(15/100104674)-   

پرسش:ببخشيد مي دونيم كه ذات بسيط است خوب و صفات عين ذات اند؟ خوب پس اهلبيت عليهم السلام و هر انساني، آيا مي توانند به ذات الهي معرفت پيدا كنند يا به عبارت ديگر آيا شناخت ذات حتي براي اهلبيت ميسر است؟ اگه بگيد اسماء و صفاتند كه شناخته مي شن، خب صفات كه عين ذات است؟ اهلبيت شناختشان از خدا چطوره؟ آيا ايشان از ذات شناخت دارن؟ دومين سوالم اين است كه منظور از اينكه اهلبيت مظهر اسماء و صفات الهي اند يعني چه؟ آيا اين تعبير درست است؟ كسي اشكال نكرده به نوع تعبيرات يا مثلا تجلي ذات يعني چه؟ كسي اشكال نكرده، حسابي ذهنم مشغوله!

پاسخ:

1ـ واژه ی ذات خدا دارای دو اصطلاح می باشد ؛ در یک اصطلاح ، مقصود از آن ، کنه ذات خداوند متعال می باشد که نه اسمی و نه رسمی داشته ، از هر گونه وصف و اسم و حکم ، منزّه و مبراست ؛ نه قابل تصوّر است نه در حیطه ی تصدیق می گنجد. لذا نه مجهول است و نه معلوم ؛ چرا که نفیاً و اثباتاً هیچ حکمی بر نمی دارد. کنه ذات چنان است که حتّی متّصف به موجود و واجب الوجود بودن هم نمی شود ؛ چه ، الموجود و واجب الوجود ، اسمی از اسماء اویند نه کنه ذاتش. از این مرتبه از ذات ، تعبیر می شود به کنه ذات ، لکن حتّی همین کنه ذات نیز اسم او نبوده از سر ناچاری درباره ی آن ذاتِ فراادراکی استعمال می شود. برخی از روایات که از تفکّر درباره ی ذات خدا منع نموده اند ، منظورشان از ذات همین کنه ذات بوده ؛ و سرّ این منع نمودن از تفکّر در ذات آن است که هر چه انسان ، به عقل و قلب ، ادراک نماید یقیناً کنه ذات نخواهد بود. چرا که کنه ذات ، از تصوّر و تصدیق بیرون است ؛ پس هر که در این وادی تفکّر نماید در حقیقت تخیّل و توهّم می کند نه تفکّر به معنی حقیقی آن. لذا فرمودند خود را در این مورد به زحمت بی ثمر نیندازید که ممکن است توهّمات خود را کنه ذات خدا بپندارید. کلام مولی الموحدین علی (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه ناظر به این حقیقت است که فرمود : ... الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ ... ــــ  آن خدایی که نه همّتهای عالی و بی کران خواه ، درکش توانند و نه غوّاصان دریای ژرف اندیشه ، به او دست یازند.

اصطلاح دوم ذات خدا ، مقام ظهور ذات برای ذات می باشد که از آن تعبیر می شود به مقام اسماء الله ؛ و در این مقام است که گفته می شود اسماء ذاتیّه ی خدا ، عین ذات او می باشند. لذا آدمی با شناخت حقیقت اسماء الهی به خلعت معرفت الله مشرّف می شود. وقتی گفته می شود حکماء و متکلمین موحّد ، وجود خدا و اوصاف و اسماء او را اثبات می کنند ، و عرفا و اولیاء الهی به لقاء او نائل گشته ، فانی فی الله می شوند ، در حقیقت منظور گوینده ، شناخت حصولی و حضوری این مقام است ؛ که شهود آن و تفکّر درباره ی آن ، ذاتاً ممکن بوده ، ذاتاً مانعی ندارد ؛ ولی با این حال برخی از احادیث منع کننده از تفکّر در ذات ، شامل این معنی از ذات نیز می شوند ؛ چون در این احادیث تصریح شده که در ذات خدا تفّکر نکنید بلکه در فعل او نظر نمایید ؛ یا تصریح شده که به فوق عرش نپردازید و در مادون آن بیندیشید ؛ که مافوق عرش ، همان مقام اسماء الله است نه کنه ذات. از طرف دیگر ، خود اهل بیت (ع) سخنان فراوانی درباره ی همین ذات بیان نموده و حقایقی را در این باب به اصحاب خود تعلیم نموده اند که خود نشان از جواز تفکّر در این باب دارد. لذا منع اهل بیت (ع) از تفکّر در ذات به این معنا ، شامل همگان نمی شود بلکه شامل کسانی است که به خاطر نداشتن رشد علمی لازم ، قدرت درک حقیقت اسماء الهی را ندارند ؛ از اینرو تفکّرشان در ذات خدا آنان را به تشبیه و تجسیم سوق داده باعث می شود که اینها به خاطر قصور فهم ، توهّمات نادرستی درباره ی خدا داشته باشند. تاریخ کلام اسلامی نیز نشان می دهد که بسیاری از اهل نظر در این باب دچار اشتباهات فاحش و گاه شرک آلود شده اند. لذا درباره ی تفکّر در ذات به این معنی اخیر ، دو گونه روایات وجود دارند ؛ در برخی از آنها از تفکّر در ذات نهی شده ، ولی در برخی دیگر ، چنین تفکّری مدح گردیده. برای نمونه فرمودند: تَكَلَّمُوا فِيمَا دُونَ الْعَرْشِ فَإِنَّ قَوْماً تَكَلَّمُوا فِي اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ فَتَاهُوا ــــ درباره مادون عرش سخن بگویید ؛ چرا که گروهی درباره ی خدای عزّ و جلّ سخن گفته و هلاک گشتند.  )بحارالأنوار ، ج3، ص262 ) و امام رضا (ع) فرمودند: لَيْسَ الْعِبَادَةُ كَثْرَةَ الصَّوْمِ وَ الصَّلَاةِ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ فِي التَّفَكُّرِ فِي اللَّهِ ــــ عبادت به زیادی روزه و نماز نیست ؛ عبادت حقیقی تنها به تفکّر درباره ی خداست. ( بحارالأنوار ، ج3 ،ص 261). در جوامع روایی شیعه مشابه اینگونه نهی ها را در دیگر امور مشکل معرفتی نیز مشاهده می کنیم ؛ برای مثال وقتی برخی افراد کم قابلیّت درباره ی قضا و قدر از اهل بیت (ع) پرسش می نمودند ؛ حضرات معصومین (ع) آنها را از ورود در این گونه مباحث منع می نمودند ، ولی آنگاه که افراد قابلی همین سوال را به محضر مبارکشان عرضه می داشتند ، با عبارات عمیق و حکیمانه ای پاسخ را ارائه می داشتند ؛ لکن به گونه ای می فرمودند که اگر سخنشان به گوش افراد کم قابلیّت رسید ، ذهنشان را درگیر نکند. در باب معرفةالله نیز سیره ی اهل بیت (ع) به همین منوال بوده است.

حاصل کلام آنکه: ذات را دو معنی است. نخست کنه ذات است که معلوم هیچ موجودی قرار نمی گیرد. و اصطلاح دوم ، مقام اسماء می باشد ، که ادراک حصولی و حضوری آن برای خواصّ انسانها ، به مقدار سعه ی وجودیشان ، مقدور می باشد ؛ و اوج شناخت این مقام برای اهل بیت (ع) است. پس توجّه شود که اگر واژه ی ذات ، در مقابل کنه ذات به کار رود ، منظور از آن ، مقام اسماء می باشد. امّا اگر ذات ، به صورت مطلق به کار رفت ، از قرائن لفظی یا حالی ، معلوم می شود که مراد ، کدام اصطلاح است.

امّا منظور از مظهریّت برای اسماء الهی آن است که انسان در مراتب هستی عروج نماید و مراتب کمال را یک به یک ، اکتساب کند ؛ و بعد از گذر از عالم ملکوت و کسب کمالات ملکوتی ، به عالم جبروت بار یابد و با حقایق آن متّحد گردد و به اوج جبروت برسد که اوّل مخلوق عالم می باشد. در این موقف ، آدمی با عقل اوّل که وجود قدسی حضرت جبرئیل (ع) می باشد ، اتّحاد می یابد. از این مرتبه با عنوان عقل کلّی رسول الله (ص) نیز نام برده می شود. ولیّ خدا ، در این جایگاه رفیع ، مظهر جمیع اسماء فعلیّه ی خدا می شود.

امّا این رتبه ، اوج پرواز آدمی نیست ؛ بلکه فراتر از آن مقامی است که از او با عنوان وجود منبسط یا وجه الله یا اسم اعظم فعلی خدا نیز یاد می کنند که برای آن مقام عظیم ، بیش از صد اسم شمرده اند. از این مقام بلند ، با عنوان صادر اوّل و روح کلّی رسول الله (ص) و حقیقت محمّدیّه نیز یاد می شود. همه ی انبیاء (ع) با این حقیقت که آن را روح القدس نیز می گویند ، در ارتباطند ؛ و عصمت تامّ و نبوّت و امامت نیز با این حقیقت مقدّس حمل می شوند. البته باید دانست که درجه ی اتّصال هر کدام از انبیاء (ع) با این حقیقت ، با درجه ی اتّصال دیگری متفاوت می باشد ؛ لذاست که هر پیامبری تنها بخشی از اسم اعظم را می داند ، جز اهل بیت (ع) که آن بزرگواران ، اتّحاد تامّ با این حقیقت قدسی دارند. از این حقیقت با عنوان نور نیز نامبرده می شود ؛ که آیه ی اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض نیز اشاره به آن دارد. حکما از این حقیقت ، با عنوان واجب الوجود ظلّی نیز یاد می کنند.

فراتر از مقام صادر اوّل ، مقام اعیان ثابته است که مخزن علم خداست و تمام حقایق عالم ، از ازل تا ابد را در خود جای داده است. مافوق آن نیز مقام اسماء ذاتیّه است که صدر آن ، مقام واحدیّت است ؛ و برتر از مقام واحدیّت ، مقام احدیّت است ؛ و برتر از آن کنه ذات خداوندی است که از هر ادراکی بیرون است. لذا اوج مقام انسان کامل ، تا مقام احدیّت است. و آن که به مقام احدیّت بار یابد ، مظهر تامّ اسماء الله گشته ، خلیفة الله کامل می شود. البته نیل به مقام احدیّت نیز مراتبی دارد که اوج آن اختصاص به اهل بیت (ع) دارد. لذا آن بزرگواران ، خلیفة الله اعظم می باشند.

3ـ مراد از تجلّی ذات برای ذات ، یا تجلّی کنه ذات نیز همین مقام احدیّت است ؛ که اوّلین ظهور اسمی کنه ذات می باشد. مقام واحدیّت نیز تجلّی مقام احدیّت است ؛ و اسماء دیگر ، با واسطه یا بی واسطه ، تجلّی اسم الواحد می باشند. و اعیان ثابته ، آخرین تجلّی اسمی در مقام ذات می باشد. آنگاه از اعیان ثابته ، روح کلّی یا نور اوّل یا صادر نخست ، تجلّی می کند ؛ و تمام موجودات عالم ، ظهورات آن روح کلّی می باشند ؛ که جناب عقل اوّل ، اوّلین ظهور او از حیث عظمت می باشد ؛ و آخرین ظهور او مادّه ی اولی است که در پایین ترین رتبه ی وجود واقع شده است ؛ و یک مرتبه بالاتر از آن جسم می باشد.

امّا برترین ظهور کنه ذات ، اهل بیت (ع) هستند که تمام مراتب هستی را یکجا دار می باشند. چون از مادّه و جسم گرفته تا ملکوت و جبروت و صادر اوّل و اسماء و صفات و واحدیّت و احدیّت را یکجا دارند. لذا گفته می شود: حضرات وجود ، پنج است: حضرت لاهوت ، که همان حضرت اسماء است و صادر اوّل نیز ملحق به اوست. حضرت جبروت ، که حضرت عقل نیز گفته می شود. حضرت ملکوت ، که حضرت مثال نیز گویندش. حضرت ناسوت ، که همان عالم طبیعت باشد به وصف وحدت. و حضرت کون جامع ، که حضرت انسان کامل نیز گفته می شود. هر کدام از این حضرات ، محدود به حدّ خویش است ، امّا حضرت انسان کامل با هر مرتبه ای حضور دارد ؛ و در هر مرتبه ای ، متناسب با آن ظهور می یابد. لذا حضرت الحضرات است.

4ـ امّا اینکه آیا به این تعابیر اعتراضی نیز شده یا نه؟

عرض می شود که اعتراض به صحف عرفانی و حکمت متعالی ، بسیار شده ؛ لکن نزد اهلش روشن است که این اعتراضات را در میزان عدل ، وزنی نیست. اعتراض از کسی شنیده است که دانسته سخن گوید. نابینایان را نرسد که در کار بینایان خرده گیرند ؛ و بینایان را سزا نباشد که به خرده گیری نابینایان ، راهِ خود کج کنند.