(1/100171370)

پرسش:سلام خسته نباشيد.داخل غرب شايد خيليا دين نداشته باشن يا اگر هم داشته باشن دستوراتشو به خوبي انجام ندن يا درمورد اينكه برن 1دين كامل انتخب كنند كمتر فكر كنند وبگن دين خودمون ازبقيه دينها بهتره و خيلي از سختي هارو مثل( مثلا حجابو ندارها)البته خيلي از ما مسلمونا هم همينطوريم(دستورات دينمونو به خوبي انجام نميديم) ولي همين كه اسممون مسلمونه شايد بهونه اي باشه كه بريم بيشتر تحقيق كنيم؟درسته كشش به دين فطريه ولي تو اي مورد نيست كه؟

 

پاسخ:

اتّفاقاً همين موردش هم فطرتي است؛ آن هم فطرت عقلي نه فطرت احساسي. فطرت، مراتب دارد، پايينترين مرتبه اش فطرت احساسي است، يعني شخصاً نوعي گرايش ناخود آگاه به حقيقت دارد. بالاتر از آن، فطرت عقلي است؛ يعني عقل انسان، نه از راه استدلال، بلكه به صورت ذاتي، حقايقي را مي فهد؛ يعني حتّي اگر كسي تعقّل هم نكند باز هم عقل، اين فهمها را دارد.

مثلاً محال است كسي عقل داشته باشد و به ذهنش خطور نكند كه آيا خدايي هست يا نيست؟ محال است كسي عقل داشته باشد و به ذهنش نيفتد كه آيا آخرتي هست يا نيست؟ محال است كسي عقل داشته باشد و به ذهنش نيفتد كه آيا پيامبراني آمده اند يا نه؟ محال است كسي عقل داشته باشد و به ذهنش نيفتد كه آيا دين من، دين حقّ است يا نه؟

لذا اگر كسي هست كه اين سوالات به ذهنش نرسيده، معلوم مي شود كه او عقل ندارد؛ و كسي كه عقل ندارد، مستضعف فكري است؛ و تكليف انساني ندارد. لذا با چنين افرادي مثل حيوانات رفتار خواهد شد؛ يعني از آنها در حدّ حيوانات، تكليف خواسته خواهد شد نه در حدّ انسانها. اين گونه افراد، اگر چه ظاهر انساني دارند، امّا در واقع در سطح حيوانات هستند مثل افراد عقب مانده ي ذهني يا افراد بسيار ساده لوح و به اصطلاح سفيه.

امّا آنهايي كه اين گونه سوالات به ذهنشان خطور مي كند، در واقع خداوند متعال است كه اين گونه سوالات را به ذهنشان مي اندازد تا بر آنها اتمام حجّت شود. چون اگر به ذهن كسي افتاد كه آيا دين من، حقّ است يا نه؟ ولي نرفت دنبال تحقيق، عذر موجّهي ندارد. چرا كه عقل، فرمان مي دهد كه انسان، براي چنين امر مهمّي تحقيق كند. لذا اگر تحقيق نكرد، عذر موجّهي در نزد خدا نخواهد داشت. فرض كنيد كسي به صحرا رفته و در صحرا، كفشش را در آورده است. وقتي مي خواهد كفشش را بپوشد، به ذهنش برسد كه ماري داخل كفش اوست، ولي به اين فكر اعتناء نكند و كفش را بپوشد و حقيقتاً ماري در كفشش باشد و او را نيش بزند. آيا اين شخص، خودش را مقصّر خواهد دانست يا نه؟ يقيناً خود را ملامت خواهد كرد كه چرا به آنچه به ذهنش افتاده اعتناء نكرده و داخل كفش را بررسي نكرده است. وقتي به ذهن شخص مي افتد كه آيا دين من حقّ است يا نه؟ پاي مار گزيدن در ميان نيست، بلكه پاي زندگي ابدي و بهشت و جهنّم در ميان است. لذا عقل با شدّت تمام حكم مي كند كه انسان، اين فكري را كه به ذهنش افتاده جدّي بگيرد و بررسي كند. چون پاي بهشت و جهنّم ابدي در ميان است.

البته در مورد مردم غير مسلمان، قضيّه از اين هم جدّي تر است.

مثلاً مسيحيان، عقيده دارند كه خدا، در عين يكي بودن، سه تاست، و در عين سه تا بودن، يكي است. كدام عاقلي است كه اين اعتقاد را داشته باشد و به ذهنش نرسد كه آيا اين اعتقاد، درست است يا نه؟ حتّي كودكان هم مي فهمند كه يكي بودن در عين سه تا بودن، محال است.

همچنين عقيده دارند كه خدا، نامحدود است، و خدا به صورت عيسي مسيح در آمد تا فداي گناهان بشر شود. نزد عقل، شكّ نيست كه عيسي مسيح به صورت انسان بود، و هر انساني هم محدود است. پس به نظر اينها، خدا در عين نامحدود بودن، محدود بوده است. در حالي كه عقل كودكان هم مي فهمد كه يك چيز نمي تواند در آن واحد، هم محدود باشد هم نامحدود.

خلاصه آنكه محال است يك مسيحي، عقل داشته باشد ولي به ذهنش خطور نكند كه آيا اين اعتقادات، درست هستند يا نه؟

آيا علماي مسيحي نفهميده اند كه اين اعتقادات، خلاف عقل هستند؟

چرا فهميده اند؛ لذا بزرگان مسيحيّت گفته اند: عقل حقّ فضولي نمودن در دين را ندارد. ايمان بياور تا بفهمي.

ما هم به اينها مي گوييم: خر خودتان هستيد. وقتي عقل به وضوح مي فهمد كه اين اعتقاد، چرند است، چرا بايد به آن ايمان بياوريم؟

مسيحيان مي گويند: چهار انجيل موجود را چهار نفر به نامهاي متّي، لوقا، مرقس و يوحنّا نوشته اند. مي گويند: اينها روح القدس را ديدند و روح القدس انجيل را به آنها الهام نمود.

از آنها مي پرسيم: آيا اين چهار نفر، پيغمبر بودند؟ مي گويند خير پيغمبر نبودند.

مي پرسيم: آيا معصوم بودند؟ مي گويند: خير، معصوم هم نبودند.

مي گوييم: پس روي چه حسابي بايد قبول كنيم كه اينها در ادّعاي خودشان صادق بوده اند؟

كدام عاقل است كه چنين اعتقادي داشته باشد و چنين سوالاتي به ذهنش خطور نكند؟ مسيحيان يقيناً چنين سوالاتي به ذهنشان خطور مي كند، امّا خودشان سر خودشان كلاه مي گذارند و به اين سوالات اعتناء نمي كنند. اين سوالات را هم خدا در ذهنشان مي اندازد، تا اتمام حجّت كند. لذا روز قيامت، عذري نخواهند داشت. وقتي خدا بازخواست نمود، مي گويند: خدايا كسي به ما نگفت كه عقيده ي ما باطل بود. خداوند مي گويد: دروغ مي گوييد، چون خودم شما را در اعتقادتان به شكّ انداختم تا به حكم عقل فطري، تحقيق كنيد ولي شما به اتمام حجّتهاي من بي اعتنائي كرديد، در حالي كه در امور دنيا، اين گونه خطورات ذهني را جدّي مي گرفتيد.