(1/100205170)

پرسش:با عرض سلام

بنده مقاله اي‌ از دكتر مرتضي‌ مرديها ديدم كه ايشان تلاش كردند كه ثابت كنند عقل تقدم بر دين دارد. در اين مقاله ايشان چند شبهه دربارهٔ استدلال متكلمين به نياز به نبوت مطرح كردند. بنده عين نوشته ايشان برايه شما نقل مي‌كنم

 

عقل و اثبات نبوت

اهل كلام كه مدافعان حريم شريعت‌اند، پس از اثبات خداوند و پيش از هر چيز ديگري به تحكيم دو ركن مي‌پردازند كه بدون آن خيمه‌ي هيچ ديانتي افراشته نمي‌شود: يكي لزوم تشريع شريعت و ديگري باور داشت نبوت، زيرا دعوت شدگان را مي‌رسد كه بپرسند فرضاً بر سر وجود خداوند و لزوم ستايش و اطاعت از او مناقشه‌اي نرود، چه حجتي در دست است كه به اين مقصود تنها از رهگذر شريعت مي‌توان رسيد و بر فرض كه اين هم پذيرفته شد صدق انبياء را چگونه باور كنيم.

در باب لزوم تشريع شريعت، پاسخ اهل كلام عموماً اين بوده كه عقل آدمي ضعيف است و مصلحت و مفسدت خويش را نمي‌داند، حتي اگر در بند هوي و گرفتار تلبيس ابليس نباشد ـ كه عموماً چنين است ـ آن قدر ناتوان است، كه گاه از تمشيت عادي‌ترين امور خويش عاجز مي‌ماند. با اين وصف كجا مي‌تواند صلاح و فساد خويش را بشناسد، به لطايف و ظرايف امور آگاه شود، اسرار ازل را بداند و سرّ معما را بخواند؟

خيال حوصله بحر مي‌پزد هيهات

چه‌هاست در سر اين قطره محال‌انديش

پرنده‌اي كه اين چنين پر پروازش را شكسته‌اند، اگر داعيه‌ي بال گشودن در فضاي معرفت درافكند و لاف امروز، همه‌ي روي زمين زير پر ماست سر دهد سختي به گزاف گفته است؟ نه آيا هر داعيه‌اي را بينه‌اي بايد؟ عقل تا بوده است يا مقهور شهوت و غضب قرار مي‌گرفته و يا به شيطنت و التباس مي‌پرداخته است و يا اگر هيچ كدام از اينها نبوده، از ضعف رنج مي‌برده است.

پس اين نهال براي رشد محتاج روزنه‌اي به عالم غيب است و همين كافي است تا لزوم تشريع شرايع و ارسال رسولان را تصحيح كند.

قاعده لطف هم از آن سو امر را بر خداوند واجب مي‌كند، و به اين ترتيب مقتضي موجود است و مانع مفقود. هم بشر به راهنمايي وحي محتاج است و هم خداوند از دريغ داشتن آن مبراست. و بر اين مبنا امر بعثت صورت تحقق مي‌پذيرد.

اين برهان سخت قويم و استوار مي‌نمايد،‌ اما به رغم اين استواري، دو پرسش از اين ميان سربرمي‌كشد و پاسخ مي‌طلبد. يكي اينكه خود اين سخنان كه در اثبات ضعف عقل آمد، از كدام ناحيه است؟ بي‌شك از جانب وحي نمي‌تواند بود، چرا كه اين سخنان خود در كار اثبات لزوم وحي و صدق نبي است. ناگزير از جانب عقل است و اگر اين سخن درست باشد، شبهه‌اي برمي‌پيوندد كه اگر عقل، خاطي و ضعيف و نامعتمد است، خوب است كه در همين اولين تشخيص بر او اعتماد نكنيم. به تعبير ديگر، در اينجا با چيزي شبيه تناقض‌نماي دروغگو مواجهيم.

اگر كسي مدعي شود كه هميشه دروغ مي‌گويد،‌ راجع به همين مدعاي او چگونه قضاوت كنيم؟ اگر هميشه دروغ مي‌گويد، لابد همين سخن او هم دروغ است و اين ترجمان راستگويي اوست. به راستي چگونه مي‌توان به قوت عقل و نيروي استنباط، نارسايي عقل را اثبات كرد؟

جلال‌الدين مولوي مي‌گويد:

پاي استدلاليان چوبين بود

پاي چوبين سخت بي‌تمكين بود

و با اين گفته مي‌كوشد انگشت خلل در بناي فلسفه بگذارد، اما فلاسفه در پاسخ او گفته‌اند: اين سخن استدلالي است در نفي استدلال. و نيز يكي از منكران منطق صوري به ابن‌سينا مي‌گويد: قياس نوع اول دور است و دور هم باطل است، پس قياس نوع اول باطل است و شيخ در پاسخ او مي‌گويد: سخن تو خود قياس نوع اول است، اگر باطل است، لاجرم سخن تو نيز باطل خواهد بود و اگر سخن تو باطل نيست، شائبه‌ي بطلان دامن آن را هم نخواهد آلود.

چنين مي‌نمايد كه با تمسك به عقل، در پي دفع عقل برآمدن و با حربه‌ي منطق به جنگ منطق رفتن، و به بازوي استدلال، استدلال را بر زمين زدن، علاوه بر تناقض‌گونه‌اي كه از آن رنج مي‌برد، موهم اين است تغيير جهت و نسبت يك شيء در هويت آن خدشه مي‌كند. يعني توان و ناتواني عقل، منطق و استدلال بسته به اين است كه در دست چه كسي و در راه كدام هدف باشد.

حكيمان مدرسي مدام كه علم تجربي مؤيد كلام و فلسفه بود، جلالت آن را تعظيم مي‌كردند،‌ اما از وقتي ميان اينها تعارضي درپيوست، سخن از نامطمئن بودن نتايج علوم تجربي و ترديد آميز بودن آن به ميان آمد.

در حالي كه به نظر مي‌آيد شمشير يا برنده است يا كند، اگر برنده باشد، همه از گزند آن در معرض آفتند و اگر كند باشد همه ايمن‌اند.

بر ما بودن يا براي ما بودن عقل و يا علم ممكن است در خوشايند و بدآيند ما مؤثر باشد اما در هويت خود آنها تغيير ايجاد نمي‌كند. اين سخن كه عقل،‌ ما را تا آستانه‌ي اين احساس ضعف مي‌رساند، و پس از آن از پاي درمي‌ايد، استثنايي بي‌معيار است. از اين گذشته، به فرض، ضعف عقل مسلم باشد، مگر وحي ـ كه بنابر اين نظر براي جبران اين ضعف نازل مي‌شود ـ با آلتي به جز عقل مفهوم مي‌شود؟

اگر پاسخ مثبت است بايد پرسيد كدام آلت؟ و اگر پاسخ منفي است، نتيجه اين استكه عقل ضعيف از وحي هم، فهم ضعيف خواهد داشت.

پس پاي فشردن بر ضعف عقل در اثبات نياز به وحي دستگيري نمي‌كند، بلكه وحي را هم به ورطه اضطراب مي غلتاند.

 

۱)نظر حضرتعالي درباره شبهات ايشان چه هست؟ اگر لطف كنيد به اين شبهات پاسخ دهيد.

۲) آيا استدلال بهتري براي اثبات نياز به نبوت و شريعت داريم؟

ممنونم از لطفهاي شما

موفق و با سلامت باشيد

 

پاسخ:

1ـ اين مغالطه را در علم منطق، مغالطه ي پهلوان پنبه مي گويند. در اين گونه مغالطه، ابتدا فرد مغالطه كننده، تصوير نادرست ولي شبيه به واقع از يك ادّعا ارائه مي كند و آنگاه آن تصوير نادرست ولي شبيه به واقع را مي كوبد و مخاطب توهّم مي كند كه شخص ناقد، حقيقتاً توانست مدّعا را ابطال كند؛ در حالي كه او در واقع به جاي خود پهلوان، ماكت آن پهلوان را بر زمين زده است.

 

2ـ آيا عقل، كم مي فهمد يا كج مي فهمد؟

متكلّم مي گويد:

الف: عقل با اينكه راست مي فهمد ولي كم مي فهمد؛ يعني هر چه مي فهمد، درست مي فهمد امّا خيلي چيزها را نمي فهمد. براي مثال، عقل مي فهمد كه خدا را بايد پرستش نمود، امّا هيچ راهي ندارد كه بفهمد قالب اين پرستش چگونه بايد باشد؟ يا مي فهمد كه زن و مرد از نظر بدني و رواني با همديگر تفاوتهايي دارد، و باز مي فهمد كه تفاوت در ساختار بدني و ساختار رواني، مي طلبد تفاوت در تكاليف را؛ و حتّي در مواردي مي داند كه تفاوتها در كدام امور بايد باشند، امّا اوّلاً تمام مواردي را كه بايد تفاوت تكليف باشد نمي داند و ثانياً نمي داند كه در مواردي بايد تفاوت تكليف باشد، بايد چه تفاوتهايي باشد؟ براي مثال مي داند كه زنان بايد تكاليفي اختصاصي در مورد عادت ماهيانه ي خود داشته باشند، امّا نمي داند كه اين تكاليف چه خواهند بود؟

پس عقل آنجا كه مي فهمد، كاملاً درست مي فهمد، امّا در مواردي، اصلاً فهمي ندارد كه فهمش درست باشد يا غلط. در اين موارد است كه محتاج وحي است. مثلاً عقل فهميده كه بايد خدا را بپرستد، امّا نمي داند كه خدا را چگونه و به چه شكلي بپرستد، اينجاست كه وحي شكل و قالب و حدّ و مرز پرستش را برايش آشكار مي كند.

ب: آيا عقل اشتباه مي كند يا عاقل؟

متكلّم ادّعا ندارد كه عقل خطا مي كند، اگر هم متكلّمي چنين ادّعايي كرده، گزافه گفته است. ادّعاي متكلّم اين است: عاقل، خطا مي كند.

عقل حجّت باطني خدا در وجود بشر بوده مثل انبياء و ائمه (ع) كه حجج بيروني خدا هستند ، معصوم از خطا و سهو و اشتباه است. آري انسان (عاقل) و استدلالهاي او معصوم نيستند امّا اين بدان معنا نيست كه عقل خطا مي كند ؛ چرا كه هر استدلالي فعل عقل نيست تا از خطاي در استدلال ، خطاي عقل نتيجه گرفته شود ؛ بلكه قوّه ي وهم و خيال نيز قادر به استدلالند. اگر استدلالي كار وهم يا خيال باشد احتمال خطا در آن وجود دارد امّا اگر استدلالي به طور قطع كار عقل باشد محال است خطا در آن راه يابد. چرا كه از فرض خطاپذيري و عدم عصمت عقل، سفسطه و تناقض لازم مي آيد.

عقل يا چيزي را مي فهمد يا نمي فهمد؛ اگر چيزي را فهميد، محال است غلط فهميده باشد، و اگر چيزي را نفهميد، مي گويد: من نمي فهمم. امّا انسان، هم مي تواند غلط بفهمد هم چيزي را كه نمي فهمد مي تواند ادّعا كند كه مي فهمم. در واقع آنكه غلط مي فهمد يا در مواردي كه نمي فهمد، اظهار نظر مي كند، عقل نيست بلكه قوّه ي واهمه يا قوّه ي خيال است. در همينجا داخل پارانتز اين مطلب را هم متذكّر شوم كه علوم تجربي موجود، علوم عقلي نيستند. اساس اين علوم، فلسفه ي پوزيتيويسم مي باشد، كه صد در صد با عقل و برهان عقلي مخالف است. لذا علوم تجربي از تعامل قوّه ي واهمه و قوّه ي خيال و حواسّ پنجگانه حاصل مي شوند. از همين رو، گاه درستند و گاه نادرست.

ـ دلائل عصمت عقل از خطا

دليل اوّل:

اين ادّعا كه عقل خطاپذير است ، يا ادّعايي بي دليل است يا با دليل ؛ اگر بي دليل است كه جهل بوده ارزشي ندارد. و اگر با دليل است ، يا دليل آن عقلي است يا غير عقلي. اگر دليلش عقلي است طبق خود ادّعا احتمال خطا در آن راه دارد. و دليلي كه احتمال خطا در آن راه دارد يقين آور نبوده علم نيست. و دليلي كه يقين آور و علم نيست ارزش نداشته حجّت نيست. و اگر دليلش غير عقلي است ، بايد ابتدا حجيّت ذاتي آن دليل غير عقلي را اثبات نمود. در حالي كه نه تنها هيچ دليلي براي اثبات حجّيّت ذاتي غير عقل وجود بلكه دلائل فراواني براي حجّيّت ذاتي نداشتن آنها نيز موجود است. بنا بر اين ، فرض خطاپذيري عقل فرضي است بي دليل و غير قابل اثبات.

دليل دوم:

اين ادّعا كه عقل خطاپذير است ، يا درست است يا نادرست. اگر نادرست باشد عصمت عقل ثابت است. و اگر درست باشد دليل آن يا عقل است يا غير عقل. حجّيّت تمام دلائل غير عقلي متّكي به دليل عقل است لذا اگر دليل درستي آن ، دليل غير عقلي باشد دور لازم مي آيد كه باطل است. و اگر دليل درستي آن عقلي است ، طبق ادّعا ، احتمال خطا در آن دليل نيز راه دارد. پس فرض ادّعا از حدّ احتمال فراتر نرفته به اثبات نمي رسد.

دليل سوم:

كسي كه مدّعي است:عقل خطاپذير است اين قضيّه را يقيني مي داند. حال اين قضيّه يا حكم عقل است يا حكم غير عقل. حجّيّت حكم غير عقل متّكي بر حكم عقل است. لذا از فرض دوم دور باطل لازم مي آيد. پس اين ادّعا كه عقل خطاپذير است حكم عقل مي باشد. در اين صورت طبق خود ادّعا ، احتمال خطا بودن اين ادّعا نيز وجود دارد. و اين خلاف فرض بوده تناقض است. چون احتمال خطا داشتن ، يعني غير يقيني بودن. و غيريقيني بودن نقيض يقيني بودن است.

دليل چهارم:

اگر عقل ، خطاپذير است پس هيچ دليل عقلي قابل اعتماد نيست. از طرفي ادراكات غير عقلي نيز حجّيّت ذاتي ندارند مگر علم حضوري انسان به ذات و آثار ذات خود. بنا بر اين ، تنها چيزي كه انسان به آن يقين دارد خود و آثار دروني خود است. و اين يعني جهل به وجود عالم خارج از خود كه مساوي است با سفسطه.

نتيجه:

طبق دلائل ياد شده و دلائل ديگري كه در كتب معرفت شناسي مطرح شده اند ، عقل مصون از هر خطايي است. و اگر خطايي در استدلالهاي انسان رخ مي دهد نشان از آن است كه آن استدلالها ، فعل عقل نبوده كار قوّه ي واهمه و قوّه ي خيالند. به عبارت ديگر چنين استدلالهايي در اصل مغالطه اند نه برهان. يقين عقلي و برهاني ، ضروري ، ذاتي و زوال ناپذير است.

پس سخن گفتن از نارسايي هاي عقل به معني حقيقي كلمه معني ندارد ؛ لكن در روند استدلال ، عواملي وجود دارند كه آدمي را از مسير عقل و برهان خارج نموده او را به وادي مغالطه مي كشانند ، كه از اين عوامل، تعبير مي شود به آفات عقل. البته روشن است كه اين عوامل در حقيقت آفات انسان استدلال كننده اند نه آفات عقل ؛ لذا تعبير آفات عقل تعبيري است مجازي.

 

3ـ با وجود عقل، چه نيازي به وحي هست؟

الف: عقل ما يقيناً حسن عدالت و قبح ظلم را ادراك مي كند. حتّي برخي از مصاديق عدل و ظلم را هم ادراك مي كند. امّا شكّ نيست كه در تعيين برخي مصاديق عدل و ظلم بين افراد بشر اختلاف وجود دارد. در چنين مواردي بشر چه بايد بكند؟

براي مثال، در اينكه ازدواج كار خوبي است، شكّي نيست. لذا عقل بشر، ازدواج را توصيه مي كند. امّا چند بار ازدواج كردن خوب است؟ يكبار، يا دو بار، يا سه بار يا ... ؟ به عبارت ديگر، آيا تعدّد زوجات هم كار خوبي است يا نه؟

مي دانيم كه در يك جامعه، عدّه اي تعدّد زوجات را مصداق عمل قبيح مي دانند ولي عدّه اي ديگر آن را قبيح نمي دانند. حال نظر كداميك از اينها بايد در جامعه حاكم شود؟ هر كدام را حاكم كنيد، مي پرسيم: چرا نظر ديگر حاكم نشود؟ وقتي نه دليل عقلي بر قبح تعدّد زوجات وجود دارد نه دليل عقل بر خوبي آن، ترجيح دادن هر كدام از طرفين، ترجيح بلا مرجّح خواهد بود.

حال فرض كنيد آنها كه اين عمل را قبيح مي دانند، عمل به رأي اكثريّت را هم ملاك حقّانيّت دانسته و مخالفت با رأي اكثريّت را قبيح مي شمرند؛ در حالي كه گروه مقابل، تبعيّت از رأي اكثريّت را هم به نحو مطلق حَسن نمي دانند. از طرف سوم، فرض كنيد گروه مخالف با تعدّد زوجات، اكثريّت نسبي دارند؛ لذا ممنوعيّت تعدّد زوجات را با رأي اكثري خود تبديل به قانون اجتماعي مي كنند. حال بفرماييد طبق چه منطقي، آنكه تعدّد زوجات را قبيح نمي داند، و نياز به همسر دوم هم دارد، بايد تن به اين قانون بدهد؟!

وقتي تبعيّت از اكثريّت را عدّه اي قبيح و عدّه اي حسن مي دانند، همچنين تعدّد زوجات را عدّه اي قبيح و عدّه اي غير قبيح مي دانند، نزاعي بين افراد بشر حاصل مي شود كه از هيچ راهي قابل حلّ نيست جز آنكه خداوند متعال حكم نمايد. چون غير خدا هر كسي حكم كند، يك طرف ـ كه خود را مظلوم مي يابد ـ براي خود حقّ تمرّد قائل خواهد بود؛ و كسي هم منطقاً حقّ ندارد جلوي تمرّد او را از قانون بگيرد. چون او چنين تبعيّتي را قبيح مي داند.

نتيجه آنكه:

با قبول حسن و قبح عقلي، باز ضرورت وحي اثبات مي شود. خود عقل در اين گونه موارد، مي گويد: من راهي براي فهم حُسن و قبح تعدّد زوجات ندارم، لذا نه آن را تأييد مي كنم نه ردّ مي كنم. بلكه منتظرم تا خداي حكيم، حكم قطعي اين مسأله را بيان كند.

پس عقل مي فهمد، و درست هم مي فهمد، لكن هر چيزي را نمي فهمد. و آنجا كه نمي فهمد، اين را مي فهمد كه در اين مورد، بايد تابع وحي بود.

ب: بي شكّ عقل عملي ما، وجوب شكر منعم و حُسن پرستش و عبادت خدا را مي فهمد ؛ امّا درباره ي شكل عبادت حتّي يك كلمه هم حرف براي گفتن ندارد. پس شكل عبادت را بايد از راه وحي به دست آورد. دقّت شود! نمي گوييم عقل ما وجوب نماز و روزه و ... را مي فهمد؛ بلكه وجوب اصل عبادت را مي فهمد؛ لذا حتّي بت پرستان و اديان ساختگي نيز مراسماتي عبادي براي خود مي تراشند.

 

پس عقل، حسن عبادت را ادراك مي كند؛ امّا درباره ي شكل آن هيچ حرفي براي گفتن ندارد. و شكّ نيست كه عبادت بايد به شكلي انجام گيرد؛ چون فعل فاقد قالب، معني ندارد. لذا عقل حكم مي كند كه خداوند متعال بايد شكل عبادت را به بشر تعليم دهد؛ چرا كه اگر خدا تعيين نكند، لاجرم وهم بشر چنين كاري را خواهد نمود؛ چون عقل ملاكي براي چنين تعيين شكلي ندارد؛ و تبعيّت از وهم، عقلاً قبيح است. حتّي اگر بناست عبادت خاصّي شكل آزاد و دلبخواهي داشته باشد، خود همين امر (دلبخواهي بودن) نيز شكلي است براي عبادت. لذا باز هم عقل حكم مي كند كه آن را خدا بايد اعلام كند.

و اگر گويي كه شكل عبادات در تعاليم وحي متغيّر بوده، گوييم: اين تغيير نيز مجوّز الهي مي خواهد. چرا كه عقل قادر به فهم اين معنا نيست كه چرا و كي و چگونه بايد شكل فلان عبادت را تغيير دهد.

ج: نقل و نقد يك شبهه:

برخي گفته اند : محتواي وحي از دو حال خارج نيست ؛ يا امر معقولي است يا امري بر خلاف عقل است . اگر بر خلاف عقل باشد باطل است و اگر امري عقلي است ، عقل انسان ، خود مي تواند آن را ادراك كند. پس چه نيازي به وحي است ؟

ــ نــقـد شـبـهـه :

محتواي وحي محصور بين دوحالت نيست ؛ بلكه شقّ سومي نيز وجود دارد. برخي از محتويّات وحي اموري فراعقلي هستند كه نه عقلي اند و نه بر خلاف عقل ؛ به اين معني كه عقل آنها را ردّ نمي كند ولي قادر به كشف آنها هم نيست. براي مثال عقل مي فهمد كه خدايي هست و تقديس او لازم است ؛ ولي كيفيت تقديس خدا را نمي تواند بفهمد؛ لذا وحي است كه مي گويد براي تقديس خدا نماز بخوانيد ؛ و نماز نه امر عقلي است و نه خلاف عقل ؛ بلكه امري فراعقلي است.

افزون بر اين ، وحي در امور عقلي نيز عقل را ياري مي كند ؛ بسياري از امور عقلي را در زمينه ي معارف الهي اگر وحي نگفته بود عقل هيچگاه به آنها دست نمي يافت.

از اين گذشته ، كشف عقلي بشر، تدريجي است. پس چه بسا سالها طول مي كشد تا بتواند امري عقلي را بيابد. پس آيا در تمام اين مدّت كه حكما و دانشمندان نتوانسته اند امري لازم براي بشر را كشف كنند ، بشر بايد بلاتكليف بماند؟!! مثلاً سالها بود كه وحي مي گفت: قبل از غذا خوردن دستان خود را بشوييد. يا مي گفت: از جاي شكسته ي ظرف ، آب نخوريد. امّا در آن زمان كسي سرّ اين دستورات را نمي دانست تا اينكه جناب پاستور ميكروب را كشف نمود و ما دانستيم كه دستان انسان آلوده به ميكروب مي شود و در جاهاي شكسته ي ظروف ، ميكروبها جمع مي گردند. پس آيا تا زمان پاستور ، همه ي خلق بايد مريض مي شدند؟!

اكنون نيز شرع الهي احكامي دارد كه راز علمي آنها براي بشر امروزي آشكار نيست. مثلاً در روايات فرموده اند: غضروف سر استخوانهاي مرغ را نخوريد ؛ چرا كه احتمال ابتلاء به بيماري سلّ را افزايش مي دهد. امّا علم تاكنون نتوانسته است اين رابطه را كشف كند و اساساً به فكر كسي هم نرسيده كه در اين باره تحقيق نمايد. لذا وحي در اين گونه امور نيز راهگشاي عقل و علم مي باشد. البته به شرطي كه مردم بخواهند به دستورات خدا عمل نمايند.