(13/100145370)

پرسش:1.در مقاله خدا كيست در سايت porseman .orgدر قسمت ت سطوح مختلق تصور از خدا آمده كه :

اينان در مي يابند كه از عمق وجودشان عاشق علم و قدرت و زيبايي و ... مطلق هستند و به كمتر از مطلق راضي نمي شوند. از اينجا مي فهمند كه پس علم و قدرت و زيبايي و ... مطلق در عالم هستي وجود دارد ؛ چون عاشق و معشوق ، مثل بالا و پايين و راست و چپ ، دو مفهوم متضائف هستند كه وجود يكي بدون ديگري ممكن نيست

سوال اينجاست كه چرا وجود عاشق بدون معشوق ممكن نيست؟ لطفا استدلال برهاني بياوريد نه جدلي(اكثر كتاب منطق مظفر را با سي دي استاد خوانده ام)

2.همچنين در مثال دوم بخش -واجب الوجود و ممكن الوجود- فرموديد كه:

اگر وجود را تشبيه به اراده ي انسان كنيم ، ماهيّات مثل صور خيالي انسان خواهند بود كه به محض اراده كردن ، در ذهن انسان ظهور مي يابند. اين صور خيالي ، در حقيقت چيزي جز ظهور اراده ي انسان نيستند

اين مثال خوبي نيست چراكه ما ميتوانيم بگوييم مثلا اوباما(يا هر ماهيت داراي وجود ديگري) وجود دارد ولي نميتونيم بگيم كه صور خيالي اراده دارند يا از اراده اند بلكه ما با اراده مان به آنها وجود ميدهيم.

لطفا برايم يا اين مثال را توضيح دهيد و يا مثال ديگري بزنيد كه قضيه روشن شود

3.در قسمت ـ نحوه ي انتزاع اسماء خدا از ذات واحد- آمده است كه:

همچنين چنين وجودي دوّمي بر نمي دارد. چون لازمه ي دومي نيز دوگانگي و تمايز و مقيّد بودن است. پس او دومي بردار نيست ؛ لذا واحد است. به اين ترتيب اسم الواحد از ذات خدا انتزاع مي شود.

چيزي كه ازين ميفهمم اينه كه اگه دو تا وجود محض داشته باشيم اين يعني اولي دومي نيست و يعني اولي متفاوت از دومي است و يعني خدا چيستي پيدا ميكند و اين محال است كه واجب الوجود چيستي(ماهيت) داشته باشد.

درست فهميدم؟ميشه اين را بيشتر توضيح بديد. درست هضمش نميكنم.

 

پاسخ:

1ـ طبق قواعد منطقی، قبل از اینکه درباره ی چیزی بحث کنیم باید تعریفی از آن چیز داشته باشیم تا معلوم شود که موضوع مورد بحث ما چیست. پس قبل از بحث مصداقی باید دید تعریف تضائف و متضائفین چه می باشد. تعریف دو امر متضائف نزد اهل منطق چنین است: متضائفین دو امر وجودی اند که تعقّل یکی مستلزم تعقّل دیگری است؛ و در آنِ واحد و از جهت واحد در یک موضوع جمع نمی شوند؛ ولی می توانند در آنِ واحد و از جهت واحد از یک موضوع برداشته شوند.

این تعریف منطقیّون هست از دو امر متضائف. حال باید دید آیا برای چنین تعریفی، مصداق خارجی نیز وجود دارد یا نه؟ چون آدمی می تواند اموری را تعریف کند که مصداق خارجی نداشته باشند. مثلاً می گوید: «مکعب پنج بعدی مکعبی است که تصویر هندسی آن بر فضای چهار بعدی، به صورت یک شکل چهار بعدی (تسرکت) باشد.» در عالم ریاضی می توان از ویژگی ها و احکام ریاضی چنین موجودی بحث نمود؛ امّا کسی تا کنون مصداقی خارجی برای چنین موجودی نیافته است. پس در مورد تضائف نیز باید ببینیم آیا مصداقی خارجی برای آن وجود دارد یا نه؟

با رجوع به معقولات خودمان بالبداهه می یابیم که ما چنین معقولاتی را داریم؛ مثل بالا و پایین یا چپ و راست یا والدیّت و ولدیّت که تصوّر یکی بدن دیگری محال می باشد. این حقیقتی است که هر کسی بداهتاً در ظرف ادراک خود آن را می یابد. پس متضائفین اجمالاً مصداق خارجی دارند.

حال سوال می شود که آیا عاشق و معشوق یا طالب و مطلوب نیز دو امر متضائف هستند یا نه؟

به سوال کننده می گوییم: آنها را به تعریف متضائفین عرضه کن تا معلوم شود که آیا متضائفین هستند یا نه؟ یعنی ببین آیا می توانی عاشق را بدون معشوق و طالب را بدون مطلوب تصوّر کنی؟ اگر کسی معنی عاشق و معشوق و طالب و مطلوب را به درستی بداند، بداهتاً می یابد که تصوّر هر کدام اینها بدون دیگری محال است.

برخی گفته اند: من می توانم مجنون را بدون لیلی تصوّر کنم. پس عاشق و معشوق متضائفین نیستند.

عرض می شود: روشن است که لیلی و مجنون دو امر متضائف نیستند. بلکه دو امری هستند که دلالت التزامی به همدیگر دارند؛ مثل قلم و کاغذ، یا قند و چای، که با یکدیگر تلازم دلالی پیدا نموده اند. امّا محال است بتوانید مجنون را با وصف عاشق بودن تصوّر کنید بدون تصوّر معشوقی برای او. پس دقّت شود که منظور حکما از عاشق و معشوق، خود عاشق و معشوق است نه فلان شخص و فلان شخص. فرق بین حکیم و غیر حکیم نیز همینجاست که حکیم قادر است حیثیّات را جدا از هم ببیند؛ امّا غیر حکیم، فلّه ای درک می کند.  

اگر کسی گفت: من عاشقم، بلافاصله این سوال برای شنونده ایجاد می شود که عاشق چه چیزی؟

اگر کسی گفت: من می خواهم (طالبم)، بلافاصله این سوال برای شنونده ایجاد می شود که چه چیزی را می خواهی؟

پس دقّت شود که صبحت سر مجنون و لیلی یا فلان و فلان نیست؛ بلکه هویّتی با عنوان عاشق بدون هویّتی دیگر با عنوان معشوق قابل تصوّر نیست. به همین نحو هستند، ضارب و مضروب، قاتل و مقتول، عالم و معلوم و ... . آیا کسی می تواند قاتلی را تصوّر کند که هیچ قتلی نکرده تا مقتولی داشته باشد؟ بلی اگر کسی را فرضاً قاتل تصوّر نمودی، یقیناً مقتولی فرضی هم برایش در نظر گرفته ای. بر همین اساس است که اهل منطق گفته اند: دو امر متضائف همواره باهمند؛ وجوداً و عدماً، قوّةً و فعلاً، عیناً و ذهناً ؛ یعنی اگر یکی واقعیّت دارد، دیگری هم واقعی است. اگر یکی معدوم است، دیگری هم معدوم می باشد. اگر یکی فرضی است، دیگری هم فرضی است. اگر یکی بالقوّه است دیگری هم بالقوّه خواهد بود؛ و اگر یکی بالفعل است، دیگری هم بالفعل می باشد. اگر یکی ذهنی است دیگری هم ذهنی خواهد بود؛ و اگر یکی واقعیّت خارجی است، دیگری هم واقعیّت خارجی خواهد بود.

برخی به برهان عشق چنین ایراد گرفته اند:

شما می گویید: «من طالب کمال محض هستم؛ پس کمال محض وجود دارد». این استدلال شما مثل این استدلال است که: « من طالب هواپیمایی از طلا هستم؛ پس چنین هواپیمایی باید وجود داشته باشد». حال آنکه می دانیم چنین هواپیمای طلایی وجود ندارد. بنا بر این، در استدلال شما هم ممکن است کمال محض وجود نداشته باشد.

در پاسخ عرض می شود:

هواپیما، طلا نیست؛ و طلا هم هواپیما نیست. کما اینکه هواپیما، آلومینیم نیست؛ و آلومینیم هم هواپیما نیست. هواپیما صورتی است که در موادّ گوناگونی می تواند نمود یابد. لذا هواپیمای طلایی، هواپیمای آلومینیمی، هواپیمای چوبی و ... همگی حیثیّت ترکیبی دارند؛ یعنی در واقع دو موجودند؛ که به نحو ترکیب اتّحادی ـ ترکیب اتّحادی از مادّه و صورت ـ با هم ترکیب یافته اند. لذا غیر حکیم آنها را یک موجود فرض می کند؛ امّا نزد حکیم، حساب مادّه از حساب صورت جداست. پس وقتی کسی طالب هواپیمای طلایی است، در حقیقت طالب دو چیز است؛ که هر دو مطلوب او نیز وجود دارند. لذا دو طلب است با دو مطلوب؛ که طالب، آن دو را ترکیب ذهنی نموده، لذا مطلوب ذهنی هم دارد. امّا « کمال محض» حیثیّت ترکیبی نداشته مطلوب واحد است نه مطلوب مرکّب. چون واژه ی محض، قید حقیقی نیست؛ بلکه قید توضیحی است. کمال محض، یعنی کمال و دیگر هیچ؛ یعنی وجود و دیگر هیچ. چون کمال و وجود، دو واژه اند برای یک معنا. لذا هر چه وجود است، کمال می باشد؛ و هر چه کمال است، وجود می باشد. کما اینکه هر نقصی عدم است؛ و هر عدمی هم نقص می باشد. پس وقتی کسی می گوید: من طالب کمال محض هستم، منظورش این است که من طالب کمالم؛ همین و بس.

پس چنین قیاسی از سوی اشکال کننده، قیاسی است نادرست که ناشی از ندانستن معنی « محض» می باشد. لذا او خیال نموده که « کمال محض» نیز مثل « هواپیمای طلایی»، حیثیّت ترکیبی دارد.

 

2ـ روشن است که این مثال و هر مثال دیگری نقص دارد. شما از مثال چه انتظاری دارید؟! مثال صرفاً وسیله ای است برای تقریب حقیقت به ذهن. گاه تصوّر یک حقیقت ناملموس برای اذهان ضعیفه مشکل می شود؛ در این صورت، داننده ی آن حقیقت با ذکر مثالی ملموس سعی می کند ذهن مخاطب را به آن حقیقت ناملموس نزدیک سازد؛ و الّا هیچ حقیقتی در عالم هستی مثال مطابق با اصل ندارد. اگر مثال عین اصل بود که مثال نبود. آیا وقتی شما می گویید: فلانی مثل شیر است، منظورتان این است که چهار دست و پا راه می ورود و دم دارد؟! روشن است که منظورتان این نیست؛ بلکه می خواهید بفهمانید که فلانی شجاع می باشد. لذا اهل ادب فرموده اند: « انّ المثال، مُقَرّبٌ مِن جهةٍ و مُبَعّدٌ مِن الجِهات ـــ مثال از یک جهت نزدیک کننده است و از جهات مختلف دور کننده». لذا مخاطب باید مراقب جهت مثال باشد.

 

 خدا یعنی وجود محض و بدون قید. حال اگر وجود محض و بدون قید ، دومی داشته باشد ، یا آن دو عین همند یا غیر هم. اگر عین هم باشند دوگانگی در کار نیست و اگر غیر هم باشند پس باید وجه اختلاف داشته باشند. یعنی حدّاقلّ یکی از آنها باید چیزی داشته باشد که دیگری فاقد آن باشد تا به این وسیله دو گانگی حاصل شود. و اگر چنین شد ، در آن صورت از وجود محض بودن خارج شده ، هر دو ، وجود مقیّد خواهند شد. یکی مقیّد به داشتن آن چیز و دیگر مقیّد به نداشتن آن. بنا بر این ، از فرض دو وجود محض ، لازم می آید که آن دو ، محض نباشند و این تناقض است.

همچنین اگر هر کدام چیزی داشته باشند که دیگری فاقد آن است ، باز لازم می آید که هر کدام ، مقیّد به داشتن چیزی و نداشتن چیزی شوند. و مقیّد بودن در مقابل محض بودن است.

این یک بیان است که در آن سعی شده پای ماهیّت به میان نیاید. همین بیان را با حضور ماهیّت نیز می توان به صورت زیر تکرار نمود.

واجب الوجود یعنی وجود بدون حدّ و بدون قید و بدون ماهیّت؛ به عبارتی یعنی وجود صرف و محض؛ ( دقّت شود که حدّ و قید و ماهیّت، سه واژه اند برای یک امر). حال اگر دو واجب الوجود فرض شود، لازم می آید که هر کدام آنها محدود به دیگری شود؛ و هر محدودی دارای ماهیّت است. چون ماهیّت چیزی جز حدّ عدمی وجود نیست. و از آنجا که امکان، لازمه ی ماهیّت است، بنا بر این، از فرض دوگانگی واجب الوجود، لازم می آید ممکن الوجود بودن آن دو. و این یعنی اجتماع واجب و ممکن که امری است محال.