(23/100115055)-   

پرسش:ما طبق منطق قرآن در محضر انبياء و ائمه طاهرين عليهم السلام هستيم و آنها ناظر بر اعمال ما هستند، گويي در بخشش گناهان اول آنها بايد بگذرند. در حديث معتبر داريم رضا و خشم حضرت زهرا سلام الله عليها رضا و خشم خداوند است. بنده اين جوري فکر مي کنم اگر غير اين است اصلاح بفرماييد، در مقام ذات خدا دست احدي نمي رسد لذا بحث در اسماء است و امام صادق عليه السلام فرمودند نحن اسماء الله پس راه رسيدن به خدا اهل بيت عليهم السلام هستند و غير اين طرقي وجود ندارد. از مقام ذات که پايين بياييم هرچه هست انوار محمد و آل محمد عليهم السلام است. لذا خداوند شئونات اين عالم را به اين بزرگواران سپرده است و بخشش و رضا طبق کريمه زيارت جامعه بطور مطلق با اين خاندان است. اگر اين بزرگواران ولي امر مطلق هستند در اين لفظ بوي استقلال مي آيد.

پاسخ:

1ـ ذات خدا همان مرتبه ی اسماء ذاتیّه ی اوست. لذا متکلّمین شیعه بر این باورند که اسماء و صفات ذاتیّه عین ذات می باشند. حکما و عرفای شیعه نیز همین باور را پذیرفته و براهین قاطعی بر آن اقامه نموده اند.

2ـ آنچه نایافتنی است ، ذات خدا نیست بلکه کنه ذات است که فراتر از مقام اسماء و صفات می باشد. در آن مقام حتّی انسان کامل نیز راه ندارد.

3ـ برای واژه ی ذات دو اصطلاح وجود دارد. اگر مقام ذات در مقابل مقام فعل یا اسماء فعلیّه قرار گیرد ، مراد همان مرتبه ی اسماء ذاتیّه است که عرفا آن را مقام ظهور ذات برای ذات نیز می گویند. امّا اگر مقام ذات در مقابل اسماء ذاتیّه واقع شود ، مراد از آن همان کنه ذات می باشد که نه معروف کسی است و نه معبود کسی.

4ـ اوّلین ظهور ذات برای ذات ( یعنی اوّلین ظهور و تعیّن اسمی کنه ذات و کنز مخفی ) به اسم الاحد بود که مقام او ادنی و حجاب کنه ذات است. این همان نور اوّل و تجلّی نخست است که آن را حقیقت محمّدیّه در مقام اسماء نیز می گویند. هر که به این مقام بار یابد ، به اندازه ی سعه ی وجودی خویش با نور رسول الله (ص) و اهل بیت او ، که حقیقت اسماء الله می باشد ، متّحد گشته به همان میزان خدا را خواهد شناخت. و هر که بدان راه یابد خلعت منّا اهل البیت دریافت می کند ؛ چنان که در حقّ سلمان فارسی فرمودند: سلمان منّا اهل البیت. بر همین اساس فرمودند: بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ ص حِجَابُ اللَّه ـــــ  خدا با ما عبادت شود و با ما شناخته گردد و با ما یگانه دانسته شود و محمّد (ص) حجاب خداست. (بحار الأنوار ، ج‏23 ،ص102 )

دومین ظهور اسمی حضرت حقّ اسم الواحد است و تمام اسماء به ترتیبی که در صحف عرفانی ذکر شده از این اسم برآمده اند. و آخرین ظهور اسمی حضرت واجب الوجود ، مقام اعیان ثابته است که مرتبه ای از علم خدا و مرتبه ای از مراتب عرش می باشد و تمام مخلوقات ، از ازل تا ابد در آن مستورند. امام سجّاد (ع) فرمودند:  فِي الْعَرْشِ تِمْثَالُ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَالَ وَ هَذَا تَأْوِيلُ قَوْلِهِ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُه ــــ تمثال هر آنچه خدا خلق نموده از خشکی و دریایی در عرش موجود است و این است تؤویل قول خدا که فرمود: وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُه ـــ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن نزد ماست. (بحار الأنوار ، ج‏56، ص361)

وجود نوری اهل بیت (ع) ــ نه وجود مادّی آنها ــ در این مرتبه عین اسماء الله می باشد. امام باقر (ع) فرمودند: نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِي لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا ـــ ماییم اسماء حسنای خدا که خدا از بندگانش نمی پذیرد عملی را مگر به معرفت ما. (بحار الأنوار ، ج‏25 ،ص5). لذا غضب این بزرگواران غضب خدا و رضایتشان رضایت خداست. و رضا و غضب وجود مادّی این بزرگواران نیز ظهور رضا و غضب ذات نوری آنهاست. در اینجا دیگر سخن از جدایی بین وجود نوری اهل بیت (ع) و اسماء الهی نیست تا گفته شود خدا امور را به دست اهل بیت سپرده است ؛ کما اینکه بین وجود نوری قرآن کریم و علم الهی جدایی نیست.

پس سزا نیست که گفته شود: خدا امور را به اهل بیت (ع) سپرده است. امور عالم با اسماء الهی تدبیر می شوند و موجودات ، همگی ظهور اسماء الله می باشند. لکن وجود نوری اهل بیت (ع) نیز چیزی جز اسماء الله نیست.

4ـ اوّلین ظهور فعلی خدا ، به حضرت وجود است که آن را وجود منبسط و حقیقت محمّدیه در مقام فعل نیز می گویند و آن را بیش از صد اسم است. این اسم اعظم فعلی خدا را نه ذات توان گفت و نه فعل ، کما اینکه هم ذات توان گفت ، هم فعل. این وجود ساری نه واجب الوجود ذاتی است نه ممکن الوجود ؛ بلکه واجب الوجود ظلّی و نامحدود ظلّی. این حقیقت حاضر ، همان نور اهل بیت (ع) در مقام فعل می باشد که آن را وجه الله نیز می گویند. لذا فرمودند: نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ نَتَقَلَّبُ فِي الْأَرْضِ بَيْنَ أَظْهُرِكُم ــ ماییم وجه الله که در زمین بین شما رفت و آمد می کنیم (بحار الأنوار ، ج‏24 ،ص116) و بر همین اساس بود که امیرمومنان فرمودند: أَنَا الَّذِي حَمَلْتُ نُوحاً فِي السَّفِينَةِ بِأَمْرِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَخْرَجْتُ يُونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي جَاوَزْتُ بِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِأَمْرِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَخْرَجْتُ إِبْرَاهِيمَ مِنَ النَّارِ بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا الَّذِي أَجْرَيْتُ أَنْهَارَهَا وَ فَجَّرْتُ عُيُونَهَا وَ غَرَسْتُ أَشْجَارَهَا بِإِذْنِ رَبِّي وَ أَنَا عَذَابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ وَ أَنَا الْمُنَادِي مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ قَدْ سَمِعَهُ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ فَهِمَهُ قَوْمٌ‏ إِنِّي لَأَسْمَعُ كُلَّ قَوْمٍ  الْجَبَّارِينَ وَ الْمُنَافِقِينَ بِلُغَاتِهِمْ وَ أَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَى وَ أَنَا مُعَلِّمُ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ أَنَا ذُو الْقَرْنَيْنِ وَ أَنَا قُدْرَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّي  ـــــــ منم آن كس كه نوح را در كشتى به دستور خدا بردم من يونس را به اجازه خدا از شكم نهنگ خارج كردم . من به اجازه خدا موسى را از دريا گذراندم . من ابراهيم را از آتش نجات دادم به اجازه خدا . من نهرها و چشمه‏هايش را جارى و درختهايش را كاشتم با اجازه خدايم.منم عذاب يوم الظلة (شايد منظور قيامت باشد) و منم که فرياد ميزنم از مكان نزديكى كه تمام جن و انس آن را می شنوند و گروهى می فهمند . من با هر گروهى چه ستمگران و چه منافقين به زبان خودشان صحبت می كنم.  منم خضر آن دانشمند همراه موسى ؛ منم معلّم سليمان بن داود ؛ و من ذو القرنين و منم قدرت اللَّه‏. ای سلمان و يا اباذر ! من محمّد و محمّد من است ؛ من از محمّدم و محمّد از من است

چه نیکو گفت: جناب مولوی که:

هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر آن یار برآمد گه پیر و جوان شد

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق ، خود رفت به کشتی

 گه گشت خلیل و به دلِ نار برآمد ، آتش گل از آن شد

بالله که همو بود که اندر ید بیضا می کرد شبانی

در چوب شد و بر صفت مار برآمد ، زآن فخر کیان شد

میگشت دمی چند براین روی زمین او از بهر تفرّج

عیسی شد و برگنبد دوار برآمد ، تسبیح کنان شد

باالله که همو بود که میگفت "انالحق" با صوت الهی

 منصور نبود او که بر آن دار برآمد ، نادان به گمان شد

فی الجمله همو بود که می آمد و می رفت ، هر قرن که دیدی

تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد ، دارای جهان شد

رومی سخن کفر نگفته است و نگوید منکر نشویدش

کافر بُوَد آن کس که به انکار بر آمد ، از دوزخیان شد

اوّلین تعیّن وجه الله و این حقیقت ساری در عالم ، به عالم عقول است که خود از عقول طولیّه تشکّل یافته که اوّل آنها را عقل اوّل و آخرشان را عقل فعّال گویند. ظهور بعدی او به عالم مثال است که آن نیز در ذات خود بی نهایت مراتب دارد ؛ و ظهور دیگر او عالم طبیعت است که در آن نیز بنا به براهین عقلی ، بی نهایت صورت در آمد و شد می باشند. وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها ـــ و اگر نعمتهاى خدا را بشماريد، هرگز نمى‏توانيد آنها را احصا كنيد. (النحل:18)

پس عالم ظهور حقیقت نوری انسان کامل بالمعنی الاخصّ است و نادرست است آنچه که جهّال صوفیّه و برخی غلات گفته اند ، به اینکه خدا امور عالم را به دست اهل بیت سپرده است. جلّ جلاله و عظم شأنه و تعالی الله عن ذلک. اینکه گفته شود: عالم ظهور حقیقت نوری انسان کامل است ، نزد اهل معرفت ، زمین تا آسمان تفاوت دارد با آنچه که برخی دراویش و غلات بی خبر از حقیقت گفته و پخش کرده اند.

5ـ حاصل کلام اینکه اهل بیت (ع) دارای دو شأن وجودی می باشند. شأن خلقی که شامل وجود جسمانی ،  ملکوتی و جبروتی آن بزرگواران می شود ؛ و شأن الهی که در آن رتبه جدا از خدا نبوده عین اسماء الله می باشند. و آن حقیقتی که تدبیر عالم می کند شأن الهی آنهاست که چیزی جز اسماء الله نیست. لذا وجود جسمانی و ملکوتی و جبروتی آن بزرگواران نیز چون بنده و حضرت عالی دائماً توسّل به آن حقیقت نوری داشت و از آن حقیقت طلب استعانت و غفران می نمود. زیارت جامعه نیز تنها برای ما پیروان نیست بلکه خود آن بزرگواران نیز اجداد خویش را با همان زیارت یاد می کردند ؛ چرا که زیارت جامعه افزون بر شناساندن ابعاد خلقی امام ، به حقیقت نوری او نیز می پردازد.

سخن آخر اینکه باید توجّه داشت که این گونه مباحث معرفتی و عرفانی با مباحث عادی اعتقادی خلط نشود ؛ که اگر چنین شد ، ملغمه ای کفر آمیز از آن پدید می آید. باید دانست که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. جای این گونه سخنان کلاس درس حکمت و عرفان است نه کوی و برزن و پشت میکرفون هیئتهای عزاداری ، آنهم از حلقوم کسانی که فرسنگها از این گونه معارف به دور بوده تنها آوازی از دور شنیده اند. همواره باید این سخن حافظ شیرین سخن را آویزه ی گوش نمود که: طیّ این مرحله بی همرهی خضر مکن! ـــ ظُلُمات است بترس از خط گمراهی. و نیز باید متوجّه این کلام جناب مولوی بود که: هیچکس بی اوستا چیزی نشد ـــ هیچ آهن خنجر تیزی نشد. ــــ هر گیرد پیشه ی بی اوستا ــــ ریشخندی گردد او به شهر و روستا.