(1/100122664)-   

پرسش:اينكه مي گويند صفات خدا عين ذات است يعني چه؟ در حالي كه در خطبه 1 نهج البلاغه حضرت امير(عليه السلام) مي فرمايند صفات را بايد از خدا جدا كرد و اگر جواب صفات سلبيه است، خوب خود حضرت در خطبه اشاره به صفات سلبيه مي كردند!

پاسخ:

1ـ واژه ی ذات خدا دارای دو اصطلاح می باشد ؛ در یک اصطلاح ، مقصود از آن ، کنه ذات خداوند متعال می باشد که نه اسمی و نه رسمی داشته ، از هر گونه وصف و اسم و حکم ، منزّه و مبراست ؛ نه قابل تصوّر است نه در حیطه ی تصدیق می گنجد. لذا نه مجهول است و نه معلوم ؛ چرا که نفیاً و اثباتاً هیچ حکمی بر نمی دارد. کنه ذات چنان است که حتّی متّصف به موجود و واجب الوجود بودن هم نمی شود ؛ چه ، الموجود و واجب الوجود ، اسمی از اسماء اویند نه کنه ذاتش. از این مرتبه از ذات ، تعبیر می شود به کنه ذات ، لکن حتّی همین کنه ذات نیز اسم او نبوده از سر ناچاری درباره ی آن ذاتِ فراادراکی استعمال می شود. برخی از روایات که از تفکّر درباره ی ذات خدا منع نموده اند ، منظورشان از ذات همین کنه ذات بوده ؛ و سرّ این منع نمودن از تفکّر در ذات آن است که هر چه انسان ، به عقل و قلب ، ادراک نماید یقیناً کنه ذات نخواهد بود. چرا که کنه ذات ، از تصوّر و تصدیق بیرون است ؛ پس هر که در این وادی تفکّر نماید در حقیقت تخیّل و توهّم می کند نه تفکّر به معنی حقیقی آن. لذا فرمودند خود را در این مورد به زحمت بی ثمر نیندازید که ممکن است توهّمات خود را کنه ذات خدا بپندارید. کلام مولی الموحدین علی (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه ناظر به این حقیقت است که فرمود : ... الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ ... ــــ  آن خدایی که نه همّتهای عالی و بی کران خواه ، درکش توانند و نه غوّاصان دریای ژرف اندیشه ، به او دست یازند.

اصطلاح دوم ذات خدا ، مقام ظهور ذات برای ذات می باشد که از آن تعبیر می شود به مقام اسماء الله ؛ و در این مقام است که گفته می شود اسماء ذاتیّه ی خدا ، عین ذات او می باشند. لذا آدمی با شناخت حقیقت اسماء الهی به خلعت معرفت الله مشرّف می شود. وقتی گفته می شود حکماء و متکلمین موحّد ، وجود خدا و اوصاف و اسماء او را اثبات می کنند ، و عرفا و اولیاء الهی به لقاء او نائل گشته ، فانی فی الله می شوند ، در حقیقت منظور گوینده ، شناخت حصولی و حضوری این مقام است ؛ که شهود آن و تفکّر درباره ی آن ، ذاتاً ممکن بوده ، ذاتاً مانعی ندارد ؛ ولی با این حال برخی از احادیث منع کننده از تفکّر در ذات ، شامل این معنی از ذات نیز می شوند ؛ چون در این احادیث تصریح شده که در ذات خدا تفّکر نکنید بلکه در فعل او نظر نمایید ؛ یا تصریح شده که به فوق عرش نپردازید و در مادون آن بیندیشید ؛ که مافوق عرش ، همان مقام اسماء الله است نه کنه ذات. از طرف دیگر ، خود اهل بیت (ع) سخنان فراوانی درباره ی همین ذات بیان نموده و حقایقی را در این باب به اصحاب خود تعلیم نموده اند که خود نشان از جواز تفکّر در این باب دارد. لذا منع اهل بیت (ع) از تفکّر در ذات به این معنا ، شامل همگان نمی شود بلکه شامل کسانی است که به خاطر نداشتن رشد علمی لازم ، قدرت درک حقیقت اسماء الهی را ندارند ؛ از اینرو تفکّرشان در ذات خدا آنان را به تشبیه و تجسیم سوق داده باعث می شود که اینها به خاطر قصور فهم ، توهّمات نادرستی درباره ی خدا داشته باشند. تاریخ کلام اسلامی نیز نشان می دهد که بسیاری از اهل نظر در این باب دچار اشتباهات فاحش و گاه شرک آلود شده اند. لذا درباره ی تفکّر در ذات به این معنی اخیر ، دو گونه روایات وجود دارند ؛ در برخی از آنها از تفکّر در ذات نهی شده ، ولی در برخی دیگر ، چنین تفکّری مدح گردیده. برای نمونه فرمودند: تَكَلَّمُوا فِيمَا دُونَ الْعَرْشِ فَإِنَّ قَوْماً تَكَلَّمُوا فِي اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ فَتَاهُوا ــــ درباره مادون عرش سخن بگویید ؛ چرا که گروهی درباره ی خدای عزّ و جلّ سخن گفته و هلاک گشتند.  )بحارالأنوار ، ج3، ص262 ) و امام رضا (ع) فرمودند: لَيْسَ الْعِبَادَةُ كَثْرَةَ الصَّوْمِ وَ الصَّلَاةِ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ فِي التَّفَكُّرِ فِي اللَّهِ ــــ عبادت به زیادی روزه و نماز نیست ؛ عبادت حقیقی تنها به تفکّر درباره ی خداست. ( بحارالأنوار ، ج3 ،ص 261). در جوامع روایی شیعه مشابه اینگونه نهی ها را در دیگر امور مشکل معرفتی نیز مشاهده می کنیم ؛ برای مثال وقتی برخی افراد کم قابلیّت درباره ی قضا و قدر از اهل بیت (ع) پرسش می نمودند ؛ حضرات معصومین (ع) آنها را از ورود در این گونه مباحث منع می نمودند ، ولی آنگاه که افراد قابلی همین سوال را به محضر مبارکشان عرضه می داشتند ، با عبارات عمیق و حکیمانه ای پاسخ را ارائه می داشتند ؛ لکن به گونه ای می فرمودند که اگر سخنشان به گوش افراد کم قابلیّت رسید ، ذهنشان را درگیر نکند. در باب معرفةالله نیز سیره ی اهل بیت (ع) به همین منوال بوده است.

حاصل کلام آنکه: ذات را دو معنی است. نخست کنه ذات است که معلوم هیچ موجودی قرار نمی گیرد. و اصطلاح دوم ، مقام اسماء می باشد ، که ادراک حصولی و حضوری آن برای خواصّ انسانها ، به مقدار سعه ی وجودیشان ، مقدور می باشد ؛ و اوج شناخت این مقام برای اهل بیت (ع) است. پس توجّه شود که اگر واژه ی ذات ، در مقابل کنه ذات به کار رود ، منظور از آن ، مقام اسماء می باشد. امّا اگر ذات ، به صورت مطلق به کار رفت ، از قرائن لفظی یا حالی ، معلوم می شود که مراد ، کدام اصطلاح است.

2ـ پس با توجّه به آنچه گذشت ، آنجا که حضرت امیر مومنان فرمودند: كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَة دو احتمال مطرح است ؛ احتمال نخست آنکه منظور حضرتش نفی صفات از کنه ذات باشد ؛ در این صورت ، معنی کلام حضرت روشن است ؛ یعنی در مقام کنه ذات ، سخن از صفات نتوان گفت ؛ چرا که کنه بی نشان ، به تصوّر در نمی آید تا موضوع قرار گیرد برای حمل صفات. احتمال دوم نیز آن است که منظور حضرت ، نفی صفات از ذات به معنای مقام اسماء و صفات باشد ؛ که در این صورت معنی کلام مولا این خواهد بود که: کمال اخلاص برای خدا ، نفی نمودن صفات زائد بر ذات است از ذات ؛ چرا که هر صفت زائد بر ذاتی گواهی می دهد که غیر از موصوف می باشد و ... .

توضیح مطلب آنکه در باب صفات ذاتیّه ی خدا دو نظر وجود دارد ؛ علمای شیعه به تبعیّت از اهل بیت (ع) ، صفات ذاتیّه را در مقام واقع ، عین ذات دانسته و تفاوت آنها را فقط مفهومی می دانند ؛ یعنی متعقدند: همه ی صفات ذاتیّه ، در حقیقت نمودهای گوناگون یک حقیقت بسیط می باشند برای ادراک کننده ؛ یعنی ادراک کننده است که به خاطر ضعف وجودی خود ، از ذات مفاهیم و اوصاف گوناگون انتزاع می کند ؛ کما اینکه عارف واصل نیز از آن حقیقت واحد ظهورات متعدّدی را شهود می کند . در مقابل این قول ، اشاعره معتقدند که صفات ذاتیّه ـ که آنها را هفت صفت می دانند ـ زائد بر ذاتند. لذا معتقدند: ذات خدا ، عین علم یا عین قدرت یا عین حیات نیست ؛ بلکه علم وقدرت و حیات و ... هر کدام اموری هستند جدا از یکدیگر و جدا از ذات ، که همگی نیز مثل ذات خدا ، قدیم و ازلی اند. و خداوند به واسطه ی این امور دارای اوصاف می شود ؛ یعنی ذات فارغ از صفات ، با علم ، عالم است ، با قدرت ، قادر است و با حیات ، حیّ می باشد.

پس طبق تفسیر دوم ، در حقیقت امیر مومنان (ع) همین نظریّه صفات زائد بر ذات را مورد نقد قرار داده اند که در زمان خود آن حضرت قائلینی داشته و همین نظریّه بعدها توسّط اشعری تقویت و به کرسی نشانده شده است. ادامه ی کلام حضرت مولا نیز نشان می دهد که مقصود حضرت همین تفسیر دوم بوده است نه احتمال اوّل. چون اشکال عمده ی این نظر آن است که منجر به چندخدایی می شود و هر کدام از صفات به تنهایی یک خدا می گردند. حضرت نیز در ادامه مطلب را همینجا رساند و نشان داد که اگر کسی نفی صفات زائد از ذات نکند ، گرفتار چندگانه انگاری خدا می شود.

  نحوه ی انتزاع اسماء و صفات خدا از ذات واحد
خدا یعنی وجود محض ، صرف ، بدون هیچ قید و حدّی ؛ یعنی او وجود خالص است و جز وجود هیچ نیست ؛ وجودی که هیچ قید و حدّ دیگری ندارد. و روشن است که چنین وجودی ترکیب بردار نخواهد بود ؛ چون هر ترکیبی مستلزم نوعی دو گانگی است ؛ و دوگانگی فرع بر وجود وجه تمایز است. و هر وجه تمایزی قید است. پس لازمه ی مرکّب بودن وجود محض ، مقیّد بودن است. و این خلف و تناقض است. چون مقیّد بودن یعنی غیر محض بودن که نقیض محض بودن است.پس وجود صرف ، منزّه از هر گونه ترکیب است. چه ترکیب خارجی ، چه تر کیب عقلی و چه ترکیب وهمی. و چنین وجودی عین وحدت و یگانگی است. لذا از صرافت و وجوب وجود خدا ، اسم الاحد انتزاع می گردد.
همچنین چنین وجودی دوّمی بر نمی دارد. چون لازمه ی دومی نیز دوگانگی و تمایز و مقیّد بودن است. پس او دومی بردار نیست ؛ لذا واحد است. به این ترتیب اسم الواحد از ذات خدا انتزاع می شود.
و چون وجود محض زوال و عدم نمی پذیرد لذا او همواره ثابت است. و از اینجا اسم الثابت و الحقّ برای او انتزاع می گردد. چرا که حقّ نیز به معنی ثابت است.
و چون وجود محض به خودی خود ظهور دارد و ظهور ماهیّات (مخلوقات) نیز با اوست او را نور گفته اند. چون نور خود عین روشنی بوده دیگر امور را نیز روشن می کند. و چون ظهور نور نیز به وجود است ، لذا آن ذات واحد را نورٌ النّور و منوّر النّور گویند.
و چون او نزد خود حاضر است و همه ی موجودات در محضر اویند او را عالِم و علیم گویند. چون علم یعنی حضور چیزی نزد چیز دیگر.
و چون هر مطلقی احاطه ی وجودی بر مقیّد دارد ، خدا را محیط نامند.
و چون وجود مقیّد در پیدایش و بقائش بند به وجود محض است خدا را قیّوم گویند.
و چون نامحدود است ، کرانه ندارد ؛ لذا صمد است.
و چون وجود محضی غیر او نیست لذا کسی نیست که شکست دهنده ی او باشد پس عزیز (شکست ناپذیر) است.
و چون از وجود نامحدود و بی کرانه چیزی جدا نمی شود پس لَم یَلِد ؛ و چون عین وجود از چیزی پدید نمی آید پس و لَم یُولَد.
و چون خلل در او و ظهوراتش نیست حکیم است.
و ...
و به همین ترتیب اسماء دیگر حقّ تعالی یک به یک از ذات واحد بسیط و وجود صرف انتزاع می شوند. و چون آن اسماء را به تنهایی و صرف نظر از ذات لحاظ ذهنی کنی صفات پدیدار شوند.
بنا بر این ، خدای تعالی یک حقیقت بیش نیست و آن وجود است ؛ و اسماء و صفات از همین یک حقیقت انتزاع می شوند. لذا کثرتی در ذات احدی نیست و همه ی صفات ، در حقیقت عین ذات و اسامی و عناوین گوناگون آن می باشند. پس اگر کثرتی در اسماء و صفات او دیده می شود فقط در حدّ کثرت مفهومی بوده ، از ضعف ادراکِ انتزاع کننده است و الّا برای واصل به مقام احدیّت که مقام انسان کامل است ، جز ذات بی صفت هیچ نیست.

دو بیتی حضرت امام راحل (ره) نیز اشاره به همین معنا دارد ، آنجا که فرمود:

 فاطی ! تو و حقّ معرفت یعنی چه؟!

دریافت ذاتِ بی صفت یعنی چه؟!

نا خوانده الف ، به یا نخواهی ره یافت.

نا کرده سلوک ، موهبت یعنی چه؟!