(29/100146335)

 پرسش:با سلام و عرض ادب واحترام.

راستش مدتي است كه در مسائل اعتقادي به شدت مشكل پيدا كرده ام.

من در خانواده اي مذهبي متولد شده ام و از حدود 7 سالگي نماز مي خواندم و به احكام اسلامي پايبند بوده ام. حال 20 سال سن دارم و اين سوال به ذهنم رسيده كه از كجا معلوم اين اعمالي كه تا به حال انجام دادم درست بوده باشد. اگر اشتباه نكنم اين آيه قرآن است كه مي فرمايد از چيزي كه به آن علم نداري پيروي نكن و حال حقيقت اين است كه من تا به حالا از اين دين پيروي كردم آن هم جاهلانه. خب اين چه فايده اي دارد؟ وقتي خود قرآن نيز مرا دعوت به عمل عالمانه مي كند آنوقت چگونه من خود قرآن و اسلام را پذيرفته و به آن عمل مي كنم آن هم جاهلانه؟! حال تكليف چيست؟

ممنون

پاسخ:

1ـ حالا تکلیف عقلی شما این است که در مورد ادیانی که ادّعای الهی بودن دارند تحقیق کنید تا بفهمید که کدام دین حقّ است. اگر یافتید که اسلام حقّ است باید تحقیق کنید تا معلوم شود که کدام مذهب از مذاهب اسلامی حقّ است. اگر معلوم شد که شیعه حقّ می باشد، معلوم می شود که اعمال گذشته ی شما، که طبق مذهب شیعه بوده اند، درست بوده اند. پس همانها را ادامه می دهید؛ امّا این بار با یقین به درستی آنها.

ما در مورد مقایسه ی ادیان و معیار درستی یک دین، و همچنین بحث بر سر اختلاف شیعه و سنّی در بحث امامت مطالبی داریم که اگر طالب بودید، بفرمایید تا برایتان ارسال کنیم.

 

2ـ آیا فرد دارای سابقه ی تدیّن با شکّ در اعتقادش، منطقاً می تواند تکالیف دینی را ترک کند؟

ـ برهان معقولیّت

کسی که در حقّانیّت اسلام شکّ دارد یعنی نه دلیلی بر اثبات این امور دارد نه دلیلی برای انکارش؛ بلکه هم احتمال حقّانیّت اسلام را می دهد هم احتمال عدم حقّانیّتش را. 

حال اگر کسی نه دلیل بر اثبات چیزی دارد و نه دلیل بر ردّ آن، آیا منطقاً حقّ دارد که آن را انکار کند؟ منطقاً چنین حقّی ندارد.

حال سوال این است: کسی که بین دو نظریّه در شکّ است، تکلیفش چیست؟ طبق کدام نظریّه رفتار نماید؟ بخصوص جایی که این دو نظریّه در مقابل هم هستند. مثلاً آنکه بین حقّانیّت اسلام و عدم حقّانیّت اسلام در تردید است، بالاخره چه کند؟ طبق اسلام رفتار کند یا طبق اسلام رفتار نکند؟ چون راه سومی بین این دو راه نیست؛ بالاخره یا این راه است یا خلافش؛ راه سومی بین اسلام و غیر اسلام وجود ندارد. چون تمام مکاتب، در واقع زیر عنوان غیر اسلام جمع شده اند.

برخی ها جوابشان به این سوال چنین است: وقتی در چنین تردیدی گرفتار شدیم، باید اسلام را رها نموده طبق غیر اسلام رفتار کنیم. که این غیر اسلام، می تواند دلخواه خودمان یا فرهنگ غرب یا فرهنگ حاکم بر دانشگاه یا هر مدل دیگری باشد. اینها به نظر خودشان، این کار را منطقی و عقلانی می دانند. امّا واقع مطلب آن است که این جواب، منطقی نیست. وقتی دلیلی بر درستی هیچکدام از دو طرف شکّمان نداریم، منطقاً نمی توانیم یکی را بر دیگری ترجیح بدهیم، مگر آنکه ترجیح یک طرف، فایده ی عقلانی بیشتر داشته باشد.

یک مثال می زنم.

فرض کنید کسی به شما می گوید: اگر از این ره بروید، احتمالاً یک میلیون تومان به چنگ خواهید آورد؛ و اگر از آن راه بروید باز احتمالاً یک میلیون تومان به دست می آورید؛ احتمال هر دو و نیز سختی هر دو راه هم یکسان است. در این حالت، شما منطقاً نمی توانید یکی از راهها را بر دیگری ترجیح دهید. پس برای اینکه بتوانید از حال بلاتکلیفی رها شوید سعی می کنید یک نوع برتری برای یکی از این راهها پیدا کنید تا عقلتان آن را ترجیح دهد. مثلاً می بینید که یکی از راهها رو به خورشید است و دیگری پشت به خورشید. پس آن راهی را می روید که پشت به خورشید است. چون در این حالت، کمتر، از نور خورشید آزار می بینید. پس شما برای انتخاب این راه، یک کارکرد و فایده ی بیشتر پیدا کرده اید؛ و برای همین، آن راه را برگزیده اید.

حال فرض کنید کسی به شما هشدار می دهد که انتهای این مسیر عدّه ای منتظرند تا شما را بکشند ؛ امّا شما یقین ندارید که او راست گفته باشد؛ لذا دچار شکّ می شوید که آیا حقیقتاً عدّه ای قصد کشتن شما را دارند یا نه؟ در این حالت شما به بهانه ی شکّ داشتن، هشدار آن شخص را نادیده نمی گیرید؛ چون عقلتان می گوید: اگر یک درصد نیز سخن او درست باشد من با ضرر بزرگی مواجه خواهم شد. پس نه تنها هشدار او را انکار نمی کنید بلکه آن را جدّی می گیرد؛ و در همین حال به تحقیق می پردازید تا حقیقت مطلب برایتان روشن شود.

اینجا شما به راحتی می توانید یک طرف شکّ را بر طرف دیگرش ترجیح دهید؛ چون پذیرش یک طرف، نفع خیلی بیشتری دارد. اگر چه این فایده یک فایده ی احتمالی است، امّا همین مقدار، مجوّز عقلی به شما می دهد که طرف پر فایده را انتخاب کنید.

پس برهان معقولیّت چنین می گوید:

هر گاه در درستی یا نادرستی یک عقیده دچار شکّ شدیم، یعنی همزمان با این دو سوال مواجه شدیم که: آیا این عقیده درست است؟ و آیا این عقیده نادرست است؟، معقول آن است که طرف با کارکرد بهتر و مفیدتر را بر طرف با کارکرد کمتر کم فایده تر ترجیح دهیم. مثلاً اگر با این دو گزاره ی با احتمال برابر مواجه شدیم که خدایی هست و  خدایی نیست باید آن گزاره ای را انتخاب کنیم که کارکرد بیشتر و فایده ی زیادتر و عقلانی تر دارد.

حال پذیرش کدام گزاره عاقلانه تر است؟

فرض کنیم خدایی نیست؛ خوب حالا زندگی ما باید چگونه شود؟

اگر خدایی نیست، پس معادی هم نیست.  پس مردن یعنی خاک شدن و دیگر هیچ. با این نتیجه پس کسی باید احمق باشد که دزدی نکند؛ دروغ نگوید؛ قتل نکند؛ خیانت نکند؛ و ... . چون وقتی حساب و کتابی در کار نیست و همه چیز خلاصه می شود در همین شصت هفتاد سال زندگی دنیا، روی چه منطقی من باید برای دیگران حقّی قائل شوم؟ روی چه حسابی برای راحتی خودم به هر کاری دست نزنم؟ اگر می توانم دیگری را بکشم و ثروتش را برای لذّت همین زندگی کوتاه خودم مصرف بکنم، چرا و روی چه حساب عقلانی باید چنین نکنم؟ اگر گرفتار غمی بزرگ یا دردی گران هستم، چرا باید آن را تحمّل نمایم؟ چرا با خودکشی خودم را خلاص نکنم؟

ملاحظه می کنید که با پذیرش گزاره ی خدا نیست منطقاً من باید به چنین راهی بیفتم؛ و اگر نیفتم، خلاف منطق رفتار نموده ام. چون بدون اعتقاد به خدا، اخلاق و حقوق دیگران و انسانیّت و ... همه کشک است. اگر کسی به خدا اعتقاد ندارد، منطقاً باید هر کاری که به نفع دنیای موقّت اوست انجام دهد. و البته آنها که حقیقتاً به خدا اعتقاد ندارند و حتّی ندای فطرتشان را هم خاموش نموده اند، واقعاً هم این گونه زندگی می کنند. اگر در دنیا نظر کنید می بینید کسانی برای خوشی خودشان حتّی حاضر شده اند میلیونها نفر افراد بی گناه را هم بکشند.

حال فرض کنیم گزاره ی خدایی هست درست باشد.

در این صورت، دیگر من نمی توانم هر کاری دلم خواست انجام دهم. چون وقتی به خدا معتقد شدم، در پی آن اعتقاد به معاد خواهد آمد؛ و مرگ به معنی خاک شدن نخواهد بود؛ بلکه به معنی انتقال از عالم مادّی به عالم برزخ و در ادامه، انتقال به عالم آخرت خواهد بود؛ که ابدی و پایان ناپذیر است. با این نگرش، اخلاق و حقوق دیگران و انسانیّت و خوب و بد و حقّ و باطل مطرح خواهند بود؛ که نتیجه ی آنها یا سعادت ابدی است یا شقاوت ابدی. پس طبق این فرض، من بین یک فایده ی فوق العاده بزرگ و ابدی، و یک زیان فوق العاده بزرگ و ابدی قرار می گیرم. 

حال عقل بین این نتایج پذیرش هر کدام از دو فرض به قضاوت می نشیند.

عقل می گوید:

گیریم خدایی هست، در این صورت اگر من به اقتضای این گزاره زندگی نکنم، فایده ای فوق العاده بزرگ و ابدی را از دست می دهم و گرفتار زیانی فوق العاده بزرگ و ابدی می شوم؛ امّا اگر بپذیرم که خدایی نیست، فرقی به حالم نخواهد کرد. چون چه خدایی باشد و چه نباشد، در هر دو حال من این زندگی دنیایی را خواهم گذراند و خواهم مرد. با این فرض، آنکه تمام دنیا و لذّات آن را دارد با آنکه هیچ ندارد، فرق چندانی ندارد. چون هر دو در نهایت خاک می شوند. لذا وقتی آخر همه خاک شدن است، دیگر چه لذّتی؟ در این فرض، غم مرگ هر لذّتی را زهرمار می کند.

پس عقل می گوید:

تو بنا را بر این بگذار که خدایی هست؛ و طبق قواعد این فرض زندگی کن! اگر واقعاً خدایی بود، تو از یک ضرر بزرگ نجات یافته و به یک فایده ی بزرگ خواهی رسید؛ و اگر واقعاً خدایی نبود، چیزی از دست نداده ای؛ چون دیگران خاک شده اند، تو هم خاک شده ای.

پس طبق برهان معقولیّت، معقول آن است که فرد گرفتار شکّ در باره ی خدا، بنا را بر وجود خدا بگذارد؛ و به اقتضای این فرض زندگی کند که خدایی وجود دارد؛ و البته در همین حال، درباره ی خدا تحقیقات عقلی هم بکند تا از حالت شکّ بیرون آید.

پس برهان معقولیّت وجود خدا را اثبات نمی کند بلکه می گوید: برای آنکه نمی داند آیا خدا وجود دارد یا نه ، اعتقاد به وجود خدا معقولتر از انکار وجود اوست. پس آنکه در مورد وجود خدا شکّ دارد نمی تواند به بهانه ی شکّ داشتن ، طریقه ی انکار را در پیش بگیرد؛ و لوازم اعتقاد به خدا مثل حفظ حجاب و اقامه ی نماز و ... را کنار بگذارد؛ بلکه به حکم عقل باید فرض را بر وجود خدا گذاشته و در همان حال به تحقیق بپردازد ؛ چون اگر حتّی یک درصد هم این احتمال درست باشد که خدایی هست، انکار آن موجب خسران ابدی می گردد.

حال اگر کسی در مورد حقانیّت اسلام هم شکّ دارد باز طبق برهان معقولیّت بنا را بر درستی اسلام بگذارد و در همان حال که به احکام اسلام عمل می کند، در مورد ادیان تحقیق کند. اگر بعد از این تحقیق معلوم شد که اسلام حقّ است اعمالش را دارد؛ و اگر معلوم شد اسلام حقّ نبوده، باز چیزی از دست نداده است.

برهان معقولیّت دقیقاً همان راهی است که در علوم تجربی از آن تبعیّت می شود. برای مثال انسان تاکنون چیزی به نام فتون یا اتم یا الکترون یا پروتون را ندیده است ، امّا با فرض وجود فتون و اتم و الکترون و پروتون و نوترون خیلی راحتتر می تواند امور عالم مادّه را توجیه نماید و می تواند هزاران وسیله ی مفید از این رهگذر بسازد. لذا با این که هیچ برهان منطقی بر وجود این ذرّات موجود نیست ، امّا به خاطر کارکردهای بسیار خوبی که در این فرضها و مدلهای تجربی وجود دارند ، ما آنها را معقول دانسته و می پذیریم. یا چیزی به نام امواج جاذبه تا به امروز به اثبات منطقی نرسیده است ؛ امّا فرض وجود آن به نیوتن کمک نمود که بتواند حرکات سیّارات را توجیه نماید. کما اینکه قبل از او بطلمیوس با مدل زمین مرکزی مخصوص خودش توانسته بود حرکات سیّارات را توجیه پذیر کند ؛ و حتّی می توانست خسوف و کسوف و مقارنه ی سیّارات را با دقّت تمام محاسبه نماید. ولی فرضیّه ی نیوتن نشان داد که کارکردهای بسیار بیشتری نسبت به فرضیّه بطلمیوس دارد. فرضیّه جاذبه ی عمومی نیوتن نیز به خاطر داشتن کارکردهای بسیار زیاد ، حدود چهار صد سال یقینی پنداشته می شد ، امّا آلبرت اینشتین با طرح فرضیّه نسبیّت عامّ ، تصویر دیگری از جهان ارائه نمود و فرضیّه ی نیوتن را ابطال کرد ؛ امّا نه ابطال منطقی ؛ بلکه ابطال کارکردی ؛ یعنی اینشتین نشان داد که نسبیّت عامّ او کارکردهای بسیار بیشتری از فرضیّه جاذبه عمومی نیوتن دارد ؛ حال آنکه خود همین فرضیّه ی نسبیّت عامّ نیز با برهان قطعی عقلی اثبات نشده ؛ بلکه صرفاً به خاطر کارکرد بالایش مورد پذیرش می باشد ؛ یعنی این نظریّه نیز یک نظریّه معقول است نه یک قانون عقلی؛ یا به عبارتی، یک قانون علمی است نه یک قانون عقلی.

خلاصه ی کلام آنکه در علوم تجربی آنچه موجب تأیید یک فرضیّه می شود و آن را از حدّ یک فرضیّه به مقام نظریّه ارتقاء می دهد ، برهان عقلی منطقی نیست بلکه شواهد تجربی یا همان کارکردهای متنوّع و معقول می باشد. لذا هر نظریّه ی علوم تجربی تا زمانی که با نظریّه ی بهتر و کارکردی تری جایگزین نشده ، معقولیّت دارد ؛ امّا هیچگاه قانون عقلی نیست.

در بحث خداشناسی یا دین شناسی نیز اگر کسی دلیلی منطقی بر اثبات وجود خدا یا اثبات حقّانیّت یک دین ندارد و در مقابل ، دلیلی بر ردّ این امور نیز ندارد ، تنها چاره اش آن است که به همان شیوه ی معقولیّت مطرح در علوم تجربی پناه ببرد ؛ یعنی باید کارکردهای اعتقاد به وجود خدا و عدم اعتقاد به وجود خدا یا به کارکردهای اسلام و دیگر ادیان نظر نماید و آن را که بهترین و بیشترین و معقولترین کارکرد مثبت را دارد برگزیند؛ و در حال تحقیق پایبند به آن باشد تا تحقیقش به آخر برسد.

نتیجه آنکه:

شما بزرگوار طبق برهان معقولیّت باید به همان شیوه ی تشیّع عمل کنید و در همان حال تحقیق هم بکنید.

امّا چرا به شیوه ی تشیّع عمل کنیم نه تسنن؟

چون نماز و روزه ی شیعه از نظر فقهای اهل سنّت درست می باشد؛ در حالی که نماز و روزه ی اهل سنّت در نظر شیعه باطل است. آنها در وضو دستها را برخلاف شیعه می شویند ولی روش شیعه را هم درست می دانند. یعنی روش ما را جایز می دانند ولی روش خودشان را مستحبّ می دانند؛ امّا ما روش آنها را باطل و حرام می دانیم. همچنین در نماز، آنها دست بر شکم گذاشتن را مستحبّ می دانند ولی ما آن را حرام و بدعت می دانیم. آنها روزه را با محض غروب افطار می کنند ولی ما موقع اذان مغرب. لذا روزه ی ما طبق فتوای انها یقیناً درست است؛ امّا روزه ی آنها طبق نظر درست نیست.

همچنین امام دانستن ابوبکر و عمر و عثمان در نظر آنها واجب شرعی نیست؛ بلکه فقط قائل بودن به وجود امام واجب است؛ امّا در نظر ما، قبول امامت آن سه حرام، و انکار امامت دوازده امام، واجب است. لذا یک شیعه حتّی طبق نظر اهل سنّت هم واجبی را ترک نکرده است؛ ولی سنّی در نظر شیعه هم ترک واجب نموده هم کسانی را امام دانسته که امام نیستند.

پس عقل حکم می کند که شخص شاکّ در مذهب، تا معلوم شدن نتیجه ی تحقیقاتش طبق روش شیعه رفتار کند. البته در مواردی می توان هر دو مذهب را مراعات نمود؛ امّا این کار در تمام امور امکان ندارد.