(4/100145295)

پرسش:ممنونم از پاسخ شما. منظورم خدای قرآن است. من سوالی در این مورد ندارم پاسخ به اینگونه سوالات داده ام.

این مقاله ایست که نوشته ام. لطفاً پاسخ کمی سریع تر بفرمایید خیلی ممنونم.

===

پرسش و پاسخ قبلی : 1 / 100145295 : من یک مقاله ای در مورد یکی از موضوعات عجیب و بررسی شده نوشتم.

> با عنوان خداوند چگونه به وجود آمده است؟! من این موضوع رو بررسی کردم خواستم بدونم مقالمو در اختیار چه مرجعی و سایتی بذارم که بتونم نظرات خوانندگان رو در این مورد بدونم؟ البته قبلش میخوام مرجعی اونو

بخونه تا کامل بشه.

پاسخ :1ـ منظورتان کدام خداست؟ خدای خودتان یا خدای ما؟ خدای ما همان است که مردم به او می گویند: « وجود ». پس این سوال که « وجود چگونه به وجود آمده است؟» سوالی است نامعقول. چون وجود، خودش وجود است؛ و معنا ندارد که وجود به وجود آید؛ یا کسی به وجود، وجود دهد. 2ـ می توانید مقاله ی خود را برای ما بفرستید تا نقد و نظرات خود را برایتان بفرستیم. 3ـ ضمناً می توانید به آدرس مقابل مراجعه نموده مطالب خود را با آن مقایسه نمایید. http://www.maaref.porsemani.ir/node/34

===

مقاله

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ﴿۱﴾ بگو: خداوند، یكتا و یگانه است؛

اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿۲﴾ خداوندى است كه همه نیازمندان قصد او مى‏كنند؛

لَمْ یلِدْ وَلَمْ یولَدْ ﴿۳﴾ (هرگز) نزاد، و زاده نشد،

وَلَمْ یكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ﴿۴﴾ و براى او هیچگاه شبیه و مانندى نبوده است!

 

خداوند چگونه به وجود آمده است؟!!!

قبل از اینکه سخنی در مورد موضوع مقاله گفته بشه باید بگم که اول سوره ی توحید رو از بالا بخونید و جواب رو بگیرید اگه روشن نشد ان شاءالله که روشن میشه.

تمام افکار و عقاید اشتباه یا شک یا گنگی که نسبت به خدا داشتید رو جمع کنید و با چیزایی که از این سوره میشنوید مقایسه کنید...

توی این مقاله قرار نیست بگیم خدا از کجا بدنیا آمده یا چه زمانی و به وسیله ی چه کسی به وجود آمده...

توی این مقاله به شما عزیزان میگیم که خداوند خودش گفته آنچه لازم بوده این ماییم که گمراهیم و دنباله ی راهی که نشان داده را نمیگیریم.

خداوند در آیه ی اول سوره ی توحید میفرمایند:

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ

بگو....تکرار کن حرف الله رو که او (الله) یکتاست...و جز او کسی نیست...

خوب نیازی به تفسیر یا توضیح این آیه نیست....خداوند داره میگه تکرار کن حرف منو که جز من کسی نیست و شما به کسی شرک نمیورزید.

یعنی اگه خیال میکنید جزء اون کسی وجود داره یعنی حرف خدا رو قبول ندارید و کفر میورزید....

اللَّهُ الصَّمَدُ

به غیر خدا هم نیازمند بشید کافرید!!! و باز هم حرف خداوند متعال رو قبول نکردید....

داره به ما میگه من (الله) صمدم من برآورده کننده نیاز های شما بنده ی خودم(الله) هستم...بیایید به سمت من(الله) چرا سمت غیر من(الله) میرید.

الله اکبر...

واقعاً که معجزست کلام خدا.

لَمْ یلِدْ وَلَمْ یولَدْ

میگه هرگز نزاد و زاییده نشده..یعنی توی انسان و مخلوقاتید که میزایید و زاییده می شوید و به وسیله ی خالقی به وجود آمده اید...خودتان را با الله مقایسه نکنید...باز هم اگر اعتقاد پیدا کنید که خداوند به وسیله ی کسی به وجود آمده یا زاییده شده به کلام الله کفر ورزیدید....

نکته اینجاست....

آقا ما سوال داریم:

1.همیشه این سوال در ذهن ما می آید که خداوند چگونه به وجود آمده است؟که هرچه به آن فکر میکنیم به یک حلقه ی بی نهایت میرسیم که مارا به شک و شبهه می اندازد!!

خوب شما قبول دارید که خداوند متعال همه مخلوقات و همه چیز و همه ی اجزاء و همه ی عالم و هستی و جهان را به وجود آورده....

اگر سوال بالا را در ذهن دارید پس سوال های زیر را هم باید در ذهن داشته باشید که آن دنیا تا به کی باقی خواهد ماند؟این هم یک بی نهایت دیگر که مارا گنگ میکند!!

یعنی بهشتیان تا به کی از نعمات بهشتی میخورند و چگونه سیر نمیشوند؟وچگونه زمان آخرت پایان نمی آید؟

جواب تمامی سوالات شما دوستان عزیز در زمان هست!!

پس با وجود اینهمه اعتقادات حتماً قبول دارید که خداوند متعال زمان را به وجود آورده...

اگر شک کنید پس به وجود خدا شک دارید....

برایتان روز و شب را کوتاه و بلند میکند و میگوید که جهان را در هفت شبانه روز آفرید و برایتان زمان تعیین میکند که به جوابتان برسید...

داستان معراج پیامبر اسلام را بخوانید...

قبل اینکه پیامبر به ملکوت الهی برود پایش به یک کوزه ی آبی میخورد که آب از آن روی زمین میریزد و زمانی که پیامبر بر میگردد میبیند که آب هنوز از کوزه میریزد و این یعنی اینکه پیامبر زمانی که به آن هستی پا میگذارد زمانی نمیگذرد...

یا به قول امروزی ها زمان می ایستد....

خداوند متعال برای آن جهان زمانی در نظر نگرفته که شما از لذت ها و لحظات بهشتی سیر بشوید و از چیزی خسته بشوید یا به افکار و کارهای بیهوده بپردازید و ....

ببینید وقتی حوصلتان سر میرود به فکر ساعت و زمانی که هدر میرود میافتید.وقتی بد میشود یا خوب میشود زمان و تاریخ را در نظر میگیرید...

ببینید چقدر زیبا جهان را آفریده و با گذر زمان ما میرویم و نسل های بعد ما می آیند....

پس این را هم بدانید که محدودیتی برای آن دنیا خداوند در نظر نگرفته است...

خداوند بسیار بزرگتر از آن است که ما بخواهیم در نظرمان تجسمش کنیم یا شکل خداوند را بکشیم.

حالا به این جواب میرسید که خداوند آفریده نشده است!

و برای خداوند قبل و بعدی وجود نداشته که آفریده شده باشد و نخواهند داشت که خدایی به وجود بیاید....و اوست (الله) که از آینده و گذشته و حال ما باخبر است.

این خدا بوده که زمان قبل و بعد را برای ما بوجود آورده تا بتوانیم در این دنیا با این زمانی که در اختیار ما گذاشته خودمان را به خالق نشان دهیم.

ولی متاسفانه ما زمان رو از خلق خدا نمیدانیم برای همین است که به خداوند فکر میکنیم و آنرا با زمان تطبیق میدهیم و میگوییم که خداوند در چه زمانی و چگونه به وجود آمده است.

وَلَمْ یكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ

و برای خداوند شبیه و مانندی نبوده است.

همانطور که میدانید و متوجه شده اید کسی و مانندی شبیه به خداوند متعال وجود ندارد و نخواهند داشت.پس برای خداوند متعال شریک نگیرید.شما اشرف مخلوقاتید.

 

پاسخ:

1ـ پرسیده بودم منظورتان کدام خداست؟ فرمودید: « منظورم خدای قرآن است».

ظاهراً منظور بنده را نگرفته اید. منظورم این است که از خدایی که درباره اش بحث می کنید، تصویری روشن ارائه دهید. اشعری مذهب ادّعا دارد که از خدای قرآن بحث می کند؛ معتزلی مذهب نیز همین ادّعا را دارد. متکلّم شیعی نیز مدّعی همین امر است. حکما و عرفا نیز ادّعای دارند که از خدای قرآن بحث می کنند. امّا صدها فرسخ فاصله است بین خدای هر کدام از این مکاتب فکری. قاعده ی علمی این است که وقتی می خواهی از چیزی بحث کنی باید کاملاً روشن باشد که در مورد چه چیزی بحث می کنی. سر اسم که نمی شود بحث کرد. چه بسیار کچلها که اسمشان زلفعلی است.

وقتی کسی می گوید: « خداوند چگونه به وجود آمده است؟! » یقیناً در مورد خدای حکما و عرفا و متکلّمین شیعه و معتزله و اشاعره بحث نمی کنید. چون تصویری که اینها از خدای مورد نظر خود داده اند، ابداً با چنین سوالی سازگار نیست. چون در تعریف همه ی اینها از خدا، مخلوق نبودن، جزء تعریف است. پس پرسنده ی این سوال، در مورد خدایی صحبت می کند که ربطی به خدای این مکاتب فکری ندارد. خدای مورد نظر چنین کسی حتّی با ابتدایی ترین برداشت از قرآن نیز سازگار نیست. چون قرآن کریم در سوره اخلاص وقتی خدای قرآن را تعریف می کند، مخلوق نبود را جزء تعریف خدا می آورد. خدای مورد نظر پرسنده ی چنین سوالی مثلاً با خدای مسیحیان می تواند سازگار باشد. چون خدای مورد نظر آنها ( عیسی مسیح) هم متولّد می شود، هم می میرد. سوره ی توحید نیز دقیقاً چنین خدایی را ردّ می کند.

 

1ـ تفسیرتان از «قل هو الله احد»

الف ـ شما بزرگوار بین توحید احدی با توحیدی واحدی خلط نموده اید. «احد» به معنی بی شریک نیست؛ بلکه به معنی موجودی است که ترکیب بر نمی دارد. پس شما «واحد» و « احد » را خلط نموده اید. «واحد» یعنی آنکه دومی ندارد؛ امّا « احد» یعنی کسی که هیچ گونه ترکیبی در او راه ندارد. نه مرکّب از وجود و ماهیّت است. نه مرکّب از نفس و بدن است. نه مرکّب از جنس و فصل است. نه مرکّب از اجزاء خارجی است. نه مرکّب از اجزاء مقداری موهومی است. نه مرکّب از درون و بیرون است. نه مرکّب از حالت سابق و لاحق است. نه مرکّب از قوّه و فعل است. نه ... . و چون او چنین است، پس منطقاً دومی هم نمی تواند داشته باشد. لذا « واحد بودن خدا » از « احد بودن خدا» نتیجه گرفته می شود.

ب ـ «قل» به معنی «تکرار کن» نمی باشد. الله اکبر مگر ما خداییم که بتوانیم سخن خدا را تکرار کنیم؟! «قل» یعنی «زبان خدا شو»؛ تا هر چه از زبان تو بر می آید کلام باشد. یعنی ای رسول من که از خود هیچ نداری و فانی فی الله بوده زبان من گشته ای، بگو که فیض اقدس و مقام واحدیّت و غیب احدی، اگر چه کثرت اسمائی دارند ولی به حسب حقیقت، عین هم می باشند؛ سه گانگی در کار نیست؛ آن سان که مسیحیان توهّم نموده اند. و شاید مقصود خدای تعالی این باشد که: ای رسول من که از خود هیچ نداری و فانی فی الله بوده زبان من گشته ای، بگو: ذات مصون از ادراک و غیب مطلق، با مقام واحدیّت که اسم اعظم است، به واسطه ی مقام احدیّت که مقام غیب متعیّن است، اتّحاد داشته کثرت اعتباریّه دارند.

توجّه شود که بنده را در سیر الی الله دو مقام است؛ یکی مقام قرب نوافل که در این مقام، خدا زبان بنده می شود؛ لذا بنده با زبان خدا سخن می گوید. قَالَ رسول الله (ص): « إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى یقُولُ: لَا یزَالُ عَبْدِی یتَقَرَّبُ إِلَی بِالنَّوَافِلِ مُخْلِصاً لِی حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یبْصِرُ بِهِ وَ یدَهُ الَّتِی یبْطِشُ بِهَا إِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیتُهُ وَ إِنِ اسْتَعَاذَنِی أَعَذْتُه‏ ــــ خداى تعالى می فرماید: همواره چنین است که بنده ی من با نوافل به من تقرّب می جوید در حالی که خالص شده برای من است ، تا اینکه من او را دوست می دارم . پس زمانی که او را دوست داشتم ، شنوایی او می شوم که با آن می شنود ؛ و بینایی او می شوم که با آن می بیند ؛ و دست او می شوم که با آن کار انجام می دهد. اگر از من بخواهد به او می دهم و اگر از من پناه جوید پناهش می دهم» (إرشاد القلوب إلى الصواب،ج‏1،ص91)

فراتر از این مقام، مقام قرب فرائض است؛ که مقام انبیاء و اوصیا و ملحقین به ایشان است مثل سلمان فارسی که حقّش فرمودند: « سلمان منّا اهل البیت». در این مقام، خدا زبان بنده نمی شود، بلکه بنده زبان خدا می گردد. لذا هر چه از زبان او برآید، کلام الله است. لذا نبی و امام حتّی اگر در مورد امور عادی نیز سخن بگویند، حجّت شرعی خواهد بود. شگفتا اهل بیت(ع) گاه از سلمان فارسی می پرسیدند: آیا فلان مطلب را می دانی؟ نمی گفت: نمی دانم؛ بلکه می گفت: خوش دارم از شما بشنوم. یعنی با اینکه می دانم ولی:

« ای پیک پِی خجسته که داری نشان دوست  ـــ با ما مگو بجز سخن دل نشان دوست

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُود ـــ یا از دهان آنکه شنیدست ازدهان دوست

ای یار آشنا ! عَلم کاروان کجاست؟ ـــ تاسر نهیم در قدم ساربان دوست

گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار ـــ ما سر فدای اهل رسالت رسان دوست»

خلاصه آنکه:

«قل» تکلّم ذات حضرت حقّ است با خودش در مقام تجلّی در کسوت حضرت انسان کامل. به عبارت دیگر امر است از مقام ذات به مقام لسان الله. پس ما بندگان مهجور از مقام قرب باید با نماز خویش، که معراج است، ترقّی کنیم به مقام قرب نوافل تا چون حافظ اسرار غیب ندا برآریم که:

« بارها گفته ام و بار دگر می گویم ــ که من دلشده این ره نه به خود می پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند ــ آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم»

از آن پس باید سیری دیگر آغازیم و در قرب نوافل در آییم تا چون سلمان محمّدی در حقّ گویند: « فلانٌ منّا اهل البیت». در این مقام است که نماز ما به حقیقت خود پیوسته و سوره ی توحید را به حقیقتش می یابیم. اینجاست که عبد می فهمد گوینده خداست و نماز را هم خود خدای تعالی می گزارد. پس بخوان در کتاب سرّ الصّلاه امام راحل ما ـ که رحمت ذاتیّه حقّ بر او باد ـ تفسیر این حدیث کافی شریف را که فرمود: « ... إِنَّ رَبَّكَ یصَلِّی ــ (ای رسول!) همانا پروردگار تو نماز می گزارد.»

ج ـ «هو» یا اشاره است به غیب مطلق یا اشاره است به مقام فیض اقدس، نه ضمیر غایب عربی یا ضمیر فصل و امثال آن که به لفظی ظاهری یا تقدیری بازگشت نماید. قرآن کتاب خداست و از حقایق عینی سخن می گوید نه کتاب یک عرب عادی که بتوان آن را صرفاً بر اساس قواعد صرف و نحو عربی ترجمه نمود. « هو » یا اشاره است به هویّت غیبیّه که کنه ذات خداوندی است یا اشاره است به مقام فیض اقدس که تجلّی کنه ذات است به اسماء ذاتیّه. امّا « الله » اسم جامع است در مقام احدیّت جمع که در عین وحدت، جمیع کثرات اسمائی را در خود دارد. و « احد» اشاره است به مقام احدیّت ذات.  پس فرمود: « ای زبان من بگو که هویّت غیبیّه عین الله است بی هیچ کثرت ترکیبی». یعنی الله ظهور هو است؛ بی آنکه خدا مرکّب از هو و الله باشد؛ و بی آنکه مرکّب از اسماء باشد؛ بلکه تمام اسماء، عین هم و عین ذات و ذات عین کنه ذات می باشد.

پس عزیزا با سوره ی توحید این گونه سطحی رفتار نفرمایید. فهم این سوره را به اهلش واگذارید و فعلاً بکوشید که از اهلش شوید. تفسیر این سوره و تمام آنچه در نماز است را به کتابهایی چون «اسرار الصّلاة» و  «آداب و الصّلاة» اثر جاودان خمینی کبیر، حضرت روح الله و ظلّ امام غایب وانهید. 

عاصم بن حمید گوید: «  سُئِلَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ ع عَنِ التَّوْحِیدِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ یكُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قُلْ‏ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ  اللَّهُ الصَّمَدُ وَ الْآیاتُ مِنْ سُورَةِ الْحَدِیدِ إِلَى قَوْلِهِ- وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ فَمَنْ رَامَ مَا وَرَاءَ هُنَالِكَ هَلَك‏ ــــ از حضرت على بن الحسین علیهما السلام سوال شد از توحید. امام فرمودند: به درستى كه خداى عزّ و جلّ دانست كه در آخر الزمان گروهى متعمّق (عمق نگر)خواهند بود؛ پس سوره ی « قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ  اللَّهُ الصَّمَدُ» و چند آیه از سوره ی حدید را تا « وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» نازل کرد. پس هر كه فراتر از آنچه در این آیات است برود هلاک شود. » (التوحید للصدوق، ص284 )

این حدیث شریف بیانگر این معناست که در این آیات، اوج توحید بیان شده؛ که عمق نگرترین انسانها طالب آنند. لذا فراتر از آن راهی برای فهم نیست. چون فراتر از مقام احدیّت، کنه ذات خداوندی است که حتّی انبیاء را هم در آن راه نیست کجا رسد دیگران را. آنچه برای تیزپروازان معرفت و غوّصان بحر حقیقت قابل ادراک می باشد، اسماء ذاتیّه است در مقام احدیّت، نه کنه ذات. نماز و آنچه در نماز است را چنان باید ادراک نمود که لایق معراج بودن نماز باشد.

 

2ـ تفسیرتان از « الله الصّمد»

الف ـ تفسیرتان از « الله الصمد» مبتنی بر همان ترجمه ای است که آورده اید؛ حال آنکه چنان ترجمه ای چندان درست نیست؛ چرا که واژه ی صمد، ذز قرآن کریم به صورت یک اصطلاح به کار رفته نه فقط به صورت یک لغت؛ لذا برخی مترجمین با آگاهی به این امر این واژه را معنی نکرده و عین لفظ را آورده اند. همچنین شما بزرگوار اعتماد نموده اید به برخی از تفاسیر مشهور که این سوره را بسیار سطحی تفسیر نموده و بدون ورود به تفسیر عمقی رد شده اند. چرا که برخی از اینها اساساً علم به حقیقت این سوره نداشته اند؛ و برخی دیگر با اینکه حکیم و عارف بوده و علمش را داشته اند؛ امّا عمداً نخواسته اند وارد دقایق این سوره شوند. چرا که می دانستند عمق این سوره در حدّ فهم کثیری از مردم نیست؛ حال آنکه کتاب تفسیر عمدتاً برای قشر پایین و متوسّط نوشته می شود نه برای حکما و عرفا و امثال ایشان. اگر کسی طالب تفسیر متعالی این سوره است، شمّه ای از آن را باید کتاب «سرّ الصّلاة» و « آداب الصّلاة» بیابد.

« قَالَ دَاوُدُ بْنُ الْقَاسِمِ‏ سَأَلْتُهُ عَنِ الصَّمَدِ فَقَالَ ع الَّذِی لَا سُرَّةَ لَهُ قُلْتُ فَإِنَّهُمْ یقُولُونَ إِنَّهُ الَّذِی لَا جَوْفَ لَهُ فَقَالَ ع كُلُّ ذِی جَوْفٍ لَهُ سُرَّة ـــ داود بن قاسم» گوید: از امام  جواد(ع) پرسیدم، معناى «صمد» چیست؟ فرمود: بى‏ناف. گفتم مى‏گویند مراد بى‏اندرون است. امام فرمودند: آنچه اندرون دارد، ناف دارد.» (تحف العقول،ص456)   

« قَالَ الْبَاقِرُ ع حَدَّثَنِی أَبِی زَینُ الْعَابِدِینَ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی ع أَنَّهُ قَالَ الصَّمَدُ الَّذِی لَا جَوْفَ لَهُ وَ الصَّمَدُ الَّذِی قَدِ انْتَهَى سُؤْدَدُهُ وَ الصَّمَدُ الَّذِی لَا یأْكُلُ وَ لَا یشْرَبُ وَ الصَّمَدُ الَّذِی لَا ینَامُ وَ الصَّمَدُ الدَّائِمُ الَّذِی لَمْ یزَلْ وَ لَا یزَال‏ ــــــ حضرت باقر (ع) فرمودند كه حدیث كرد مرا پدرم حضرت زین العابدین از پدرش حسین بن على علیهم السلام كه فرمودند: صمد آن است كه او را اندرونى نیست؛ و صمد آن است كه بزرگواری او به نهایت درجه رسیده؛ و صمد آن است كه نمی خورد و نمى‏آشامد؛ و صمد آن است كه نمی خوابد؛ و صمد دائمى آن است كه زول نداشته و زوال ندارد» (التوحید للصدوق،ص90)

قَالَ الْبَاقِرُ (ع): « الصَّمَدُ السَّیدُ الْمُطَاعُ الَّذِی لَیسَ فَوْقَهُ آمِرٌ وَ نَاه‏ ـــــ صمد، سید و آقای مطاعى است كه فوق او امركننده و نهى کننده ای نیست‏»(التوحید للصدوق،ص90).

قَالَ الْبَاقِرُ (ع): « وَ سُئِلَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ زَینُ الْعَابِدِینَ (ع) عَنِ الصَّمَدِ فَقَالَ الصَّمَدُ الَّذِی لَا شَرِیكَ لَهُ وَ لَا یئُودُهُ حِفْظُ شَی‏ءٍ وَ لَا یعْزُبُ عَنْهُ شَی‏ء ــــــ از زین العابدین حضرت على بن الحسین علیهما السلام از معنى صمد سؤال شد، فرمودند: صمد آن است كه او را شریكى نیست و نگاه داشتن چیزى او را گران نكند و چیزى از او دور نشود»(التوحید للصدوق،ص90).

« قَالَ وَهْبُ بْنُ وَهْبٍ الْقُرَشِی وَ حَدَّثَنِی الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ الْبَاقِرِ عَنْ أَبِیهِ ع أَنَّ أَهْلَ الْبَصْرَةِ كَتَبُوا إِلَى الْحُسَینِ بْنِ عَلِی ع یسْأَلُونَهُ عَنِ الصَّمَدِ فَكَتَبَ إِلَیهِمْ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ أَمَّا بَعْدُ فَلَا تَخُوضُوا فِی الْقُرْآنِ وَ لَا تُجَادِلُوا فِیهِ وَ لَا تَتَكَلَّمُوا فِیهِ بِغَیرِ عِلْمٍ فَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّی رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ مَنْ قَالَ فِی الْقُرْآنِ بِغَیرِ عِلْمٍ فَلْیتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ فَسَّرَ الصَّمَدَ فَقَالَ اللَّهُ أَحَدٌ  اللَّهُ الصَّمَدُ ثُمَّ فَسَّرَهُ فَقَالَ لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ.  وَ لَمْ یكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ لَمْ یلِدْ لَمْ یخْرُجْ مِنْهُ شَی‏ءٌ كَثِیفٌ كَالْوَلَدِ وَ سَائِرِ الْأَشْیاءِ الْكَثِیفَةِ الَّتِی تَخْرُجُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ وَ لَا شَی‏ءٌ لَطِیفٌ كَالنَّفْسِ وَ لَا یتَشَعَّبُ مِنْهُ الْبَدَوَاتُ كَالسِّنَةِ وَ النَّوْمِ وَ الْخَطْرَةِ وَ الْهَمِّ وَ الْحَزَنِ وَ الْبَهْجَةِ وَ الضَّحِكِ وَ الْبُكَاءِ وَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ وَ الرَّغْبَةِ وَ السَّأْمَةِ وَ الْجُوعِ وَ الشِّبَعِ تَعَالَى أَنْ یخْرُجَ مِنْهُ شَی‏ءٌ وَ أَنْ یتَوَلَّدَ مِنْهُ شَی‏ءٌ كَثِیفٌ أَوْ لَطِیفٌ- وَ لَمْ یولَدْ لَمْ یتَوَلَّدْ مِنْ شَی‏ءٍ وَ لَمْ یخْرُجْ مِنْ شَی‏ءٍ كَمَا یخْرُجُ الْأَشْیاءُ الْكَثِیفَةُ مِنْ عَنَاصِرِهَا كَالشَّی‏ءِ مِنَ الشَّی‏ءِ وَ الدَّابَّةِ مِنَ الدَّابَّةِ وَ النَّبَاتِ مِنَ الْأَرْضِ وَ الْمَاءِ مِنَ الْینَابِیعِ وَ الثِّمَارِ مِنَ الْأَشْجَارِ وَ لَا كَمَا یخْرُجُ الْأَشْیاءُ اللَّطِیفَةُ مِنْ مَرَاكِزِهَا كَالْبَصَرِ مِنَ الْعَینِ وَ السَّمْعِ مِنَ الْأُذُنِ وَ الشَّمِّ مِنَ الْأَنْفِ وَ الذَّوْقِ مِنَ الْفَمِ وَ الْكَلَامِ مِنَ اللِّسَانِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ التَّمَیزِ مِنَ الْقَلْبِ وَ كَالنَّارِ مِنَ الْحَجَرِ لَا بَلْ هُوَ اللَّهُ الصَّمَدُ الَّذِی لَا مِنْ شَی‏ءٍ وَ لَا فِی شَی‏ءٍ وَ لَا عَلَى شَی‏ءٍ مُبْدِعُ الْأَشْیاءِ وَ خَالِقُهَا وَ مُنْشِئُ الْأَشْیاءِ بِقُدْرَتِهِ یتَلَاشَى مَا خَلَقَ لِلْفَنَاءِ بِمَشِیتِهِ وَ یبْقَى مَا خَلَقَ لِلْبَقَاءِ بِعِلْمِهِ فَذَلِكُمُ اللَّهُ الصَّمَدُ الَّذِی لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ؛ عالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهادَةِ الْكَبِیرُ الْمُتَعالِ؛ وَ لَمْ یكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَد ــــــــــــــ  وهب بن وهب قرشى گوید: حدیث كرد مرا حضرت صادق جعفر بن محمد(ع) از پدرش حضرت باقر(ع) از پدرش علیهم السلام كه اهل بصره عریضه به حضرت حسین بن على علیهما السلام نوشتند و او را از معنى صمد سؤال كردند. پس حضرت به سوى ایشان نوشت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ امّا بعد، پس بدون علم، در قرآن فرو مروید! و در آن مجادله و گفتگو نكنید! و درباره اش سخن مگویید! چرا كه از جدم رسول خدا شنیدم كه می فرمود: هر كه بدون علم درباره ی قرآن چیزى بگوید جاى خود را در آتش دوزخ مهیا گرداند. به درستى كه خداى سبحان، صمد را تفسیر کرده و فرموده است: « اللَّهُ أَحَدٌ  اللَّهُ الصَّمَدُ» سپس آن را تفسیر کرده و فرموده است: «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ  وَ لَمْ یكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ». لم یلد یعنى چیز كدری از او بیرون نیامده چون فرزند و سائر چیزهاى كدری كه از آفریدگان بیرون مى‏آید و نه چیز لطیفى چون نفس و عوارضات كه پدید مى‏آید از او منشعب و پراكنده نمی شوند مانند چرت و خواب و اندیشه كه در دل در آید و غم و اندوه و خوشحالى و خنده و گریه و ترس و امید و رغبت و دلتنگى و گرسنگى و سیرى؛ و خدا از آن برتر است كه چیزى از او بیرون آید و آنكه چیز كدر یا لطیفى از او متولد شود؛ و لم یولد یعنى از چیزى متولد نشده و از چیزى بیرون نیامده چنان كه چیزهاى كدر از اصلهاى خود بیرون مى‏آیند چون چیزى از چیزى و حیوان از حیوان و گیاه از زمین و آب از چشمه ها و میوه‏ها از درختها؛ و نه چنان كه چیزهاى لطیف از مركزهاى خود بیرون مى‏آیند چون بینایی از چشم و شنوایی از گوش و بویایی از بینى و چشایی از دهان و سخن از زبان، و شناختن و تمیز دادن از قلب و چون‏ آتش از سنگ. نه بلكه او خداى صمدی است كه نه از چیزى است و نه در چیزى و نه بر چیزی؛ و ابداع کننده ی چیزها است و آفریننده ی آنها و پدید آورنده چیزها است به قدرت خویش؛ كه آنچه از براى فناء و نیستى آفریده به خواستش از هم می پاشند و آنچه از براى بقاء و ماندن خلق كرده به علمش باقى می ماند. پس این است خداى صمدی كه نزاده و زاده نشده. داناى نهان و آشكار و بزرگی است صاحب برترى؛ و هیچ كس او را همتا نبوده و نخواهد بود.» (التوحید للصدوق، ص91)

« وهب بن وهب قرشى گفت كه از حضرت صادق (ع) شنیدم كه می فرمود گروهى از اهل فلسطین بر حضرت باقر (ع) وارد شدند و او را از مسائلى چند سؤال كردند و ایشان را جواب داد بعد از آن او را سؤال كردند از معنى صمد؛ حضرت فرمودند: تفسیرش در خود آن است. الصمد پنج حرف است؛ پس الف دلیل است بر انّیت و تحقق خدا و آن قول خدای عز و جل است كه «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ » یعنى گواهى داد خدا به اینكه نیست معبودی مگر او؛ و آن تنبیه و اشاره است بسوى غائب از دریافتن حواس. و لام دلیل بر الوهیت و خدایى اوست به اینكه او خداست؛ و الف و لام مدغم‏اند كه در یك دیگر داخل شده‏اند و بر زبان ظاهر نمی شوند و در گوش واقع نمی شوند و در نوشتن ظهور دارند؛ و دلیل‏اند بر اینكه خدایی او به لطفى كه دارد نهان است كه نه به حواس دریافته مى‏شود و نه در زبان وصف‏كننده واقع مى‏شود و نه در گوش شنونده. زیرا كه تفسیر اللَّه همان كسى است كه خلق از دریافتن حقیقتش حیران شده‏اند به حس یا به خیال نه بلكه او مخترع خیالها و آفریننده حاسها است و جز این نیست كه آن در نزد نوشتن ظاهر مى‏شود و این دلیل است بر اینكه خداى سبحانه پروردگارى خود را در اختراع خلق و تركیب ارواح لطیفه ایشان در جسدهاى كثیفه ایشان آشكار فرموده. پس چون بنده بسوى نفس خود نظر كند روحش را نبیند چنان كه لام الصمد ظاهر نمی شود و در یک حاسّه از حواسّ پنجگانه در نمی آید و چون بسوى نوشته نظر كند آنچه پنهان و لطیف بوده از برایش ظاهر گردد. پس در هر زمان كه بنده در حقیقت آفریدگار و چگونگی او اندیشه كند در او متحیّر و سرگردان شود و اندیشه‏اش به چیزى كه از برایش متصوّر مى‏شود احاطه نكند. زیرا كه خدای عز و جل آفریننده صورتها است. و چون‏ بسوى آفرینش خود نظر كند از برایش ثابت شود و او عز و جل آفریننده ایشان و تركیب دهنده ارواح و اجساد ایشان است. و اما صاد دلیل است بر اینكه خدای عز و جل صادق و راستگو است و گفتارش صدق و سخنش صدق است و بندگانش را بسوى پیروى كردن صدق خوانده و به صدق خانه صدق را وعده فرموده؛ و اما میم دلیل است بر ملك و پادشاهى او و آنكه او پادشاه حقى است كه همیشه بوده و همیشه خواهد بود و پادشاهیش برطرف نخواهد شد و اما دال دلیل است بر دوام و همیشگى پادشاهیش و آنكه آن جناب عز و جل دائم و همیشه است و برتر است از بودن و زوال بلكه آن جناب عز و جل هستى دهنده صاحبان هستى است كه به هستى دادنش هر هستى دارنده هستى به هم رسانیده. بعد از آن، حضرت (ع) فرمودند: اگر حاملانى چند براى علم خویش كه خداى عز و جل به من عطاء فرموده مى‏یافتم هر آینه نشر توحید و اسلام و ایمان و دین و شریعتها از لفظ الصمد می كردم و چگونه این امر مرا میسّر شود در حالی که جدم امیر المؤمنین حاملانى را از براى علم خویش نیافت تا آنجا كه آه سرد از سینه پر درد بر می كشید و بر سر منبر می فرمود: از من بپرسید پیش از آنكه مرا نیابید! پس به درستى كه در میان دنده‏هاى من ( در سینه ی من) علم بسیاری است. آه آه آگاه باشید كه كسى را نمى‏یابم كه آن را حمل کند؛ و آگاه باشید كه من بر شما از جانب خدا حجّت رسا هستم. پس دوست مدارید گروهى را كه خدا بر ایشان خشم كرده به حقیقت كه از آخرت نومید شده‏اند چنان كه كافران از صاحبان قبرها كه مردگانند نومید شده‏اند. بعد از آن، حضرت باقر (ع) فرمودند: حمد از براى خدایی است كه بر ما منّت نهاده و ما را از براى پرستش خود توفیق داده. یگانه صمدى كه نزاده و زاده نشده و هیچ كس او را همتا نبوده و نخواهد بود؛ و ما را از پرستش بتان دور گردانیده؛حمد همیشه و شكرى واجب. و قول او  عز و جل لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ می فرماید كه خداى عز و جل نزاده تا او را فرزندى باشد كه پادشاهیش را از او ارث برد و زاده نشده كه او را پدرى باشد كه با او در پروردگارى و پادشاهیش شركت كند و كسى او را همتا نبوده تا او را در سلطنتش یارى دهد. » (التوحيد للصدوق، ص93)

« عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ الْیهُودَ سَأَلُوا رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالُوا انْسِبْ لَنَا رَبَّكَ فَلَبِثَ ثَلَاثاً لَا یجِیبُهُمْ ثُمَّ نَزَلَتْ هَذِهِ السُّورَةُ إِلَى آخِرِهَا فَقُلْتُ لَهُ مَا الصَّمَدُ فَقَالَ الَّذِی لَیسَ بِمُجَوَّف‏ ــــ محمد بن مسلم از حضرت صادق (ع) نقل نمود كه فرمودند: یهود از رسول خدا (ص) سؤال كردند و گفتند كه نَسَب پروردگارت را براى ما بیان كن! پس رسول خدا(ص) سه روز درنگ نمود و ایشان را جواب نفرمود؛ بعد از آن این سوره (سوره توحید) تا آخرش نازل شد. من به آن حضرت عرض كردم: صمد چیست؟ فرمودند: آنكه میان تهى نیست. » (التوحيد للصدوق، ص93)

عَنْ جَابِرِ بْنِ یزِیدَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ شَی‏ءٍ مِنَ التَّوْحِیدِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَتْ أَسْمَاؤُهُ الَّتِی یدْعَى بِهَا وَ تَعَالَى فِی عُلُوِّ كُنْهِهِ وَاحِدٌ تَوَحَّدَ بِالتَّوْحِیدِ فِی عُلُوِّ تَوْحِیدِهِ ثُمَّ أَجْرَاهُ عَلَى خَلْقِهِ فَهُوَ وَاحِدٌ صَمَدٌ قُدُّوسٌ یعْبُدُهُ كُلُّ شَی‏ءٍ وَ یصْمِدُ إِلَیهِ كُلُّ شَی‏ءٍ وَ وَسِعَ كُلَّ شَی‏ءٍ عِلْما ــــــ جابر بن یزید گوید: از حضرت باقر (ع) در باب توحید سؤال كردم، فرمودند: همانا الله ـ كه مبارک است اسمائش ، آن اسمائی که بدانها خوانده می شود، و در علوّ كنهش برترى دارد ـ یكی است كه در برتری توحید خویش به توحید یگانه شده؛ سپس آن را بر خلقش جارى ساخته. پس اوست واحد و صمد و قدّوسی که هر چیزى او را مى‏پرستد و هر چیزى بسوى او قصد می كند؛ و از حیث علم، هر چیزى را فرا گرفته است» (التوحيد للصدوق، ص94)

 

حاصل سخن آنکه:

تمام توحید با تمام اسرارش در لفظ «الصّمد» جمع شده؛ تا آنجا که عرفای شامخ و اولیای راسخ در علوم حقیقی، از اوج توحید با عنوان « توحید صمدی» یاد کرده، و اسم شریف « الصّمد» را سرّ الاسرار قرآن کریم می دانند که جز یکبار در قرآن کریم نیامده است. چرا که دُرّ ثمین را فریاد بر سر هر کوچه و بازار نکنند.

اصل در صمد، آن است که او را درون نباشد. و اگر برخی آن را بی نیاز معنی نموده اند، از آن روست که بی درون را کمبودی نیست تا توسّط دیگری جبران شود. امّا حقیقت بی درون بودن خدای تعالی آن است که او را ماهیّت نیست؛ و حضرتش وجود محض می باشد. و بدیهی است که وجود را جوف و درون نباشد. چرا که درون به هر معنایی لحاظ شود ریشه در عدم دارد؛ و عدم با وجود جمع نشود. حضرت وجود را زمان نیست تا بین دو بازه از زمانش درون زمانی او باشد. او را مکان نیست، تا درون مکانی داشتی باشد. او را ابعاد نیست تا بین ابعاد او درونش باشد. روح نیست تا قوای درونی داشته باشد. جزء ندارد تا اجزاء درونی داشته باشد. و ... . لذا صمد آن حقیقتی را گویند که نه حاشیه ی بیرونی دارد و نه حاشیه ی درونی و نه حاشیه ی زمانی و نه حاشیه ی مکانی و نه حاشیه ی خارجی و نه حاشیه ی عقلی و ذهنی و نه ... . او حاقّ وجود است و جز وجود، هیچ نیست. و عاقلان دادنند که «لا وجود الّا الله». چرا که وجود نه جزء بر می دارد، و نه جزء چیزی واقع می شود و نه دومی برای آن قابل فرض است، و نه تکرار می پذیرد و نه پدید می آید و نه زوال می پذیرد و ... . امّا مخلوقات، همه ماهیّتند نه وجود. لذا غلط است اگر گفته شود: « انسان وجود است» یا « فرشته وجود است»؛ بلکه باید گفت: « انسان وجود دارد» یا« فرشته وجود دارد». کما اینکه غلط است گفته شود: « خدا وجود دارد»، بلکه باید گفت: « خدا، وجود است». پس بدان که: « انسان وجود دارد» یا« فرشته وجود دارد»، یعنی « انسان خدا دارد» یا« فرشته خدادارد»؛ چرا که وجود یعنی خدا. پس تمام مخلوقات، موجودند به وجود؛ یعنی موجودند به خدا؛ و این است معنی قائم به ذات بودن خدا، و قائم به خدا بودن مخلوقات. اوست آن صمد که نه درون دارد و نه در درون چیزی قرار می گیرد؛ لذا تمام مخلوقات را پر نموده است بی آنکه در درون آنها و مخلوط با آنها باشد؛ و مخلوقات قائم به اویند بی آنکه در درون یا بیرون او باشند. چرا که صمد را نه خارج است نه داخل.

بر همین اساس استوار ، امیرالموحدین علی(ع) فرموده اند: «... هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ عَلَى غَيْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيْرِ مُبَايَنَةٍ ... دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ فِي شَيْ‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا كَشَيْ‏ءٍ مِنْ شَيْ‏ء ــــــ او در اشیاء است امّا نه به گونه ای که با آنها آمیخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه ای که جدا از آنها باشد ؛‌ ... داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مثل خارج بودن چیزی از چیزی»(توحید صدوق، ص306) ؛ یعنی او داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن ماهیّتی در ماهیّت دیگر و خارج از ماهیّات است امّا نه مثل خارج بودن ماهیّتی از ماهیّت دیگر. بلکه بین او و خلق نسبتی است که مثل و مانند شبیهی ندارد؛ و حکیم پخته و عارف سوخته داند که آن نسبت چگونه است.
همچنین فرمود: « تو منزهی از هر نقصی ، همه چیز را پر کرده ای و از همه چیز جدایی ؛ پس چیزی فاقد تو نیست و تو هر چه بخواهی انجام می دهی. بزرگی ای کسی که هر چه به فهم آید آفریده ی توست و هر چه محدود است مخلوقت.»(اثبات الوصیه، ص107)
عزیزا حال بفرمایید این معجزه است یا آنکه شما فرموده اید؟!! البته غرّه نگردیم به دانسته های اندک خود، که دانسته های ما اسرار صمدی حتّی قطره ای از هفت دریا هم نیست.

 

3ـ لم یلد و لم یولد.

زاییدن آن است که چیزی از چیزی جدا گردد. پس آنچه می زاید، باید مرکّب از اجزاء باشد تا بتواند جزئی از خود را به عنوان مولود از خویش جدا سازد. پس در خدا زاییدن راه ندارد؛ چرا که ترکیب در او راه ندارد. بنا بر این، وقتی می گوییم او خالق اشیاء است، بدین معنا نیست که خلق از خدا جدا نگشته اند. همچنین وقتی گفته می شود او در انسان نفخ روح نمود، باز منظور آن نیست که روح جزئی از خدا بوده است. نسبت خدا و خلق، نسبت تجلّی و ظهور است نه نسبت زایش؛ کما اینکه در مجرّدات نیز زایش راه ندارد. چرا که مرکّب از اجزاء نیست. زایش مختصّ موجودات مادّی است؛ از انسان گرفته تا جمادات؛ که هر کدام زایش مخصوص خود را دارند.

همچنین خدا از چیزی جدا نگشته است. چرا او وجود محض است؛ و وجود، همواره بوده و خواهد بود. زیرا که فرض عدم برای وجود، فرضی است ذاتاً محال. چون وجود، نقیض عدم می باشد. البته دلائل دیگری نیز بر این معنا وجود دارد که برای پرهیز از تطویل از بیانشان حذر می کنیم.

 

4ـ و لم یکن له کفواً احد.

چرا که وجود محض، دومی برنمی دارد.

وجود بیش از یک واجب الوجود (وجود صِرف) محال است. چون واجب الوجود یعنی وجود بدون حدّ و بدون قید و بدون ماهیّت ؛ به عبارتی یعنی وجود صرف و محض. و برای چنین وجودی فرض دومی محال است. چون اساساً صرف هر چیزی ، چه در ذهن و چه در خارج ، دومی بردار نیست. برای مثال صرف انسان که از هر قیدی مثل مرد بودن و زن بودن ، بلند یا کوتاه بودن ، سفید و سیاه بودن و ... منزّه است ، دومی بردار نیست. چون دوگانگی فرع تمایز ، و تمایز ، فرع مقیّد بودن است ؛ و تقیّد در مقابل صرافت است. پس وجود محض و منزّه از قید و حدّ (واجب الوجود) نه تنها در مقام واقع دومی بردار نیست که فرض دومی هم برای آن محال است.

همچنین، خدا یعنی وجود محض و بدون قید. حال اگر وجود محض و بدون قید ، دومی داشته باشد ، یا آن دو عین همند یا غیر هم. اگر عین هم باشند دوگانگی در کار نیست و اگر غیر هم باشند پس باید وجه اختلاف داشته باشند. یعنی حدّاقلّ یکی از آنها باید چیزی داشته باشد که دیگری فاقد آن باشد تا به این وسیله دو گانگی حاصل شود. و اگر چنین شد ، در آن صورت از وجود محض بودن خارج شده ، هر دو ، وجود مقیّد خواهند شد. یکی مقیّد به داشتن آن چیز و دیگر مقیّد به نداشتن آن. بنا بر این ، از فرض دو وجود محض ، لازم می آید که آن دو ، محض نباشند و این تناقض است.همچنین اگر هر کدام چیزی داشته باشند که دیگری فاقد آن است ، باز لازم می آید که هر کدام ، مقیّد به داشتن چیزی و نداشتن چیزی شوند. و مقیّد بودن در مقابل محض بودن است.


5ـ چرا خدا، وجود دنده ندارد؟ و چرا سابقه ی عدم ندارد؟

چون منظور از خدا، وجود است. و روشن است که وجود، وجود دهنده نمی خواهد. چون معنی ندارد که کسی به وجود، وجود بدهد. همچنین معنی ندارد که وجود، زمانی عدم بوده باشد. چرا که وجود، نقیض عدم است.

توضیح بیشتر این مطلب را در خاتمه با مطلبی مفصّل با عنوان « خدا کیست؟» خواهیم آورد.

 

6ـ بهشت تا کی خواهد بود؟ آیا اهل بهشت خسته و دلزده نمی شوند؟

الف.  در حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا ) با براهین عقلی اثبات شده که زمان از ویژگیهای موجود مادّی دنیایی است ؛ لذا در عالم برزخ و عالم آخرت ، زمان به معنی حقیقی کلمه وجود ندارد؛ چون برزخ و آخرت اگر چه جسمانی اند ولی مادّی نیستند. دقّت شود که فرق است بین جسم و مادّه، هر موجود مادّی، جسمانی نیز هست؛ ولی هر جسمی مادّی نیست. برای مثال، اجسامی که در خواب می بینیم یا در ذهن خود تصوّر می کنیم، جسم (دارای ابعاد سه گانه) هستند ولی مادّی نمی باشند.  لذا این سوال که « زندگي در آخرت تا چه زماني است ؟» یا «بهشت و جهنّم تا کی خواهند بود؟» جای طرح ندارد. عالم آخرت ابدی است امّا نه به معنی بی نهایت سال بودن ؛ بلکه ابدی است به این معنا که اساساً زمانی در آن مرتبه موجود نیست. همانگونه که در عالم ملائک نیز زمان راه ندارد یا برای خدا نیز زمان نیست. همچنین اموری چون حقایق ریاضی و قواعد عقلی فرا زمانی اند ؛ لذا فرسودگی در آنها راه ندارد.

ب ـ کسالت و دلزدگی در دنیا وقتی حاصل می شود که کسی مشغول کار مورد علاقه ی خود نباشد. کار نیز در عالم دنیا فقط و فقط برای یک هدف انجام می گیرد که عبارت است از کسب کمال ؛ یا به عبارت دیگر ، کار دنیا برای این است که شخص نقصها و نیازهای خود را برآورده سازد. اگر می خورد برای این است که گرسنه می باشد ؛ گرسنگی یعنی کمبود انرژی برای ادامه ی حیات دنیوی. و اگر کارگری یا کارمندی می کند برای این است که پول لازم برای خورد و خوراک را فراهم سازد. و اگر پول کافی دارد ، باز کار می کند تا حسّ کمال جویی خود را ارضاء نماید. و ... . البته توجّه شود که مفهوم کمال دارای دو معنا می باشد ؛ یک معنای آن خاصّ بوده تنها به کمالات انسانی و الهی اطلاق می شود ؛ مثل علم ، تقوا ، حلم ، شجاعت و ... ، که آنها را فضائل گویند ؛ امّا اموری مثل خوردن که برای جبران گرسنگی است یا عمل جنسی که برای برآوردن نیاز جنسی می باشد یا خوابیدن که برای جبران نیروی از دست رفته ی بدن است یا زورگویی که برای ارضاء حسّ قدرت طلبی است یا طمع ورزی که برای ارضاء حسّ افزون خواهی است و امثال این امور مشمول معنای خاصّ کمال نمی باشند ؛ امّا همه ی مصادیق معنای اوّل بعلاوه مصادیق نوع دوم ، همگی زیر چتر مفهوم عامّ کمال قرار می گیرند. امّا اینکه اموری مثل خوردن و خوابیدن و زورگویی و امثال این امور را کمال نمی گویند یا آنها را ابزار کسب کمالات به شمار نمی آورند ، از آن جهت است که اینها یا کمال بُعد حیوانی انسان هستند یا مانع از کمال بزرگتری می باشند ؛ لذا با اینکه این امور نیز برای کسب کمالات خاصّی می باشند ولی در مقایسه با نوع دیگری از کمالات ، ضدّ کمال تلقّی می شوند. 

امّا دلزدگی و کسالت و احساس یکنواختی همگی زمانی حاصل می شوند که یا شخص هدفی برای رسیدن و کمالی برای کسب نمودن ندارد ؛ یا هدف دارد ولی کاری که انجام می دهد ، در مسیر آن کمال مطلوب وی نیست. لذا اگر شخص هدف کمالی داشته باشد و وجودش آن هدف را حقیقتاً طلب کند و کارش هم در مسیر رسیدن به آن هدف باشد ، نه تنها از کارش دلزده و کسل نمی شود بلکه احساس شور و نشاط نیز می کند ؛ و چنان کاری را برای خود بهترین تفریح بر می شمرد. امّا آنگاه که شخص هدف ندارد ــ چه هدف خود آگاه یا ناخود آگاه ــ یا هدف دارد ولی کار و فعّالیّتش در مسیر آن هدف نیست ، از کارش لذّت نخواهد برد و دچار کسالت و دلزدگی خواهد شد. امّا در عالم آخرت راه هر گونه کسب کمالی بسته می شود ؛ لذا در آن عالم محال است کسی بتواند نقایص خود را از طریق عملکرد خودش جبران نماید. آنجا هر کسی خودش است با آنچه که از قبل فراهم نموده است. پس کار به معنی ابزاری برای کسب کمال در آخرت نمی تواند وجود داشته باشد. امّا کسالت و احساس رنج و امثال آن نه تنها برای اهل جهنّم وجود دارد بلکه بدتر از آن را هم تجربه می کنند ؛ چون نیاز به کمال دارند ولی راهی برای به چنگ آوردنش ندارند و چه بسا گروهی از آنها حتّی امیدی هم ندارند که در آینده به آن کمال برسند . و امّا آن کمال که می جویند ، چیزی نیست جز رحمت خدا که در قالب نعمات بهشتی ظهور می یابد. پس برای اهل جهنّم از همان روز اوّل مرگشان کسالت و دلزدگی و بلکه بدتر از آنها وجود دارد ؛ چون به کمال مطلوب خود نرسیده اند و راه رسیدنشان نیز بسته است ؛ مگر اینکه فضل خدا شامل حالشان شود ؛ و مورد عفوّ قرار گیرند.

امّا برای اهل بهشت ، هیچ دلزدگی و خستگی و کسالتی نیست و نمی تواند که باشد ؛ چون هیچ هدفی نیست مگر اینکه اهل بهشت به آن می رسند و هیچ چیزی را آرزو نمی کنند مگر اینکه برایشان فراهم می شود. بزرگترین هدف تمام انسانها در دنیا این است که مظهر اسماء الهی گشته ، فعّال ما یرید باشند ؛ یعنی می خواهند هر چه خواستند بلافاصله موجود گردد ؛ و اهل بهشت به این هدف رسیده و آرامش ابدی یافته اند. چون هر چه اراده نمایند ، به اذن خدا موجود می گردد ؛ « وَ لَكُمْ فيها ما تَشْتَهي‏ أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فيها ما تَدَّعُونَ ـــــ و هر چه دلتان بخواهد، در بهشت‏ براى شما فراهم است، و هر چه در آن جا خواستار باشيد خواهيد داشت» (فصلت:31). لذا اهل بهشت منزّه از اسباب ایجاد کننده ی دلزدگی و کسالت می باشند ؛ حتّی به فرض هم که بر اهل بهشت این امور عارض گردد ، زوال آن را اراده می کنند تا به اذن خدا برطرف گردد.

افزون بر اینها ، طبق مبانی حکما و عرفای اسلامی نعمات بهشت در عین اینکه معلوم می باشند ، لکن هیچگاه تکراری نیستند تا ایجاد دلزدگی کنند. برای مثال اگر کسی از اهل بهشت ، سیبی را خورد ، بار دیگر که سیب بخورد ، برایش تازگی خواهد داشت ؛ چون اهل بهشت دم به دم به سمت باطن هستی به پیش می روند ؛ و سیبی که بار دوم خورده می شود ، باطن سیب اوّل است نه عین خود آن . از طرف دیگر هر نعمت بهشتی بی نهایت باطن دارد که اهل بهشت با استفاده از آن نعمت به سمت باطن آن سیر می کنند. و باطن هر نعمت بهشتی ، حقیقت اسمی از اسماء الهی است ؛ لذا اهل بهشت دائماً در اسماء الهی سیر می کنند. بر این اساس ، تمام نعمات بهشتی علم آفرین و معرفت زا می باشند و با استفاده از آنها ، معرفت اهل بهشت به حقیقت اسماء الهی فزونی می یابد ؛ و کسی از دانستن خسته نمی شود. امّا اینکه ما در دنیا از کسب علم خسته می شویم ، خستگی از خود دانستن نیست ، بلکه امور جنبی آن مثل خواندن و حفظ نمودن و مدرسه رفتن و ... است که موجب خستگی می شوند ؛ و این امور جنبی در بهشت وجود ندارند. لذا اهل بهشت حتّی یک لحظه هم دست از معرفت افزایی بر نمی دارند ؛ چون هر چه کنند ثمره اش علم و معرفت خواهد بود. اگر به منظره ای بنگرد معرفتش افزون می گرد و اگر میوه ای بخور همچنین ؛ و اگر با رفیقانش دیدار نماید باز معرفت او به حقیقت اسماء الهی فزونی می گیرد و این امر تا ابد خواهد بود ؛ چرا که باطن هستی را پایان نیست و اسماء حقّ تعالی محدود به هیچ حدّی نمی باشند.

7ـ چند تذکّر

در جایی فرموده اید: « جهان را در هفت شبانه روز آفرید »

چنین آیه ای در قرآن کریم وجود ندارد. آنچه در قرآن آمده، سبعة ایّام است. لذا حضرت عالی خلط فرموده اید بین یوم و شبانه روز. توجّه فرمایید که یوم از سنخ زمان نیست؛ بلکه ظرف ظهور حقایق را یوم گویند. و البته زمان نیز یکی از ظروف ظهور حقایق می باشد که پدیده های مادّی در آن به ظهور می رسند. لذا یوم در مورد زمان نیز کاربرد دارد؛ امّا نه به معنی شبانه روز، بلکه به معنی قطعه ای از زمان؛ که این قطعه می تواند از چند ثانیه تا میلیاردها سال متغیّر باشد. حاصل کلام آنکه: یوم معنایی اعمّ از زمان دارد. و البته شکّ نیست که منظور از خلقت عالم در هفت روز، هفت شبانه روز نیست. چون قبل از خلقت عالم، زمین و خورشید کجا بودند که شبانه روز معنی داشته باشد؟

باز فرموده اید: « خداوند متعال برای آن جهان ... » و فرموده اید: « پس سوال های زیر را هم باید در ذهن داشته باشید که آن دنیا تا به کی باقی خواهد ماند؟ »

دقّت فرمایید که لفظ دنیا و جهان، اسم خاصّ عالم مادّه اند. لذا « آن دنیا » و « آن جهان» معنی ندارد. دنیا به معنی پست است؛ حال آنکه برزخ و آخرت پست نیستند. جهان نیز به معنی جهنده و دارای حرکت است؛ حال آنکه در عالم برزخ و آخرت، حرکت اصطلاحی معنی ندارد.

همچنین در باره ی معراج سخن گفته اید؛ که اگر جسارت نباشید باید عرض کنم بیش از توانتان بار برداشته اید. اینکه برخی ها خواسته اند از معراج تصویری فیزیکی ارائه دهند سخت در جهالت به سر می برند. حقیقت معراج جسمانی را تنها حکمای الهی و عرفای حقیقی می شناسند. لذا طالب فهم این معنا چاره ای جز آموختن حکمت متعالیه و عرفان نظری ندارد.

8ـ خدا کیست؟

عمده عامل شك درباره ي خدا يا انكار خدا ، نداشتن تصوّري درستي از خداست. لذا شخص ابتدا تصوّري نادرست از خدا پيدا مي كند و آنگاه وجود آن را ردّ مي كند يا درباره اش گرفتار شبهات غير قابل حلّ مي شود.
واژه ی خدا و معادلهای متعدد آن در زبانهای گوناگون، لفظی تک معنایی نبوده در هر فرهنگ و دین و مذهب و مکتبی معنایی خاصّ دارد. برای مثال خدای مدّ نظر مسیحیان، یک اَبَر انسان و یک پدر آسمانی است که در ضمن، نقش خالقیت و ربوبیّت نیز دارد؛ و می تواند به صورت بشر (عیسی مسیح) در آمده فدای گناهان امّت شود ؛ یا خدای مطرح در کتاب مقدّس تحریف شده ی یهودیان، خدایی است که گاه ناتوان و جاهل نیز هست؛ و برخی اوقات از کار خود اظهار پشیمانی هم می کند؛ یا خدای واحد زرتشتیان قادر به خلقت مستقیم موجودات نیست لذا دو منشاء خلقت آفریده است تا آنها موجودات خیر و شرّ عالم را پدید آورند؛ یا خدای مورد نظر علمای اشعری مذهب، خدایی است که اوصافش عین ذاتش نبوده در اتّصاف به عالمیّت و قادریّت و امثال آنها محتاج به علم و قدرت و امثال اینهاست که خارج از ذات خدا بوده ازلی هستند و ... .
بنا بر این هر کسی می خواهد درباره ی خدا بحث کرده وجود خدا را اثبات یا انکار نماید ، قبل از ورود در بحث ابتدا باید روشن کند که چه تعریفی از خدا دارد و می خواهد وجود چگونه خدایی را اثبات یا ردّ نماید.
بعد از این مقدّمه ما تصویری عقلی از خدای مورد نظر حکمای اسلام را به اجمال ترسیم می کنیم تا ملاحظه فرمایید که وجود چنین خدایی آیا قابل انکار هست یا نه؟ و آیا می شود دست او را از تدبیر عالم خلقت برید یا نه؟ البته برای این منظور چاره ای از طرح برخی مباحث عقلی ناب و خالص و غیر آلوده به محسوسات نداریم ؛ لکن سعی می کنیم این مباحث عقلی صرف را با مثالهایی توضیح دهیم تا از دشواری آن کاسته شود.

ـ وجود و ماهیت
انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت، ستاره، آب، عقل، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور، عین هم نیستند و باهم تفاوتهای ذاتی دارند ؛ یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و ... غیر از همدیگرند ، ولی همگی در وجود داشتن اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق درمی یابد که نسبتِ وجود به همه ی این امور به یک نحو است ؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد، آب وجود دارد، عقل وجود دارد، اراده وجود دارد. همینطور با تعقّلی عمیقتر ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است ؛ لذا صحیح است که برای همه ی موارد یاد شدهد یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیّت برای انسان حاصل می شود؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن غیر از وجود داشتن است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آنِ واحد به چند موجود نسبت داد؛ چرا که این موجودات، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجودِ درخت عین خودِ درخت، و وجودِ عقل عین خودِ عقل بود نمی شد گفت: درخت و عقل وجود دارند ؛ چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این، فلاسفه بین « وجود » و اموری مثل درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند، تفاوت قائل شده، این امور را ماهیت(چیستی) موجودات نامیدند ؛ و از وجود آنها تعبیر به هستی نموده اند.

ـ واجب الوجود و ممکن الوجود
انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم، باز متوجّه می شود که ماهیّت یک موجود، بدون وجود نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیّتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود. مثل سیمرغ، دیو، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیّاتی هستند بدون وجود و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این، ماهیّت گاه موجود است مثل درخت، انسان، عقل و ... و گاه معدوم است مثل سیمرغ، دیو و ... . همچنین ممکن است ماهیّتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد ؛ مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیّت، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را «امکان »نامیده اند. بنا بر این، موجودات دارای ماهیّت همگی دارای امکان بوده، ممکن الوجود هستند؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر، برای هر ماهیّتی، فرض عدم جایز است همانطور که برای هر ماهیّتی فرض وجود نیز جایز است. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است.
امّا برعکس ماهیّات، که نسبتشان به وجود و عدم یکسان است، خودِ وجود همواره تحقق خارجی دارد و محال است که موجود نباشد. چون از فرض نبودِ وجود، تناقض لازم می آید؛ چرا که وجود، نقیض عدم است؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از این خصلتِ وجود ، مفهومی به نام « وجوب» را انتزاع نموده اند. بنا بر این، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیت است ؛ لذا عدم بردار نیست ؛ همانگونه که عدم نیز وجودبردار نیست. به عبارت دیگر واجب الوجود یعنی وجود خالص، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. لذا وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیت است. چرا که ماهیت، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهیت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت معنی نمود.
حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکما و متکلّمین اسلامی عبارت است از وجودِ محض، صرف، خالص و بدون ماهیت (نامحدود)؛ که واژه ی واجب الوجود، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود ، ممکن الوجود است که عبارت است از موجودی که عین وجود نبوده برای تحقق خارجی نیازمند وجود است.

ــ ملاک احتیاج به علّت
از مطالب پیشین روشن شد که نسبت ممکن الوجود به وجود و عدم ، یکسان است. پس تا وجود به ماهیت اعطا نشده موجود نخواهد شد. بنا بر این، امکان (نه اقتضاء وجود داشتن و نه اقتضاء عدم داشتن) ، علّت احتیاج به علّت است؛ و کار علّت، وجود دادن به ماهیت و خارج نمودن او از حالت خنثی نسبت به وجود و عدم است. امّا کیست که بتواند به ماهیت وجود دهد؟ روشن است که ماهیات نمی توانند به یکدیگر وجود دهند ؛ چون خودشان محتاج وجود دهنده هستند ؛ بنا بر این، تنها کسی که می تواند به ماهیّت وجود دهد ، خودِ وجود است؛ چون تنها وجود است که خودش عین موجودیت بوده نیازمند به وجود دهنده نیست. از اینرو سزا نیست که پرسیده شود: پس به خودِ وجود، چه کسی وجود داده است؟ چون وجود ، خودش وجود است ؛ و وجود دادن به وجود معنی ندارد. پس خدا که همان وجود است وجود دهنده نمی خواهد ؛ کما اینکه سزا نیست گفته شود: خدا وجود دارد. چون خدا (واجب الوجود) عین وجود است نه اینکه چیزی است که وجود دارد. این ماهیّات و ممکن الوجودها هستند که وجود دارند ؛ یعنی ماهیاتی هستند که به آنها وجود داده شده است. به عبارت دیگر ، با توجّه به ذاتشان نه وجودند و نه عدم ، پس اگر جناب وجود (خدا) به آنها عنایت نمود موجود می شوند و الّا معدوم خواهند بود. برای مثال انسان بودن ـ که یک ماهیّت است ـ نه مساوی با وجود است نه مساوی با عدم ؛ اگر انسان بودن مساوی با وجود بودن بود ، پس از ازل تا ابد باید موجود می بود ؛ چون وجود ، عدم بردار نیست ؛ و اگر انسان بودن مساوی با عدم بودن بود ، باید هیچگاه موجود نمی شد ؛ چون عدم نیز وجود بردار نیست. پس انسان بودن نه مساوی با وجود بودن است نه مساوی با عدم بودن. بنا بر این تا اراده و خواست حضرت وجود به انسان تعلّق نگیرد وجود نمی یابد. بنا بر این در مورد خدا می توان گفت: خدا وجود است، امّا در مورد ممکن الوجودها نمی توان چنین تعبیری را استعمال نمود. لذا نمی توان گفت: انسان وجود است؛ درخت وجود است و ... ، بلکه باید گفت: انسان وجود دارد ؛ درخت وجود دارد ؛ و ... . و چون وجود به صورت محض همان خداست ؛ لذا « انسان وجود دارد » یعنی « انسان خدا دارد».
پس خدا همواره با ماست و محال است بتوانیم بی خدا موجود باشیم. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ ــــــ او با شماست هر جا که باشید و خداوندبه آنچه می کنید بيناست» (الحدید:4) و فرمود: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... ـــــــ خداوند نور آسمانها و زمین است ... .»(نور:35) ؛ یعنی همان گونه که بدون نور ،اجسام ظهور ندارد و با تابش نور بر اجسام است که آنها ظاهر می شوند ، خدا نیز آن وجودی است ماهیّتها را از ظلمت ذاتشان خارج نموده به آنها نور وجود می دهد. حتّی خودِ نور نیز بدون نور وجود ظهوری نخواهد داشت ؛ لذا در برخی دعاهای اهل بیت (ع) خطاب به خداوند متعال گفته می شود: «... يَا نُورَ النُّورِ يَا نُورَ كُلِّ نُور... ـــــ ای نور نور ، ای نور هر نوری ! ... » (مهج الدعوات و منهج العبادات، ص 306)
بر همین اساس استوار ، امیرالموحدین علی(ع) نیز فرموده اند: «... هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ عَلَى غَيْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيْرِ مُبَايَنَةٍ ... دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ فِي شَيْ‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا كَشَيْ‏ءٍ مِنْ شَيْ‏ء ــــــ او در اشیاء است امّا نه به گونه ای که با آنها آمیخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه ای که جدا از آنها باشد ؛‌ ... داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مثل خارج بودن چیزی از چیزی»(توحید صدوق، ص306) ؛ یعنی او داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن ماهیّتی در ماهیّت دیگر و خارج از ماهیّات است امّا نه مثل خارج بودن ماهیّتی از ماهیّت دیگر.
همچنین فرمود: « تو منزهی از هر نقصی ، همه چیز را پر کرده ای و از همه چیز جدایی ؛ پس چیزی فاقد تو نیست و تو هر چه بخواهی انجام می دهی. بزرگی ای کسی که هر چه به فهم آید آفریده ی توست و هر چه محدود است مخلوقت.»(اثبات الوصیه، ص107)
برای توضیح بیشتر این حقیقت شگفت امید است ذکر دو مثال راهگشا باشد.
ـ مثال نخست:
اگر وجود را به آب تشبیه کنیم موجودات عالم مثل موج و قطره و دریا و آبشار و فوّاره و حباب و یخ و برف و ابر و رودخانه و ... هستند. موج و قطره و دریا و حباب و ... آب نیستند بکله قالبهایی هستند که آب در آن قالبها دیده می شود، موج و قطره و حباب و آبشار و ... ، غیر هم بوده و عین هم نیستند ؛ یعنی موج ، قطره نیست ، یخ ، برف نیست و ... ، ولی حقیقت و کنه ذات همه ی آنها آب است ؛ و در واقع آب است که به این صورتهای گوناگون ظهور کرده است. لذا خودِ آب را با حسّ نمی توان مشاهده کرد؛ آنچه با حسّ مشاهده می شود مظاهر و صور گوناگون آب است. به عقیده ی عرفا و حکمای اسلامی ، حقیقتِ وجود نیز در همه ی موجودات حضور دارد ، ولی آنچه با حس و وهم و خیال و عقل و قلب مشاهده می شود همگی ظهورات و مظاهر وجوداند و نه خودِ آن.
در این مثال ملاحظه می فرمایید که آب حقیقتی غیر از موج و قطره و یخ و برف و ... دارد ؛ این امور نیز صور آب هستند نه خودِ آب ؛ امّا آب در تمام این امور حضور دارد ، بدون اینکه عین آنها یا جزء آنها شود ؛ کما اینکه غیر آنهاست بدون اینکه از آنها جدا باشد. خدا (وجود محض) نیز در ماهیّات به همین نحو حضور دارد.
ـ مثال دوم:
اگر وجود را تشبیه به اراده ی انسان کنیم ، ماهیّات (مخلوقات) همانند صور ذهنی انسان خواهند بود. وقتی ما بخواهیم موجودی ذهنی مانند سیب یا درخت یا اژدها را در ذهنمان ایجاد کنیم فقط کافی است اراده نماییم ؛ و به محض اراده کردن آن صور ظهور خواهند یافت. لذا این صور ذهنی در حقیقت چیزی نیستند جز ظهورات گوناگون اراده. وقتی ما سیب و درخت و کوه را باهم در ذهنمان ایجاد می کنیم ، اینها حقیقتاً سه چیز غیر همند ؛ کما اینکه سیب یا درخت ، اراده نیست و اراده هم سیب و درخت نیست ؛ امّا همه ی این صور ذهنی ظهور یک اراده می باشند ؛ و در عین اینکه آنها سه چیزند ، باعث نمی شوند که اراده نیز سه تا شود ؛ بلکه آن سه چیز ، به یک اراده موجودند.
این مثال شگفت ، اراده سیب نیست ، سیب هم اراده نیست ؛ امّا سیب بدون اراده هم نیست. همینطور اراده سیب نیست ، ولی خارج از سیب هم نیست. باز اراده در عین اینکه خارج از سیب نیست ، عین سیب یا جزئی از سیب هم نیست ؛ یعنی چنین نیست که سیب درست شده باشد از پوست و دانه و گوشته و اراده. رابطه ی خدا (وجود محض) با مخلوقات نیز چنین می باشد. یکی از معانی حدیث « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه » نیز همین می باشد.
حال قضاوت فرماید که منکرین وجود خدا ، چنین خدایی را مدّ نظر دارند؟ و آیا وجود چنین خدایی را انکار می کنند؟ یا پدر آسمانی و خدای ابَر انسان مسیحیان را انکار می کنند که در بالای آسمان نشسته و مشغول ادراه ی عالم است؟! حال خود قضاوت فرمایید که اساساً وجود چنین خدایی قابل انکار هست یا نه؟ و آیا وجود چنین خدایی روشن و بدیهی است یا نیازمند اثبات می باشد؟ اگر کسی بتواند چنین خدایی را تصوّر نماید ، با تمام وجود می یابد که برای اثبات وجود او نیاز به هیچ برهانی نیست. لذا امام حسین (ع) فرمودند: « كَیفَ یسْتَدَلُّ عَلَیكَ بِمَا هُوَ فِی وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَیكَ أَ یكُونُ لِغَیرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیسَ لَكَ حَتَّى یكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِیلٍ یدُلُّ عَلَیكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِی الَّتِی تُوصِلُ إِلَیكَ عَمِیتْ عَینٌ لَا تَرَاكَ وَ لَا تَزَالُ عَلَیهَا رَقِیباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِیباً وَ قَالَ أَیضاً تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَی‏ءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَی‏ءٌ وَ قَالَ تَعَرَّفْتَ إِلَی فِی كُلِّ شَی‏ءٍ فَرَأَیتُكَ ظَاهِراً فِی كُلِّ شَی‏ءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَی‏ءٍ. ــــــــ خدایا چگونه دلیل آرند بر تو بدان چه که در هستى خود نیاز به تو دارد ؟! آیا دیگرى ظهورى دارد كه تو ندارى تا او ظاهر کننده ی تو گردد؟! كى نهان شدى تا نیازمند دلیلی باشی كه به سوی تو ره نماید؟! كى دور شدى تا آثار تو كسى را به تو رساند؟! كور باد دیده‏اى كه تو را نبیند با اینكه تو پیوسته دیده‏بان او هستى! و زیان به دست آورد بنده‏اى كه بهره‏اى از دوستى تو ندارد. و نیز فرمود: خدایا خود را به هر چیزی شناساندى و چیزى نیست که تو را نشناسد. و فرمود: تو خود را در هر چیزى به من شناساندى و من تو را دیدم که در هر چیزی ظاهری ؛ پس تو یى ظاهر کننده ی هر چیزی.» ( بحار الأنوار ، ج‏64 ،ص142)

ـ نحوه ی انتزاع اسماء خدا از ذات واحد
طبق مباحث سابق معلوم شد که خدا یعنی وجود محض ، صرف ، بدون هیچ قید و حدّی ؛ و ثابت شد که چنین خدایی محقّق و موجود است. و روشن است که چنین وجودی ترکیب بردار نخواهد بود ؛ چون هر ترکیبی مستلزم نوعی دو گانگی است ؛ و دوگانگی فرع بر وجود وجه تمایز است. و هر وجه تمایزی قید است. پس لازمه ی مرکّب بودن وجود محض ، مقیّد بودن است. و این خلف و تناقض است. چون مقیّد بودن یعنی غیر محض بودن که نقیض محض بودن است.
پس وجود صرف ، منزّه از هر گونه ترکیب است. چه ترکیب خارجی ، چه عقلی و چه وهمی. و چنین وجودی عین وحدت و یگانگی است. لذا از صرافت و وجوب وجود خدا ، اسم الاحد انتزاع می گردد.
همچنین چنین وجودی دوّمی بر نمی دارد. چون لازمه ی دومی نیز دوگانگی و تمایز و مقیّد بودن است. پس او دومی بردار نیست ؛ لذا واحد است. به این ترتیب اسم الواحد از ذات خدا انتزاع می شود.
و چون وجود محض زوال و عدم نمی پذیرد لذا او همواره ثابت است. و از اینجا اسم الثابت و الحقّ برای او انتزاع می گردد. چرا که حقّ نیز به معنی ثابت است.
و چون وجود محض به خودی خود ظهور دارد و ظهور ماهیّات نیز با اوست او را نور گفته اند. چون نور خود عین روشنی بوده دیگر امور را نیز روشن می کند.
و چون او نزد خود حاضر است و همه ی موجودات در محضر اویند او را عالِم و علیم گویند. چون علم یعنی حضور چیزی نزد چیز دیگر.
و چون هر مطلقی احاطه ی وجودی بر مقیّد دارد ، خدا را محیط نامند.
و چون وجود مقیّد در پیدایش و بقائش بند به وجود محض است خدا را قیّوم گویند.
و چون نامحدود است ، کرانه ندارد ؛ لذا صمد است.
و چون وجود محضی غیر او نیست لذا کسی نیست که شکست دهنده ی او باشد پس عزیز (شکست ناپذیر) است.
و چون از وجود نامحدود و بی کرانه چیزی جدا نمی شود پس لَم یَلِد ؛ و چون عین وجود از چیزی پدید نمی آید پس و لَم یُولَد.
و چون خلل در او و ظهوراتش نیست حکیم است.
و ...
و به همین ترتیب اسماء دیگر حقّ تعالی یک به یک از ذات واحد بسیط انتزاع می شوند.

بنا بر این ، خدای تعالی یک حقیقت بیش نیست و آن وجود است. و اسماء و صفات از همین یک حقیقت انتزاع می شوند. لذا کثرتی در ذات احدی نیست. اگر کثرتی در اسماء و صفات او دیده می شود از ضعف ادراک انتزاع کننده است و الّا برای واصل به مقام احدیّت که مقام فناست ، جز خدا هیچ نیست.