جز خدا خالق آنها نیست ، و همه ی موجودات مخلوق او هستند ، پس هر موجودی همانگونه خواهد بود که در علم خدا بوده و خدا آن را به آن گونه آفریده است.

حال سوال این است که تکلیف افعال ارادی انسان در این میانه چه می شود؟ آیا افعال ارادی انسان نیز قبل از خلقت انسان در علم خدا حضور داشته؟ و آیا خالق افعال ارادی انسان نیز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا عالم به این افعال نبوده و خالق آنها نیست و انسان خود پدید آورنده ی افعال ارادی خود است ، لازم می آید که خدا ، عالم و خالق مطلق نباشد و انسان نیز در این میان یک نیمچه خالق باشد و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان نیز خداست و افعال انسان همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا بوده اند ، جبر لازم می آید.

این مسأله ، عدّه ای از مسلمین را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشیده شده ، مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاریخ کلام از این عدّه با نام « مُجَبّره» یاد می شود. این اعتقاد ، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ مؤسس مذهب اشعری ــ چهره ای دیگر به خود گرفته با نام نظریّه ی « کسب » مشهور شد که در حقیقت چیزی جز همان جبر نبود. بر اساس این تفکّر ، علم و خالقیّت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زیر سوال می رود. چون طبق این مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکلیف و ارسال انبیاء و کتب آسمانی و وعد و وعید حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بیهوده خواهند بود ؛ و خداوند متعال به خاطر ارتکاب این امور لغو و بیهوده ، دیگر حکیم نخواهد بود. همینطور به خاطر به جهنّم بردن بدکارانی که هیچ اختیاری در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره برای اینکه از این لازمه ی باطل نیز فرار کنند ، حسن و قبح عقلی را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هیچ وجه قادر به درک خوب و بد نبوده ، حسن و قبح ، فقط و فقط شرعی است ؛یعنی اگر خدا امر به خوبی چیزی کند آن چیز خوب می شود و اگر از چیزی نهی نماید آن چیز قبیح خواهد بود ؛ لذا حسن و قبح برای خدا معنا ندارد. این نظر نیز به بداهت عقلی باطل است چرا که حتّی منکرین خدا نیز با عقلشان ادراک می کنند که برخی امور مثل دزدی ، دروغگویی ، خیانت ، تجاوز به حریم دیگران ، کشتن دیگران و ... قبیح ، و در مقابل ، راستگویی ، وفاداری ، رعایت حقوق دیگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در ملحدترین حکومتها نیز دزد و آدم کش را زندانی و قانون شکن را مجازات می کنند.

گروه دیگری از مسلمین که متوجّه این نقیصه ی بزرگ در نظریّه جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با عقل و اسلام و قرآن می یافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند خدا ما را آفریده و به ما قدرت انجام افعال ارادی را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نیست ، خالق و پدید آورنده ی افعال ارادی بشر خود انسان است که با قدرت داده شده از سوی خدا دست به آفرینش افعال خود می زند. در تاریخ علم کلام ، از این گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظریّه ی آنها با عنوان « نظریّه ی تفویض » یاد می شود ؛ که بارزترین مذهب معتقد به این نظریّه ، مذهب معتزله بوده است ، که امروزه وجود خارجی ندارند ولی افکار آنها همچنان در تراوشات اذهان برخی افراد دیده می شود. بر اساس نظریّه ی تفویض ، عدل و حکمت خدا توجیه می شود ولی اوّلاً در مورد علم مطلق خدا سخنی نمی گوید و ثانیاً خالقیّت مطلق خدا زیر سوال می رود ؛ و انسان نیز به عنوان شریک خدا در خالقیّت ، مطرح ، و یک نوع خالقیّت محدود برای انسان پذیرفته می شود ؛ در حالی که هم براهین عقلی ، خالقیّت مطلق خدا را اثبات می کنند ، هم خداوند متعال به صراحت این حقیقت را مطرح نموده و فرموده است:« اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ء»(الزمر:62) و بی تردید « کلّ شیء» ، شامل افعال ارادی انسان نیز می شود.

این دو گروه از مسلمین ، که همگی از اهل سنّت می باشند ، بر این گمان بوده اند که جبر و تفویض ، نقیض یکدیگرند و محال است دو نقیض ، در آنِ واحد و از جهت واحد ، در یک موضوع جمع یا هر دو باهم از یک موضوع براداشته شوند. برای مثال محال است چیزی هم وجود باشد هم عدم ؛ همچنین محال است چیزی نه وجود باشد و نه عدم. یا محال است چیزی هم انسان باشد هم غیر انسان ، کما اینکه محال است چیزی نه انسان باشد نه غیر انسان. مجبّره و مفوّضه بر این گمان بودن که جبر و تفویض نیز چنین حالتی دارند ، لذا می گفتند محال است انسان در یک فعل ارادی خاصّ ، نه مجبور باشد نه مَفَوّض ؛ کما اینکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض.

امّا در این میان اهل بیت(ع) با هر دو نظریّه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلی معرّفی می کردند ؛ و معتقد بودند که جبر و تفویض نقیض هم نیستند بلکه متضادّ همند ؛ و دو متضادّ اگرچه در یک موضوع جمع نمی شوند ولی می توان هر دو را از موضوع خاصّی برداشت ؛ مثل سیاه و سفید ، که محال است یک چیز ، هم سیاه باشد هم سفید ؛ ولی همان چیز می تواند نه سیاه باشد و نه سفید بلکه سبز یا قرمز یا آبی باشد. از اینرو امام صادق(ع) فرمودند:« لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن‏ . ـــــــ نه جبر و نه تفویض بلکه امری بین آن دو »(التوحيد للصدوق ،ص 206)

امّا در اینکه مراد از«امر بین الامرین» چیست؟ سخنهای فراوانی گفته شده و تفاسیر گوناگونی از آن ارائه شده است ؛ از عوامانه ترین تفسیر ، که می گوید انسان درصدی مجبور و درصدی مفوّض است ، گرفته تا پیچیده ترین تفسیر که بر پایه ی وحدت شخصی وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادی و غیر آشنا به عرفان نظری خارج است. در این نوشته تنها به یک تفسیر متوسّط اشاره می شود.

ـ نظر متوسّط حکمت متعالیه در بحث «امر بین الامر»

   در این که انسان مختار است شکّی نیست ؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی ترین یافتهای انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود ، شادی خود ، غم خود ، شکّ خود ، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می یابد ، مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند. انسان به وضوح درمی یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به پارکینسون (لرزش بی اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می کند. همینطور می فهمد که تفاوت فراوانی است بین کسی که در خواب حرف می زند یا در خواب راه می رود با کسی که در بیداری سخن می گوید یا راه می پوید.

  خداوند متعال خالق مطلق و دانا به همه چیز بوده و علم پیشین به همه ی موجودات دارد. لذا او می داند که فلان شخص در فلان زمان ، فلان کار را با اختیار خود انجام خواهد داد. برای مثال خدا می داند که ابولهب به اختیار خود کافر خواهد شد. یعنی خدا به فعل ارادی انسان ، با وصف اختیاری بودن آن علم دارد نه بدون آن وصف. چون فرض فعل ارادی بدون وصف اختیاری بودن ، مثل فرض چهارضلعی سه گوش است که نکته ی اصلی نیز همین جاست. به دو جمله زیر توجّه فرمایید.

الف ـ خدا هر شخصی را آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را انجام خواهد داد.

ب ـ خدا هر شخصی را ذات مختار آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را با اختیار ذاتی خود انجام خواهد داد.

جمله اوّل نادرست است ؛ امّا جمله دوم صحیح است. انسان از آن جهت که ذاتاً مختار آفریده شده است نمی تواند کار ارادی را بدون اختیار انجام دهد. لذا نمی توان وصف اختیاری بودن را از فعل ارادی او حذف نمود.علم پیشین خدا نیز به کار اختیاری او تعلّق گرفته است نه به کار او صَرف نظر از اختیارش. بنا بر این ، در علم پیشین خدا ، چیزی به نام «ابولهبِ کافر» وجود نداشت ؛ لذا چنین چیزی نیز خلق نشده و در عالم هستی وجود ندارد ؛ آنچه در علم خدا وجود داشته و دارد « ابولهبِ مختاراً کافر» است ؛ پس خدا هم «ابولهبِ به اختیار خود کافر» را آفریده است نه «ابولهبِ کافر» را. بنا بر این ، از علم پیشین خدا نسبت به کار آینده ی انسان جبری لازم نمی آید. خدا می دانست که ابولهب به اختیارش کافر خواهد شد ، چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایات عظیمی مرتکب خواهد شد ؛ لذا ابولهب طبق علم تغییر ناپذیر خدا ، به اختیار خود کافر شد و چنگیزخان مغول مطابق علم خدا ، همان جنایات را با اختیار خود انجام داد. امّا علم خدا باعث مجبور شدن آنها نشد ؛ بلکه بر عکس ، چون در علم خدا ابولهب با اختیار خود کافر بود و چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایتکار بود ، پس حتماً باید ابولهب به اختیار خود کافر می شد و چنگیزخان به اختیار خود جنایت می کرد. به عبارت دیگر انسان مجبور است که مختار باشد ؛ و این جبر ، جبرِ در مقابل اختیار نیست بلکه جبر علّی و معلولی است که بر وجود اختیار تأکید می کند. جبر در مقابل اختیار محال است با اختیار جمع شود ولی این جبر با اختیار جمع می شود. پس انسان مختار است چون در علم خدا مختار بود ؛ و اگر کاری می کند به اختیار می کند و اگر جهنّم یا بهشت می رود به اختیار خود می رود.

همچنین خدا خالق فعل انسان است ؛ به این معنی که خدا به فعل انسان وجود می دهد ؛ امّا مجرای افاضه ی وجود به فعل ارادی انسان وجود خود انسان است که اختیار عین آن است. چون اختیار از اوصاف وجود می باشد نه از اوصاف ماهیّت ؛ لذا در همه ی موجودات عالم ، و به تناسب رتبه ی وجودی آنها حضور دارد. و اوصاف وجودی ، مصداقاً عین وجود می باشند ؛ اگر چه مفهوماً غیر آنند ؛ درست مثل اوصاف ذاتی خدا که عین ذات خدایند ؛ چرا که خدا فاقد ماهیّت و وجود محض است ؛ پس محال است اوصافی زائد بر ذات داشته باشد. بر این اساس ، فعل ارادی انسان در عین اینکه مخلوق خداست به اختیار خود او نیز می باشد. خدا به همه ی موجودات به یک صورت افاضه ی وجود می کند مثل نور خورشید که به همه ی اشیاء به یک صورت می تابد. امّا این فیض وجود ، در هر موجودی به تناسب ساختار وجودی آن موجود ظاهر می شود. لذا این فیض ، وقتی از راه وجود مختار انسانی گذر کرده به فعل او می رسد به صورت فعل اختیاری آن شخص ظاهر می گرددد. همانگونه که نور سفید خورشید در گذر از شیشه ی آبی ، آبی رنگ و در گذر از شیشه ی قرمز ، قرمز رنگ می شود. همانطور که در این مثال حقیقت هر دو نور آبی و قرمز از خورشید است امّا آبی و قرمز بودن آن منتسب به شیشه هاست نه خورشید ؛ افعال اختیاری انسان نیز از نظر وجودی ، معلول خدا هستند ولی خوب و بد بودن آنها (رنگ آنها) منتسب به خدا نمی شود بلکه ناشی از وجود مختار آدمی است. وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد و وجود مادر تنها مجرای فیض است امّا گفته نمی شود خدا زاینده ی نوزاد است ؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه ی فیض انتزاع شده است نه از افاضه کننده ی آن.

اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی توان او را قاتل یا ظالم نامید ؛ امّا اگر همین فاعل آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می نامند. همچنین اگر همین فاعل ، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام بکشد نه تنها نمی شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر حیوان درنده ای آن شخص را به رسم شکار می کشت حقیقتاً نمی شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود ؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می شود.

در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل ، به آن نگاه شود ، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند ؛ یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن کشتن یک انسان است ، لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء می سنجیم چهار عنوان متفاوت پیدا می شود. به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می شود ؛ که عبارت است از عنوان مُمیت (میراننده) . همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد.

بنا بر این ، در افعال مخلوقات آنچه به خدا نسبت داده می شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین آنها. چون عناوین افعال از نسبت آن افعال به رتبه ی وجودی منشاء فاعلی آنها انتزاع می شوند. به عبارت دیگر عناوین افعال به نوعی تابع ماهیّاتند. لذا حتّی عناوینی چون قصاص کننده و قاتل در ردیف عناوینی چون ممیت و قابض الارواح نیستند ؛ دو عنوان اوّل ، عناوین ماهوی اند ولی دو عنوان اخیر عناوین وجودی اند.

برای توضیح بیشتر دوباره به مثال نور بر می گردیم. وقتی نور سفید از شیشه ی آبی عبور می کند ، نور عبور کرده آبی می شود ؛ و وقتی از شیشه ی قرمز عبور می کند ، نور خروجی ، قرمز رنگ است. نور آبی و نور قرمز ، هر دو نور هستند ، و نور بودن آنها از خورشید می باشد و شیشه ها به هیچ وجه تولید نور نمی کنند. در کار خوب و بد انسانها نیز جنبه ی وجودی کار ، مخلوق خداست و هیچ بشری به فعل خود وجود نمی دهد. حال سوال این است که شیشه ی آبی و شیشه ی قرمز ــ که تولید نور نمی کنند ــ آیا تولید رنگ می کنند یا نه؟ یا انسانها ـ که اصل کار را ایجاد نمی کنند ــ آیا در تولید صفت خوبی و بدی کار نقشی دارند یا نه؟

پاسخ این است که شیشه ها ، نه تنها اصل نور را تولید نمی کنند ، بلکه حتّی در تولید رنگ آبی یا قرمز نیز حقیقتاً نقش تولید کنندگی ندارند. نور سفید خورشید ، تمام طیفهای هفتگانه ی نور را به تنهایی در خود دارد ؛ لذا نور خورشید نور تامّ است ، همانگونه که فیض صادر شده از سوی خدا نیز به تنهایی تمام کمالات امکانی را در خود دارد. وقتی این نور سفید خورشید به شیشه ی آبی می رسد ، شیشه ی آبی تمام شش رنگ را بر می گرداند و تنها به طول موج رنگ آبی اجازه ی عبور می دهد ؛ لذا رنگ نور عبوری آبی رنگ می شود. شیشه ی قرمز نیز تمام رنگها را منعکس می کند و تنها به طیف قرمز اجازه ی عبور می دهد. پس کار شیشه ی آبی و قرمز ، تولید رنگ نیست ؛ بلکه آنها در برابر نور سفید ــ که هفت رنگ نور را تماماً دارد ــ محدودیّت ایجاد می کنند و تنها به بخشی از آن اجازه ی عبور و ظهور می دهند و به این طریق نور آبی و قرمز ایجاد می شود که دو عنوان برای نور هستند ؛ امّا دقّت شود که آبی یا قرمز بودن نور آبی و نور قرمز ، اموری زائد بر نور بودن آنها نیستند ؛ بلکه آبی بودن نور آبی عین نوریّت اوست ؛ کما اینکه قرمز بودن نور قرمز نیز عین نوریّت آن می باشد.

فیض کامل خدا نیز مثل نور خورشید به وجود مختار انسانها اصابت می کند و می خواهد تماماً از وجود آنها گذر نموده در قالب فعل آنها ظاهر شود و بهترین فعل ممکن را ایجاد نماید. حال اگر وجود کسی مثل شیشه ی بی رنگ باشد ، تمام فیض در فعل او ظاهر می گردد و چنین فعلی تماماً خیر است ؛ و تمام آن از خداست. امّا اگر فیض خدا به وجودی برخورد کند که بی رنگ نیست ، تنها بخشی از آن عبور می کند و در این حالت نور عبور نموده ، تمام فیض نیست بلکه فیض ناقص می باشد. لذا با اینکه تمام آن از جانب خداست ، ولی نقصی دارد که مربوط می شود به شیشه ی اختیار بشر ؛ که از این نقص و عدم ، عنوانی برای فعل آدمی انتزاع می شود ؛ و این عنوان به مانعیّت و محدود کنندگی وجود مختار آدمی نسبت داده می شود نه به خدا ؛ همانگونه که شیشه ی رنگی نور را محدود می کرد و باعث می شد تمام نور عبور نکند ؛ و همین ناقص عبور نمودن نور بود که باعث می شد نور عبوری ، رنگ و عنوان خاصّی بگیرد.

پس وجود تمام افعال آدمی ، فقط و فقط از خداست ؛ و خود انسان هیچ نقش ایجاد کنندگی نسبت به آن ندارد. حال اگر وجود شخص ، مانع از ظهور تمام فیض نبود ، کار ظهور یافته از او ، کار خوب شمرده می شود ؛ امّا اگر وجود شخص ، مانع از ظهور تمام فیض شد ، بسته به مقدار محدودیّت اعمال شده از طرف بشر ، کار ظهور یافته از او ، کار حرام یا کار مکروه یا مباح محسوب می گردد. لذا در هر حال جنبه ی وجودی فعل که خیر می باشد ، از خداست و عناوین مربوط به جنبه ی عدمی و نقصی فعل که ناشی از وجود مختار آدمی است ، مربوط می شود به انسان. و روشن است که امر عدمی خالق نمی خواهد.

در اینجا بد نیست یک نکته ی ظریف نیز مورد اشاره واقع شود ؛ و آن اینکه ، خیر و خوبی دو اصطلاح دارد. جنبه ی وجودی تمام افعال ــ چه بد باشند و چه خوب ــ از آن جهت که وجودند خوب می باشند. از طرف دیگر ، اگر فیض عبوری از اختیار انسان ، در حدّ مطلوب باشد ، آن نیز کار خوب نامیده می شود. خوب به معنای اوّل وصف اصل وجود فعل بوده و عامّ می باشد ؛ امّا خوب به معنای دوم ، از بی رنگی شیشه ی اختیار آدمی انتزاع می شود و در مقابل کار بد قرار دارد. پس خوب به معنی اوّل تنها به خدا نسبت داده می شود ؛ امّا خوب به معنای دوم هم به خدا نسبت داده می شود هم به بشر. امّا کار بد ، فقط به بشر اسناد داده می شود که ناظر به جنبه ی عدمی و نقصی می باشد. لذا خداوند متعال فرمود: « وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً ؛ ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِك‏ ــــــــ و اگر به آنها ( منافقان‏) حسنه ای برسد، مى‏گويند: « اين، از ناحيه خداست.» و اگر سيّئه ای برسد ، مى‏گويند: « اين، از ناحيه توی پیامبر است .» بگو: « همه ی اينها از ناحيه خداست.» پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟! (آرى،) آنچه از نيكيها به تو مى‏رسد، از طرف خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد، از سوى خود توست. » (النساء:78 و 79)

در این آیات ، ابتدا تمام خوبی ها و بدیها به خدا نسبت داده شدند ؛ و بلافاصله بدیها از خدا نفی شدند. امّا این تناقض گویی نیست ؛ بلکه در قسمت اوّل ، نظر به جنبه ی وجودی خوبیها و بدیها شد که همه از خدا و خیر می باشند ؛ ولی در قسمت دوم به جنبه ی عنوانی خوبیها و بدیها نظر شد و در نتیجه عناوین بدیها از خدا نفی شدند.

نکته ی ظریف دیگر در مورد مثال نور است که آن را از خود قرآن کریم استفاده کردیم و در سطح محدودی در این مساله به کار گرفتیم . خداوند متعال می فرماید: « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ـــــ خداوند نور آسمانها و زمين است‏» (النور:35)

همچنین در جریان ملاقات حضرت موسی و حضرت خضر (ع) که در آیات 60 تا 82 سوره کهف بیان شده ، اشاراتی به این پاسخ وجود دارد. در آنجا حضرت خضر (ع) شکستن کشتی را تنها به خود نسبت می دهد ، چون شکستن ، تماماً امر عدمی است. قتل را به خود و خدا نسبت می دهد ؛ چون جهت دنیایی آن امر عدمی ولی جنبه ی قبض روح آن امر وجودی است. امّا درست نمودن دیوار را تماماً به خدا نسبت می دهد ؛ چون تمام آن امر وجودی و خیر می باشد. البته این گونه سخن گفتن ، ادب نگه داشتن با خدا را هم به نمایش می گذارد ؛ که اولیای الهی هر چه دارند از این گوهر تابناک دارند.