(208/100200780)

پرسش:با سلام. با نگاهي به زندگي پيامبران شناخته شده مي‌بينيم كه همه آنها در ناحيه خاورميانه (از مصر و تركيه تا ايران و عربستان) مي‌زيسته‌اند. با توجه به اينكه قرآن ذكر مي‌كند كه در تمام اقوام پيامبراني مبعوث شده‌اند، چرا از آنها در سرزمين‌هايي مانند چين و آفريقا خبري نيست؟

پاسخ:

1ـ تاريخ گمشده

در عهد باستان، تنها چند كشور را مي بينيم كه تاريخ ثبت شده دارند، كه تازه تاريخ آنها نيز بسيار بسيار ناقص ثبت شده است. مثلاً ايران باستان، يكي از تمدّنهاي شاخص بوده، امّا اطّلاعات ما از تاريخ زمان كوروش كبير و قبل از آن، بسيار بسيار جزئي است؛ به نحوي كه با اين مقدار اطّلاعات نمي توان در مورد امور آن زمان، قضاوت درستي داشت. و جالبتر آنكه در همان زمان، پيامبراني در ايران زمين حضور داشته اند، كه امروزه قبر بیش از 30 نفر از آن بزرگواران در كشورمان موجودند، امّا شگفت آنكه در تاريخ ثبت شده ي ايران باستان، يا چيزي از اين انبياء نيامده يا تنها اشاراتي به برخي از آنها شده است.

اسامي برخی انبياي مدفون در ايران عبارتند از:

ـ دانيال نبي در شوش

ـ حَيَقوق در تويسركان

ـ اشموئيل نبي در ساوه

ـ سلام و سلوم و سهولي و القيا در قزوين

ـ يوشع پيامبر در اصفهان

ـ شعيا در اصفهان

ـ حَجَي در همدان

ـ قيدار نبي در زنجان

ـ حزقيل در دزفول

ـ ارميا در شهر ميامي در مسير مشهد

اين همه پيغمبر در ايران ما مقبره دارند در حالي كه تاريخ از ذكر نامشان بخل ورزيده است. چرايش را در ادامه خواهيم گفت.

با اين اوصاف چه انتظاري بايد از آفريقا و آمريكاي لاتين و اسكيموها و ... داشت، كه حتّي تاريخ پادشاهانشان هم باقي نمانده است، كجا رسد تاريخ انبيايشان؛ در حالي كه مي دانيم پادشاهان حريص بوده اند به ثبت خودشان در تاريخ. عمده چيزي هم كه اين اقوام از تاريخشان به ياد دارند، مشتي افسانه يا حقايق آميخته با افسانه است.

امّا باستان شناسي.

باستان شناسي صرفاً با مشتي اشياء كار دارد كه استخراج تاريخ يك قوم از آنها، مثل آن است كه بخواهيد از روي ردّ پاي يك نفر، اسم پدر و مادرش را بفهميد.

اگر بشر امروز به ناگاه تمدّن خود را از دست بدهد، و هزاران سال بعد دوباره بشر صاحب تمدّن شود، و باستان شناسي در آن زمان بخواهد تابلوهاي پيكاسو را ارزيابي كند، چه برداشتي مي كند؟ ممكن است چنين توهّم كند كه طرّاح اين نقشها گاوپرست بوده است. يا اگر تابلوي استاد فرشچيان را ببيند توهّم مي كند كه ايراني ها فرشتگان را زنهايي داراي بال و پر مي دانسته اند؛ در حالي كه در دين مردم ايران چنين عقيده اي وجود ندارد.

حال خودتان قضاوت كنيد كه آيا با چند كوزه شكسته و چند ديوار نگاشته مي توان در مورد دين و عقيده ي يك قوم قضاوت قطعي كرد؟ اصلاً خودتان امتحان كنيد! برويد داخل يك مغازه ي سفال فروشي و سعي كنيد از روي نقشهاي روي سفالها عقيده ي مردم ايران را بفهميد.

اگر عاقل باشيم مي فهميم كه باستان شناسان، فقط توهّمات مي بافند. چيزي هايي گير مي آورند و سر خود فرضيه سازي مي كنند و آن فرضيّات بي اساس و توهّمي را به عنوان حقايق تاريخي به خورد مردم مي دهند. بلي از كشفيّات باستان شناسي مي توان چيزهايي فهميد، امّا نه عقيده ي مردم را. نهايتش اين است كه مي فهميم آن مردم چه اندازه از صنايع و فنون و هنرها اطّلاع داشته اند، يا چه لباسهايي مي پوشيده اند يا از چه حيواناتي استفاده مي كرده اند و امثال اين امور كه دانستنشان ارزش چنداني ندارد.

 

2ـ عقل چه مي گويد؟

به حكم عقل بر خداي حكيم ضروري است كه بشر محتاج به ارشاد را هدايت كند؛ و هدايت را در جايي قرار دهد كه امكان دستيابي به آن وجود داشته باشد.

توضيح:

عقل اثبات مي كند كه خدايي وجود دارد. و اثبات مي كند كه خداوند متعال (كمال محض) حكيم بوده محال است كار عبث انجام دهد. پس محال است كه در پي اين جهان، عالمي ديگر نباشد؛ يعني محال است معادي نباشد. چون با فرض نبود عالم آخرت، خلقت اين همه موجودات، و به خصوص خلقت انسان، با اين همه ميل به كمال و ابديّت، كاري عبث خواهد بود.

از طرف ديگر، عقل خودش مي داند كه از عالم آخرت هيچ نمي داند جز كلّيّاتي.

پس عقل فتوا مي دهد كه خداي حكيم محال است آدمي را از احوال عالم آخرت و كارهاي لازم براي سعادت اخروي خبردار نكند.

پس به حكم عقل، خدايي خدا اقتضاء مي كند كه او هدايت را در جايي قرار دهد كه همگان ـ در صورت خواستن ـ امكان دستيابي به آن را داشته باشند؛ حال يا بي واسطه يا باواسطه. لذا عقل مي گويد: يقيناً خدا براي همه ي اقوام هدايت كننده اي فرستاده است ؛ اگر چه ما امروز از نام و نشان آن هدايت كنندگان اطّلاع نداشته باشيم . بر اين مبنا خداوند متعال فرمود: إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشيراً وَ نَذيراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فيها نَذير ــــــ ما تو را به حق، بشارتگر و هشدار دهنده فرستاديم، و هيچ امّتى نبوده مگر اين كه در ميان آنها هشدار دهنده‏اى گذشته است. (فاطر:24) و فرمود: ... إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ ــــــ جز اين نيست كه تو فقط بيم دهنده‏اى! و براى هر گروهى هدايت كننده‏اى است (الرعد:7).

اين آيات دقيقاً همان حكم عقل را تأييد مي كنند؛ و ما نيز نخواستيم با اين آيات چيزي را اثبات كنيم؛ بلكه خواستيم نشان دهيم كه اين آيات، منطق بر يافته ي عقلند.

تذكّر:

طبق فتواي عقل، آنچه بر خدا لازم مي باشد، فرستادن هادي است، نه همرنگ و هموطن و همنژاد قرار دادن او با مردم يك منطقه. لذا مي بينيم كه انبياي موجود در ايران، همگي يا اكثريّت، از بني اسرائيل بوده اند؛ حتّي طبق يكي از اقوال، زرتشت نيز اصالتاً اهل فلسطين بوده است؛ البته قول مشهور اين است كه او از اهالي اطراف درياچه ي اروميّه مي باشد. بلي پيغمبر قوم بايد از خودشان باشد؛ يعني پيغمبر قوم بني آدم بايد از سنخ انسان باشد؛ و پيغمبر قوم بني الجانّ ( جنّها) بايد از سنخ جنّها باشد؛ و پيغمبر موجودات مكلّف كرات ديگر نيز بايد از سنخ خودشان باشند. لذا با اينكه پيغمبر ما پيغمبر جنّها هم بوده، امّا نبوّت خود را با واسطه اعمال مي نموده؛ يعني رسولي از سنخ جنّها بوده كه پيام وحي را از رسول الله(ص) گرفته و به جنّها منتقل مي نموده است؛ همان گونه كه انبياي انساني كلام خدا را از جبرئيل(ع) مي شنيدند.

پس آنها كه مي گويند: چرا پيغمبر سياه پوست يا سرخپوست يا ... نبوده، اساس سوالشان مشكل دارد. چون عقل حكم نمي كند كه پيغمبر سياهپوستان خودش هم سياه پوست باشد. البته معلوم هم نيست كه پيغمبر سياه پوست بوده يا نه؟ چون همان گونه كه بر وجود چنان پيغمبري دليل نيست، بر عدم او هم دليل نيست. و البته افراد بي خبر از علم منطق نگويند كه نبود چيزي دليل نمي خواهد. چون در امور جزئي، كه امكان اقامه ي برهان ندارند ، هم طرف اثبات دليل مي خواهد هم طرف نفي؛ مثلاً فرض كنيد كسي بگويد: يكي از زنان فتحعلي شاه يهودي بوده. آنگاه كسي تحقيق كند و بگويد: ما دليلي بر اين ادّعا نيافتيم. آنگاه نتيجه بگيرد كه پس او زن يهودي نداشته است. روشن است كه اين گونه نتيجه گيري كردن منطقاً مشكل دارد. در چنين حالتي ما منطقاً بايد در حال ترديد بمانيم. چون دليل نداشتن براي اثبات اين ادّعا، لزوماً به معني وجود دليل بر نفي آن نيست. پس در چنين حالتي همچنان هر دو طرف قضيّه احتمال درست بودن دارند. در بحث ما نيز نه دليلي بر وجود پيغمبر سياه پوست وجود دارد نه دليلي بر عدم وجودش. لذا محتمل است كه چنين پيغمبري بوده باشد و محتمل است نبوده باشد.

 

3ـ باستان شناسي و قرآن

طبق بيان نبيّ مكرّم اسلام ، صد و بيست و چهار هزار پيامبر مبعوث شده اند ؛ امّا ما امروز جز تعداد اندكي از آنها را نمي شناسيم ؛ پس اين احتمال هست كه اين تعداد انبياء در كلّ جهان پخش بوده اند. البته طبق حكم عقل كه هدايت را لازمه ي خدايي خدا مي داند ، يقيناً اينها در كلّ جهان پخش بوده اند. از حضرت صادق (ع) روايتي است به اين مضمون كه اهالي ايران زمين قبل از زرتشت پيامبري داشته اند كه كتاب آسماني نيز داشته است ( ر.ك:بحارالأنوار ، ج 10 ، ص179). امّا امروز ما نه اسمي از آن پيامبر مي دانيم نه اثري از او در تاريخ مي يابيم ؛ و اين در حالي است كه ايران باستان بر خلاف مناطقي مثل استراليا و قارّه آمريكاي قديم و اروپاي قديم و آفريقا ، سرزميني داراي تمدّن و تاريخ بوده است. البته محقّقين ملل و نحل به يقين مي دانند كه ايرانيان پيش از پادشاهي مادها و قبل از زرتشت، ديني الهي داشته اند كه امروزه معروف است به آيين مغان. امّا هيچ سند تاريخي قطعي در مورد پيغمبر آيين مغان نداريم. لذا مي توان حدس زد كه منظور امام صادق(ع)، پيغمبر همين آيين بوده است. پس اينكه ما از انبياي جاي جاي جهان اطّلاع نداريم دليل بر اين نيست كه در آنها انبيايي نبوده اند؛ بلكه طبق برهان عقلي كه آورديم مي توان يقين نمود كه در جاهاي ديگر دنيا نيز انبيايي از آن صد و بيست و چهار هزار پيامبر بوده اند. خداوند متعال متذكّر همين معنا شده و فرموده است: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيك‏ ـــــــ ما پيش از تو رسولانى فرستاديم؛ سرگذشت گروهى از آنان را براى تو بازگفته، و گروهى را براى تو بازگو نكرده‏ايم (غافر:78). حتّي برخي از انبياي مطرح در قرآن نيز تا قرنها اثري تاريخي از ايشان نبود. براي مثال، تا همين دهه هاي اخير ما اطّلاعي تاريخي از جريان حضرت لوط و قومش نداشتيم، تا اينكه غار لوط در كشور اردن كشف شد؛ و ديوار نوشته ها و نقّاشي هاي باستاني آن غار پرده از راز قوم لوط برداشت. البته اگر آيات قرآن در مورد قوم لوط و نحوه ي عذاب آنها نبود، باستان شناسان چه قصّه هاي فرضي كه براي اين ديوار نگاشته نمي ساختند؛ امّا وجود اين آيات راه را بر آن فرضيّه سازي ها بست و نگذاشت كه باستان شناسان اين غارنوشته ها را باب ميل دين ستيزان تفسير كنند. يا در قرآن كريم بيان شده كه در زمان پادشاهان مصر ـ كه خود را خدايان و نمايندگان آمون مي ناميدند ـ پيغمبري به نام يوسف، مدّتي حاكميّت داشته است؛ امّا تا همين اواخر هيچ اثري از اين جريان در تاريخ نبود؛ تا اينكه كشفيّات باستان شناسان نشان داد كه در زمان يكي از پادشاهان مصر به نام آخن آتون، انقلابي اعتقادي در مصر رخ داده و آخن آتون با عقائد فراعنه ي قبل از خود به مبارزه اي سخت برخاسته و شهري مذهبي بنا نموده است به نام شهر آخن آتون. امروزه شكّي نيست كه اين شخص يكتا پرست بوده و خود را هم نماينده ي خدا نمي دانسته است؛ امّا سوال اينجاست كه اين شخص چگونه يكتاپرست شده است؟ آيا يوسف پيغمبر او را يگانه پرست كرده است؟ هنوز هم در تاريخ مصر اثري از يوسف پيغمبر نيست. امّا چرا انبياء در تاريخ پادشاهان نيستند؟ روشن است. چون پادشاهان دوست نداشتند نام انبياء در تاريخ باشد. تاريخ را هم كه همواره دربارها نوشته و حفظ نموده و به نسلهاي بعدي منتقل نموده اند، تا زمان بعثت رسول خدا(ص)؛ كه بعد از آن نگارش تاريخ به دست مرم افتاده است؛ و در كنار تواريخ دربارها، تواريخ غير درباري را هم مي بينيم.

يا از نظر تاريخي ما اثري از وجود موسي(ع) در تاريخ مصر نمي بينيم مگر آنچه تاريخ يهود نقل نموده است. امّا قرآن كريم ادّعا دارد كه بين موسي(ع) و قدرتمندترين فرعون مصري مبارزه اي رخ داده و آن فرعون در اين مبارزه در آب دريا غرق شده؛ و خداوند متعال جسد او را از آب بيرون انداخته تا عبرت آيندگان شود. امّا در هيچ جاي تاريخ مصر شما نمي توانيد اين ماجرا را پيدا كنيد. اصل ادّعاي قرآن چنين است:

وَ جاوَزْنا بِبَني‏ إِسْرائيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ (90) آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ (91) فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثيراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ ـــــ و بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم؛ و فرعون و لشكرش از سر ظلم و تجاوز، به دنبال آنها رفتند؛ هنگامى كه غرقاب دامن او را گرفت، گفت: ايمان آوردم كه هيچ معبودى، جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده‏اند، وجود ندارد؛ و من از مسلمين هستم (90) الآن؟!! در حالى كه قبلاً عصيان كردى، و از مفسدان بودى! (91) پس امروز، بدنت را نجات مى‏دهيم، تا نشانه اي باشي براى آيندگان؛ در حالي كه بسيارى از مردم، از آيات ما غافلند (سوره يونس)

اين جريان در هيچ تاريخ مصري ذكر نشده است. حتّي در تاريخ يهود نيز با اينكه از غرق شدن فرعون سخن گفته شده ولي اشاره اي به اينكه بدن فرعون نجات يافت تا نشانه براي آيندگان شود، نشده است. حتّي در تواريخ مصري اشاره اي به موميايي نمودن اجساد نيز نشده است؛ و تاريخ كشف موميايي ها كمي بيش از دو قرن مي باشد. پس قرآن كريم چگونه اين ادّعا را كرده كه هيچ سند تاريخي ندارد؟ روشن است جز بيان يك امر غيبي نمي تواند باشد. اين آيه همچنان معمّا بود تا در سال 1981 ميلادي پروفسور موريس بوكاي فرانسوي روي جسد موميايي رامسس دوم ـ قدرتمندترين فرعون مصر ـ تحقيق كرد تا راز مرگ او را كشف كند. تحقيقات پروفسور بوكاي نشان داد كه در جسد فرعون، مقدار زيادي نمك دريا وجود دارد؛ لذا او ادّعا نمود كه رامسس دوم در دريا غرق شده و مرده است؛ و پس از خارج كردن جسد او از دريا براي حفظ جسد، آن را موميايي كرده اند. اينجا لازم به ذكر است كه طبق نوشته هاي مصري او در جنگ كشته است؛ امّا هيچ گونه آثار جراحت بر پيكر او ديده نمي شود؛ و در ميان موميايي ها، سالمترين آنهاست. نوشته هاي مصري از او به بزرگي ياد نموده و او را خداي بي همتا خوانده اند؛ ولي نگفته اند كه او در جنگ با چه كسي و چگونه مرده است؛ گويي كه عمداً اكراه داشته اند از بيان كيفيّت مرگ او.

اما مسأله غريب و آنچه باعث تعجب بيش از حدّ پروفسور بوكاي شده بود اين مسأله بود كه چگونه اين جسد سالمتر از ساير اجساد، باقي مانده، در حالي كه اين جسد از دريا بيرون كشيده شده است؛ و قاعدتاً بايد تا زمان موميايي شدن تا حدودي فاسد مي شده است؛ و اين فساد اوّليّه بايد در طول اين مدّت چند هزار ساله، موميايي او را از ديگر مشابه هاي خودش فرسوده تر مي كرده است . حيرت و سر در گمي پروفسور دو چندان شد وقتي ديد نتيجه ي تحقيق او كاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون و نجات يافتن بدن او از آب است؛ و از خود سئوال مي كرد كه چگونه اين امر ممكن است با توجه به اينكه اين موميايي در سال 1898 ميلادي و تقريبا در حدود 200 سال قبل كشف شده است،در حالي كه قرآن مسلمانان حدود 1400 سال پيش نوشته شده است؟! چگونه ممكن است بشري چنين گزارش دقيقي از ماجرا داده باشد در حالي كه نه عرب و نه هيج انسان ديگري از موميايي شدن فراعنه توسط مصريان قديم آگاهي نداشته و زمان زيادي از كشف اين مسأله نمي گذرد؟! پروفسور موريس بوكاي تورات و انجيل را بررسي كرد امّا آنها فقط به غرق شدن او اشاره داشتند و هيچ ذكري از نجات جسد فرعون به ميان نياورده بودند. پس از اتمام تحقيق موريس بوكاي خاطرش آرام نگرفت تا اينكه تصميم گرفت به كشورهاي اسلامي سفر كند تا از صحت خبر در مورد ذكر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمينان حاصل كند. يكي از مسلمانان قرآن را باز كرد و آيه 92 سوره يونس را براي او تلاوت نمود. اين آيه او را بسيار تحت تاثير قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صداي بلند فرياد زد: من به اسلام داخل شدم و به اين قرآن ايمان آوردم. موريس بوكاي با تغييرات بسياري در فكر و انديشه و آيين به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقايق علمي كشف شده در عصر جديد با آيه‌هاي قرآن تحقيق كرد. وي حاصل تحقيقات چندين ساله ي خود را در كتابي به نام مقايسه اي ميان: تورات، انجيل، قرآن و علم ثبت نمود. اين كتاب توسّط ذبيح الله دبير به زبان فارسي ترجمه شده است. اين كتاب با عنوان عهدين، قرآن و علم نيز معروف است. ترجمه ي ديگري از محمود نورمحمدي نيز براي اين كتاب وجود دارد كه توسّط انتشارات سايه‌گستر، در سال ۱۳۸۶ منشر شده است.

البته اين آخر ماجراي اين آيه نيست. محقّق مشهور ديگري به نام روني وايت ـ كه سهم بسزايي در كشف كشتي نوح در كوههاي آرارات داشت ـ حدس زد كه اگر حضرت موسي(ع) از دريا گذشته، لابد آن دريا، درياي سرخ بوده است. چون طبق ادّعاي يهود، موسي(ع) ابتدا وارد نويبه در عربستان امروزي شد و از آنجا به فلسطين رفت. پس او قاعدتاً بايد از درياي سرخ عبور نموده باشد. وي با ابزارهاي پيشرفته، وجب به وجب درياي سرخ را مورد كاوش قرار داد؛ و بالاخره يافت آنچه را بايد مي يافت. وي بقاياي يك لشكر غرق شده را در كف درياي سرخ پيدا كرد؛ لشكري مجهّز به انواع سلاحها و از جمله ارّابه هاي جنگي.

خلاصه آنكه قرآن كريم از اموري تاريخي پرده برداشته كه در زمان نزول قرآن، هيچ بشري از آنها خبر نداشته؛ و بلكه حتّي قرنها بعد از نزول قرآن نيز كسي آنها را نمي دانسته؛ و امروز تنها پاره اي از آن اسرار در طيّ تحقيقات باستان شناسي كشف شده اند. البته اگر نبود ادّعاهاي قرآن و كتب يهوديان، باستان شناسان اصلاً دنبال اين كشفيّات نمي رفتند؛ و اگر هم اتّفاقي آنها را كشف مي كردند، از خودشان قصّه هايي فرضي براي اين كشفيّات مي بافتند؛ همان گونه كه براي خيلي از كشفيّات باستان شناسي بافته اند.

با اين اوصاف، پس عجيب نيست كه ما امروز اثري از برخي انبياي مطرح در قرآن نمي يابيم؛ يا در جاهاي ديگر دنيا، تاريخ انبياء را نداريم. وقتي تاريخ كشوري با سابقه ي تمدّني عظيم مثل مصر، جريان موسي(ع) و جريان يوسف(ع) را پنهان كرده و نقل نمي كند تا بالاخره باستان شناسان گوشه اي از آن را مي يابند، چه انتظاري از ملل آفريقايي و سرخپوستان و امثال آنها داشته باشيم كه حتّي تاريخ پادشاهانشان هم نمانده است. پادشاهاني كه به شدّت حريص بوده اند به ثبت خودشان در تاريخ. البته تا كنون هيچ كس نگفته كه كشفيّات باستان شناسي به پايان رسيده و ديگر بعد از اين كشفي نخواهند داشت. پس همچنان بايد منتظر ماند تا پرده از ديگر اسرار باستان شناسي قرآن نيز برداشته شود. آنچه در اين وادي كشف شده هر انسان عاقل و منصفي را به اين باور مي رساند كه قرآن كريم، يقيناً كلام بشر نيست؛ و متّصل به منبعي غيبي است. پس سزاوار است كه بعد از هويدا شدن اين همه اسرار باستان شناسي قرآن، همچنان منتظر كشفيّات بعدي باشيم.

 

4ـ انبياء در غير خاور ميانه

ما امروز مي دانيم كه در شرق دور كساني چون بودا و كنفسيوس بوده اند ؛ كه تعاليمي شبيه تعاليم انبياء داشته اند ــ البته به احتمال زياد تعاليم آنها نيز در طول زمان تحريف شده است ــ امّا در هيچ منبعي نام اين افراد به عنوان نبي نيامده ؛ و پيروان آنها نيز به نبوّت آنها قائل نيستند ــ البته در برخي متون اسلامي هزار سال قبل مثل كتاب كمال الدين تأليف شيخ صدوق، از كسي به نام بوذاسف ياد شده كه برخي او را همان بودا دانسته اند ــ . همچنين در روايتي از رسول خدا (ص) از فيلسوف شهير يونان جناب ارسطو با عنوان نبي ياد شده در حالي كه نه از خود او چنين ادّعايي نقل شده نه كسي به نبوّت وي قائل شده است. علّامه حسن زاده آملي در تعليقات شرح المنظومة ، ج‏4 ،ص364 ، نقل نموده از كتاب محبوب القلوب ديلمي ، ص14 كه :يروى في بعض الرافدات أن عمرو بن العاص قدم من الإسكندرية على رسول (ص) فسأله عمّا رأى في الإسكندرية، فقال: يا رسول الله رأيت أقواما يتطيلسون و يجتمعون حلقا و يذكرون رجلا يقال له أرسطاطاليس- لعنه اللّه تعالى-، فقال عليه السلام: مه يا عمرو إن أرسطاطاليس كان نبيا فجهله قومه ـــــــ روايت كرده‏اند در برخي كتب كه چون عمرو بن العاص از سفر اسكندريه پيش حضرت رسول(ص) آمد ، حضرت از او پرسيدند كه در اسكندريه چه ديدى ؟ عمرو گفت: يا رسول اللّه قومى را ديدم كه طيلسان (شِنِل) بر دوش مي اندازند و حلقه حلقه جمع مى‏شوند ، و از مردى نام مى‏بردند كه نامش ارسطاطاليس است ؛ خداى لعنتش كناد! پس آن حضرت فرمودند: ساكت شو اى عمرو ! همانا ارسطاطاليس پيامبر بود امّا قومش او را نشناختند

علّامه حسن زاده آملي همچنين در همان آدرس فرموده اند: نقل السيد الطاهر ذو المناقب و المفاخر رضي الدين على بن طاوس في فرج المهموم قولا بأن أبرخس و بطليموس كانا من الأنبياء، و أن أكثر الحكماء كانوا كذلك، و إنما التبس على الناس أمرهم لأجل أسمائهم اليونانية. ــــــ نقل نموده سيّد پاك و صاحب مناقب و مفاخر جناب علي بن طاوس در كتاب فرج المهموم قولي مبني بر اين كه ابرخس و بطلميوس هر دو از انبياء بوده اند و اكثر حكما همين گونه بوده اند ؛ امّا امر آنها بر مردم مشتبه گشت فقط به خاطر اسمهاي يوناني آنها. و سيد ابن طاوس از كبار علماي شيعه و صاحب نفس قدسيّه بود ؛ كه سخنش حقيقتاً جاي تأمّل دارد.

باز در همان منبع فرموده اند: و قال صائن الدين علي بن تركة في مقدمة تمهيد القواعد: إن المختار عند الصدر الأوّل من الحكماء الذين هم من جملة الأصفياء (الأنبياء- خ ل) أو الأولياء على ما أخبر عنه المؤرّخون كاغاثاذيمون المدعو بلسان الشرع بلقمان، و هرمس الهرامسة المدعوّ بإدريس، و فيثاغورث المدعوّ بشيث، و أفلاطن الإلهى ... ـــــــ صائن الدين علي بن تركة در مقدمه ي تمهيد القواعد گفته است: همانا قول مختار در نزد حكماي صدر اوّل ، كه آنها از جمله ي اصفياء يا انبياء يا اولياء بوده اند بنا بر آنچه كه مورّخان از آنها خبر داده اند ، مانند اغاثاذيمون كه در زبان شرع او را لقمان گويند و هرمس كه در زبان شرع او را ادريس نامند و فيثاغورس كه در زبان شرع او را شيث گويند و افلاطون الهي ...

همچنين گفته شده كه جناب ذوالقرنين همان كورش كبير بوده ؛ كه نامش در قرآن كريم به بزرگي برده شده و گستراننده حكم خدا در زمين بوده است. تاريخ نويسان غرب نيز آن هنگام كه از حمله ي كورش به غرب ياد نموده اند به عدل و داد او اعتراف نموده اند. كتيبه هايي هم كه از زمان او باز مانده مملوّ از تعابير قدسي است. حمايت او از انبياي زمان خود نيز محرز است تا آنجا كه وقتي بني اسرائيل را از چنگ بابليان نجات داد، برخي از انبياي بني اسرائيل با او به ايران آمده و در اين سرزمين به تبليغ دين پرداختند. در شرح حال سلمان فارسي نيز سخناني از زبان خودش و معصومين (ع) وارد شده كه نشان مي دهد وي در زمان فترت و جاهليّت از هاديان الهي و مؤيّد به تأييدات غيبي بوده است. لذا وي آنگاه كه رسول خدا را ملاقات نمود ، بي هيچ معرّفي حضرتش را شناخت و بي هيچ معجزه اي به آن حضرت ايمان آورد. شيخ صدوق(ره) بر اين باور است كه سلمان فارسي آخرين وصيّ حضرت عيسي(ع) است؛ نام فارسي او روزبه و نام پيغمبري او بَرَدة يا اَبَي بوده است. نام سلمان را هم رسول خدا(ص) به او دادند.

همچنين در روايات معصومين (ع) از كساني نام برده شده كه بين حضرت عيسي (ع) و رسول خدا (ص) هاديان امم بودند امّا تاريخ نامي از آنها به ياد ندارد. نيز امير مومنان در خطبه ي نهج البلاغة 222فرموده اند: ... وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةوَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يقَظَة ... ــــــ خداوند كه نعمت‏هاى او گرانقدر است، در دوران‏هاى مختلف روزگار، و در دوران جدايى از رسالت تا آمدن پيامبرى پس از پيامبرى ديگر بندگانى داشته كه با آنان در گوش جانشان زمزمه مى‏كرد، و در درون عقلشان با آنان سخن مى‏گفت. آنان چراغ هدايت را با نور بيدارى در گوش‏ها و ديده‏ها و دل‏ها بر مى‏افروختند، روزهاى خدايى را به ياد مى‏آورند و مردم را از جلال و بزرگى خدا مى‏ترساندند. آنان نشانه‏هاى روشن خدا در بيابان‏هايند، آن را كه راه ميانه در پيش گرفت مى‏ستودند، و به رستگارى بشارت مى‏دادند، و روش آن را كه به جانب چپ يا راست كشانده مى‏شد، زشت مى‏شمردند، و از نابودى هشدار مى‏دادند، همچنان چراغ تاريكى‏ها، و راهنماى پرتگاه‏ها بودند.

اين كلام امير مونان(ع) دقيقاً مؤيّد همان برهان عقلي است كه در صدر كلام ذكر نموديم. البته چنين هاديان الهي هنوز نيز وجود دارند. چون طبق اعتقاد حكما و عرفاي اسلامي، آنچه ختم شده، شريعت و نبوّت تشريعي است؛ نبوّت انبائي. لذا هنوز هم كساني وجود دارند كه صاحب مقام نبوّت و معصوم از گناهند؛ و تبليغ حقايق مي كنند؛ بي آنكه ادّعاي نبوّت كنند. اين گونه افراد، صاحب كرامات و عالم به ضمائر افراد نيز هستند.

حاصل كلام اينكه:

به حكم عقل و قرآن كريم و معصومين (ع) در همه جاي عالم هدايت خدا در دسترس مردم بوده است ؛ به نحوي كه اگر اراده مي نمودند با تلاشي متعارف قادر بودند كه به منبع هدايت دست پيدا كنند. البته از آيات و روايات چنين بر مي آيد كه رسولان بزرگ همواره در منطقه ي خاور ميانه بوده اند و ساير انبياء ، كه در نقاط مختلف زمين قرار داشتند ، مبلّغ دين اين رسولان بوده اند و چه بسا كتب فرعي مختصّ خودشان را نيز داشته اند. امّا اينكه چرا خاور ميانه به عنوان مركز اصلي هدايت انتخاب شده ، دليلش اين بوده كه اين منطقه در مركز ارض مسكون قرار دارد ؛ و فاصله اش نسبت به نقاط مختلف زمين تقريباً يكسان مي باشد. كما اينكه مكّه را امّ القري گويند چون در وسط ارض مسكون واقع شده است. در قرآن كريم نيز فرموده است: وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى‏ حَتَّى يبْعَثَ في‏ أُمِّها رَسُولاً يتْلُوا عَلَيهِمْ آياتِنا وَ ما كُنَّا مُهْلِكِي الْقُرى‏ إِلاَّ وَ أَهْلُها ظالِمُونَ ـــــــــ و پروردگار تو هرگز شهرها و آباديها را هلاك نمى‏كرد تا اينكه در مادر آنها (كانون آنها) پيامبرى مبعوث كند كه آيات ما را بر آنان بخواند؛ و ما هرگز آباديها و شهرها را هلاك نكرديم مگر آنكه اهلش ظالم بودند (القصص:59) ؛ و فرمود: وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذي بَينَ يدَيهِ وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى‏ وَ مَنْ حَوْلَها ــــــ و اين كتابى كه ما آن را نازل كرديم، مبارك و مصدّق كتاب‏هايى است كه پيش از آن آمده و براى اين است كه مردم مكه و اطراف آن را هشدار دهى (الأنعام:92).

البته بايد توجّه داشت كه امّ القري بودن يك شهر ، به اعتبارات مختلف متفاوت مي شود ؛ مثلاً شهر تبريز امّ القري براي آذربايجان شرقي است ؛ امّا تهران امّ القري براي ايران مي باشد ؛ و مكّه ام القري براي كلّ زمين است ؛ به نحوي كه حوادث آن در همه جاي جهان پخش مي شود. در زمانهاي بسيار گذشته كه ارتباطات بسيار محدود بوده ، تعداد انبياء در يك زمان زياد بوده اند و هر منطقه يك پيامبر داشته ؛ امّا ارتباطات كه گسترش يافته تعداد آنها كم شده و محدود به مراكز استانها شده؛ و در دوره هاي باز هم متأخر انبياء تنها در مركز كشورها بوده اند؛ و در زمان نبيّ مكرّم اسلام كه آغاز عصر ارتباطات مي باشد امّ القري مكّه است كه مركز كلّ جهان مسكون مي باشد. لذا ملاحظه مي كنيم كه بعد از رسول خدا ، در اندك مدّتي مسلمانها توانستند اسلام را از هند و چين گرفته تا اروپا گسترش دهند. حتّي مداركي در دست است كه مسلمين قاره ي آمريكا را هم قبل از كريستف كلمب اسپانيايي كشف كرده بودند. امروزه در اوراد و اذكاري كه سرخپوستان آمريكايي ادا مي كنند ، به وضوح ردّ پاي كلمات عربي ديده مي شود. حتّي آثاري از يهوديان و فينيقي ها نيز در قارّه ي آمريكا يافته شده كه نشان مي دهد قبل از اسلام بين قارّه ي آمريكا و آسيا و اروپا و آفريقا ارتباط وجود داشته است. همچنين از حيث زبان شناسي واژه هايي در زبان سرخپوستان يافته شده اند كه با واژه هاي آسيايي يا اروپايي يا آفريقايي شباهت دارند؛ و نشان مي دهند كه زماني بين قارّه ي آمريكا و قارّه هاي متّصل به هم(آسيا، اروپا و آفريقا)، ارتباط وجود داشته است. در آيين هاي سرخپوستي نيز به وضوح تمام، ردّ پاي آموزه هاي آيينهاي آسيايي ديده مي شوند. لذا اين احتمال كه آيينهاي سرخپوستي ريشه در آينهاي آسيايي داشته اند، احتمالي است قوي.