(11/100177463)

پرسش:باعرض سلام. دوتا سؤال دارم خودم هم تعجب ميكنم كه چطور اين سؤال يه دفعه به ذهنم رسيد. البته خيلي علاقمندم كه به جوابش برسم.

اول) چه ارتباطي بين قبض روح يك انسان سالم و وجود خون و قلب در بدنش است؟ واضح تر بگويم: ممكن است يك كسي دچار بيماري قلبي يا سرطان خوني خطرناك بشود و روح از جسمش فارغ شود و بميرد. اما در مورد يك انسان كاملا سالم كه هيچ بيماري هم ندارد، چرا وقتي خون از بدنش به مقدار زياد خارج شود، بالطبع روح هم از جسمش خارج ميشه و مي ميرد؟ اين شخص كه ديگه مريضي سختي نداشته كه بر اثر بيماري بميرد. آيا وجود روح در بدن به خون و قلب ارتباط دارد؟

ببينيد، مثلا فرض كنيم يه نفر كه سالم باشه دستش قطع شده، چرا بر اثر قطع دست مرگش نميرسد؟ چرا اگر گوشش كر شود يا چشمش كور شود يا زبانش جدا شود، بر اثر اين عوامل نمي ميرد اما اگر قلبش از بدنش جدا شود صد در صد ميميرد؟ وجود روح به قلب هم ارتباطي دارد؟

ميخوام بدونم كه وقتي خداوند در رحم مادر، روح را به جنين مي دمد، آيا روح به خونش دميده ميشود يا به قلبش؟ چون در صورت نبودن خون در بدن يا قلب در بدن، صددرصد شخص مي ميرد و روح از او فارغ مي شود. بطوريكه با نبودن ديگر از اعضا، انسان مي تواند به حيات خود ادامه دهد.

دوم) بعضي افراد به طور ناگهاني و با خواست خدا و طبق مقدراتي كه برايشان رقم زده شده حتي بدون هيچگونه بيماري و حادثه و تصادفي كه برايشان رخ دهد، مثلا در خواب قبض روح مي شوند. اين كاملا قابل قبوله. اما فرض كنيد دو نفر در يك محل تصادف كرده باشن و هر دوشون دچار خونريزي شديد هستن، اورژانس از راه ميرسه و جلوي خونريزي يكيشون رو ميگيرن و بهش خون هم تزريق ميكنن كه جبران خون از دست رفته اش شده باشه، اما براي شخص ديگري كه در همان محل خونريزي شديد داره، خون كمكي موجود نيست. خب، حالا خداوند به قابض الارواح امر مي كند كه برو جان اون شخصي كه خونريزي اش ادامه دارد را بگير. مگه خون با روح چه ارتباطي داره؟

از پاسخ زيبايتان استقبال ميكنم. خيلي برام مهمه كه بدونم جوابش چي هست

 

پاسخ:

1ـ روح داخل جسم نيست كه هنگام مرگ، از بدن خارج شود؛ روح، موجودي فرامادّي است كه از عالم ماوراء طبيعت، بدن را تدبير مي كند.

2ـ روح در دو حالت، از تدبير بدن دست مي كشد، نخست زماني كه تمام بالقوّه هاي بدن بالفعل شده اند، و ديگر بالقوّه اي در بدن باقي نمانده كه روح بخواهد آن را بالفعل كند. در اين حالت، شخص با مرگ طبيعي مي ميرد، بدون هيچ بيماري يا عامل ديگر. اين همان مرگ با اجل حتمي است. دوم زماني كه اختلالي در بدن ايجاد شود، به نحوي كه ديگر روح نتواند آن بدن را تدبير كند. بيماري در واقع اختلال در نظم بدن است، كه كار تدبير روح را مشكل مي كند، اگر اين بي نظمي به حدّ خاصّي برسد، ديگر روح توان تدبير بدن را نخواهد داشت. وقتي خون از بدن خارج مي شود، در اين حالت نيز نظم بدن به هم مي ريزد. چون خون است كه اكسيژن و غذا را به سلولها مي رساند، و موادّ زائد را به صورت هواي بازدم و عرق و ادرار و مو و ناخن، دفع مي كند. تمام اين موادّ زائد، داخل سلولها توليد مي شوند، و توسّط خون از سلولها خارج شده و به مراكز دفع، منتقل مي شوند. لذا وقتي خون زيادي از بدن خارج شود، سلولها از اكسيژن و غذا محروم مي شوند، و گاز دي اكسيد كربن و ديگر موادّ سمّي در درون سلولها انبار مي شوند، و در نتيجه سلولها از بين مي روند. حسّاسترين سلولها نيز سلولهاي مغزي هستند، كه حدوداً در عرض پنج دقيقه محروميّت از اكسيژن، براي هميشه از بين مي روند.

3ـ آيا با خارج نمودن قلب از بدن، شخص مي ميرد؟

خير نمي ميرد؛ در عمل جرّاحي قلب باز، چه بسا قلب را چندين ساعت از كار مي اندازند و شخص همچنان زنده است؛ چون در اين حالت، سيستم خون رساني بدن را به دستگاهي متّصل مي كنند كه خون را در بدن به جريان مي اندازد. لذا مهمّ نيست كه قلب در بدن باشد يا نباشد، مهمّ اين است كه خون در بدن جريان داشته باشد. حتّي وجود خون در بدن هم كافي براي زنده بودن نيست، بلكه خون حتماً بايد در بدن شخص جريان داشته باشد تا اكسيژن به سلولها برسد.

4ـ آيا با خارج شدن خون از بدن، شخص حتماً مي ميرد؟

خير، مايعات خاصّي وجود دارند كه مي توان خون را از بدن خارج نموده و آن را به جاي خون در بدن تزريق كرد، تا كار اكسيژن رساني و غذارساني را انجام دهند. البته قابليّت اين گونه موادّ، در قياس با خون، خيلي كم است، ولي مي تواند چند ساعت بدن را زنده نگه دارد. از اين گونه موادّ در كارهاي پزشكي استفاده مي شود. حتّي نوعي خرچنگ وجود دارد كه به جاي خون، مايعي آبي رنگ در رگهايش جريان دارد.

5ـ آيا روح، به قلب تعلّق مي گيرد يا به مغز يا به همه ي بدن؟

هيچكدام. مي توان مغز را از كار انداخت به نحوي كه بدن زنده بماند. مي توان قلب را هم از بدن خارج نمود و بدن همچنان زنده بماند. بلكه اساساً برخي موجودات زنده (داراي روح) نه قلب دارند نه مغز، مثل تك سلولي ها و برخي موجودات دريايي ساده و نيز مثل گياهان.

روح به موجودي تعلّق مي گيرد به نام روح بخاري، كه موجودي است مادّي از سنخ انرژي يا شبيه انرژي. اين روح بخاري است كه با بدن در ارتباط است؛ امّا نه با عضوي خاصّ، بلكه با تك تك اعضاء در ارتباط است؛ و تا آنجا كه امكانش را داشته باشد ارتباطش را با اعضاء حفظ مي كند. وقتي اختلال پيدا شده در بدن، از حدّش گذشت، اين روح بخاري ديگر نمي تواند ارتباطش را با بدن حفظ كند و مرگ، واقع مي شود.

6ـ توجّه! قلب در اصطلاح آيات و روايات را با قلب زيست شناختي خلط نكنيم؛ قلب مطرح در آيات و روايات، حقيقتي است غير مادّي كه بالاتر از عقل و پايين تر از روح مي باشد. مراتب وجود آدمي از پايين به بالا چنين است: بدن، نفس، عقل، قلب، روح، سرّ، خفي، اخفي. بدن را ارض انسان و هفت مرتبه ي ديگر را سماوات سبع انسان گويند. توضيح و تفصيل اين مطالب را بايد در كتب تخصّصي فلسفه و عرفان ملاحظه فرماييد. بدون مقدّمات نمي توان وارد اين گونه مباحث تخصّصي شد.

7ـ انسان از همان ابتدا، زنده است و روح دارد. اسپرم و تخمك زنده اند. نفطه كه از تركيب اين دو حاصل مي شود هم زنده است. هر چه نطفه بيشتر رشد مي كند، حياتش هم قويتر مي شود، يعني ارتباطش با روح مجرّد، قويتر مي شود. وقتي حدوداً به چهار ماهگي رسيد، ارتباطش با روح به قدري زياد شده كه روح مي تواند آن را به حركت در آورد. در اين لحظه، جنين از حيات گياهي وارد حيات حيواني مي شود، كه مي گويند روح (روح حيواني) در او دميده شد. باز هر چه بدن رشد مي كند، اين ارتباط هم قويتر مي شود و روح، بهتر مي تواند بدن را تدبير كند. تا اينكه نوزاد به دنيا مي آيد و با قويتر شدن ارتباط روح و بدن، كودك توانايي راه رفتن و حرف زدن و ... پيدا مي كند. همچنين شخص مي تواند با نوع خاصّي فعاليّت رواني اختياري، اين ارتباط را به قدري قوي كند كه از حيات حيواني هم بالاتر رفته، حيات انساني پيدا كند. اين زماني رخ مي دهد كه شخص، ايمان به غيب پيدا كند. در اين زمان مي گويند كه در او روح الايمان دميده شده است. بلكه شخص مي تواند با رشد اختياري به جايي برسد كه معصوم شود، كه در اين لحظه، با روح القدس ارتباط پيدا مي كند. نظير انبياء و ائمه و اولياء.

8ـ كمتر كسي است كه با مرگ طبيعي بميرد؛ اجل حتمي انسان، چه بسا بيش از هزار سال باشد. اغلب افراد، با عواملي از دنيا مي روند. آن افرادي هم كه در خواب از دنيا مي روند، طبق تحقيقات، اغلب دچار سكته يا ايست تنفسي ناشي از خفگي مي شوند. در هنگام خواب، گاه زبان شخص شل شده و راه تنفّس او را مي بندد و تا شخص به خود آيد، در اثر كمبود اكسيژن، مغز از هوش مي رود و شخص خفه مي شود.

9ـ نقش جناب عزرائيل(ع) و ملائك تحت فرمان او در مرگ چيست؟

از زمان اسپرم بودن و نطفه بودن، ما دائماً از حالت قبلي به حالت بعدي منتقل مي شويم؛ يعني از حالت قبلي مي ميريم و به حالت بعدي منتقل مي شويم. لذا روند زندگي، در واقع، مرگهاي پي در پي است. به قول جناب مولوي: « از جمادي مُردَم و نامي شدم ــ از نما مردم، ز حيوان سر زدم ــ مردم از حيواني و آدم شدم ـ پس چه ترسم، كي ز مردن كم شدم؟! ـ بار ديگر من بميرم از بشر ـ از ملائك من بر آرم بال و پر ـ از مَلك هم بايدم پرّان شدن ـ آنچه اندر وهم نايد، آن شدن.» جماد يعني خاك، از جمادي مرده و نامي (موجود گياهي) مي شود. گياه خورده شده و تبديل به اسپرم مي شود؛ اسپرم مي ميرد و نطفه مي شود و نطفه مي ميرد و مضغه مي شود ... و جنين مي شود و ... جنين مي ميرد و نوزاد مي شود. نوزاد مي ميرد و كودك مي شود و ... . و سر آخر، فرد دنيايي مي ميرد و فرد برزخي مي شود. فرد برزخي هم مي ميرد و فرد اخروي مي شود.

تمام اين جريان مردن و منتقل شده از يك مرحله به مرحله ي بعد، با نظارت حضرت عزرائيل(ع) و فرشتگان تحت فرمان اوست. او در آخرين لحظه سراغ ما نمي آيد، بلكه از زمان خاك بودن با ماست تا روز قيامت. تمام جريانات طبيعي اين گونه اند. يعني تمام جريانات طبيعي را ملائك اداره مي كنند. ما وقتي قانوني علمي را در علم فيزيك يا شيمي يا ... كشف مي كنيم، در واقع روش كار ملائك را كشف مي كنيم؛ يعني كشف مي كنيم كه ملائك طبق چه روالي جهان را اداره مي كنند. لذا در قرآن كريم، از قوانين حاكم بر جهان و انسان و تاريخ، با عنوان سنّت الهي ياد مي شود. سنّت، يعني شيوه و روش.