(1/100117978)-   

پرسش:عين الوجود و واجب الوجود را چه رابطه اي در ميان بوده و در نظام هستي چگونه مکمل يکديگرند و چگونه در تکامل يافتن و نظام يافتن اين سلسله هستي، چه راهها و شرايطي بين اين دو است؟

پاسخ:

واجب الوجود همان عین الوجود می باشد و دوگانگی بین آنها نیست تا رابطه ی با هم داشته باشند. مقاله زیر ان شاء الله پاسخ گوی پرسش حضرت عالی خواهد بود.

سطوح مختلف تصوّر خدا

الف ـ ابتدايي ترين فهمي كه خداباوران از خدا دارند ، تصوير خداي خالق و ايجاد كننده است ؛ خدايي كه وجودش بر اساس ساده ترين براهين ، يعني برهان حدوث قابل اثبات است. هر انسان خالي الذهني ، كه ذهنش آلوده به شبهات نگشته ، وقتي به موجودات مورد درك خود نظر مي كند در مي يابد كه اين موجودات حادث و نوظهور مي باشند ؛ يعني زماني نبودند و اكنون هست شده اند. از طرفي عقل حكم مي كند كه هيچ موجود حادث و نوپديدي نمي تواند سرخود به وجود آيد ، بلكه حتماً مُحدِث و پديدآورنده اي مي خواهد. پس اين موجودات حادث و نوپديد ، مُحدِث و پديد آورنده اي دارند كه خداباوران اين پديد آورنده را خدا مي نامند. اين برهان ، ساده ترين دليلي است كه هر صاحب عقلي آن را مي فهمد و مي داند ؛ البته ممكن است بسياري افراد از بيان اين برهان در قالب كلمات ناتوان باشند ولي اين ناتواني عملي دليل بر ندانستن نيست. 

ب. يك مرتبه بالاتر از اين تصوير از خدا ، تصوير خداي خالقي است بعد از خلق عالم ، آن را به حال خود رها نكرده بلكه گردش عالم را هم در اختيار دارد. كساني كه خدا را اينگونه تصوّر مي كنند افزون بر برهان حدوث از برهان حركت نيز براي اثبات وجود او بهر برده برده چنين استدلال مي كنند كه: خورشيد و ماه و ستارگان و كهكشانها و ديگر موجودات عالم و در كلّ همه عالم مادّه در حركت و تكاپو است ؛ و هر حركتي مُحَرّك (حركت دهنده) مي خواهد. پس اين عالم ، حركت دهنده اي دارد كه خداباوران نام او را خدا نهاده اند.

پ ـ تصوير عميقتر و كاملتر از دو تصوير پيشين ، تصوير خداي خالق و گردانده اي است كه ناظم هستي نيز مي باشد و داراي علم و حكمت بي مانندي است. كساني كه چنين دريافتي از خدا دارند افزون بر دو برهان سابق ، از برهان نظم نيز براي اثبات وجود وي كمك گرفته مي گويند:جهان پديده ها با اين همه گوناگوني موجودات و حركات ، داراي هماهنگي و نظم حيرت آوري است كه نظمهاي پديد آمده توسّط دانشمندان و نوابغ بشري در مقابل آن هيچ بوده و تنها اقتباس بسيار ناقصي از آن نظم شگرف است. و هر نظمي نيازمند ناظمي عالم و حكيم است. پس عالم با نظمي چنين عظيم و شگرف يقيناً ناظمي بسيار عالم و حكيم دارد كه در فرهنگ خداباوران ، خدا ناميده مي شود.

ت ـ تصوير عميقتر و دقيقتر از تصوير خداي ناظم و عالم و حكيم ،  تصوير خدايي است كه كمال مطلق ، علم مطلق ، قدرت مطلق ، حيات مطلق ، رحمت مطلق ، زيبايي مطلق و ... است. خدايي با اين وي‍‍ژگي ها براي كساني است كه خود را به نيكي شناخته و از مجراي وجود خويش خدا را يافته اند. اينان وقتي به خود نظر مي كنند مي يابند كه با تمام وجود عاشق كمال مطلق ، علم مطلق ، رحمت مطلق ، زيبايي مطلق ، قدرت مطلق و ... مي باشند ؛ لذا هر چه علم و قدرت و زيبايي و ... داشته باشند باز ميل به بيشتر از آن دارند ؛ اينان در مي يابند كه از عمق وجودشان عاشق علم و قدرت و زيبايي و ... مطلق هستند و به كمتر از مطلق راضي نمي شوند. از اينجا مي فهمند كه پس علم و قدرت و زيبايي و ... مطلق در عالم هستي وجود دارد ؛ چون عاشق و معشوق ، مثل بالا و پايين و راست و چپ ،  دو مفهوم متضائف هستند كه وجود يكي بدون ديگري ممكن نيست. اگر بالايي هست پس پاييني نيز وجود دارد ؛ طرف راست بدون  طرف چپ معني ندارد ؛ عاشق نيز بدون معشوق نمي توان وجود داشته باشد. بنا بر اين اگر علم و كمال و قدرت و حيات و زيبايي مطلق ، معشوق ماست و ما عاشق اين امور هستيم ، پس اين امور يقيناً وجود دارند چون عشق ما به اين امور بالفعل موجود است. و چون وجود دو يا چند نامحدود ممكن نيست لذا همه ي اين اوصاف نامحدود بايد اوصاف يك وجود نامحدود باشند كه خدا ناميده مي شود.    

ث ـ تصوير آخر از خدا ،تصوير خداي واجب الوجود مي باشد كه خود داراي سطوح چندگانه اي است كه پرداختن به تك تك اين سطوح نيازمند مقاله اي بسيار طولاني است لذا در ادامه اي بحث تنها به حدّ متوسّطي از اين تصوير مي پردازيم. 
ـ تصوّر خدا از منظر حكما

براي ورود به اصل اين بحث نياز به مباحث فلسفي مقدّماتي و نسبتاً سنگيني است كه چاره اي جز طرح آنها نيست ؛ لكن سعي مي شود اين مباحث همراه با مثال و در سطح پاييني مطرح شوند.
 ـ وجود و ماهیّت
انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد ، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت ، ستاره ، آب ، عقل ، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور ، عین هم نیستند و باهم تفاوتهای ذاتی دارند. یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و ... غیر از همدیگرند ولی همگی در وجود داشتن اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق درمی یابد که نسبت وجود به همه ي این امور به یک نحو است ؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد ، آب وجود دارد ، عقل وجود دارد ، اراده وجود دارد. همینطور با تعقلی عمیقتر ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است لذا صحیح است که برای همه موارد یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیّت برای انسان حاصل می شود ؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن غیر از وجود داشتن است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آن واحد به چند موجود نسبت داد ؛ چرا که این موجودات ، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجود درخت عین خود درخت ، و وجود عقل عین خود عقل بود نمی شد گفت : درخت و عقل وجود دارند چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این ، فلاسفه بین وجود و اموری مثل درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند ، تفاوت قائل شده ، این امور را ماهیّت(چگونگی) موجودات نامیدند.
ــ واجب الوجود و ممکن الوجود.
انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم ، باز متوجّه می شود که ماهیّت یک موجود ، بدون وجود نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیّتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود. مثل سیمرغ ، دیو ، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیّاتی هستند بدون وجود و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این ، ماهیّت گاه موجود است مثل درخت ، انسان ، عقل و ... و گاه معدوم است مثل سیمرغ ، دیو و ... . همچنین ممکن است ماهیّتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند ؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیّت ، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را امکان نامیده اند. بنا بر این ، موجودات دارای ماهیّت ، همگی دارای امکان بوده ، ممکن الوجود هستند ؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر ، برای هر ماهیّتی ، فرض عدم جایز است همانطور که برای هر ماهیّتی فرض وجود نیز جایز است. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود ؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس ، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است.
امّا برعکس ماهیّات ، که نسبتشان به وجود و عدم یکسان است ، خود وجود همواره تحقق خارجی دارد و محال است که موجود نباشد. چون از فرض نبود وجود ، تناقض لازم می آید ؛ چرا که وجود ، نقیض عدم است ؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از این خصلت وجود ، مفهومی به نام وجوب انتزاع نموده اند. بنا بر این ، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیّت است ؛ لذا عدم بردار نیست. به عبارت دیگر واجب الوجود یعنی وجود خالص ، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. لذا وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیّت است. چرا که ماهیّت ، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهیّت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این ، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت گرفت.
حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکما و متکلّمین اسلامی عبارت است از وجود محض ، صرف ، خالص و بدون ماهیّت(نامحدود) ؛ که واژه ي واجب الوجود ، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود ، ممکن الوجود مي باشد که عبارت از موجودی است که عین وجود نبوده برای تحقق خارجی نیازمند وجود است.
ــ ملاک احتیاج به علّت
از مطالب پیشین روشن شد که نسبت ممکن الوجود به وجود و عدم یکسان است. پس ، تا وجود به ماهیّت اعطا نشده موجود نخواهد شد ؛ بنا بر این ، امکان ، كه همان نه اقتضاء وجود داشتن و نه اقتضاء عدم داشتن است ، علّت احتیاج به علّت مي باشد ؛ و کار علّت ، وجود دادن به ماهیّت و خارج نمودن او از حالت تساوی نسبت به وجود و عدم است. امّا کیست که بتواند به ماهیّت وجود دهد؟ روشن است که ماهیّات نمی توانند به یکدیگر وجود دهند ، چون خودشان محتاج وجود دهنده هستند ؛ بنا بر این ، تنها کسی که می تواند به ماهیّت وجود دهد خودِ وجود است ؛ چون تنها وجود است که خودش عین موجودیّت بوده نیازمند به وجود دهنده نیست. از اینرو سزا نیست که پرسیده شود : پس به خودِ وجود ، چه کسی وجود داده است؟ کما اینکه سزا نیست گفته شود: خدا وجود دارد. چون خدا (واجب الوجود) عین وجود است نه اینکه چیزی است که وجود دارد. این ماهیّات و ممکن الوجودها هستند که وجود دارند. یعنی ماهیّاتی هستند که به آنها وجود داده شده است. لذا در مورد خدا می توان گفت: خدا وجود است ، امّا در مورد ممکن الوجودها نمی توان چنین تعبیری را استعمال نمود. لذا نمی توان گفت: انسان وجود است ؛ درخت وجود است و ...، بلکه باید گفت: انسان وجود دارد.